چپتر 4: بدون عنوان
0لحظهی مرگممیکنم را بهوضوحمرد به یاد دارم.
ورموث و همرزمانش باورشنیدن داشتند که تمام پادشاهانآورد شیاطین باقیمانده را خواهند کشت.
اما در واقعیت؟ البتهخاندان که دنیا رنگ آرامشخورده به خود گرفته بود.
پادشاه شیاطین دیگر نمیخواست دنیا را فتحبهعنوان کند. همهاش به این خاطر بود کهبهت ورموث بزرگ با او یک «پیمان» بست.
«چرا اون عهدنام رو بستی؟ مگه قراراصلی نبود همهشون رو بکشی؟»
یوجین دلیلش را نمیدانست. به هر حال، جنگ باآنها شیاطین به پایان رسید و دنیا در صلح فروصورتی رفت. این صلح سیصد سال به طول انجامیده بود.
«...خیلی استرس داری، مگه نه؟»
یوجین با شنیدن این صدا سرش را بالا آورد.برای آنها در حال حاضر داخل یک کالسکهی مجلل بودندقبل و روبهروی او، مردی میانسال با صورتی کشیده نشسته بود.
یوجین درحالیکه به بیرون ازگوردون پنجره نگاه میکرد، زیر لبسوگند گفت: «...اولین بارمه که میام پایتخت.»
او عمارت روستاییشان را ترک کرده بود. تمام روز را باداخل کالسکه در راه رسیدن به شهر گذرانده بود و پس ازبیرون عبور از چند دروازهی انتقال، بالاخره قدم در خاک پایتخت گذاشت.
«درک میکنم.»
نام آن مرد گوردون بود. او شوالیهای بوداسکورت که به عمارت اصلی خاندان لاینهارت سوگند وفاداری خوردهاگه بود و بهعنوان اسکورت برای آوردن یوجین آمده بود.
«یوجین، میتونممیکنم یه نصیحتمرد بهت بکنم؟»
«بله.»
«اگه قبل از رسیدن بهلاینهارت عمارت اصلی اینقدر استرس داری، هربرای روزِ آیندهت قراره خیلی عذابآور باشه.»
حالت چهرهی گوردون اصلاً شبیه به شوخی نبود.اسکورت او داشت نگرانیاش را در قالب یک نصیحتبله بیان میکرد. یوجین با درک این موضوع لبخندی زد.
«ممنون بابت نصیحتتون، سر گوردون.»
یوجین بهخوبی از وضعیت خودش آگاهسرش بود. خانوادهی یوجین حتی در بینکالسکهی شاخههای فرعی خاندان هم نادیده گرفته میشدند.
«با اینکه از خاندان لاینهارتم، اماسوگند فقط یه نفر رو فرستادن تا منآمده رو بیاره. پدرم حتی نتونست همراهم بیاد.»
یوجین بدون اینکه لبخندشسوگند را پاک کند، بهاسکورت بیرون از پنجره خیره شد.
«یه حرکت سخیف و کاملاً تابلو. ازاصلی همین اول کار میخواین زهرچشم بگیرین؟ زهرچشم...اسکورت ورموث، همهی اینا به خاطر مسخرهبازیهای توئه.»
یوجین از همین حالا میتوانست تصور کند که چه اتفاقی قرار است بیفتد.مجلل با دیدن اینکه آنها از همین حالا شمشیر را از رو بستهاند، مطمئن بودگفت که بهمحض رسیدن به عمارت اصلی، با مانعتراشیها و سختگیریهای آشکارتری روبهرو خواهد شد.
«یعنی قراره از تکتک نوادگان درحالیکه یه طومار کاغذی تو دستشونه استقبالآوردن کنن و اسمشون رو با صدای بلند همراه با اسم جایی کهقراره ازش اومدن داد بزنن؟ فقط برای اینکه بفهمن پیشینهی یه نفر چقدر داغونه؟»
نه، این کارها فقط برای کسانی بود که برایشانبرای ارزشی قائل بودند. با توجه به اینکه فقط یکقبل شوالیه برای اسکورتش فرستاده بودند، عمراً برایش مراسم استقبال میگرفتند.
