چپتر 1: روز اول بازگشت
0«چه اتفاقی افتاده؟ مافریاد که همین الان توبیرون راه کارگاه آموزشی بودیم...»
مدیر کیم، در حالی که نیمیپیش از موهایش کنده شده بود، به اطرافنمیتونم نگاهی انداخت و از جایش بلند شد.
سعی کردم خاطراتم راچهرهای به یاد بیاورم تااجرایی بفهمم در چه زمانی هستیم.
'روز اول! این همون روزمیونگ اولیه که تو این دنیایلقبی عجیب و غریب فرود اومدیم!'
به یاد آوردمخوردم که چطور سرهون از اینجا درآوردیم.
'تو یه ماشین شاسیبلند بودیم، میرفتیم سمتاست محل کارگاه، بعد یه رانش زمین... گرفتارواضح رانش زمین شدیم... و بعد ناگهان چیزی درخشید...'
این خاطرهای مال ۵۰چهرهای سال پیش است، برای همینشرکتی کمی مبهم به نظر میرسید.
نمیتونم واضح به یاد بیارم.
«هی، معاون سو.»
'حالا که بهخاطرهای گذشته برگشتم... چطورپیش باید زندگی کنم...؟'
«معاون سو.»
'معمولاً تو رمانهای بازگشت به گذشته، آدمها با استفاده از دانش آیندهشوننشنیده خوب زندگی میکنن. اما تمام چیزی که من از آینده میدونم چیزایکار پیشپاافتادهایه مثل اینکه دختر آقای جو ۳۰ سال دیگه به دنیا میاد...'
«سو اون-هیون، معاون مدیر!!!»
«آه، رئیس بخشخاطرهای جون. ببخشید، یهپیش کم جا خوردم.»
با فریاد رئیسسپس بخش جون میونگ-هونبرادرزادهی از خیالاتم بیرون آمدم.
معاون مدیر.
این لقبی بود کهفریاد مدتها بود نشنیده بودم. دستآمدم خودم نبود که جا خوردم.
سپس، چهرهای راخاطرهای به یاد آوردم کهاست مدتها بود ندیده بودم.
رئیس بخش جون میونگ-هون.
جون میونگ-هون.
برادرزادهی جون میونگ-چول، مدیرفریاد اجرایی شرکتی که دربیرون آن کار میکردم، شرکت اسجیدی.
او ۳۲ ساله است، سه سال ازاست من بزرگتر، اما از قبل با پارتیبازیواضح جایگاه رئیس بخشی را غصب کرده بود.
'یادم میاد ۵۰سپس سال پیش حسابیبرادرزادهی ازش بدم میومد...'
اما وقتی به این فکر میکنمهون که این چهرهای است که ۵۰ سالبودم ندیدهام، در واقع از دیدنش کاملاً خوشحالم.
هر چه نباشد، آیا او هموطنیهون از سرزمین مادریام نیست که پسنشنیده از ۵۰ سال تمام دوباره میبینمش؟
فکر کردم که دیگرمال وقت آن است کهبرای با هم خوب تا کنیم.
ووش!
ناگهان، رئیس بخشخوردم جون سیلی محکمیهون به صورتم زد.
«معاون سو!ببخشید حرومزاده، مگه ماشینمیونگ رو درست نروندی؟!»
«آه...»
پس از خوردن سیلی، با گیجیبرادرزادهی آنجا ایستادم و به سرعت فکر هموطناسجیدی بودن او را از ذهنم پاک کردم.
فراموش کرده بودم.
این یارو یه حرومزاده است.
«حرومزاده، به خاطر توئهمال که تو این دردسر افتادیم!کمی گیر افتادیم! این، این حرومزاده...!»
درست زمانی که جون میونگ-هون با عصبانیتچول میخواست به سمتم حملهور شود، رئیس اوهساله از جایش بلند شد و جلویش را گرفت.
«ببینم، دیگه کافیه. اون رانشمیونگ زمین چیزی نبود که معاونلقبی سو بتونه براش کاری کنه.»
آن حادثهی ۵۰خوردم سال پیش راهون به یاد آوردم.
بله، من قطعاً... وظیفهیمال رانندگی ماشین شاسیبلند شرکتبرای را بر عهده داشتم.
«عصبانی نیستی، رئیس؟ به خاطر این عوضی معاون سو،شرکتی ما تو این فاجعه افتادیم! الان کجاییم و ماشینمونجایگاه کجا رفت! ما به خاطر این یارو اینجا گیر افتادیم!»
و بعد، به یاد آوردم.
من قطعاًببخشید موقع رانندگیفریاد چرت زده بودم.
'اما، دلیلدرخشید اینکه چرت میزدمسال این بود که...'
جون میونگ-هون.
