چپتر 21: -
0سیان با چهرهایاینطوری درهمرفته تکرار کرد: «کیزهرترک اول از همه میرسه؟»
حس میکرد حرفهای یوجین فقط برای تمسخر اوست. هرچهاصلاً باشد، کسی که هزارتو را پشت سر گذاشته و اولکرده از همه به مرکز رسیده بود، قطعاً خود یوجین بود.
یوجین باجوابش قاطعیت گفت:اصلاً «دزرا اول رسید.»
سیان اعتراض کرد:غافلگیر «ولی اون فقطشنیدن داشت فرار میکرد!»
«چرا داشت فرار میکرد؟»
«خب...»
این سؤالی بود که سیان به هیچوجه طاقت جواب دادن به آن را نداشت. همهچیز از آنجا شروع شده بود که او ظاهر خونآلود دزرا را با یکحاشا روح اشتباه گرفته و جیغ کشیده بود. بعد، از شدت شرم و عصبانیت ناشی از این اتفاق، تصمیم گرفته بود او را گیر بیندازد و درس عبرتی بهبهش او بدهد... سیان حس میکرد اگر بخواهد تمام این ماجرا را توضیح دهد، اول از همه باید پیش یوجین اعتراف کند که از ترس ارواح جیغ کشیده است.
سیان با منومن کردن اینبدوبیراه بهانه را تراشید: «...دزرا... بهداد من... اون به من توهین کرد.»
یوجین با طعنه گفت:نبود «واقعاً خیلی خوشت میادشدم از کلمهی "توهین" استفاده کنی.»
دزرا با چهرهای رنجیدهخاطر فریاد زد: «من کی بهاصلاً تو توهین کردم، سیان؟» اگر حداقل توانسته بود طبقگره نقشهاش آنها را غافلگیر کند، اینهمه بدوبیراه شنیدن توجیهی داشت.
دزرا به توضیحاتش ادامه داد: «این سیاناتفاقاً بود که الکی شلوغش کرد. ما فقطکرده خیلی اتفاقی توی یه مسیر به هم برخوردیم!»
سیان با لحنیغافلگیر اتهامآمیز گفت: «تو ازتوجیهی قصد منو زهرهترک کردی!»
دزرا در جوابش پرید: «اصلاًاتفاقاً اینطوری نبود! اتفاقاً من بودم کهگره با اون جیغ تو زهرترک شدم!»
سیان درحالیکه مشتهایش را گره کرده بود و گوشهایش از خجالت سرخ شدهبودم بود، دروغ گفت: «مـ-من که جیغ نکشیدم. فقط... فقط از شدت عصبانیت داشتم داداما میزدم. اما تو... آره، درسته! دزرا، تو داشتی سعی میکردی ما رو غافلگیر کنی!»
دزرا سعیجوابش کرد حاشا کند:اینطوری «...نه، اینطوری نبود.»
«همین الان یه لحظه مکث کردی، مگه نه! خودم دیدم چشمات دودو زد.اتفاقی پس واقعاً نقشه کشیده بودی بهمون شبیخون بزنی؟! چطور جرئت میکنی... چطور یهاینطوری نوادهی شاخهی فرعی مثل تو جرئت میکنه به یکی مثل من حمله کنه؟!»
دزرا که هم احساس شرمندگی میکرد و همشدم بهش برخورده بود، با صدای بلند فریاد زد:دروغ «اه لعنتی! دارم میگم کار من نبود دیگه!»
چشمان سیان از این فریاد انفجاری کهجوابش چشمهای از بددهنیِ همیشگی دزرا را روزهرترک کرده بود، از شدت شوک گرد شد.
«چطور جرئت میکنی به من فحش بدی!اتفاقاً من نهتنها وارث خانوادهی اصلیام، بلکه ازکرده قضا یه سال هم از تو بزرگترم!»
«بهت که گفتم هیچکدوم از اونشنیدن کارا رو نکردم، ولی تو هیشلوغش داری اون تهمتای لعنتی رو بهم میزنی!»