«...چند نفرمیکنم تو این مراسمگوردون خون شرکت میکنن؟»
«اگه تو رو هم حسابصدا کنم یوجین، شش نفر میشن. سهداخل نفر از عمارت اصلی شرکت میکنن.»
«سه نفر از عمارت اصلی؟»
یوجین خودش را به تعجب زد، اما ازاسکورت قبل میدانست چه کسانی در مراسم خون شرکتبله میکنند. این اطلاعات را مدیون توجه ویژهی گرهارد بود.
سه عضو از خانوادهی اصلی: یکیشوالیهای پسر همسر اصلی بود و دوخورده نفر دیگر، دوقلوهای همسر دوم بودند.
کسانی که باید به آنهاصدا توجه میکرد، دو نفر ازحاضر شاخههای فرعی اما قدرتمند خاندان بودند.
«بزرگترینشون پونزده سالشه.اصلی یه نفر هم هستوفاداری که از من کوچیکتره.»
یوجین اکنون سیزدهساله بود.
وقتی به سن جدیدش فکر میکرد، نمیتوانستاصلی جلوی آه کشیدنش را بگیرد. یعنی واقعاًاسکورت قرار بود با بچههای دهساله رقابت کند؟
«یوجین، هیچوقت با بچههای خاندان اصلی رقابتبالا نکن. مهم نیست چقدر خوبی، تو حریفبودند بچههای خاندان اصلی نمیشی. منظورم اینه که...»
یوجین چهرهی غمگین گرهارد را به یاد آورد.خورده او نمیتوانست ترسش از اینکه پسرش توسط آنبهت بچهها در هم شکسته شود را پنهان کند.
«بیصبرانه منتظرمخاندان ببینم نوادگانسوگند ورموث چقدر قویان.»
یوجین نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت. مناظرلاینهارت خیرهکنندهی پایتخت دیگر پشت سر گذاشته شده بود و حالانصیحت کالسکه از شهر خارج شده و از میان جنگل میگذشت.
گوردون گفت: «از اینجاشنیدن به بعد، وارد اراضیآورد عمارت خاندان لاینهارت میشیم.»
جنگلی بود کهاصلی دیوارهای بلندی آنسوگند را احاطه کرده بود.
گوردون پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:اسکورت «اوه، لازم نیست از همین الان برای پیادهبله شدن آماده بشید. هنوز راه درازی در پیش داریم.»
«به درک که زمینهاش بزرگه، حرومزادهیشوالیهای عوضی. وقتی حتی ملک خودت همخورده نیست، دیگه این قیافه گرفتنت برای چیه؟»
یوجین پرسید: «واو، یعنیشنیدن تمام این جنگلِ بهآورد این بزرگی مال خانوادهی اصلیه؟»
«بله.»
«اینقدر بزرگ بودن، دردسر نداره؟»
«همهجا دروازههای انتقال وجود داره.»
واقعاً؟ پساسترس چرا منشنیدن الان سوار کالسکهام؟
دلیلش این بود که یوجین اجازهی استفاده از دروازه انتقالاسکورت را نداشت. یوجین در حالی که به بیرون از پنجرهقبل خیره شده بود، خودش جواب سوالهای توی ذهنش را داد.
همانطور که گوردون گفته بود، کالسکه پس از طیبرای کردن مسیری طولانی متوقف شد. گوردون از درِ سمت مخالفاینقدر پیاده شد و درِ سمت یوجین را برایش باز کرد.
گوردون مؤدبانه تعظیم کردمرد و گفت: «به عمارتخاندان خاندان لاینهارت خوش آمدید.»
دروازهی ورودیِ کاملاً باز. عمارتی که دربالا پسِ آن به چشم میخورد. همانطور که انتظارروبهروی میرفت، هیچ جمعیتی برای استقبال بیرون نیامده بود.
«لاینهارت.»
