چپتر 8: فصل 8
0سیان احمق نبود. مسلماً میدانست چیزی کهمیکرد یوجین الان در دست دارد یک نیزهدارند است و دارد با آن تمرین میکند.
اما تا به حال چنین تمرین احمقانهای ندیده بود. پوشیدن یک زره زنجیری که از بدنشواقعاً بزرگتر بود، آویزان کردن کیسه شنی از هر دو بازو، چرخاندن و ضربه زدن با نیزهایگرفت که به آن هم کیسه شنی وصل شده بود. اصلاً میشد اسم این کار را تمرین گذاشت؟
حداقل در ذهن سیان، چنین تمرینی وجود خارجی نداشت. احمقانه وپایینترین خشن. بدون هیچگونه حفظ تعادل، فقط چرخاندن و ضربه زدن بیپروا.روز آنقدر که حتی نمیتوانست بدنش را درست نگه دارد و تلوتلو میخورد؟
«تو فقط یهعقدهای پسر دهاتی هستی. فقطدرک داری جلب توجه میکنی.»
آن زره زنجیری؛ درست است که بزرگ بود، اماجای خلوص آهنش حتماً پایین بود چون ظاهر داغونی داشت.چیزهایی این یعنی آنقدرها هم که به نظر میرسید سنگین نبود.
و آن کیسههای شنی؛ در نگاه اول کلفت به نظرمیزد میرسیدند، اما با دیدن اینکه چطور روی بدنش تکان میخورند،بیسروپا احتمالاً فقط ظاهرشان ضخیم بود و داخلشان تقریباً خالی بود.
«حتی اگه میخوای جلب توجه کنی، بازم فقط یه آدم عقدهای هستی. من دست اینجور حقهها رو خوندم.»شنیده سیان درک میکرد که این دهاتیها که از یک جای دورافتاده آمدهاند، پایینترین جایگاه را دارند. شاید ازکرده پدر و مادرش چیزهایی شنیده بود و برای همین از همان روز اول دست به چنین کارهایی میزد.
او نمیتوانست بدون این حقههای کثیفخوندم توجه کسی را جلب کند. هرچندآمدهاند که این حقهها واقعاً مضحک بودند.
اما...
اینکه یک پسر دهاتیِ بیسروپا جرئت کرده بود بهکارهایی او بگوید احمق، خونش را به جوش آورده بود. سیاندهاتیِ نفس عمیقی کشید و انگشتش را به سمت یوجین گرفت.
«عذرخواهی کن.»
«واسه چی؟»
«به خاطرعقدهای اینکه بهم گفتیخوندم احمق عذرخواهی کن!»
یوجین بلافاصله جواب داد: «ببخشید.» با این حال، این عذرخواهیمیزد اصلاً راضیکننده نبود، چون سیان هیچ صداقتی در آن حسبیسروپا نمیکرد. چشمانش را درشت کرد و چانهاش را بالا داد.
«تعظیم کن، اونم با احترام!»
یوجین بدون اینکهعقدهای تعظیم کند پرسید: «تودرک همسن منی، مگه نه؟»
«تو سیزده سالته، منمحقهها سیزده سالمه. ما همسنیم.دهاتیها دقیقاً باید چیکار کنم؟»
«تو نمیتونیمادرش با منشنیده دوست بشی!»
«من که دنبال دوستیخوندم نیستم. ولی مگه تو نبودیدورافتاده که اول باهام حرف زدی؟»
الان دارم چه غلطی میکنم؟ یوجین با احساسی از ترحم به حال خودش، نوچنوچ کرد. اگر سن قبلمادرش از مرگش را هم حساب میکرد، بهراحتی بیش از پنجاه سال سن داشت. برایش مایه تأسف بود کهبیسروپا بهعنوان یک مرد بالغ با یک پسر سیزدهساله بحث کند، اما طرف مقابلش یکی از نوادگان ورموث بود.
