چپتر 24: تقلا
0نیک خودش را آماده کرد.
باید کاری میکرد!
در همان لحظه، پشتروی نیک شروع به سوختن کرد،گردن یا دستکم حسش اینطور بود.
نوری دور نیک پدیدار شد.
و بعد، اتفاق شوکهکنندهای افتاد.
چشمان رویاپرداز شعلهور شد!
«جییییییغ!»
رویاپرداز جیغی کشید وشکست تمام تلاشش را کردنبود تا شیرجهاش را متوقف کند.
نیک اصلاًشدت نمیدانست چهزودتر خبر است.
کسی درشدت میان سرفههایشزودتر فریاد زد: «نیک!»
نیک به عقب نگاه کرد.
وینتور!
وینتور درست پشت سرش ایستادهفرود بود، در حالی که کتوشلوارهجوم گرانقیمتش غرق در آب فاضلاب بود!
در این لحظه، آتشزودتر درخشانی دور وینتور میسوخت وبیفتد چشمانش کاملاً سفید شده بود.
وینتور قبل از اینکه عقلگدی بزند و نگاهش را ازکلفت نیک بگیرد، فریاد زد: «بگیرش!»
بلافاصله، نیک حسچیزی کرد تواناییاش دوبارهیکی فعال شده است.
وقتی چشمان رویاپرداز آتش گرفت،فرود بیناییاش کور شد، که یعنی دیگربرد نمیتوانست حضور نیک را درک کند!
نیک فوراً به سمت رویاپردازفرود چرخید، که داشت از فاصلههجوم دو متری بالای سرش رد میشد.
خشم درشلپ چشمان نیکروی پدیدار شد.
بوم!
نیک با تمامنامنظم توانش پرید وآمد آبِ دورش منفجر شد.
و بعد، مشت زد.
تَرَق!
مشت نیک به وسط سینهبار رویاپرداز برخورد کرد و نیک قسمبال میخورد که حس کرد چیزی شکست!
و اینشدت بار، یکی ازفرود استخوانهای خودش نبود!
بدن رویاپرداز در هوازودتر چرخید و بال زدنشقرار به شدت نامنظم شد.
نیک زودتر فرود آمد ولگدی فوراً به نقطهای که رویاپردازکلفت قرار بود بیفتد، هجوم برد.
شلپ!
رویاپرداز به آبنامنظم خورد و نیکآمد روی آن پرید.
بوم!
نیک لگدی به یکیروی از بالهای رویاپرداز زد وگردن به راحتی آن را شکست.
لحظهای بعد، نیک گردن کلفتبار رویاپرداز را با هر دوهوا دستش گرفت و فشار داد.
توانایی نیکشدت دوباره غیرفعال شد،فرود اما اهمیتی نداشت.
فشار دادن گردننامنظم کسی به اختلافآمد قدرت زیادی نیاز نداشت.
در این لحظه، نیک و رویاپردازبالهای در مایع وحشتناک فاضلاب غلت میخوردندفشار و نیک سعی میکرد خفهاش کند.
اما چند ثانیهچیزی بعد، سر رویاپردازیکی ۱۸۰ درجه چرخید.
نیک با وحشت بازودتر خودش فکر کرد: آره،قرار این یه جغد لعنتیه!
منقار رویاپرداز بازنامنظم شد تا گردنآمد نیک را پاره کند.
نیک سریعشلپ گردن رویاپردازروی را ول کرد.
بازوی چپش رویاپرداز را از گردنشیکی پس زد، در حالی که بازویزدنش راستش به سمت سر آن پرتاب شد.
لحظهای بعد، رویاپرداز فقط دوفرود انگشت را دید که درهجوم میدان دیدش بزرگ و بزرگتر میشدند.
خِرِچ!
وقتی انگشتان نیکخورد چشمانش را لهبالهای کرد، رویاپرداز جیغ کشید.
با ورود مایعچیزی فاضلاب به گلویش،یکی جیغ رویاپرداز قطع شد.
نیک از شدت خشم دندان قروچهآمد کرد و دو انگشتش را عمیقاًشلپ در حدقه چشمان رویاپرداز فرو برد.
شست نیک زیر منقارزودتر رویاپرداز قفل شد و بابیفتد تمام توانش آن را چسبید.
لحظهای بعد، نیک به شکلی ناشیانه با رویاپرداز گلاویزگردن شد تا اینکه بالاخره توانست به پشتش برود، درنداشت حالی که انگشتانش هنوز در حدقه چشمان هیولا بود.
شلپ!
صدای شلپ دیگری کنارزودتر نیک بلند شد وقرار وینتور کنارش ظاهر شد.
وینتور فریادشدت زد: «همینطوریزودتر نگهش دار!»
حالا دیگر پاهای نیک هم دور بدنراحتی رویاپرداز قفل شده بود و او تمامتوانایی تلاشش را میکرد تا در فاضلاب غرق نشود.
