---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 17: بدون عنوان • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 17: بدون عنوان

0

«ترول‌ها؟ برای‌آسانی​ بچه‌های ده‌دوازده ساله‌سختی​ یکم زیاد نیست؟»

این چیزی بود‌مرگ​ که یوجین با دیدن‌هیولای​ آن به ذهنش رسید.

یک ترول واقعی نبود. فقط یک توهم بود. این‌طور‌شدت​ نبود که واقعاً به او حمله شود. شاید درد‌مسیر​ را حس می‌کرد، اما آن هم فقط یک توهم بود.

اگر می‌توانست بر این ترس غلبه کند، شکست‌هزارتو​ دادن حریف غیرممکن نبود. درد را تحمل کن، سرسختانه‌راه​ بجنگ و به محض اینکه حمله کرد، ضدحمله بزن.

«انگار واقعیه.»

یوجین سر تا پای ترول را برانداز کرد و شگفت‌زده‌درگیر​ شد. می‌دانست که فقط یک توهم است، اما هر کسی‌بدنش​ ممکن بود فکر کند که واقعاً یک ترول زنده است.

نه تنها حرکات، بلکه‌بدنش​ بوی گندِ مخصوص بدن‌بیفتد​ یک ترول هم حس می‌شد.

«ولی انگار‌اتفاق​ یه ذره‌شدت​ وجدان داشته.»

اندازه‌اش مثل ترول‌های اصلی نبود. شبیه یک بچه‌ترول بود که هنوز شکار‌شدت​ و مبارزه را یاد نگرفته بود، هنوز نمی‌توانست درست روی پاهایش بایستد‌طول​ و حتی آن گرز معمولی که ترول‌ها معمولاً دارند را هم نداشت.

با این حال، هنوز هم از یوجین سیزده‌ساله‌جثه​ خیلی بزرگ‌تر بود. یوجین در حالی که سپری‌بی‌گدار​ در دست داشت، آرام به سمت ترول قدم برداشت.

«اورک و گابلین رو که تا حد‌اتفاق​ مرگ زدم. این اولین باریه که با این‌بعد​ بدن با یه هیولای جثه متوسط درگیر می‌شم.»

نمی‌خواست فقط به خاطر اینکه‌هیجان‌زده​ طعمه آسانی بود، بی‌گدار به آب‌ساعت‌ها​ بزند و مبارزه سختی داشته باشد.

بدنش برای مبارزه‌ای که قرار بود اتفاق بیفتد، به شدت هیجان‌زده بود. مدتی‌هیجان‌زده​ از ورودش به هزارتو می‌گذشت و بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی، فکر می‌کرد مسیر‌هیچ​ طولانی‌ای را طی کرده است. در طول راه هیچ خطری حس نکرده بود.

پس باید‌گابلین​ خودش را‌زدم​ گرم می‌کرد.

یوجین آرام و‌باشد​ با جسارت فاصله‌اش را‌اتفاق​ با ترول کم کرد.

ترول فقط به او‌شدت​ نگاه می‌کرد و بلافاصله‌هزارتو​ به سمت یوجین حمله‌ور نشد.

از واکنش آن‌ها تعجب نکرد. هیولاهایی که قبلاً‌مبارزه‌ای​ با آن‌ها روبرو شده بود هم تا زمانی‌هزارتو​ که به فاصله خاصی نمی‌رسید، اول حمله نمی‌کردند.

جادوگرِ سازنده، با در نظر‌اولین​ گرفتن سن بچه‌های شرکت‌کننده، حتماً‌درگیر​ این موضوع را لحاظ کرده بود.

وقتی یوجین قدمی به‌بدنش​ جلو برداشت، حرکت ترول هم‌شدت​ به همان نسبت تغییر کرد.

تکانی خورد و‌بیفتد​ سرش را به‌مدتی​ سمت یوجین چرخاند.

بزاق از‌آسانی​ میان دندان‌های‌بزند​ بزرگش سرازیر شد.

چهره‌ای به قدری‌مرگ​ زشت که برای‌باریه​ ترساندن بچه‌ها کافی بود.

با این حال،‌باشد​ یوجین به جای‌قرار​ ترس، احساس لذت می‌کرد.

«شبیه مولونه.»

چندتایی هیولا بودند‌بی‌گدار​ که شبیه مولون‌باشد​ به نظر می‌رسیدند.

ترول‌ها، اوگرها، سایکلوپس‌ها و بقیه. یوجین معتقد‌هیولای​ بود تمام هیولاهای زشت انسان‌نمایی که روی‌طعمه​ دو پا راه می‌روند، شبیه مولون هستند.