آن مردک روز قبل از کارگاه آموزشی، کارهایش را رویلقبی سرم تلنبار کرده بود. کارهایی که مدام به تعویق انداختهبرادرزادهی بود و مرا مجبور کرد تمام شب را بیدار بمانم.
«اگه میخواستی چرت بزنی،فریاد باید فرمون رو میدادی بهآمدم یکی دیگه! این چه گندیه؟»
دوباره به آن فکر کردم.
'مگه از اولسپس قرار نبود جونبرادرزادهی میونگ-هون رانندگی کنه؟'
درست است. در ابتدا، قرار بود جون میونگ-هون رانندگیآمدم کند. اما او که میخواست با کارمندان زن در صندلیندیده عقب لاس بزند، به زور مرا در صندلی راننده نشاند.
«این حرومزادهیببخشید احمق! به خاطرمیونگ اون گیر افتادیم!»
آه.
خاطرات ۵۰ سالسپس پیش به وضوحبرادرزادهی در حال بازگشت بودند.
آن زمان، من بهفریاد قدری دستپاچه بودم کهبیرون نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده است.
بنابراین، ناخودآگاهببخشید از جونفریاد میونگ-هون عذرخواهی کردم.
حتی فکردرخشید میکردم تقصیرمال خودم است.
اما با نگاهیسپس به آن خاطرهیبرادرزادهی ۵۰ سال پیش...
'یعنی جون میونگ-هون هرگزفریاد چیزی مثل وجدان یابیرون شرم رو حس نکرده؟'
من قطعاً چند بار از جونهون میونگ-هون و کارمندان زن خواسته بودم کهبودم برای مدتی فرمان را به دست بگیرند.
اما جون میونگ-هون که از رانندگی امتناع میکرد،برای با وجود اینکه میدانست به خاطر کار شبانهمعاون خوابآلود هستم، مانع از رانندگی کارمندان زن نیز شد.
به عنوان معاون مدیر،چهرهای نمیتوانستم از رئیس واجرایی مدیر بخواهم که رانندگی کنند.
به خاطر جون میونگ-هون، مجبورمیونگ شدم با وجود خوابآلودگی چهارلقبی ساعت بدون استراحت رانندگی کنم.
بنابراین...
«رئیس بخشدرخشید جون... بایدمال چیزی بگم.»
«نگاش کن، چطور حق به جانب رفتار میکنه.اجرایی آره، از اونجایی که به خاطر معاون سوقبل گیر افتادیم، اگه ذرهای وجدان داری، باید عذرخواهی کنی...»
«من به شدت خوابآلود بودم، بله. اما تا جایی که یادمه، ماشین رو تا آخر درست روندم، حتیچهرهای با خوردن قهوه خودم رو بیدار نگه داشتم. وقتی رانش زمین اتفاق افتاد، سعی کردم ازش جاخالی بدم.'یادم اما خیلی بزرگتر از اونی بود که بشه ازش فرار کرد و ماشینمون همونطور که بود باهاش کشیده شد.»
وقتی دیدم خاک جلوی مامیونگ میریزد، قطعاً سعی کردم ماشین رامدتها متوقف کنم و دنده عقب بگیرم.
اما دامنهی کوه کنار ما تقریباً به طوربرای کامل فرو ریخت. این فاجعهای بود که هرمعاون چقدر هم تلاش میکردم نمیتوانستم از آن جلوگیری کنم.
«رئیس بخش جون، میفهمم کهندیده عصبانی هستی، اما به نظر نمیادمیکردم الان وقت مقصر دونستن کسی باشه.»
«این یارو... جلوی کیفریاد داره سخنرانی میکنه!؟ توبیرون حتی نمیدونی چه غلطی کردی...»
«هوف...»
نفس عمیقی کشیدم.
در زندگیاینبود که چیزیچهرهای از بازگشت نمیدانستم.
به مدت ۵۰ سال، یادمیونگ گرفتم که چگونه در حالیلقبی که سرسختانه زندگی میکنم، تحمل کنم.
یاد گرفتم وقتی راهزنان قدرتمندمیونگ مرا زیر پا له میکردندلقبی و پولم را میگرفتند، تحمل کنم.
یاد گرفتم وقتیخاطرهای رزمیکاران شرور به مناست توهین میکردند، تحمل کنم.
یاد گرفتم وقتی مقامات محلی برایبرادرزادهی جمعآوری مالیات هر چه داشتم و حتیاسجیدی چیزهایی که نداشتم را میگرفتند، تحمل کنم.
بله.
در برابر کسانیخوردم که حریفشان نمیشدم، تحملخیالاتم کردن یگانه حقیقت بود.
اما.
«هی.»
«چی، چی؟ هی؟خوردم سو اون-هیون، حرومزاده،هون حالا چی میگی؟»
تعظیم کردن بیموردخوردم در برابر کسانیهون که حریفشان میشوم...