یوجین آرام نگاهش را بالا آورد. پرچمهای سفیداسکورت از همان ورودیِ دروازهی اصلی ردیف شده بودند.بله پرچمهایی با نقش یک شیر غران در مرکزشان.
«لاینهارت... ورموث.»
یوجین به سینهاش نگاه کرد. روی لباسهای او هیچآنها نشانی حک نشده بود. الگوی شیر روی سینهی چپ،صورتی تنها مختص کسانی بود که از نسل مستقیم لاینهارت بودند.
باید چند تااصلی بچه از خودمسوگند به جا میذاشتم.
هامل در زندگی قبلیاشسوگند هرگز ازدواج نکرده بوداسکورت و هیچ فرزندی نداشت.
«نه، همون بهتر کهمرد بچهای نداشتم. اگه داشتم،خاندان حتماً الان حسرت میخوردم.»
با این حال، یوجین با دیدنسرش پرچم خاندان که آنطور ردیف شده بودند،مجلل کمی برای زندگی گذشتهاش احساس تأسف کرد.
«بقیهی فامیلها هنوز نرسیدن؟»
«شما اولین نفر هستید.»
چه مسخرهبازیای.
یوجین فقطاسترس سرش راشنیدن تکان داد.
یوجین را به ساختمانسوگند مجزایی دور از ساختماناسکورت اصلی عمارت راهنمایی کردند.
در تمام مسیر، حتی یک نفر از اعضای اصلی خانواده را که الگوی شیر رویبرای سینهی چپشان حک شده باشد، ندید. چرا اینقدر خودشون رو میگیرن؟ وقتی یه فامیل سیزدهسالهباشه از راه دور اومده، نباید حداقل از روی کنجکاوی هم که شده یه سر بهش بزنن؟
«ایشون نینا هستن.»
با این حال، استقبالشان هم آنقدرها توهینآمیز نبود. به محض رسیدن به ساختمانآمده مجزا، یک خدمتکار شخصی به او اختصاص دادند. دختر جوانی بود که به نظرحالت نمیرسید خیلی از یوجین بزرگتر باشد، اما یوجین هم شکایتی از این بابت نداشت.
«ارباب، اگه چیزی نیازسوگند داشتید، لطفاً این زنگولهاسکورت رو به صدا دربیارید.»
نینا سرش را پایینمرد انداخت و زنگولهی کوچکیخاندان را به دست یوجین داد.
«میتونم راحت حرف بزنم؟»
«بله، البته که میتونید.»
«کل اینخاندان ساختمون مجزاسوگند در اختیار منه؟»
یوجین در حالی که نگاهی به اطراف عمارت وسیع میانداخت، این را پرسید؛ هرچنداسکورت فقط برای اطمینان بود. خودش هم میدانست که چنین چیزی ممکن نیست. نینا خیلی جوانترعذابآور از آن بود که بتواند بهتنهایی از پسِ مدیریت یک ساختمان به این بزرگی بربیاید.
«خیر ارباب، اما قول میدمصدا در مدتی که اینجا اقامتحاضر دارید، هیچ احساس ناراحتی نکنید.»
«پس قراره بقیهیاصلی بچههای شاخههای فرعیسوگند هم اینجا بمونن.»
«بله.»
«میدونی کِی میرسن؟»
«همه بایداسترس حداکثر تا چهارصدا روز دیگه برسن.»
یوجین با شنیدن این جوابلاینهارت پوزخندی زد. این یعنی بایداسکورت چهار روزِ تمام اینجا علاف میشد.
«زمین تمرین پشت ساختمونه؟»
«...بله؟ بله ارباب...»
«برای تاب دادن یهشنیدن شمشیر چوبی که نیازی بهآنها اجازهی خانوادهی اصلی نیست، هان؟»
«خب... راستش...»
«عمراً نیازی باشه.»
یوجین لبخندی زدنام و به سمت زمیناصلی تمرین به راه افتاد.
نینا که نمیدانست چهشنیدن کار باید بکند، با دستپاچگیآنها به دنبال یوجین راه افتاد.