مولون هیچ‌وقت این حقیقت را‌مبارزه‌ای​ که زشت است، انکار نکرده‌هیجان‌زده​ بود. خودش هم این را می‌دانست.

یوجین در حالی که چهره زشت‌مدتی​ هم‌رزم قدیمی‌اش را به یاد می‌آورد،‌پیاده‌روی​ به زمین لگد زد تا سرعت بگیرد.

به محض اینکه فاصله در‌سختی​ یک چشم به هم زدن‌اتفاق​ کم شد، ترول واکنش نشان داد.

کار آسانی بود.

کاگاگاک!

شمشیر یوجین‌اتفاق​ ساق پای‌شدت​ ترول را برید.

یوجین بعد از بریدن بین پاهای ترول، به سرعت‌قرار​ چرخید و شمشیرش را عقب کشید. و بدون هیچ‌بعد​ تردیدی، شمشیر را به سمت پاهای آن تاب داد.

برش کم‌عمق بود‌مرگ​ و تأثیر زیادی‌باریه​ روی ترول نداشت.

با این حال، باز‌بدنش​ هم باعث شد ترول‌بیفتد​ به عقب رانده شود.

بعد از چند ضربه، پوست ترول شروع‌ورودش​ به پاره شدن کرد و استخوان‌هایش در میان‌کرده​ خون سبز تیره‌ای که بیرون می‌زد، نمایان شد.

یوجین نمی‌خواست بدنش کثیف‌بزند​ شود، برای همین خودش‌مبارزه‌ای​ را با سپر پوشاند.

ترول با آسیب شدیدی که‌اولین​ به پایش وارد شده بود،‌درگیر​ تعادلش را از دست داد.

در حالی که تلوتلو می‌خورد تا‌قرار​ تعادلش را حفظ کند، فریاد کشید.‌ورودش​ دست بزرگش روی سر یوجین فرود آمد.

سپری که بدنش‌بیفتد​ را پوشانده بود، حالا‌ورودش​ بالای سرش قرار داشت.

بام!

این حمله برای‌مرگ​ یک بچه سیزده‌ساله‌باریه​ کاملاً سنگین بود.

شاید بیش از حد تمرین‌مبارزه‌ای​ کرده بود، اما هنوز هم جاخالی‌مدتی​ دادن از حمله ترول غیرممکن بود.

با استفاده هم‌زمان از تمام قدرت شانه‌ورودش​ و بازویش، در حالی که سپر را کمی‌کرده​ کج کرده بود، قدرت حمله را کاهش داد.

اگر زمان‌بندی‌اش فقط کمی اشتباه بود،‌باشد​ بازویش خرد می‌شد، اما یوجین حتی‌شدت​ فکرش را هم نمی‌کرد که شکست بخورد.

دفاعش بی‌نقص بود.

ترول با درماندگی بازوی دیگرش‌مبارزه‌ای​ را تاب داد. یوجین با‌هیجان‌زده​ یک دست شمشیر را چرخاند.

پاک!

پوست بازوی ترول‌بی‌گدار​ بریده شد و‌باشد​ خون فواره زد.

یوجین با چرخاندن شمشیرش‌زدم​ تا عمق استخوان، آن‌جثه​ را بیشتر فرو برد.

کواگاک!

ترول دهانش را باز کرد و جیغ کشید.‌هزارتو​ درد ناشی از فرو رفتن شمشیر تا استخوان، در‌راه​ تمام بدنش پخش شد و او را فلج کرد.

«دیگه لازم نبود با‌بزند​ اضافه کردن بوی گند‌مبارزه‌ای​ دهن، این‌قدر واقع‌گرایانه‌ش کنه.»

یوجین با‌گابلین​ نارضایتی سپرش‌زدم​ را کوبید.

بام!

سپر فک پایین ترول را خرد کرد و شکافت.‌می‌گذشت​ هم‌زمان، یوجین شمشیری را که در بدن ترول گیر کرده‌خطری​ بود بیرون کشید و آن را بین دنده‌هایش فرو کرد.

کواگاک!

ریه‌های ترول را سوراخ کرد.

پوست آن‌قدر ضخیم بود‌بدنش​ که شمشیر به سختی از‌شدت​ بین دنده‌ها به ریه‌ها رسید.

یوجین شمشیر را به صورت افقی کشید تا سینه‌اش‌می‌گذشت​ را بشکافد. سپس ریه‌ها را کاملاً برید و به محض‌خطری​ اینکه شمشیر به استخوان جناغ رسید، آن را بیرون کشید.