رویاپرداز هنوز با وحشت دستوپا میزد واستخوانهای نیک باید هر کاری از دستش برمیآمدنامنظم انجام میداد تا او را مهار کند.
لحظه بعد، وینتور نوعیزودتر کابل فلزی انعطافپذیر درآوردقرار و دور گردن رویاپرداز پیچید.
کابل خیلی زود بهزودتر رنگ قرمز درخشید وقرار تقلاهای رویاپرداز شدیدتر شد.
اما نیک محکم نگهش داشت.
ده ثانیه بعد، تقلاهای رویاپردازبار ضعیفتر شد و بعد ازهوا نیم دقیقه، کاملاً از حرکت ایستاد.
نیک پرسید: «میتونم ولش کنم؟»
وینتور با حالتنامنظم تهوع گفت: «میتونی...آمد اوووق... ولش کنی.»
نیک آرام دستش را ازلگدی حدقههای رویاپرداز بیرون کشید، اماکلفت همچنان رویاپرداز را نگه داشت.
وینتور سریع، قبل ازشکست اینکه دوباره عق بزند گفت:بدن «بذارش تو گونیِ روی خشکی.»
نیک سر تکاننامنظم داد و رویاپرداز رانقطهای به سمت خروجی کشید.
حدود یک دقیقه بعد، نیکفرود به خروجی فاضلاب رسید وهجوم رویاپرداز را روی خشکی کشید.
حالا نیکشلپ میتوانست رویاپرداز رالگدی درستوحسابی برانداز کند.
قفسه سینهاش فرو رفته بود.
هر دو بالش شکستهزودتر بود؛ بال دوم درقرار حین درگیری خرد شده بود.
خون سیاهشدت از حدقههایزودتر خالیاش بیرون میزد.
یکی از پاهایشخورد با زاویهای غیرطبیعیبالهای خم شده بود.
خیلی ازمیخورد پرهایش کندهشکست شده بود.
خوشبختانه، این یک شبح بود.
این زخمها برای کشتن یکفرود شبح کافی نبود و نهایتاً تابرد یک هفته دیگر کاملاً ترمیم میشد.
نیک نفس عمیقی کشید.
و بعد،میخورد درد بهشکست جانش افتاد.
دو تا ازنامنظم ناخنهای دست چپآمد نیک کنده شده بود.
سه تاشدت از انگشتانشزودتر شکسته بود.
بدنش پر از بریدگی بود.
سه شکاف عمیقچیزی و بزرگ روی کمرشاستخوانهای دهان باز کرده بود.
نیک حتیشدت درد شدیدی درفرود دندههایش حس میکرد.
حدس میزد درنامنظم جریان درگیریِ زیر آب،نقطهای کبود یا شکسته باشند.
و بدترشلپ از همه، بینیاشلگدی هم شکسته بود.
نیک غرق در درد بود. میدانست زخمهایشاستخوانهای قطعاً دچار عفونت وحشتناکی میشوند، چون تمامشان حسابیزودتر در مایع چندشآور فاضلاب شستشو داده شده بودند.
فقط امیدوار بودنامنظم وینتور راهی برایآمد درمانش داشته باشد.
نیک میدانست اگر بخواهدزودتر به داروهای موجود در درگزبیفتد دل ببندد، مرگش حتمی است.
تواناییاش کمی مقاومت در برابر عفونتها وراحتی سموم به او میداد، اما مطمئن نبودتوانایی برای این وضعیت کافی باشد یا نه.
«اووووق!»
نیک صدای عقنامنظم زدن وینتور را هنگامنقطهای خروج از فاضلاب شنید.
نیک به سمتنامنظم وینتور چرخید وآمد به او نگاه کرد.
در آن لحظه، وینتور چهار دستوپا رویراحتی زمین افتاده بود و طوری سرفه میکردتوانایی و عق میزد که انگار داشت جان میداد.
«قبلش نتونست دنبالم بیاد توبار فاضلاب، اما وقتی دید توهوا خطرم، واقعاً پرید تو آب.»
اعتماد نیک بهنامنظم وینتور به طرزآمد بیسابقهای بیشتر شد.
وینتور، وارث اتوکشیده خانواده ملفیون، پسری که هر وقتبیفتد دستش به چیزِ ذرهای کثیف میخورد مدام آن رالحظهای پاک میکرد، برای نجات او توی فاضلاب پریده بود.
«شاید اونقدرها همخورد که اول فکربالهای میکردم افادهای نیست.»
«پاش کهمیخورد بیفته، واقعاًشکست آدم قابلاعتمادیه.»
نیک نفس عمیقی کشید.
در آنشدت لحظه، غرقزودتر در سرخوشی بود.
ریسکش جواب داده بود!
موفق شده بود!
نیک گفت: «وینتور.»
نیک فقطشدت صدای عق زدنفرود دیگری را شنید.
«موفق شدیم!»