کار یک مردخاطرهای نیست. این راپیش هم یاد گرفته بودم.
«گفتم کهنبود تقصیر منچهرهای نبود. دیگه کافیه.»
«رئیس، ولمببخشید کن. اینفریاد یارو واقعاً...»
بام!
جون میونگ-هون بهخاطرهای سمتم حملهور شد واست به صورتم مشت زد.
اما به محض اینکه به منبرادرزادهی حمله کرد، یک قدم به جلوشرکت برداشتم و با سر به صورتش کوبیدم.
بوم!
«آاااه...!»
در زندگی گذشتهام.
چند بارنبود توسط رزمیکارانچهرهای کتک خورده بودم؟
چند بار در حال جمعآوریمیونگ گیاهان دارویی در کوهستان ولقبی برخورد با راهزنان کتک خورده بودم؟
چند بار در زمانفریاد قحطی که دستهای از سارقانآمدم هجوم آوردند، کتک خورده بودم؟
کتک خوردم، کتکخاطرهای خوردم، و بازپیش هم کتک خوردم.
در طول آن خشونتهای بیمعنی،ندیده من چیزی را یاد گرفتمکار که جون میونگ-هون و دیگران نداشتند.
خشونت.
بوم!
بام!
بوم!
به محض اینکه اولین ضربهی سر به اوبیرون اصابت کرد، به جلو یورش بردم و بیرحمانهنبود جون میونگ-هون را زیر مشت و لگد گرفتم.
«آخ، صبر کن، صبر کن...!»
«تو. حرومزاده.درخشید گفتم. که.مال کار. من. نبود.»
هنگام کتک زدن یک نفر.
وقتی به صورت کسیفریاد ضربه میزنید، شخصی که کتکآمدم میخورد احساس ترس عظیمی میکند.
دیدی که با یک مشتمیونگ تاریک میشود و دردی کهلقبی در آن لحظه به دنبالش میآید.
وحشت از مهاجمی بیرحم.
به اطراف چشمان جونچهرهای میونگ-هون مشت زدم تااجرایی دیدش را مختل کنم.
'اگه نمیدونی چهخوردم غلطی کردی، حداقلهون دهنت رو ببند!'
با هر مشت، کینههایی که حتیهون بدون اینکه متوجه شوم نسبت به جونبودم میونگ-هون داشتم، به طرز طراوتبخشی برطرف میشدند.
با وجود گذشت ۵۰ سال، زورگوییهایپیش شرورانهای که جون میونگ-هون در شرکت بهنمیتونم من تحمیل کرده بود هنوز فراموشنشدنی بود.
«من، من اشتباه کردم.»
آه.
زمانی که عذرخواهی از دهان جون میونگ-هونِخیالاتم مغرور خارج شد، از کتک زدن اودست دست کشیدم و به اطراف نگاه کردم.
مدیر کیم، رئیسخاطرهای اوه، معاون کانگ،پیش معاون اوه، سرپرست کیم...
همه با چشمانیسپس پر از ترسبرادرزادهی به من نگاه میکردند.
در میان آنها، مدیرفریاد کیم با صدایی لرزانبیرون با من صحبت کرد.
«معاون سو، هر چیفریاد که باشه، کتک زدنبیرون یه همکار تا این حد...»
«بله، حق با شماست. متاسفم. اما تو اون لحظه خیلی عصبانی بودم.میرسید بابت ترسوندن همه عذر میخوام. و هر چی باشه، من راننده بودم،رمانهای پس بابت اینکه نتونستم تو اون لحظه کار بیشتری بکنم معذرت میخوام.»
به طور مرتب بهچهرهای مدیر کیم و سایر کارمندانشرکتی تعظیم کردم و عذرخواهی کردم.
در واقع، به جزفریاد مدیر کیم، هیچکدام از افرادآمدم دیگر را دوباره نخواهم دید.
اما، باببخشید مدیر کیمفریاد همراه خواهم ماند.
'مدیر کیم، اگهخاطرهای هنرهای رزمی یاد بگیری،است به اوج جهان میرسی.'
البته، فقطنبود در دنیایچهرهای هنرهای رزمی.
با وجود اینکه به گذشتهمیونگ برگشته بودم، از فکر پیوستنلقبی به یک فرقهی تزکیه دست کشیدم.
'کدوم فرقهی تزکیه؟خوردم من که اونهون توانایی رو ندارم.'
این توانایی که بامال نام ریشههای معنوی یابرای سرشت معنوی نیز شناخته میشود.
بدون آن، یادگیری روشهای تمرینکنندگان جاودانگیبرادرزادهی یا حتی حس کردن انرژی معنویشرکت که آنها تزکیه میکنند، غیرممکن است.
