---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 8: خورشید را بکش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 8: خورشید را بکش

0

نیک به آخرین باری‌خیلی​ که پرستار آلیس را‌هیچ​ دیده بود، فکر کرد.

کمی بیشتر‌جلویش​ از دو‌نگاهش​ ماه پیش بود.

مردم در بازار جمع شده بودند تا مالیات‌ناراحتی‌ای​ خونشان را بپردازند، و مردی تازه تمام اعتبار‌چشمان​ یک زن جوان و نحیف را دزدیده بود.

کاملاً مشخص بود که زن دفعه‌خیلی​ قبل، یا حتی دو دفعه قبلش‌ناراحتی‌ای​ را هم با خون خودش پرداخته بود.

بعد از از دست‌خیلی​ دادن اعتبارش، با نگاهی مرده‌درد​ فقط به زمین خیره شد.

و بعد،‌جلویش​ «جمله» را‌نگاهش​ به زبان آورد.

«کاش مرده بودم.»

در آن‌صدام​ لحظه، بازار در‌باش​ سکوت فرو رفت.

همه می‌دانستند به‌باش​ زبان آوردن «جمله»‌تموم​ چه معنایی دارد.

یک دقیقه بعد، دختری با لبخندی درخشان و مهربان‌دلسوزانه​ قدم به بازار گذاشت. به نظر می‌رسید اواخر نوجوانی‌اش‌باش​ باشد و لباس پرستاری صورتی و تمیزی به تن داشت.

هیچ‌کس جرئت نداشت سر راهش سبز شود. با‌ناراحتی‌ای​ اینکه بازار تا خرخره پر از آدم بود،‌چشمان​ جمعیت توانست مسیر پهنی برای پرستارِ خندان باز کند.

پرستار به سمت زن‌آروم​ رفت که هنوز وسط‌تموم​ بازار زانو زده بود.

وقتی پرستار جلویش‌باش​ ایستاد، زن نگاهش‌تموم​ را بالا آورد.

پرستار فقط با مهربانی به او لبخند زد و با لحنی دلسوزانه‌آلیسم​ و همدل گفت: «من پرستار آلیسم، و اینجام چون صدام کردی. فقط‌درد​ آروم باش. خیلی زود تموم می‌شه و هیچ درد یا ناراحتی‌ای حس نمی‌کنی.»

زن دوباره‌خیلی​ به زمین‌تموم​ خیره شد.

لحظه‌ای بعد، پرستار آلیس کنارش زانو زد و‌تموم​ آرام کف دست راستش را روی چشمان زن کشید،‌آرام​ مثل کسی که چشمان باز یک جسد را می‌بندد.

وقتی چشمان زن‌باش​ را بست، او‌تموم​ دیگر جان داده بود.

پرستار آلیس به آرامی‌نگاهش​ جسد را روی زمین گذاشت‌دلسوزانه​ و با لبخندی مهربان ایستاد.

لحظه‌ای بعد،‌خیلی​ از بازار‌تموم​ ناپدید شد.

اگر هر کسی در این دنیا چیزی شبیه به «کاش مرده بودم»،‌ناراحتی‌ای​ «می‌خوام بمیرم»، «فقط منو بکش»، «دیگه نمی‌خوام زندگی کنم» یا هر چیز مشابهی‌می‌بندد​ به زبان می‌آورد، پرستار آلیس ظاهر می‌شد و آن آرزو را برآورده می‌کرد.

مهم نبود که شخص واقعاً آن را‌می‌شه​ می‌خواست یا نه. بعد از به زبان‌کنارش​ آوردن «جمله»، پرستار آلیس او را می‌کشت.

حتی اگر «جمله»‌ایستاد​ به شوخی گفته می‌شد،‌لبخند​ باز هم اهمیتی نداشت.

اگر کسی، به هر دلیلی، چیزی شبیه‌درد​ به «جمله» را به زبان می‌آورد، پرستار آلیس‌روی​ از راه می‌رسید و به زندگی‌اش پایان می‌داد.

تا به‌صدام​ حال در زندگی‌ات‌باش​ چنین چیزی گفته‌ای؟

شاید وقتی‌آروم​ عزیزی از‌خیلی​ دنیا رفت.

شاید وقتی بعد از‌نگاهش​ زیاده‌روی در نوشیدن، سرت‌لحنی​ روی کاسه توالت آویزان بود.

شاید وقتی‌خیلی​ اتفاق واقعاً‌تموم​ خجالت‌آوری افتاد.

موقعیتش هیچ اهمیتی نداشت.

همین که کسی آن‌خیلی​ را به زبان می‌آورد،‌هیچ​ پرستار آلیس از راه می‌رسید.

نیک پرسید: «و اون‌نگاهش​ فقط یکی از پنج‌لحنی​ تا اسپکتر سطح نهه؟»

وینتور سر تکان داد و گفت: «سه تا از اسپکترهای سطح‌لحظه‌ای​ نه رو اصلاً نمی‌شه ندید. بهت قول می‌دم تقریباً همه آدم‌ها‌بست​ تو زندگی‌شون اون سه تا رو دیدن. دو تای دیگه رو می‌شناسی؟»

نیک سریع سر تکان‌آروم​ داد: «یکی‌شون رو می‌شناسم.‌تموم​ همونیه که تو تاریکی ساکنه.»