«چیکار میشه کرد؟اینجور زندگی قبلیم مال گذشتهست.میکرد الان منم سیزده سالمه.»
«لهجهت چشه؟ نه تنها نمیفهمی چطوری دارم درستروز با نیزه تمرین میکنم، بلکه تو کارام همواقعاً دخالت میکنی. مگه ادب و نزاکت یادت ندادن؟»
«تو...»
چشمان سیان از این جوابهای تندوتیز و پیاپیمیکرد لرزید. اینجور بحثهای بچگانه برایش ناآشنا بود، چونشاید از بچگی مثل یک شاهزادهی نازپرورده بزرگ شده بود.
«خیلی رو اعصابی...»
بزرگترین مزیت بچه بودن اینبرای است که میتوانی بدون هیچمیزد مشکلی احساساتت را بروز دهی.
یوجین بهاینجور اینجور کلکلهایخوندم لفظی عادت نداشت.
سیان با قدمهای بلنداینجور جلو آمد و سینهمیکرد به سینهی یوجین ایستاد.
«حتی حد و مرز خودت رودرک هم نمیدونی. اینکه فامیلیت لاینهارته، دلیلپایینترین نمیشه که یه لاینهارت اصیل باشی.»
«میدونم. من ازچیزهایی خانوادهی فرعیم وهمین تو از نوادگان اصلی.»
یوجین انگشتش راحقهها بالا آورد ومیکرد به عمارت اشاره کرد.
«خونهی تو اونجاست. خونهی منم...حقهها حالا هر چی. به هرجای حال، از اینجا دور بمون.»
«اینو میدونیعقدهای و بازمحقهها اینقدر پررویی؟»
«من که تو کار کسی دخالت نکردم. فقط دارمکارهایی جوابی رو میدم که خودت خواستی. پرسیدی دارم چیکاربودند میکنم، منم بهت گفتم. گفتی عذرخواهی کنم؟ عذرخواهی کردم.»
«خیلی گستاخی.»
سیان صورتشآدم را بهاینجور یوجین نزدیک کرد.
«در ضمن، بدنت بوی گندخوندم میده. بوی پشکل گاوهای دهات روآمدهاند میدی! بوی عرق! خیلی، خیلی بد.»
«من تو کل عمرم حتیبرای نزدیک پشکل گاو هم نشدم، چهحقههای برسه به اینکه بوی پشکل بدم.»
«پس بوی گُه خودتخوندم رو میده! به هرجای حال، بوی خیلی زنندهایه.»
«یکم دیگه میرم دوش میگیرم.»
«نه، همین الان دوش بگیر.خوندم برو خودتو بشور! کالسکهای کهدورافتاده باهاش اومدی رو هم تمیز کن.»
«کالسکه؟»
«آره، چون بویحقهها گندت روی ملحفههاشمیکرد مونده! برو تمیزش کن!»
«چرا باید همچین کاری بکنم؟»
«چون تو باعثاینجور شدی کالسکهی خانداندرک ما بوی گند بگیره!»
سیان با صدای بلندی فریاد زد.همین از آنجا که فاصلهشان کم بود، باکسی هر فریادش قطرات تف به اطراف میپاشید.
یوجین اخم کردحقهها و یک قدممیکرد به عقب برداشت.
او فقط برای این عقب رفت که تفهای سیاندهاتیها روی صورتش نریزد، اما سیان برداشت دیگری کرد و باچیزهایی لبخندی از سر غرور و برتری به یوجین خیره شد.
«باید سرت رو خم کنی و عذرخواهی کنی.دهاتیها من هنوز عذرخواهیت رو قبول نکردم. تو بهمپدر گفتی احمق و گفتی ادب ندارم. واسه همهی اینا...»
«نینا.»
یوجین بدون اینکه به بقیهیدرک حرفهای سیان گوش دهد، بهآمدهاند عقب و به سمت نینا برگشت.