اگر چیزی درخوردم این زندگی آرزویشهون را داشته باشم.
فقط...
'امیدوارم حتی یه کم بیشترسال از زندگی قبلیم فرصت این رونظر پیدا کنم که سختتر تلاش کنم.'
در زندگی قبلی، پس ازندیده اینکه مدیر کیم هنرهای رزمیکار را یاد گرفت و رفت.
او گهگاهببخشید میآمد تا بامیونگ من نوشیدنی بخورد.
حتی آن هم پسفریاد از رسیدن او بهبیرون اوج مهارتهایش کاملاً متوقف شد.
اما این زندگی متفاوت است.
'اگه فعالانه از مدیر کیمندیده حمایت کنم، شاید یه سریکار مزایا هم به من برسه.'
برای انجام این کار،فریاد باید از این بهبیرون بعد با او خوب باشم.
«درسته، همه تو وضعیت گیجکنندهای هستیم و رئیسبیرون بخش جون خیلی تند رفت. البته، معاون سونبود هم واکنش خیلی تندی نشون داد. عذرخواهی کنین.»
«بله، مدیر. حق با شماست.»
پس از تعظیم دوباره به مدیربرادرزادهی کیم، به رئیس بخش جون کمکشرکت کردم تا بلند شود و گفتم:
«متاسفم، رئیس بخشخوردم جون. خیلی تندهون رفتم. واقعاً عذر میخوام.»
«تو... ای پسرِ...»
در حالی که دوباره فروتنی نشان میدادم،است جون میونگ-هون که به نظر میرسید روحیهاشواضح را بازیافته است، به من خیره شد.
اما وقتی چشمانم به شدت سردبرادرزادهی شد، او در نهایت از نگاهمشرکت طفره رفت و دهانش را بست.
«به هر حال، فعلاً که بههون نظر میاد تو یه جنگلیم، چطوره راهبودم بیفتیم و یه روستای نزدیک پیدا کنیم؟»
مدیر کیم بهخوردم اطراف نگاه کردهون و پیشنهاد داد.
آسمان به رنگ زرشکی درآمده بود واست به نظر میرسید خورشید به زودی غروبواضح میکند، و باد نیز داشت سردتر میشد.
از نظرنبود منطقی، حرفهای مدیرندیده کیم منطقی است.
اما، در این مکان،فریاد باید عقل سلیم وبیرون خرد متعارف را دور انداخت.
'در دنیایی که تزکیهکنندگان به جاودانانهون تبدیل میشن و در آسمان پرواز میکنن،بودم و رزمیکاران برای ثروت و افتخار میجنگن.'
این دنیا چنین جایی است.
و، جنگلینبود که ماچهرهای در آن افتادهایم...
خاطرات ۵۰ سال پیشفریاد را به یاد میآورم وآمدم به نام جنگل فکر میکنم.
'مسیر عروج.'
گفته میشود که این بهترینسال مکان برای بسیاری از اهریمنان ونظر تزکیهکنندگان برای صعود به جاودانگی است.
مکانی که انرژی معنویچهرهای آسمان و زمین بیشتریناجرایی تجمع را در آن دارد.
هیچ روستا، شهرخوردم یا ایالتی در نزدیکیخیالاتم مسیر عروج وجود ندارد.
بنابراین، کاری کهخوردم مدیر کیم سعی درخیالاتم انجامش دارد بیمعنی است.
چیزی کهدرخشید الان مهمترهمال اینه که...
«شب دارهنبود میرسه. بایدچهرهای آتیش روشن کنیم.»
افکارم را بهخوردم پایان رساندم وهون به مدیر کیم گفتم:
«مدیر، آنتن دارین؟»
«همم... بهدرخشید نظر میادمال آنتن پریده.»
«فکر میکنم اگه آنتن نداریم، نجات پیدا کردنمون سخت میشه، و پیدا کردن موقعیتمونساله هم دشوار خواهد بود. از اونجایی که داره تاریک میشه، به جای گشتن دنبالفکر روستایی که جاش رو نمیدونیم، شاید بهتر باشه آماده بشیم که امشب رو همینجا بمونیم.»
با شنیدن حرفهایم، رئیس بخشمیونگ جون که تا آن لحظهلقبی ساکت بود، به آرامی مخالفت کرد:
«داری چی میگی... معاونفریاد سو. برعکس، شبا خطرناکتره، پسآمدم باید یه روستا پیدا کنیم...»
«همم، به نظر من،مال حرکت بیگدار به آببرای زدن خطرناکتره. این چطوره؟»
به درختنبود بلندی در آنندیده نزدیکی اشاره کردم.
