---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 4: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 4: بدون عنوان

0

لحظه‌ی مرگم‌سیصد​ را به‌وضوح‌طول​ به یاد دارم.

ورموث و هم‌رزمانش باور‌سوگند​ داشتند که تمام پادشاهان‌اسکورت​ شیاطین باقی‌مانده را خواهند کشت.

اما در واقعیت؟ البته‌شوالیه‌ای​ که دنیا رنگ آرامش‌سوگند​ به خود گرفته بود.

پادشاه شیاطین دیگر نمی‌خواست دنیا را فتح‌اصلی​ کند. همه‌اش به این خاطر بود که‌اسکورت​ ورموث بزرگ با او یک «پیمان» بست.

«چرا اون عهد‌سال​ رو بستی؟ مگه قرار‌استرس​ نبود همه‌شون رو بکشی؟»

یوجین دلیلش را نمی‌دانست. به هر حال، جنگ با‌برای​ شیاطین به پایان رسید و دنیا در صلح فرو‌قبل​ رفت. این صلح سیصد سال به طول انجامیده بود.

«...خیلی استرس داری، مگه نه؟»

یوجین با شنیدن این صدا سرش را بالا آورد.‌لاین‌هارت​ آن‌ها در حال حاضر داخل یک کالسکه‌ی مجلل بودند‌می‌تونم​ و روبه‌روی او، مردی میان‌سال با صورتی کشیده نشسته بود.

یوجین درحالی‌که به بیرون از‌انجامیده​ پنجره نگاه می‌کرد، زیر لب‌صدا​ گفت: «...اولین بارمه که میام پایتخت.»

او عمارت روستایی‌شان را ترک کرده بود. تمام روز را با‌آمده​ کالسکه در راه رسیدن به شهر گذرانده بود و پس از‌قراره​ عبور از چند دروازه‌ی انتقال، بالاخره قدم در خاک پایتخت گذاشت.

«درک می‌کنم.»

نام آن مرد گوردون بود. او شوالیه‌ای بود‌خاندان​ که به عمارت اصلی خاندان لاین‌هارت سوگند وفاداری خورده‌آمده​ بود و به‌عنوان اسکورت برای آوردن یوجین آمده بود.

«یوجین، می‌تونم‌سیصد​ یه نصیحت‌طول​ بهت بکنم؟»

«بله.»

«اگه قبل از رسیدن به‌اصلی​ عمارت اصلی این‌قدر استرس داری، هر‌به‌عنوان​ روزِ آینده‌ت قراره خیلی عذاب‌آور باشه.»

حالت چهره‌ی گوردون اصلاً شبیه به شوخی نبود.‌خاندان​ او داشت نگرانی‌اش را در قالب یک نصیحت‌آوردن​ بیان می‌کرد. یوجین با درک این موضوع لبخندی زد.

«ممنون بابت نصیحتتون، سر گوردون.»

یوجین به‌خوبی از وضعیت خودش آگاه‌خورده​ بود. خانواده‌ی یوجین حتی در بین‌می‌تونم​ شاخه‌های فرعی خاندان هم نادیده گرفته می‌شدند.

«با این‌که از خاندان لاین‌هارتم، اما‌خاندان​ فقط یه نفر رو فرستادن تا من‌برای​ رو بیاره. پدرم حتی نتونست همراهم بیاد.»

یوجین بدون این‌که لبخندش‌مرد​ را پاک کند، به‌خاندان​ بیرون از پنجره خیره شد.

«یه حرکت سخیف و کاملاً تابلو. از‌استرس​ همین اول کار می‌خواین زهرچشم بگیرین؟ زهرچشم...‌آن‌ها​ ورموث، همه‌ی اینا به خاطر مسخره‌بازی‌های توئه.»

یوجین از همین حالا می‌توانست تصور کند که چه اتفاقی قرار است بیفتد.‌نصیحت​ با دیدن این‌که آن‌ها از همین حالا شمشیر را از رو بسته‌اند، مطمئن بود‌اصلاً​ که به‌محض رسیدن به عمارت اصلی، با مانع‌تراشی‌ها و سخت‌گیری‌های آشکارتری روبه‌رو خواهد شد.

«یعنی قراره از تک‌تک نوادگان درحالی‌که یه طومار کاغذی تو دستشونه استقبال‌اسکورت​ کنن و اسمشون رو با صدای بلند همراه با اسم جایی که‌روزِ​ ازش اومدن داد بزنن؟ فقط برای این‌که بفهمن پیشینه‌ی یه نفر چقدر داغونه؟»

نه، این کارها فقط برای کسانی بود که برایشان‌لاین‌هارت​ ارزشی قائل بودند. با توجه به این‌که فقط یک‌می‌تونم​ شوالیه برای اسکورتش فرستاده بودند، عمراً برایش مراسم استقبال می‌گرفتند.

