---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 1: فصل 1 • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1: فصل 1

0

یه زمانی فکر می‌کردم نابغه‌ام.

الان که بهش فکر می‌کنم، اون‌قدر‌بدجور​ خجالت‌آوره که دلم می‌خواد از شرم دیوونه‌زدی​ بشم، اما واقعاً فکر می‌کردم یه نابغه‌ام.

اون‌قدر استعداد داشتم که این توهم رو برام ایجاد کنه.‌دارم​ از همون بچگی، هیچ‌وقت تو یادگیری چیزهای جدید مشکلی نداشتم‌بفهمم​ و خیلی سریع‌تر از بقیه تو هر کاری پیشرفت می‌کردم.

اما فقط همون اولِ کار آسون بود. حتی‌هست​ اگه سریع‌تر از بقیه شروع می‌کردم، در نهایت‌حسودی​ سرعت پیشرفتم مثل بقیه کند و معمولی می‌شد.

اولش زیاد‌وقتی​ به این‌جوری​ موضوع اهمیت نمی‌دادم.

پیش میاد. دارم آروم‌آروم‌می‌شنوم​ بهتر می‌شم. از پسش‌حسودیت​ برمیام. چون من یه نابغه‌ام.

و در نهایت‌اولش​ به حقیقتی پی بردم‌نمی‌دادم​ که هیچ‌وقت نمی‌خواستم بفهمم.

من نابغه نیستم. اتفاقی که این توهم خنده‌دارم رو‌وقت​ در هم شکست، ملاقات با یه «نابغه» واقعی بود؛‌عوضی​ کسی که اصلاً نمی‌تونستم خودم رو باهاش مقایسه کنم.

قورباغه‌ای ته چاه که خودش رو با یه نابغه اشتباه‌اونا​ گرفته بود. تو همون زمانی که من داشتم تو برتریِ خیالیِ‌مسخره​ خودم غلت می‌زدم، اون نابغه‌ی واقعی داشت تو آسمون‌ها پرواز می‌کرد.

از نابغه‌ها متنفرم.

وقتی می‌بینم جوری رفتار می‌کنن که انگار بقیه هم می‌تونن به‌آروم‌آروم​ همون راحتیِ اونا کارها رو انجام بدن، دلم می‌خواد بکشمشون. حالا چه‌اتفاقی​ از روی صداقت باشه، چه فقط برای خودنمایی و مسخره کردنِ زیردست‌هاشون.

هر کوفتی که هست،‌مسخره​ هر وقت این حرف‌ها رو‌وقت​ می‌شنوم، حالم بدجور سگ می‌شه.

«حسودیت می‌شه؟»

حسودی؟ ای حروم‌زاده. تو مثل یه عوضی حرف‌حسودیت​ زدی، منم مثل یه عوضی جوابت رو دادم.‌دادم​ دیگه چرا این حسادتِ کوفتی رو می‌کشی وسط؟

«فکر نمی‌کردم این‌طوری برداشت‌زیاد​ کنی. من فقط... فکر‌پیش​ کردم وضعیتت مایه تاسفه.»

مایه تاسف؟ چیش مایه تاسفه؟

«اگه فقط‌وقتی​ یکم بیشتر‌جوری​ تلاش می‌کردی...»

تو اصلاً چه‌حرف‌ها​ غلطی از بیشتر‌بدجور​ تلاش کردن می‌دونی؟

«می‌تونستی خیلی بهتر‌اولش​ از چیزی که‌اهمیت​ الان هستی باشی.»

هی، من همین الانشم دارم خیلی خوب کار می‌کنم. فقط استانداردهای‌می‌شنوم​ تو به شکل دیوانه‌واری بالاست. مگه می‌شه همه مثل تو باشن؟‌جوابت​ تو یه نابغه‌ای، پس فکر نکن بقیه هم می‌تونن مثل تو باشن.

فهمیدی؟ من‌وقتی​ نمی‌تونم مثل‌جوری​ تو باشم.

«گمشو.»

ته‌مونده‌ی صدام رو از گلوم بیرون کشیدم. یه سوراخ‌وقت​ روی سینه‌ام بود. به نظر می‌رسید دارن روم اکسیر‌عوضی​ می‌ریزن و جادو اجرا می‌کنن، اما کار بیهوده‌ای بود.

«خواهش می‌کنم.»

داره گریه می‌کنه. فکر نمی‌کردم اون دختره‌ی عوضی هیچ‌وقت همچین‌حروم‌زاده​ قیافه‌ای به خودش بگیره. معمولاً هر روز از اون قیافه‌های تمسخرآمیز‌وسط​ می‌گرفت و حرصم رو درمی‌آورد، اما انگار واقعاً ازم خوشش می‌اومد.