«چرا از اون درخت بالا نمیری تا ببینی آیا روستاییلقبی یا حتی جادهای این اطراف هست یا نه؟ اگه چیزیبرادرزادهی اون اطراف نبود، چطوره همون کاری رو بکنیم که من میگم؟»
«برم بالای اون درخت؟فریاد کی قراره ازش بره...بیرون بالا؟ تو، معاون سو؟»
«خب، اگه هیچکس دیگهمال بلد نیست از درختبرای بالا بره، پس من میرم.»
به راحتی سر تکان دادم وبرادرزادهی تنه بلندترین درخت نزدیکمان را گرفتمشرکت و به آرامی از آن بالا رفتم.
یک بار هنگام چیدن گیاهانمیونگ دارویی در کوهستان با یکلقبی گراز وحشی روبرو شده بودم.
در آن زمان، در یک موقعیتهون مرگ و زندگی از یک درختنشنیده محکم در آن نزدیکی بالا رفتم.
آدمهای امروزی معمولاً از درخت بالا نمیروند، اما من کهمبهم پیش از بازگشت در زندگی قبلیام انواع و اقسام سختیها رازندگی تجربه کرده بودم، به راحتی به بالای درخت بزرگ صعود کردم.
«چی میبینی؟ معاون سو!»
از پایین،ببخشید مدیر کیمفریاد فریاد زد.
همانطور که انتظارخوردم میرفت، اطرافمان یکهون جنگل بیپایان بود.
هیچ جاده یا روستاییمال وجود نداشت، چه برسدبرای به هیچ ردی از انسانها.
در عوض، احتمالاً هیولاهاچهرهای و اهریمنها در میاناجرایی این درختان پرسه میزنن.
به جای اینکه از بالای درخت فریادخیالاتم بزنم، وانمود کردم که مدتی به اطرافدست نگاه میکنم و سپس به پایین برگشتم.
«ها، معاون سو. تو واقعاً توهون بالا رفتن از درخت ماهری. اوننشنیده درخت حدود ۱۱ متر ارتفاع داشت.»
«راستی، این چه جورمال درختیه؟ ناآشنا به نظر میرسه،کمی انگار مال این حوالی نیست.»
مدیر کیم به شانهام زد وبرادرزادهی مدیر اوه با کنجکاوی به درختی کهاسجیدی از آن بالا رفته بودم نگاه کرد.
دستهایم را تکاندمخوردم و آنچه را دیدهخیالاتم بودم به آنها گفتم.
«هیچ جادهببخشید یا روستاییفریاد این نزدیکی نیست.»
«ها، عجیبه. حتی اگه گرفتارسال رانش زمین شده باشیم، بایدمبهم یه بزرگراه همین نزدیکی باشه...»
مدیر کیم در حالی که انگار برایشچول عجیب بود چانهاش را نوازش کرد و رئیسبزرگتر بخش جون با سوءظن به من خیره شد.
«معاون سو... واقعاً درستفریاد دیدی؟ مطمئنی که ازبیرون قصد نمیگی هیچی اونجا نیست...؟»
«چرا باید در این مورد دروغ بگم؟ منم ترجیح میدم تومدتها یه خونه بخوابم تا اینکه تو جنگل چادر بزنم. اگه حرفماجرایی رو باور نمیکنی، رئیس بخش جون، خودت میتونی بری بالا و ببینی.»
رئیس بخش جون بامال چهرهای که انگار چیزبرای تلخی خورده باشد، عقبنشینی کرد.
«فکر میکنم حتی اگه بخوایم اطراف روچول بگردیم، اول باید یه پایگاه درست کنیمساله و آتیش روشن کنیم، چون داره تاریک میشه.»
«منطقیه. پس... اوه، بیاید دنبال ماشین شاسیبلندمونخیالاتم هم بگردیم. ما تو ماشین گرفتار رانش زمینخودم شدیم، پس منطقاً ماشینمون باید همین نزدیکی باشه.»
مدیر کیم دستهایشخوردم را به هم کوبیدخیالاتم و این را گفت.
اما...
اینجا جاییهنبود که عقل سلیمندیده توش کاربردی نداره...
شاسیبلند ما ناپدید شده بود.
هیچکجا پیدا نخواهد شد.
«چطوره دنبال ماشین بگردیم وسال توش بخوابیم؟ چون داشتیم میرفتیم کارگاهنظر آموزشی، کلی وسایل تو ماشین هست...»
این کارگاهنبود آموزشی عملاًچهرهای یک پیکنیک بود.
بنابراین، ابزار کمپینگخوردم و غذای زیادی درخیالاتم شاسیبلند بارگیری شده بود.
با اینببخشید حال، ماشینفریاد ناپدید شده بود.
البته، من چون به گذشته برگشتمپیش این رو میدونم، اما اگه بگممیرسید ماشین غیب شده، حرفم رو باور نمیکنن.