«...چند نفر‌سیصد​ تو این مراسم‌انجامیده​ خون شرکت می‌کنن؟»

«اگه تو رو هم حساب‌وفاداری​ کنم یوجین، شش نفر می‌شن. سه‌آمده​ نفر از عمارت اصلی شرکت می‌کنن.»

«سه نفر از عمارت اصلی؟»

یوجین خودش را به تعجب زد، اما از‌خاندان​ قبل می‌دانست چه کسانی در مراسم خون شرکت‌آوردن​ می‌کنند. این اطلاعات را مدیون توجه ویژه‌ی گرهارد بود.

سه عضو از خانواده‌ی اصلی: یکی‌خیلی​ پسر همسر اصلی بود و دو‌بالا​ نفر دیگر، دوقلوهای همسر دوم بودند.

کسانی که باید به آن‌ها‌وفاداری​ توجه می‌کرد، دو نفر از‌آوردن​ شاخه‌های فرعی اما قدرتمند خاندان بودند.

«بزرگ‌ترینشون پونزده سالشه.‌گوردون​ یه نفر هم هست‌لاین‌هارت​ که از من کوچیک‌تره.»

یوجین اکنون سیزده‌ساله بود.

وقتی به سن جدیدش فکر می‌کرد، نمی‌توانست‌استرس​ جلوی آه کشیدنش را بگیرد. یعنی واقعاً‌آن‌ها​ قرار بود با بچه‌های ده‌ساله رقابت کند؟

«یوجین، هیچ‌وقت با بچه‌های خاندان اصلی رقابت‌به‌عنوان​ نکن. مهم نیست چقدر خوبی، تو حریف‌بهت​ بچه‌های خاندان اصلی نمی‌شی. منظورم اینه که...»

یوجین چهره‌ی غمگین گرهارد را به یاد آورد.‌سوگند​ او نمی‌توانست ترسش از این‌که پسرش توسط آن‌می‌تونم​ بچه‌ها در هم شکسته شود را پنهان کند.

«بی‌صبرانه منتظرم‌می‌کنم​ ببینم نوادگان‌مرد​ ورموث چقدر قوی‌ان.»

یوجین نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت. مناظر‌شنیدن​ خیره‌کننده‌ی پایتخت دیگر پشت سر گذاشته شده بود و حالا‌بودند​ کالسکه از شهر خارج شده و از میان جنگل می‌گذشت.

گوردون گفت: «از اینجا‌سوگند​ به بعد، وارد اراضی‌اسکورت​ عمارت خاندان لاین‌هارت می‌شیم.»

جنگلی بود که‌گوردون​ دیوارهای بلندی آن‌خاندان​ را احاطه کرده بود.

گوردون پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:‌خاندان​ «اوه، لازم نیست از همین الان برای پیاده‌آوردن​ شدن آماده بشید. هنوز راه درازی در پیش داریم.»

«به درک که زمین‌هاش بزرگه، حروم‌زاده‌ی‌خیلی​ عوضی. وقتی حتی ملک خودت هم‌بالا​ نیست، دیگه این قیافه گرفتنت برای چیه؟»

یوجین پرسید: «واو، یعنی‌سوگند​ تمام این جنگلِ به‌اسکورت​ این بزرگی مال خانواده‌ی اصلیه؟»

«بله.»

«این‌قدر بزرگ بودن، دردسر نداره؟»

«همه‌جا دروازه‌های انتقال وجود داره.»

واقعاً؟ پس‌خاندان​ چرا من‌سوگند​ الان سوار کالسکه‌ام؟

دلیلش این بود که یوجین اجازه‌ی استفاده از دروازه انتقال‌خورده​ را نداشت. یوجین در حالی که به بیرون از پنجره‌بله​ خیره شده بود، خودش جواب سوال‌های توی ذهنش را داد.

همان‌طور که گوردون گفته بود، کالسکه پس از طی‌لاین‌هارت​ کردن مسیری طولانی متوقف شد. گوردون از درِ سمت مخالف‌نصیحت​ پیاده شد و درِ سمت یوجین را برایش باز کرد.

گوردون مؤدبانه تعظیم کرد‌طول​ و گفت: «به عمارت‌داری​ خاندان لاین‌هارت خوش آمدید.»

دروازه‌ی ورودیِ کاملاً باز. عمارتی که در‌به‌عنوان​ پسِ آن به چشم می‌خورد. همان‌طور که انتظار‌بکنم​ می‌رفت، هیچ جمعیتی برای استقبال بیرون نیامده بود.

«لاین‌هارت.»