«برای همینه... برای همینه‌زیاد​ که بهت گفتم. بهت گفتم‌میاد​ برگرد. چرا دنبالمون اومدی و...»

«سیه‌نا. فقط‌برای​ اونو بذارش‌مسخره​ سر جاش.»

صدام درست درنمی‌اومد. به‌جوری​ خاطر خونی بود که تا‌راحتیِ​ توی گلوم بالا اومده بود.

«اکسیر. از این‌حرف‌ها​ چیز باارزش زیاد‌بدجور​ نداریم. اینجا هدرش نده.»

«اما...!»

«مهم نیست. من بدن خودم‌کردنِ​ رو بهتر از هر کسی‌حرف‌ها​ می‌شناسم. زنده نمی‌مونم. به‌زودی می‌میرم.»

من می‌میرم.

حتی قبل از اینکه سینه‌ام سوراخ بشه هم با این قضیه کنار‌حرف​ اومده بودم. بدنم قبل از اون هم داغون شده بود. برگرد، همین‌جا‌برداشت​ منتظر بمون. من این نگرانی‌ها رو نادیده گرفتم و تا اینجا دنبالشون اومدم.

«...می‌تونستم جاخالی بدم.»

یه صدای جدی.‌خودنمایی​ حروم‌زاده. تا لحظه‌زیردست‌هاشون​ آخر هم یه عوضیه.

«نیازی نبود‌وقتی​ این کار‌جوری​ رو بکنی.»

«بهت گفتم‌وقت​ گورت رو‌می‌شنوم​ گم کن.»

وقتی به‌زور می‌تونم صدام رو‌موضوع​ از تو گلوم بکشم بیرون،‌دارم​ آخه چرا این‌قدر روی اعصابم می‌ری؟

«احتمالاً خودت هم می‌دونستی.»

قیافه‌ای به خودش گرفت که انگار نمی‌تونست درک کنه.‌راحتیِ​ می‌فهمم. حتی اگه برای بقیه شبیه به مرگ به‌باشه​ نظر می‌رسید، احتمالاً برای تو اون‌قدرها هم ترسناک نبود.

فکر می‌کنی نمی‌دونستم؟ معلومه که می‌دونستم. من جاهای زیادی‌حسودی​ باهات بودم. خیلی بیشتر از آدمایی که پشت سر‌چرا​ قدرتت شایعه می‌سازن، می‌دونم که چه هیولای دیوونه‌ای هستی.

«...نیازی نبود این‌طوری بمیری.»

پس چطوری باید می‌مردم؟ خودت هم می‌دونی. همین‌هست​ که تونستم تا اینجا دووم بیارم یه معجزه‌حسودی​ بود. اگه تو نبودی، هرگز به این نقطه نمی‌رسیدم.

«...این به‌اندازه‌وقتی​ کافی به یه‌رفتار​ مرگ شرافتمندانه نزدیکه.»

به‌زور صدام درمیاد،‌حرف‌ها​ اما می‌خوام قبل‌بدجور​ از مرگم اینو بگم.

«کاملاً واضح بود که‌زیاد​ چیزی جز یه بار اضافه‌میاد​ نمی‌شم، و نمی‌خواستم هم برگردم.»

از طرفی هم نمی‌خوام‌مسخره​ بقیه عمرم رو تو یه‌وقت​ بدن علیل و فلج بگذرونم.

«از اونجایی که تو لعنتی‌رفتار​ خیلی کاردرستی، احتمالاً نیازی نبود‌اونا​ من اون ضربه رو بخورم.»

با اینکه می‌دونستم، بازم خودم رو انداختم جلوش. بدنی که اصلاً به حرفم‌زدی​ گوش نمی‌داد، تو اون لحظه درست کار کرد. به خاطر همین، اون حروم‌زاده‌ی‌کردم​ رو اعصاب رو هل دادم کنار و یه سوراخ گنده روی سینه‌ام درست شد.

«...دارم خسته می‌شم. تنهام بذارین.»

صدا درآوردن داره سخت‌تر می‌شه. صدام رو از دوردست‌وقت​ می‌شنوم و صدای گریه رو از اونم دورتر. انگشتام‌عوضی​ تکون نمی‌خورن و بدنم سنگین شده. دیدم داره سیاه می‌شه.

«ممنونم.»

درست تو لحظه آخر. صدای اون حروم‌زاده رو شنیدم.‌حسودی​ اگه می‌خواستی اینو بگی، باید زودتر می‌گفتی. اما خب‌چرا​ حس خوبی داره. تا حالا نشنیده بودم ازم تشکر کنی.

«واااا!!»

این دیگه چه کوفتیه؟

ناولها | novelha.net