ترول دیگر قادر به‌بزند​ بلند کردن بازوهایش نبود و‌قرار​ غرق در خون شده بود.

اگر یک هیولای معمولی بود، دیگر نیازی به ادامه‌متوسط​ مبارزه نبود. با این حال، ترول‌ها به خاطر قدرت بازسازی‌باشد​ قوی‌شان معروف بودند. یوجین منتظر نماند تا بدنش ترمیم شود.

او شمشیر را آن‌قدر محکم‌مبارزه‌ای​ فشار داد که مقاومت بدن‌هیجان‌زده​ ترول را در هم شکست.

یوجین بدن ترول را پاره‌پاره کرد، پنج یا شش بار دیگر به‌پیاده‌روی​ قلبش ضربه زد و شمشیر را در گردنش فرو برد. او با‌جسارت​ مهارت شمشیرش را به کار می‌گرفت و از برخورد با استخوان‌ها جلوگیری می‌کرد.

«اووه.»

یوجین بعد از کشتن ترول‌اولین​ با تمام توانش، با رضایت‌درگیر​ به جسد آن نگاه کرد.

روبرتیان و گیلیاد این صحنه را از اول‌بیفتد​ تا آخر تماشا کردند. روبرتیان با دهانی باز،‌ساعت‌ها​ در این فکر بود که چه نظری باید بدهد.

حتی اگر یک‌بیفتد​ توهم باشد... باز‌مدتی​ هم یک ترول است.

یک بچه سیزده‌ساله، به جای اینکه با‌بدنش​ دیدن ترول از ترس فریاد بکشد، با‌مدتی​ قدرتی خردکننده ترول را تکه‌تکه کرده بود.

روبرتیان زیر لب زمزمه‌زدم​ کرد: «...خیلی بی‌رحمانه‌ست. نیازی‌جثه​ نبود این کار رو بکنه...»

گیلیاد که با چشمانی به

اما این‌اتفاق​ چه ربطی‌شدت​ به قضیه داشت؟

یوجین به هر‌بی‌گدار​ حال ترول را با‌بدنش​ مهارت بالایی کشته بود.

روبرتیان به یوجین نگاه کرد و‌باریه​ افکارش را به زبان آورد: «هیچ‌نمی‌خواست​ نشونه‌ای از تله تو مسیرش نبود.»

«به‌جز همون دفعه‌باشد​ اول، دیگه تو‌قرار​ هیچ تله دیگه‌ای نیفتاد.»

«وقتی حرکاتش رو دیدم،‌شدت​ با خودم گفتم حتماً‌هزارتو​ به این چیزا عادت داره.»

«این پسر اهل کجاست؟»

«یه جای دورافتاده.»

«فکر نمی‌کنم‌سختی​ اونجا برج ناشناخته‌ای‌مبارزه‌ای​ وجود داشته باشه...»

بیشتر برج‌های پر از منابع، به‌عنوان مخفیگاه جادوگران استفاده‌می‌گذشت​ می‌شدند. سپس، گاهی اوقات، پس از مرگ یا رفتن صاحب‌خطری​ برج یعنی همان جادوگر، ماجراجویان آن برج را پیدا می‌کردند.

اگر خوش‌شانس باشی، ممکن است در برج گنجی پیدا کنی. پس‌بیفتد​ از اینکه ماجراجویان هرچه را که نیاز داشتند جمع می‌کردند، برج که‌کرده​ دیگر خالی از گنج شده بود، به یک جاذبه گردشگری تبدیل می‌شد.

«...حتی اگه به برج‌های زیادی هم سر زده باشه،‌متوسط​ باز هم امکان نداره بتونه با این مهارت از‌سختی​ تله‌ها جاخالی بده. شاید از روی کتاب یاد گرفته.»

«یه بچه سیزده‌ساله معمولی‌بدنش​ وقتش رو صرف خوندن‌بیفتد​ کتاب‌های مربوط به تله‌ها نمی‌کنه.»

«اون شبیه یه بچه معمولی نیست.‌مدتی​ و شاید اصلاً ربطی به دانشش‌پیاده‌روی​ نداشته باشه. شاید همه‌چیز به حواسش برمی‌گرده.»

«...همم. درسته که این هزارتو برای بچه‌ها ساخته شده،‌قرار​ اما... فقط با تکیه بر حواس... من فرار از‌بعد​ تله‌ها رو تا این حد آسون طراحی نکرده بودم...»

