چپتر 6: لاینهارت
0در این خانواده، هیچ کودکی تا زمانینبرد که شایستگی خون خود را ثابت نکردهتلاش بود، حق نداشت سلاح لبهدار به دست بگیرد.
یوجین هیچ علاقهای به رعایت این سنت مسخره نداشت، اما پدرش، گرهارد، نمیتوانستعوضی قوانین خاندان لاینهارت را نادیده بگیرد. چشمهای زیادی در عمارت مراقبشان بود ودندانغروچهای نمیشد این موضوع را فقط بهعنوان رازی بین پدر و پسر نگه داشت.
«سبکه.»
یوجین چهرهاش را در هم کشید و به شمشیر چوبیاش نگاه کرد. در زندگی قبلیاش، از هفتسالگی شمشیر آهنی به دستنبرد گرفته بود و در دوازدهسالگی شمشیر فولادی در دست داشت که دیگر یک شمشیر تمرینی نبود. شمشیر چوبیای که یوجین بیش ازفروپاشی یک سال بود در دست میگرفت، آنقدر سنگین بود که حتی با یک تاب دادن ساده هم میتوانست استخوانی را خرد کند.
اما این سلاحی نبود که لبه برندهای داشته باشد. حتی اگر مقداربفهمم آهن درونش را بیشتر میکرد تا وزنش بالا برود و عضلاتش راغرید پرورش دهد، باز هم در حال حاضر فقط یک شمشیر چوبی بود.
یوجین از روزی که توانست کنترل کاملاینکه بدنش را به دست بیاورد، هر روز تمرینبفهمم میکرد. حتی یک روز هم تنبلی نکرده بود.
او سخت تمرین میکرد، اما نه بهباید این خاطر که تناسخ پیدا کرده بود وغافل فکر میکرد حالا باید زندگی سرسختانهای داشته باشد.
یوجین ذاتاً چنین شخصیتی داشت. زمانی کهباید با ورموث سفر میکرد، هیچوقت از تمرین غافلغافل نشده بود، مگر اینکه وسط میدان نبرد باشند.
«اما اون عوضی کاری کردوسط بفهمم که حتی با اینهمهعوضی تلاش هم نمیتونم ازش جلو بزنم.»
یوجین در حالی که خاطراتنشده گذشتهاش را مرور میکرد، دندانغروچهای کردباشند و غرید: «ورموث، ای عوضی نچسب.»
در زندگی قبلیاش، آنقدر از بدنش کار کشیده بود که تاشخصیتی مرز فروپاشی پیش رفته بود. با این حال، عملکرد بدنی کهباشند اینگونه تحت فشار قرار گرفته بود، فراتر از حد تصور بود.
«ورموث... نمیدونم این بدنی که بهعنوانحالا یکی از نوادگان تو به دنیاورموث اومده، برتری خاصی داره یا نه.»
با این حال، کاملاً مشخص بود که این بدن از بدن «هامل احمق» بسیارتلاش برتر است. با اینکه یوجین هنوز تمرینات مانا را شروع نکرده بود، بدن سیزدهسالهاش کهفروپاشی هنوز حتی رشد کاملی نداشت، میتوانست آن تکه آهن سنگین را به راحتی تاب دهد.
«شمشیر چوبی سنگینتریهیچوقت ندارین؟ باید یهمگر کم بزرگتر باشه.»
«فکر کنم تا الان صدهافکر بار تابش دادم، اما حتیچنین یه قطره عرق هم نریختم.»
یوجین صورتش راپیدا در هم کشید وباید به عقب نگاه کرد.
«مگه نگفتم همونجامگر تو سایه بمون؟میدان چرا زیر آفتاب وایسادی؟»
«من... حالم خوبه.»
«کجات خوبه؟ داری شرشر عرق میریزی.حالا لجبازی نکن و برو تو سایهورموث بشین. بگذریم، شمشیر چوبی دیگهای ندارین؟»
نینا که غرق در عرق شده بود، دستپاچه به نظر میرسید. ارباب او فقط یک پسر سیزدهساله از شاخههای فرعی بود،نبرد اما باز هم نمیشد یک عضو جوان از خاندان اصلی را نادیده گرفت. با اینکه فقط عنوان خدمتکار اختصاصیِ موقت بهمرز او داده شده بود، اما محال بود در حالی که اربابش مشغول تمرین است، خودش برود و در سایه استراحت کند.
«شمشیر چوبی... هر چی که هستمیدان تو انبار همین عمارت فرعیه. شمشیرهایبفهمم چوبیِ دیگه تو اسلحهخونهی عمارت اصلی هستن...»
«نمیتونی بری یکی بیاری؟»
«راستش... من نمیتونم خودمکرده تصمیم بگیرم. اگه بخواینسرسختانهای میرم اجازه میگیرم، ولی...»
«خیلی خب، پس بیخیال.»
یوجین بدون هیچ اصراری سرش را تکان داد. همانطور که قبلاً شنیدهبفهمم بود، نینا فقط شانزده سال داشت. میدانست که او تازه دورهی کارآموزیاش رانچسب تمام کرده و نمیخواست با یک درخواست غیرمنطقی، او را به دردسر بیندازد.
نیتشان کاملاً تابلو بود.
یوجین در حالی که تمسخرفکر درونیاش را قورت میداد، شمشیرچنین چوبی را روی زمین گذاشت.
چرا باید دختری را به او میدادند که تازه کارآموزیاش را تمام کرده بود؟ مگه کاملاًنشده واضح نبود؟ وقتی یک خدمتکار بیتجربه و دستوپاچلفتی اشتباهی مرتکب شود یا بیادبی کند، اگر یوجینبزنم او را تنبیه میکرد، آنها بهانهای پیدا میکردند تا از او ایراد بگیرند و تحقیرش کنند.
'نمیدونم کدوم عوضیایمگر این نقشه رو کشیده،نبرد ولی خیلی سطح پایینه.'
حتی اگر صد بار دیگر هم این تکه چوبمیدان را تاب میداد، بدنش گرم نمیشد. یوجین به سمتنمیتونم انبار راه افتاد. نینا هم با عجله به دنبالش دوید.
«ارباب یوجین، اگهپیدا چیزی نیاز دارین،حالا لطفاً به من بگین.»
«چیز دیگهای نمیخوام، فقط میخوام خودم وسیلهی تمرینم رو انتخابچنین کنم. اگه بهت بگم چیزی بیاری و ازش خوشم نیادمیدان چی؟ چرا باید دو سه بار بفرستمت و تو زحمت بندازمت؟»
انباری که معمولاً از آن استفاده نمیشد، پر از گرد و غبار بود. نینا در میان آن خاک وحالی خل، عرق سردی بر پیشانیاش نشست. در واقع، او چند روزی بود که میخواست آنجا را تمیز کند، اما سرپیشخدمتِتصور مسئول عمارت فرعی، وسایل تمیزکاری را به او نداده بود و به همین دلیل انبار به این روز افتاده بود.
«ببخشید... خیلی عذر میخوام.»