«بازم که داری فحش میدی...»
یوجین که دیگر ازمنو شنیدن دعوای بچگانهشان خسته شدهاصلاً بود، دستور داد: «تمومش کنید.»
از همان اول هم، اواینطوری کوچکترین علاقهای به توهینی کهشدم سیان ادعا میکرد بهش شده، نداشت.
یوجین یک بار دیگر با قاطعیتشنیدن گفت: «هر اتفاقی هم که افتادهشلوغش باشه، دزرا اول از همه رسید.»
سیئل با پوزخندیاینطوری پرسید: «مگه خودتبودم اول از همه نرسیدی؟»
یوجین با خونسردیقصد اعتراف کرد: «درسته،کردی من اول رسیدم.»
دزرا درحالیکه از گوشهیاصلاً چشم به یوجین نگاهبودم میکرد، پرسید: «...دقیقاً منظورت چیه؟»
آنها همان شبی که بعد از شام با پاتریارک لاینهارت در اتاق یوجین جمع شده بودند،برخوردیم دربارهی نقشهای برای ترکیب قدرتهایشان جهت شکست دادن هیولای باس صحبت کرده بودند. نکند دلیل اینکه اینجامشتهایش منتظرشان مانده بود، این بود که... یوجین بهتنهایی به مصاف هیولای باس رفته و شکست خورده بود؟
یوجین با لبخندی گفت: «فقط بابودم خودم فکر کردم که بهتره اینکرده فرصت رو به شماها واگذار کنم.»
دزرا بااتهامآمیز تعجب پرسید:منو «...واگذار کنی؟»
«راستش رو بخواین، من میتونم باهاش بجنگم و احتمالاً هم میبرم.درحالیکه ولی اگه همینجوری میرفتم و اول از همه دخلش رو میآوردم، دلمآره به حال شماها که اینهمه جون کندید تا به اینجا برسید، میسوخت.»
سیان با عصبانیتغافلگیر غرید: «فکر کردیشنیدن داری چه زری میزنی؟»
او با این حرفش داشت علناً به همهشان توهین میکرد. با اینکه دزرا مثل سیان دادوفریاد راه نینداخت،داشتم اما با اخم به یوجین چشمغره رفت. و اما سیئل؟ او اصلاً احساس عصبانیت نمیکرد و بهش برنخوردهنقشه بود. برعکس، این وضعیت برایش آنقدر سرگرمکننده بود که با اشتیاق تمام منتظر بود ببیند بعدش چه اتفاقی میافتد.
یوجین بیتوجه به خشم آنها گفت:کردی «برای اینکه در حق کسی نامردیاتفاقاً نشه، بیاید به ترتیبِ رسیدن بریم جلو.»
سیان با ناباوری پرسید: «تو... اصلاًنبود عقلت سر جاشه؟ تو راهت تامشتهایش اینجا، هیولاها چند بار کوبیدن تو سرت؟»
یوجین درحالیکه از جایش تکان نمیخورد و نگاهش را به دزرا دوخته بود، با خونسردی جواببرخوردیم سیان را داد: «حتی یه ضربه هم نخوردم. حالم کاملاً خوبه.» و بعد ادامه داد: «اگه فکرمشتهایش میکنی از پسش برنمیای، میتونی راحت بیخیالش بشی. هرچی باشه، این حق رو داری که تسلیم بشی.»
تسلیم بشه؟ دزرا اخمهایش را در هم کشید. او برای رسیدن به اینجاگوشهایش مکافات زیادی کشیده بود. همین حرفش دربارهی واگذار کردن فرصت بهاندازهی کافی مسخرهحاشا بود، اما وقتی به او گفت که تسلیم شود، دزرا واقعاً از کوره دررفت.
دزرا فریاداتهامآمیز زد: «منمنو عمراً تسلیم نمیشم!»