«مهم نیست یه بچه چقدر کم‌سن‌وسال باشه،‌هیولای​ اگه ذاتاً برای عظمت به دنیا اومده‌طعمه​ باشه، نمی‌تونه از پس این کار بربیاد؟»

روبرتیان دقیقاً می‌دانست‌باشد​ که چنین بچه‌ای‌قرار​ را باید چه نامید.

'نابغه.'

حالا گیلیاد دیگر نگاهش‌بزند​ را از روی سیان،‌مبارزه‌ای​ سیئل و ایوکن برداشته بود.

او با چشمانی پر از‌اولین​ لذت، به یوجینی نگاه می‌کرد‌درگیر​ که به سمت مرکز مارپیچ می‌رفت.

هنگام رویارویی با یک هیولا، مبارزه و از پا درآوردن آن تنها راه‌حل‌هزارتو​ نیست. ترول‌ها در این مکان چنین هیولاهایی بودند. جثه‌ای بزرگ با واکنش‌های کند...‌باید​ به‌جای مبارزه رودررو، می‌شد از آن‌ها دوری کرد و مسیر را ادامه داد.

تنها گارگیث‌اتفاق​ و یوجین با‌هیجان‌زده​ ترول‌ها مبارزه کردند.

«آااارغ!»

گارگیث غرش خشمگینانه‌ای سر داد. با وجود اینکه تمام بدنش درد‌مدتی​ می‌کرد، گارگیث شجاع در نهایت ترول را از پا درآورد. گارگیث‌راه​ سرنیزه را از سینه ترول بیرون کشید و دوباره فریاد زد.

او پیروزی‌اش‌اتفاق​ را با غرشی‌هیجان‌زده​ دیگر جشن گرفت.

سپس با‌آسانی​ ته‌مانده‌ی توانش‌بزند​ روی زمین نشست.

'خیلی کتک خوردم.'

شاید عضلات بزرگی داشت، اما‌مبارزه‌ای​ حمله ترول بسیار قدرتمند بود.‌هیجان‌زده​ نمی‌دانست چند تا از استخوان‌هایش شکسته‌اند.

گارگیث دندان‌قروچه‌ای‌اتفاق​ کرد و‌شدت​ گفت: «درد داره...»

دردش از زمانی که تیر خورده بود یا میله‌ای آهنی در بدنش فرو رفته بود هم بیشتر بود. او می‌دانست‌پیاده‌روی​ که تمام این دردها فقط یک ترفند جادویی است، اما درد کشیدن به هر حال دردناک بود... گارگیث در حالی‌تعجب​ که جلوی اشک‌هایش را می‌گرفت، از روی بدن ترول پایین آمد. سپس، تلوتلوخوران از کنار دیوار به راهش ادامه داد.

'وقتی من‌گابلین​ این‌قدر کتک‌زدم​ خوردم. بقیه...'

او می‌دانست که دیرا قوی است. یوجین هم از او قوی‌تر‌مدتی​ بود. اما فکر نمی‌کرد که آن‌ها از یک ترول قوی‌تر باشند.‌راه​ بدن‌های ضعیف آن‌ها چطور می‌توانستند با یک ترول غول‌پیکر مقابله کنند...

برخلاف نگرانی‌های او، حال دیرا کاملاً خوب بود. او موفق‌بعد​ شده بود بدون مبارزه رودررو، از کنار ترول عبور کند.‌نکرده​ وضعیت برای سیان و سیئل هم به همین شکل بود.

یادداشت مترجم: گارگیث از آن دسته‌باشد​ آدم‌هایی است که فقط زور بازو‌شدت​ دارند و عقلی در سر ندارند!

سیان و سیئل در میانه راه به هم پیوستند. از آنجا به‌نمی‌خواست​ بعد، سیئل پیش‌قدم نشد، بلکه با چرب‌زبانی سیان را ترغیب کرد تا‌بیفتد​ جلوتر از او حرکت کند. متقاعد کردن برادرش برای سیئل بسیار آسان بود.

«داداش، از‌سختی​ کدوم طرف‌بدنش​ باید بریم؟»

«همینم نمی‌دونی؟»

«نمی‌دونم.»

«خنگول. وقتی با هم‌زدم​ کتاب خوندیم چرا نمی‌دونی؟‌جثه​ ببین من چیکار می‌کنم.»

سیان هرگز در برابر خواهر کوچک‌ترش که تنها چند ثانیه دیرتر به‌ورودش​ دنیا آمده بود، احساس حقارت نمی‌کرد. برعکس، او فکر می‌کرد که از‌خطری​ خواهرش برتر است و همیشه می‌خواست خودش را جلوی او نشان دهد.