«بـ... بله.»
«تو تنهاعقدهای خدمتکار منی،حقهها مگه نه؟»
«بله... شاید نتونم کمک زیادیبرای بکنم، اما فعلاً بهعنوان خدمتکارمیزد شخصی شما در خدمتتون هستم.»
«پس برو کالسکهای که باهاشدرک اومدم رو تمیز کن. همینطوریآمدهاند اونجا زیر آفتاب ماتت نبره.»
«...چی؟»
البته که اگر سیان و سیئل بیخیال میشدند، نینا خودشدورافتاده پیشقدم میشد و کالسکه را تمیز میکرد. و از آنجایی کههمین خدمتکار یوجین بود، منطقی بود که یوجین به او دستور بدهد.
اما نینا نمیتوانست درک کند که چرا یوجین در چنین شرایطیحقههای این دستور را داده است. آن دوقلوهای شرور دقیقاً همانجا ایستاده بودندبگوید و این رفتار یوجین، بیاعتنایی و دهنکجیِ آشکاری به دستورات سیان بود.
«بهش گفتی چیکار کنه؟!»
«کالسکه رو تمیز کنه.»
«خودت بایدعقدهای این کارحقهها رو بکنی!»
«چرا بایدمادرش خودم اینشنیده کار رو بکنم؟»
«چون من بهت گفتم!»
«تو کی هستیعقدهای که بخوای بهخوندم من دستور بدی؟»
«من... من سیان لاینهارتم.»
«آره، منم یوجین لاینهارتم.شنیده بیا از این به بعدکارهایی با هم خوب تا کنیم.»
یوجین با چهرهای کلافه، دستش را در هواجای تکان داد. در همین حین، سیئل در حالیمادرش که دستانش را جلوی دهانش گرفته بود، پوزخند زد.
سیئل با ریزخند گفت: «منم سیئلخوندم لاینهارتم.» سیان با دیدن خواهر بدجنسش کهپایینترین داشت به او میخندید، نفس عمیقی کشید.
«من... اصلاًعقدهای باهات خوبحقهها تا نمیکنم.»
«چه حیف.»
«تو دستوراتاینجور من روخوندم نادیده گرفتی.»
«من تو جایگاهیعقدهای نیستم که ازخوندم تو دستور بگیرم.»
«و... و بهم توهین کردی.»
«اوه، خدای من.»
یوجین با چنان لحن طعنهآمیزی جوابش را داد کهدورافتاده انگار داشت روی زخم او نمک میپاشید. با این کار،برای شعلههای خشم در قلب سیان بیشتر و بیشتر زبانه کشید.
چرا دارمآدم با این سرحقهها و کله میزنم؟
من که نیومدماینجور جلوی این دهاتیدرک اینطوری رفتار کنم.
وقتی بهش دستورچیزهایی میدم، نباید جوابمو بده،همان فقط باید اطاعت کنه.
سر سیاناینجور پر از لجاجتدرک و یکدندگی بود.
سیئل به پهلوی برادرش چسبید،حقهها با چشمانی پر از انتظار پلکدورافتاده زد و پرسید: «میخوای چیکار کنی؟»
«دوئل.»
بیشتر از اینکه بخوامشنیده انتظارات خواهرم رو برآورده کنم،کارهایی دلم نمیخواست نادیده گرفته بشم.
این پسر دهاتی اینقدر منو نادیدهمیکرد گرفته بود، و اگه کاری نمیکردم،جایگاه خواهرم تا چند روز مسخرهام میکرد.
«تو منو نادیده گرفتیاینجور و بهم توهین کردی. واسهدهاتیها همین باید با هم بجنگیم.»
یوجین پوزخندعقدهای زد: «چقدرمحقهها که منطقیه.»
یوجین از خنده مات و مبهوتهمین مانده بود. فکرش را هم نمیکردکثیف یک پسر سیزده ساله درخواست دوئل بدهد.