یوجین آرام نگاهش را بالا آورد. پرچم‌های سفید‌خاندان​ از همان ورودیِ دروازه‌ی اصلی ردیف شده بودند.‌آوردن​ پرچم‌هایی با نقش یک شیر غران در مرکزشان.

«لاین‌هارت... ورموث.»

یوجین به سینه‌اش نگاه کرد. روی لباس‌های او هیچ‌برای​ نشانی حک نشده بود. الگوی شیر روی سینه‌ی چپ،‌قبل​ تنها مختص کسانی بود که از نسل مستقیم لاین‌هارت بودند.

باید چند تا‌گوردون​ بچه از خودم‌خاندان​ به جا می‌ذاشتم.

هامل در زندگی قبلی‌اش‌مرد​ هرگز ازدواج نکرده بود‌خاندان​ و هیچ فرزندی نداشت.

«نه، همون بهتر که‌طول​ بچه‌ای نداشتم. اگه داشتم،‌داری​ حتماً الان حسرت می‌خوردم.»

با این حال، یوجین با دیدن‌خورده​ پرچم خاندان که آن‌طور ردیف شده بودند،‌نصیحت​ کمی برای زندگی گذشته‌اش احساس تأسف کرد.

«بقیه‌ی فامیل‌ها هنوز نرسیدن؟»

«شما اولین نفر هستید.»

چه مسخره‌بازی‌ای.

یوجین فقط‌خاندان​ سرش را‌سوگند​ تکان داد.

یوجین را به ساختمان‌مرد​ مجزایی دور از ساختمان‌خاندان​ اصلی عمارت راهنمایی کردند.

در تمام مسیر، حتی یک نفر از اعضای اصلی خانواده را که الگوی شیر روی‌حاضر​ سینه‌ی چپشان حک شده باشد، ندید. چرا این‌قدر خودشون رو می‌گیرن؟ وقتی یه فامیل سیزده‌ساله‌می‌کرد​ از راه دور اومده، نباید حداقل از روی کنجکاوی هم که شده یه سر بهش بزنن؟

«ایشون نینا هستن.»

با این حال، استقبالشان هم آن‌قدرها توهین‌آمیز نبود. به محض رسیدن به ساختمان‌برای​ مجزا، یک خدمتکار شخصی به او اختصاص دادند. دختر جوانی بود که به نظر‌عذاب‌آور​ نمی‌رسید خیلی از یوجین بزرگ‌تر باشد، اما یوجین هم شکایتی از این بابت نداشت.

«ارباب، اگه چیزی نیاز‌مرد​ داشتید، لطفاً این زنگوله‌خاندان​ رو به صدا دربیارید.»

نینا سرش را پایین‌طول​ انداخت و زنگوله‌ی کوچکی‌داری​ را به دست یوجین داد.

«می‌تونم راحت حرف بزنم؟»

«بله، البته که می‌تونید.»

«کل این‌می‌کنم​ ساختمون مجزا‌مرد​ در اختیار منه؟»

یوجین در حالی که نگاهی به اطراف عمارت وسیع می‌انداخت، این را پرسید؛ هرچند‌آن‌ها​ فقط برای اطمینان بود. خودش هم می‌دانست که چنین چیزی ممکن نیست. نینا خیلی جوان‌تر‌نگاه​ از آن بود که بتواند به‌تنهایی از پسِ مدیریت یک ساختمان به این بزرگی بربیاید.

«خیر ارباب، اما قول می‌دم‌وفاداری​ در مدتی که اینجا اقامت‌آوردن​ دارید، هیچ احساس ناراحتی نکنید.»

«پس قراره بقیه‌ی‌گوردون​ بچه‌های شاخه‌های فرعی‌خاندان​ هم اینجا بمونن.»

«بله.»

«می‌دونی کِی می‌رسن؟»

«همه باید‌خاندان​ حداکثر تا چهار‌وفاداری​ روز دیگه برسن.»

یوجین با شنیدن این جواب‌اصلی​ پوزخندی زد. این یعنی باید‌خورده​ چهار روزِ تمام اینجا علاف می‌شد.

«زمین تمرین پشت ساختمونه؟»

«...بله؟ بله ارباب...»

«برای تاب دادن یه‌سوگند​ شمشیر چوبی که نیازی به‌برای​ اجازه‌ی خانواده‌ی اصلی نیست، هان؟»

«خب... راستش...»

«عمراً نیازی باشه.»

یوجین لبخندی زد‌سال​ و به سمت زمین‌استرس​ تمرین به راه افتاد.

نینا که نمی‌دانست چه‌سوگند​ کار باید بکند، با دست‌پاچگی‌برای​ به دنبال یوجین راه افتاد.

ناولها | novelha.net