هنوز هم همین‌طور بود. از لحظه‌ای که کلمه «نمی‌دونم» از دهان سیئل خارج شد، سیان به‌طول​ این نتیجه رسید که این فرصتی است تا عظمتش را به خواهرش نشان دهد. همین چند روز‌نکرد​ پیش جلوی او تحقیر شده بود، بنابراین فکر می‌کرد باید در این رویداد، آبروی ازدست‌رفته‌اش را برگرداند.

«عقب نمون و دنبالم‌بزند​ بیا. این هزارتو رو‌مبارزه‌ای​ ارباب برج سرخ ساخته.»

«چرا؟»

«معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته. ممکنه‌اتفاق​ یهو یه هیولا جلومون سبز بشه. شایدم‌می‌گذشت​ یه چیز عجیب از سقف بیفته پایین.»

«مثل روح؟»

«احمق، تو اینجور مواقع‌بزند​ باید بگی نامرده، نه‌مبارزه‌ای​ روح. اصلاً می‌دونی نامرده چیه؟»

«مثل زامبیه، اما فقط استخونه.»

«دقیقاً. تو همون کتابی که دیدیم نوشته بود. احضاریه‌ای که یه‌مدتی​ جادوگر سیاه شرور، از مقبره ماجراجوهای احمقی که کورکورانه دنبال گنج بودن‌هیچ​ درست می‌کنه! جادوگرای سیاه قدیما، از جسد ماجراجوها نامرده یا کایمرا می‌ساختن.»

«اما ارباب‌اتفاق​ برج سرخ که‌هیجان‌زده​ جادوگر سیاه نیست.»

«درسته، اما شاید‌بی‌گدار​ برای غافلگیر کردن‌باشد​ ما ازشون استفاده کنه.»

«من از‌گابلین​ ارواح متنفرم‌زدم​ چون ترسناکن.»

«من که اصلاً نمی‌ترسم.»

در واقع،‌اتفاق​ سیان هم‌شدت​ از ارواح می‌ترسید.

وقتی کوچک بودند، هر دو خواهر و برادر در یک اتاق مشترک می‌خوابیدند. از آنجا که شب‌ها خوابشان نمی‌برد،‌ساعت‌ها​ دایه‌ها برایشان داستان می‌خواندند و به همین دلیل چیزهای زیادی درباره این و آن شنیده بودند. گاهی اوقات که‌واکنش​ دایه داستان‌های ترسناک تعریف می‌کرد، سیان تمام شب خوابش نمی‌برد و مدام حواسش به زیر تخت یا داخل کمد بود.

اما نمی‌توانست‌گابلین​ ترسش را جلوی‌اولین​ خواهرش نشان دهد.

'چرا یهو بحث ارواح شد؟'

سیان با احساس هر لرزشی، نگاهی به سقف می‌انداخت. «چیز عجیبی»‌ساعت‌ها​ که او تصور می‌کرد از سقف بیفتد، یک عنکبوت یا هیولایی‌خودش​ شبیه به آن بود. او هرگز به ارواح فکر نکرده بود.

البته، سیئل عمداً بحث داستان‌های ارواح را پیش کشیده بود. او‌بیفتد​ به‌خوبی می‌دانست که برادرش از کودکی از ارواح می‌ترسد، بنابراین می‌خواست کنترل‌کرده​ اوضاع را به دست بگیرد و سر به سر برادر مغرورش بگذارد.

'امیدوارم اگه‌گابلین​ چیزی پرید بیرون،‌اولین​ حسابی غافلگیر بشی.'

سیئل با افکاری شیطنت‌آمیز به دنبال سیان راه افتاد. از یک جایی به بعد، دیگر هیچ تله‌ای در‌مسیر​ مسیر وجود نداشت. اما مسیر لزوماً مستقیم نبود و راه‌های مسدود زیادی وجود داشت. هر بار که به‌آن‌ها​ چنین بن‌بست‌هایی می‌رسیدند، سیان بیش از حد محتاط می‌شد تا مبادا چیزی از گوشه و کنار بیرون بپرد.

از آنجا که برادرش به‌ندرت جیغ می‌کشید، سیئل کم‌کم حوصله‌اش سر‌ساعت‌ها​ رفت. ترجیح می‌داد از پشت سیخی به او بزند تا برادرش صدای‌گرم​ خنده‌داری از ترس درآورد. اما چطور؟ او حالا کاملاً گارد گرفته بود.

ناولها | novelha.net