«رفیق، دوئلاینجور کردن به ایندرک راحتیها هم نیست.»
«دوست تو کیه؟»
«پس دوست نیستیم؟ بهحقهها هر حال، حرف اضافه نزنجای و فقط برو. مزاحمم نشو.»
«ترسیدی؟»
سیان طوری که انگار مچش را گرفته باشد، چانهاشدورافتاده را بالا داد. این یک تحریک آشکار بود، اما یوجینبرای چشمانش را باز نگه داشت و به سیان خیره شد.
«ترسیدم؟»
«آره، ترسیدی. اگهاینجور میترسی باهام بجنگی،درک زودتر عذرخواهی کن.»
«اگه نترسیده باشم چی؟شنیده فقط دلم نمیخواد بجنگمروز و نمیخوام عذرخواهی کنم.»
«تو حتی نمیدونی شرافت چیه؟»
«فقط میدونم چیزیعقدهای نیست که اینقدرخوندم راحت به زبون بیاریش.»
«بازم داری بهم توهین میکنی؟»
هر بار که این پسر دهاتی جوابش راروز میداد، احساس توهین میکرد. سیان که دیگر نمیتوانستواقعاً خودش را کنترل کند، دستش را داخل لباسش برد.
یوجین بااینجور نگاهی اخمآلودخوندم گفت: «نکن.»
«دوئل چیزیآدم نیست کهاینجور بخوای سرسری بگیریش.»
این دیگه چشه؟ منظورش چیه؟
سیان در حالی که بابرای چشمانی گشاد شده به یوجین خیرهحقههای شده بود، دستمالش را بیرون آورد.
«اگه میترسی، بگو میترسم! خوشم نمیاد. ازدهاتیها این کارت خوشم نمیاد. طفره نرو! مگهشاید از پدر و مادرت یاد نگرفتی شرافت چیه؟!»
«هاه.»
یوجین با شنیدن این فریاد، سرش را کج کرد. وقتی بهآمدهاند او خیره شد، سیان در دل از این فکر که تحریکش جوابروز داده، خوشحال شد. سپس دستمالش را کاملاً باز کرد و جلو برد.
«این واقعاًمادرش بار آخره. طلببرای بخشش کن. وگرنه...»
«بندازش.»
یوجین این راعقدهای گفت و گره کیسهدرک شنی را شل کرد.
«گفتی دوئلعقدهای میخوای. پسحقهها زودتر بندازش.»
«...ها؟»
«بندازش.»
بام! کیسه شنی بازوی چپش رویخوندم زمین افتاد. با بلند شدن گردآمدهاند و خاک، چهره سیان در هم رفت.
«...تو...»
«اون دستمال. نمیخوای بندازیش؟»
بام! کیسه شنی بازوی راستش هم افتاد. یوجین حتی جلیقه زنجیریاش راجایگاه درآورد و به پشت سرش پرت کرد. جلیقه سنگین روی زمین افتادمیزد و صدای بمی ایجاد کرد. سیان با دیدن این صحنه دهانش باز ماند.
«واو.»
سیئل هم که مثل یک تماشاچی غریبه داشت از این وضعیت لذتپایینترین میبرد، با دیدن این صحنه با تعجب فریاد زد. یوجین خم شدکارهایی و کیسه شنیای که به پاهایش بسته بود را هم باز کرد.
«...تو تمرین مانا انجام دادی...»
سیان که تا همین لحظه از تعجب دهانش باز مانده بود، حالا چهرهاش در هم رفت و پر از خشمهمین شد. یک بچه دهاتی نباید تا قبل از مراسم خون، تمرین مانا انجام میداد. این یکی از سنتهای دیرینه خاندانآورده لاینهارت بود. فقط فرزندان خانواده اصلی میتوانستند از سنین پایین تمرین مانا را شروع کنند و سلاحهای واقعی به دست بگیرند.