به جای اینکه انرژیام راندیده برای متقاعد کردن آنها هدر دهم،میکردم بهتر است فقط بگذارم خودشان بگردند.
«پس بیاید به چند گروه تقسیم بشیم. یه گروه دنباللقبی جایی برای موندن بگرده و یه گروه دیگه دنبال ماشین. بیایدچول قبل از اینکه خورشید کاملاً غروب کنه همینجا همدیگه رو ببینیم.»
پیشنهاد دادمببخشید که به چندمیونگ گروه تقسیم شویم.
من، معاون اوه و مدیرسال کیم در گروهی بودیم کهمبهم به دنبال جایی برای اقامت میگشت.
مدیر کیم، رئیس بخش جون، رئیسبرادرزادهی اوه و معاون کانگ در گروهیشرکت بودند که به دنبال ماشین میگشتند.
ما از همخوردم جدا شدیم وهون به جستجو پرداختیم.
«امم، معاون سو. گفتی دنبالمیونگ جایی برای موندن بگردیم، اما معمولاًمدتها چطور همچین جایی رو پیدا میکنی؟»
معاون اوه با احتیاط پرسید.
به نظر میرسید کمیچهرهای معذب است، زیرا من جونشرکتی میونگ-هون را کتک زده بودم.
«خوابیدن تو کوه یا جنگل خطرناکه. حیوانات وحشی و درندهها ممکنهمدتها حمله کنن و اگه هر جایی آتیش روشن کنیم، ممکنه باعث آتشسوزیشرکتی تو جنگل بشه. بهترین چیز احتمالاً یه غار کوچیکه. آه، مثل اونجا.»
«اوه خدای من، یه غار؟»
«به ایندرخشید زودی پیداشمال کردی؟ خیلی خوششانسی!»
البته، غاری که به طور طبیعی آنها رااجرایی به سمتش هدایت کرده بودم، همان غاری بودقبل که ۵۰ سال پیش از آن بازدید کرده بودم.
در زندگی قبلیام، این پناهگاهیمیونگ بود که بعد از ساعتهالقبی سرگردانی به سختی پیداش کرده بودم.
برای معاون اوه و مدیر کیم، این شبیهبیرون به خوششانسی به نظر میرسید، اما در واقعیت،نبود این یک تصادف نبود بلکه یک امر اجتنابناپذیر بود.
حتی تو زندگی قبلیام هم، اینجاپیش یه مکان عالی برای موندن بودمیرسید که هیچ خطری توش وجود نداشت.
به غار نگاه کردم وندیده شاخهها و برگهای خشک راکار از آن حوالی جمعآوری کردم.
«واو... آقایببخشید سو، شمافریاد واقعاً ماهرید.»
«تو چیزیببخشید مثل پیشاهنگی پسرانمیونگ شرکت کرده بودید؟»
«آه، خب...درخشید یه چیزیمال تو همین مایهها.»
اگرچه این پیشاهنگی پسرانچهرهای نبود، بلکه تجربهای ۵۰اجرایی ساله در پیشاهنگی پیرمردها بود.
«بعداً میتونیم با فندک مدیرمیونگ کیم آتیش روشن کنیم. موافقیدلقبی یکم هیزم برای آتیش جمع کنیم؟»
«اوه خدای من، حس همونمیونگ موقعی رو داره که تولقبی بچگی به اردوی آموزشی رفته بودم.»
«آره، درسته.درخشید دقیقاً همونمال حس رو داره.»
دو کارمند زن با خوشحالی شروع بهچول گپ زدن کردند و در جمعآوری چوبهایساله خشک و شاخهها برای هیزم به من پیوستند.
بعداً، در حالیخوردم که خورشید درهون حال غروب بود،
«حالا، بیاید آرومآروم برگردیم بهمیونگ همون فضای بازی که قبلاًلقبی بودیم. بقیه هم اونجا جمع میشن.»
«باشه~»
«بله~»
من به همراهخوردم آن دو کارمند زنخیالاتم به فضای باز برگشتم.
مدت کوتاهی بعد، ما دوبارهمیونگ به مدیر کیم، رئیس اوه، رئیسمدتها بخش جون و معاون کانگ پیوستیم.
«شاسیبلند رو پیدا کردید؟»
«...»
مدیر کیم باخوردم چهرهای غمگین سرشهون را تکان داد.
رئیس اوه و رئیسفریاد بخش جون نیز نگاههایبیرون نگرانی در چهره داشتند.
معاون کانگ مین-هیخاطرهای نیز با چهرهایپیش مضطرب به حرف آمد.