یوجین با لبخندیپرید تمسخرآمیز گفت: «ولی تنهاییاتفاقاً برات خیلی سخت میشه...»
درحالیکه شانههای دزرا از شدت خشمشنیدن میلرزید، برگشت تا به هیولای باس کهاتفاقی در غار مرکزی ایستاده بود نگاه کند.
حتی از این فاصله هم دزرا میتوانست بهوضوح ببیند که هیولای باس هیکلی سفت و عضلانیدروغ دارد. جثهاش حتی از ترولی که کمی قبلتر بهسختی توانسته بود از دستش فرار کند هم بزرگتردیدم بود. بارزترین ویژگیاش سر آن بود. هیولای باس یک موجود انساننمای غولپیکر با سر گاو نر بود.
به عبارت دیگر، یک مینوتور. هیولایی که تقریباً همیشه در داستانهای مربوط به هزارتوها حضور داشت. بامشتهایش این حال، دیدن مینوتور در واقعیت، اصلاً شبیه آن چیزی نبود که در افسانهها مسخره به نظرهمین میرسید. دزرا در حالی که به جفت شاخهای غولپیکر مینوتور خیره شده بود، آب دهانش را قورت داد.
«...چرا گارگیث،جوابش اون حرومزاده،اصلاً هنوز نرسیده؟»
نقشه اصلی این بود که برای مبارزه با هیولای باس با گارگیث متحد شود.توی با این حال، به نظر میرسید گارگیث جایی گیر افتاده است، چون هیچ نشانهای ازبودم اینکه به این زودیها پیدایش شود وجود نداشت. محض احتیاط، دزرا نگاهی به یوجین انداخت.
یوجین اصرار کرد: «من فقطاتفاقاً وقتی میجنگم که همهتون شانسمشتهایش خودتون رو امتحان کرده باشین.»
دزرا با حرصقصد گفت: «...تو واقعاًکردی دیوونهای، مگه نه؟»
سیان چنان گیج شده بود که برایاتفاقاً چند لحظه، فقط به حرفهای آنها گوشکرده میداد. اما دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
سیان با تحکم پرسید:اینهمه «واقعاً فکر میکنی نوبتتوضیحاتش به تو هم میرسه؟»
یوجین با اعتمادبهنفساینطوری جواب داد: «آره،بودم فکر کنم برسه.»
«چرتوپرت نگو! واقعاًقصد فکر میکنی از پسِجوابش یه حرومزادهی گاوکله برنمیام؟!»
«اگه شکستش بدی، تااصلاً آخر عمرم تو رو بهزهرترک عنوان برادر بزرگترم قبول میکنم.»
با شنیدن این حرف، سیان برای لحظهای مکث کرد. تصور کرد کهشلوغش تا آخر عمر میتواند صدای این عوضیِ پررو را بشنود که اوپرید را «برادر بزرگتر» صدا میزند. برای سیانِ بچهسال، این پیشنهاد بهشدت جذاب بود.
«...بعداً نزنی زیر حرفت.»
«نگران نباش، نمیزنم.»
پس از شنیدن تایید یوجین، سیان همانجا روی زمین نشست. سپس، در حالی که بهآرامیگوشهایش نفس میکشید، شروع به جذب مانا به درون بدنش کرد. از آنجا که برای رسیدن بهلحظه اینجا انرژی زیادی مصرف کرده بود، باید سریعاً از این طریق مانای خود را بازیابی میکرد.
«اگه یه مینوتور باشه...»
راستش را بخواهید، این اولین باری بود که سیان هم یکی از آنها را در دنیای واقعی میدید.داشتم با این حال، در کتابهایی که طی چند روز گذشته بهطور تصادفی ورق زده بود، داستانهای زیادی دربارهی مینوتورهابودی خوانده بود. این هیولایی بود که نقطه ضعف خاصی نداشت، اما نقطه قوت ویژهای هم در آن دیده نمیشد.