حالا، این سنت داشت جلوی چشمانشخوندم پایمال میشد. دیگر نمیتوانست این حسادتآمدهاند و خشم ساده را کنترل کند.
«تمرین نکردم.»
یوجین با چهرهایچیزهایی بیحوصله جواب داد.همین دروغ هم نمیگفت.
تمرین مانا. از وقتی کهدرک فقط یک کودک نوپا بودم میتونستمپایینترین انجامش بدم، اما براش تمرینی نکردم.
دلیلش این بود که نمیخواست بیدلیل پدرش، گرهارد، را در موقعیت سختیآمدهاند قرار دهد. از طرفی، حالا که به عنوان یکی از نوادگان ورموثروز دوباره متولد شده بود، میخواست از روش تمرین مانای او استفاده کند.
«دروغ محضه...! چطور میتونیحقهها بدون تمرین مانا ایندهاتیها وزن رو تحمل کنی؟!»
«از هفتمادرش سالگی دارم اینبرای کار رو میکنم.»
«دروغ نگو!»
«چرا الکی میگی دروغاینجور میگم؟ اگه شک داری،میکرد بیا تو دوئل ثابتش کن.»
یوجین روی زمین نشست و کیسه شنی متصل به نیزه را باز کرد. سیان که با خشم به این صحنهبرای خیره شده بود، نگاه پر از انتظار خواهرش را حس کرد. او به شدت مضطرب بود و سنگینی نگاه نینا راآورده هم روی خودش حس میکرد. خدمتکاران عمارت فرعی نیز کنار پنجره ایستاده بودند و با کنجکاوی به این هیاهو نگاه میکردند.
این سیان بود که اول حرف دوئل را پیش کشید. این سیان بود که اول دستمال را بیرونبودند آورد، و یوجین بود که مخالفت کرد و از شرافت حرف زد. بنابراین حالا دیگر راهی برای عقبنشینیبهم نداشت، و جرم تمرین مانا قبل از مراسم خون نیز به بهانههایش برای تنبیه یوجین اضافه شده بود.
پس باید او را مجازات میکرد. اگر اینجا دهانش را میبست و عقب میکشید، کاملاً روشن بودچیزهایی که خواهرش نه تنها چند روز، بلکه تا آخر عمر مسخرهاش میکرد. سیان ابتدا شمشیر چوبیای را کهجرئت همان حوالی افتاده بود برداشت. این همان شمشیر چوبیای بود که یوجین تا الان از آن استفاده میکرد.
«...این یه دوئله!»
سیان فریاد زد و دستمال را به سمت یوجین پرت کرد. دستمالپایینترین در هوا چرخید و روی شانه یوجین افتاد. تازه در همان لحظهکارهایی بود که یوجین توانست تمام کیسههای شنی آویزان از نیزه را باز کند.
«قبول میکنم.»
یوجین بااینجور تکان دادنخوندم سرش پذیرفت.
سیان از اولینعقدهای دوئل زندگیاش بهخوندم شدت هیجانزده بود.
قلب سیان ازاینجور شدت هیجان بهدرک تپش افتاده بود.
یه گناهکار گستاخ که به سنتهای خانواده بیاحترامیروز کرده، چطور باید مجازاتش کنم؟ وقتی دارم ادبشواقعاً میکنم، خواهرم چطور قراره از درخشش برادرش شگفتزده بشه؟
اما ایناینجور افکار خیلیخوندم زود قطع شد.
یوجین به محضعقدهای اینکه ایستاد، با نیزهدرک ضربهای به جلو زد.
سیان که حواسش به شمشیر چوبی در دستدهاتیها راستش بود و چند قدم به عقب برداشتهپدر بود، نتوانست واکنش مناسبی به حرکت نیزه نشان دهد.
پوک! نوک نیزهچیزهایی محکم به شکمهمین سیان برخورد کرد.
«آاااخ!»
سیان باآدم فریادی رویاینجور زمین غلتید.