«هیچ اثری ازش نیست. ما کلی گشتیم، اما انگارشرکتی دود شده رفته هوا. منطقاً اگه ماشین با رانشجایگاه زمین اومده پایین، چرا ما بیرونیم و ماشین غیبش زده؟»
او با حالتی نگران بهمیونگ اطراف نگاه کرد، گویی خودلقبی جنگل نیز برایش ترسناک بود.
«الان دیگه کاری از دستمون برنمیاد. ماخیالاتم یه جا برای گذروندن شب پیدا کردیم،دست بیاید همونجا بمونیم. فردا جستجوی دقیقتری انجام میدیم.»
«باشه.»
هر شش نفرشان باچهرهای چهرههایی عبوس به دنبالاجرایی من به سمت غار آمدند.
«اوه خدای من، این چیه؟»
«آقای سو درستش کرده.»
«ها، سو اون-هیون واقعاًمال توانمنده. نکنه تو طبیعت وحشیکمی زندگی میکرده یا همچین چیزی؟»
معاون کانگ مین-هی ازچهرهای بادگیر و درِ غاریاجرایی که ساخته بودم شگفتزده شد.
رئیس اوه هیون-سوک بهفریاد آرامی تحسین خود رابیرون ابراز کرد و مرا ستود.
مدیر کیم نیزخوردم با رضایت سر تکانخیالاتم داد و جون میونگ-هون...
به نظر ناراضی میرسید اماسال آنقدر خسته بود که چیزیمبهم نگوید و فقط وارد شد.
«مدیر، فندک رو لطف میکنید.»
«اوه، درسته.»
مدیر کیم فندکی از جیبشمیونگ بیرون آورد و چوبهای خشکی رامدتها که جمع کرده بودم روشن کرد.
ما دوردرخشید آتش درمال داخل غار نشستیم.
دود به شکلی بینقصچهرهای از سوراخی که در بادگیرشرکتی ایجاد کرده بودم خارج میشد.
«واو... توببخشید چه وضعیتیفریاد گیر افتادیم.»
«این اصلاً منطقی نیست...»
«...»
همه با چهرههایی غمگین نشسته بودندبرادرزادهی و نگران به نظر میرسیدند. درشرکت همان لحظه بود که اتفاق افتاد.
غرغر
این صدا از شکمفریاد مدیر کیم یون بود.بیرون صورتش از خجالت سرخ شد.
«اوه، اون...»
«هاها، اشکالینبود نداره. همهمونچهرهای شام نخوردیم...»
لبخند زدم و توتهاییفریاد را که هنگام جمعآوریبیرون شاخهها چیده بودم بیرون آوردم.
«همه باید گرسنهخوردم باشن. اینا رو امتحانخیالاتم کنید. یکم پیش چیدمشون.»
«اینا برای خوردنخاطرهای امن هستن؟ سمیپیش که نیستن، مگه نه؟»
جون میونگ-هون، در حالی کهندیده تنش او کاهش یافته بود،کار با لحنی عادی از من پرسید.
لبخندی زدمببخشید و یکی ازمیونگ توتها را خوردم.
«وقتی جوون بودم درباره گیاهانمیونگ دارویی یاد گرفتم. میدونم چیلقبی برای خوردن امنه و چی نیست.»
اگرچه گفتن «وقتی جوون بودم»سال کمی اغراقآمیز بود، اما در گذشتهنظر واقعاً آن را یاد گرفته بودم.
کیم یون با دیدن اینکهندیده توتها را بدون تردید میخورم،کار با احتیاط یکی را امتحان کرد.
«واو، طعم بلوط خام میدن.»
«ترد هستن، مگه نه؟فریاد من کلی چیدم، پسبیرون همه میتونن یکم بخورن.»
با دیدن این صحنه، مدیر کیم و معاون اوهکمی شروع به خوردن توتهایی کردند که چیده بودم. معاونگذشته کانگ و رئیس اوه نیز با خوشحالی آنها را خوردند.
تنها جون میونگ-هون با نارضایتی بهبرادرزادهی توتها نگاه کرد و به بهانهشرکت خستگی، زودتر از بقیه دراز کشید.
«هاها، عجب وضعیتیه. ما بایدمیونگ جدی باشیم، اما به لطفلقبی معاون سو، داره بهمون خوش میگذره.»
«من همیشه تو شرکت میدونستم چقدر سختکوشه.خیالاتم شنیدم چون روز قبلش شیفت شب کاردست کرده بود، از رانندگی خسته شده بود.»
«معاون ما واقعاً سختکوشه~»
«آه، به لطفسپس معاون سو، حسبرادرزادهی میکنیم اومدیم کمپینگ.»
«واقعاً.»
همه ما شبخوردم را در فضایی سرزندهخیالاتم و دوستانه سپری کردیم.
من هم ازخاطرهای صمیم قلب خندیدم واست با همکارانم گپ زدم.