وینتور گفت: «درسته. کابوس یکی از پنج اسپکتر سطح‌درد​ نهه و تو تمام جاهای تاریک دنیا حضور مطلق‌چشمان​ داره. هرچی یه جا تاریک‌تر باشه، نفوذ اونم قوی‌تر می‌شه.»

نیک یکی از دفعات پرشماری‌بالا​ را که با کابوس روبه‌رو‌همدل​ شده بود، به یاد آورد.

یک بار برای پیدا کردن غذا به فاضلاب رفته‌نمی‌کنی​ بود. خوشبختانه، سقف فاضلاب بیشتر از شبکه‌های فلزی بود؛‌مثل​ یعنی خورشیدِ همه‌جا حاضر می‌توانست آنجا را هم روشن کند.

با این حال، راهروهای تاریکی هم‌خیلی​ در فاضلاب وجود داشت و هر بار‌نمی‌کنی​ که نیک از میانشان می‌گذشت، زمزمه‌هایی می‌شنید.

صداهای انسانی در تاریکی می‌پیچید؛ به نیک‌می‌شه​ می‌گفتند که همه می‌خواهند او را بکشند و‌آرام​ برای هیچ‌کس مهم نیست زنده بماند یا بمیرد.

زمزمه‌ها سعی داشتند ذهن نیک را از‌لبخند​ پارانویا، افسردگی، شک به خود، نفرت، خشم‌چون​ و هر احساس منفی دیگری پر کنند.

می‌خواستند نیک را‌زود​ مسخ کنند و از‌درد​ او آدم دیگری بسازند.

خوشبختانه، راهروها آن‌قدرها هم تاریک و طولانی نبودند.‌تموم​ همین به او اجازه داد تا سریع از‌کنارش​ آن‌ها عبور کند و موشی برای خوردن پیدا کند.

وجود کابوس همان دلیلی بود که‌تموم​ بسیاری از «خانه‌های» تازه‌ساز در درگز، عمداً‌لحظه‌ای​ چند سوراخ روی سقف و دیوارهایشان داشتند.

ماندن در تاریکی بی‌نهایت خطرناک‌بالا​ بود. به همین دلیل همه‌همدل​ از جاهای تاریک دوری می‌کردند.

کابوس و پرستار آلیس‌تموم​ آن‌قدر قدرتمند بودند که اصلاً‌نمی‌کنی​ مهم نبود آدم کجا باشد.

نفوذشان در‌صدام​ سراسر جهان‌آروم​ گسترده بود.

وینتور پرسید:‌آروم​ «سومیش رو‌خیلی​ هم می‌شناسی؟»

نیک کمی به این سؤال‌بالا​ فکر کرد، اما در نهایت‌همدل​ فقط سرش را تکان داد.

وینتور گفت:‌خیلی​ «عجیبه، اما سومی‌می‌شه​ از همه آشکارتره.»

سپس، وینتور‌صدام​ به بالا‌آروم​ اشاره کرد.

نیک بالا را نگاه کرد. وینتور داشت‌می‌شه​ به سوراخی در سقف اشاره می‌کرد و نیک‌آرام​ می‌توانست خورشید را از میان آن سوراخ ببیند.

وینتور گفت: «خورشیده.»

چشمان نیک گشاد شد.

خورشید؟

صبر کن، خورشید یه اسپکتره؟!

وینتور گفت: «غافلگیرکننده‌ست، نه؟»

نیک فقط سر تکان داد.

«ما تونستیم تا حدودی قدرت‌های چهار تا اسپکتر‌تموم​ سطح نهِ دیگه رو محاسبه کنیم و بفهمیم،‌کنارش​ اما وقتی پای خورشید وسط میاد، اساساً هنوز کوریم.»

«همیشه همه‌جاست. هر کسی که از یه ارتفاع مشخصی بالاتر پرواز کنه، درجا از‌کنارش​ هستی ساقط می‌شه. همه در تمام اوقات خورشید رو دقیقاً بالای سرشون می‌بینن. مهم‌آرامی​ نیست کجای این سیاره باشی. خورشید همیشه برای تک‌تک آدما تو یه نقطه ثابته.»

«و شوکه‌کننده‌تر از همه، نورش واقعیه. تمام دنیا با‌دلسوزانه​ نورش روشن می‌شه. این قدرت رو داره که کل‌باش​ دنیا رو هم‌زمان و بدون نیاز به استراحت روشن کنه.»

«حجم انرژی خالصی‌زود​ که برای این‌هیچ​ کار لازمه، غیرقابل‌درکه.»

«تمام بشریت هم‌عقیده‌ن که خورشید قدرتمندترین‌خیلی​ اسپکتر تو دنیاست و بزرگ‌ترین مانعیه‌ناراحتی‌ای​ که بین بشریت و آزادی قرار داره.»

«اگه بشریت بخواد روزی به‌زود​ آزادی برسه، فقط یه کار‌ناراحتی‌ای​ هست که باید انجام بدیم.»

«کشتن خورشید.»

ناولها | novelha.net