قدرت بالا و پوست سفتی داشت، اما اینها ویژگیهای طبیعیِ یک هیولای متوسط تا بزرگ با آن جثه بودند.کرده نه قابلیتهای بازسازی قدرتمند یک ترول را داشت و نه قدرت و خشم وصفناپذیر یک اوگر را. قدرت و هوشخودم آن در حد متوسط بود. مینوتور، از نگاه سیان، هیولایی بود که میشد بدون دردسر چندانی آن را شکست داد.
اما دزرا حس کاملاً متفاوتی نسبت به آن داشت. او در حالی که قلب لرزانش را آرام میکرد، بانکشیدم تردید به سمت غار مرکزی قدم برداشت. هم نیزهاش و هم دستهایی که آن را گرفته بودند، میلرزیدند. اگرچهنقشه او هیولاهای زیادی در سطح اورکها شکار کرده بود، اما هنوز هیولایی به بزرگی مینوتور را شکار نکرده بود.
«...میگن مینوتورها توغافلگیر زنجیرهی غذایی بالاترشنیدن از ترولها هستن، اما...»
این موضوع همیشه هم لزوماً درست نبود، اما در حال حاضر، او این واقعیت را میپذیرفت کهنکشیدم مینوتورها قدرتی مشابه یا بیشتر از ترولها دارند. دزرا که بدون شکست دادن ترولِ خودش از دستچشمات آن فرار کرده بود، اصلاً نمیتوانست تصور کند که چگونه ممکن است در این مبارزه پیروز شود.
«...هیاااا!»
با این وجود، حالا که تا اینجا آمده بود، نمیتوانست بهسادگیدرحالیکه برگردد. دزرا برای غلبه بر ترسش، فریاد جنگی سر داد. سپساما چنگش را روی نیزهاش محکم کرد و به سمت مینوتور یورش برد.
پیش از آنکه دزرا بتواند فاصلهاش را کم کند، مینوتور روی پاهایش ایستاد. برای موجودی به آن سنگینی، سرعت واکنش باورنکردنیای از خود نشانپرید داد. حتی ترولها هم آنقدر سریع نبودند و هیکلش وقتی روی پا ایستاد، بسیار بزرگتر از یک ترول معمولی بود. مینوتور سرش را بهمیکردی سمت دزرا چرخاند. چشمهای گاوی که دزرا با آنها آشنایی داشت، معمولاً درخشان و بامزه بودند، اما چشمان مینوتور پر از نوری وهمآور بود.
مینوتور دستش را تابنبود داد و دزرا با فریادی،درحالیکه نیزهاش را به جلو راند.
تق!
دست بزرگ مینوتور بدوناصلاً هیچ زحمت خاصی، نیزهیبودم او را تکهتکه کرد.
«اما گفته بودن که نمیشکنه!»
چهرهی دزرا از حس خیانت در هم رفت. مینوتور بهسرعت یک بار دیگر دستش را بالا برد وداشتم آن را روی سر دزرا کوبید، اما این حمله هنوز در حد توانایی واکنش دزرا بود. او بهنقشه پهلو جهش کرد، جاخالی داد و سپس انتهای نیزهی شکستهاش را به سمت پهلوی بیحفاظ مینوتور تاب داد.
تق!
اگرچه ضربه به هدف خورد، اما حملهای که با چنین وضعیتدرحالیکه ناپایداری انجام شده بود، چندان مؤثر واقع نشد. مینوتور بدون اینکهاما حتی یک نالهی دردآلود سر دهد، خودش را به دزرا رساند.
«کیااااه!»
انگشتان بزرگش کاملاً دور بدن او حلقه زدند. دزرا در حالی که ناامیدانه برای فرار تقلا میکرد،نکشیدم با وحشت جیغ کشید. غریزهاش صادقانه به او میگفت که قرار است بمیرد! آیا واقعاً ممکن بودچشمات همهی اینها فقط یک توهم باشد؟ نه، غیرممکن بود! دزرا در برابر مرگ حتمیاش، چشمانش را محکم بست.