شبی برای خندیدن وچهرهای گپ زدن بود، زیرا ممکنشرکتی بود آخرین شب ما باشد.
صبح روز بعد.
به محض استشمام هوایفریاد سپیدهدم، زودتر از هر کسآمدم دیگری از خواب بیدار شدم.
خاطرات ۵۰ سالخاطرهای پیش به وضوحپیش شروع به بازگشت کردند.
روز اول، بعد از اینکه تمام شب تواجرایی جنگل سرگردون بودیم، به سختی غار رو پیدا کردیمپارتیبازی و از پا افتادیم. صبح روز بعد، اون اومد.
با وجود گذشت ۵۰ سال، ترس،هون شوک و درد آن زمان هنوزنشنیده هم به طرز وحشتناکی واضح بود.
بادگیر بیرون غارخوردم را باز کردمهون و به راه افتادم.
درست قبل از سپیدهدم بود.
در همان حوالی پرسه زدم وبرادرزادهی گیاهانی را جمعآوری کردم که برای تسکیناسجیدی درد و بند آوردن خونریزی مفید بودند.
به لطف جنگلی که سرشار ازهون انرژی معنوی آسمان و زمین بود،نشنیده گیاهان در وضعیت فوقالعادهای قرار داشتند.
اینها بیشتر شبیهخوردم گیاهان معنوی بودندهون تا صرفاً گیاهان دارویی.
و مدتی بعد،خاطرهای صاحب این قلمروپیش از راه رسید.
با یک جهش!
موجودی به بزرگی یک خانه.
با سه دم وفریاد چشمانی که با آتش آبیآمدم میسوختند، یک روباه سفیدمو بود.
لرز...
ابهت صاحب جنگل و اتفاقاتندیده ۵۰ سال پیش، باعث شدکار بدنم از ترس به لرزه بیفتد.
با این حال، «تجربهفریاد کردن آینده» به خودیبیرون خود یک مزیت عظیم بود.
«د-درود بر... صاحب... جنگل.»
با لکنت گفتم، لبهای لرزانمسال را گاز گرفتم و بهمبهم آرامی در برابر روباه تعظیم کردم.
یک بار،نبود دو بار،چهرهای سه بار.
این تعظیم سهگانهای بودفریاد که هنگام ملاقات بابیرون صاحب جنگل لازم بود.
روباه که به بزرگی یک خانه دوخیالاتم طبقه بود، با چشمان آبی آتشین خوددست به من نگاه کرد و به حرف آمد.
[رایحهای منحصربهفرد از یک انسان. درپیش طول هزاران سال عمرم، هرگز بامیرسید انسانی با چنین رایحهای برخورد نکردهام.]
«...»
تق، تق، تق...
در انتظار اینکه اینفریاد روباه هیولایی ممکن استبیرون چه کار کند، میلرزیدم.
در هماندرخشید لحظه بودمال که اتفاق افتاد.
حضور روباهنبود دیگران راچهرهای بیدار کرد.
مدیر کیم، رئیس اوه، معاون کانگ،هون رئیس بخش جون، مدیر کیم و معاونبودم اوه به نوبت از غار بیرون آمدند.
آنچه درببخشید پی آمدفریاد اجتنابناپذیر بود.
«آاااه!»
«یه هیولا!»
«این یه هیولاست!»
با شنیدن این حرف،فریاد روباه هیولایی چشمان درشتشبیرون را با نارضایتی چرخاند.
[شما انسانها همیشه به نظر میرسد از هوشی ترحمانگیزکمی و بیادبی وحشتناکی برخوردارید. در حالت عادی، من یکیگذشته از اندامهای هر یک از شما را پاره میکردم...]
لرز...
[اما از آنجا که یکیمیونگ از شما میداند چگونه به صاحبمدتها جنگل احترام بگذارد، شما را میبخشم.]
نگاه روباه هیولایی روی منمیونگ افتاد، منی که زانو زده بودممدتها و با احترام تعظیم کرده بودم.
«همه! به صاحبخاطرهای جنگل احترام بگذارید! فقطاست اونجا نایستید، زانو بزنید!!»
با فریاد من، بقیه با چهرههاییبرادرزادهی مات و مبهوت ایستادند و سپسشرکت با دستپاچگی مانند من زانو زدند.
چشمان روباهببخشید با چشمانفریاد من تلاقی کرد.
[انسانی که احترام را میفهمد. منهون تو را عجولانه مجازات نخواهم کرد،نشنیده اما... رایحهات بیش از حد منحصربهفرد است...]
چکه، چکه...
از گوشهنبود دهان روباه، مایعیندیده چسبناک سرازیر شد.
بزاق.
[یکی از اندامهایت. بگذار فقط یکیهون را بچشم. آنوقت به شما اجازهنشنیده میدهم مدتی در قلمرو من بمانید.]