---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 11: فصل 11 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 11: فصل 11

0

«...»

واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاد. یوجین فکر می‌کرد که نوعی مجازات برای سیان،‌اول​ پسر خانوادهٔ اصلی، در نظر گرفته می‌شود. اما عمارت فرعی چنان آرام‌همه‌جا​ بود که انگار اصلاً هیچ دوئلی بین او و سیان رخ نداده است.

تنها تغییر کوچکی به وجود آمده بود. بعد از‌وقتی​ دوئل، نگاه خدمتکاران عمارت فرعی تغییر کرد. آن‌ها مراقب‌می‌کشه​ رفتار یوجین بودند و جرئت نمی‌کردند به او نزدیک شوند.

نمی‌خواستند با نزدیک شدن‌اوم​ به او، ترکش کارهایش‌بدهد​ به آن‌ها هم بگیرد.

یوجین نگاهی به‌چاره‌ای​ نینا انداخت و پرسید:‌خدمتکار​ «برای تو مشکلی نداره؟»

این دومین‌نداره​ روز حضور یوجین‌روز​ در اینجا بود.

فقط یوجین و نینا به سالن غذاخوری‌چاره‌ای​ طبقهٔ اول آمده بودند. با این حال،‌مدت​ غذاهای زیادی روی میز بزرگ چیده شده بود.

«منظورتون چیه؟»

«اینکه همه‌جا دنبالم راه می‌افتی.»

یوجین این را با لحنی تند‌حضور​ گفت و گوشتش را برید. تکه‌اول​ گوشت برای صبحانه خیلی بزرگ بود.

در میان آن‌همه‌توی​ غذا، تنها چیزی که‌چاره‌ای​ یوجین می‌خورد، گوشت بود.

به خاطر تمرینات شدیدش، خوب نبود که‌جواب​ غذای کمی بخورد؛ وگرنه هم وزن و‌توی​ هم قدرت بدنی‌اش را از دست می‌داد.

«...اوم...»

نینا نتوانست سریع جواب بدهد. در حالی‌اینجا​ که مردد بود، یوجین تکه گوشتی را‌غذاهای​ که از قبل بریده بود، توی دهانش گذاشت.

«...می‌فهمم، اما... چاره‌ای نیست. تا‌گذاشت​ وقتی که در این عمارت‌هستید​ هستید، من تنها خدمتکار شمام.»

«لازم نیست تو این مدت که نهایتاً یک ماه‌حالی​ طول می‌کشه، به من وفادار باشی. بعد از رفتن‌چاره‌ای​ من که قرار نیست بازم برای من کار کنی.»

نینا با لبخندی تلخ سرش را تکان داد: «...مسئله‌لازم​ لزوماً وفاداری نیست. به من دستور دادن که خدمتکار‌قرار​ خانوادهٔ شما باشم، و این احتمالاً دستور همسر دوم بوده...»

«اگه حواسم به اطراف باشه و تو‌اینجا​ کارم کوتاهی کنم، یعنی دستورات همسر دوم‌غذاهای​ رو نادیده گرفتم. برای همین مجبورم مراقبتون باشم.»

«طرز فکر خوبیه.»

یوجین پوزخندی زد و بشقاب خالی را کنار‌بدهد​ زد. سپس هر دو ران گوشت را که‌گذاشت​ به اندازهٔ ساعدش بودند، با دست‌های خالی‌اش گرفت.

«مسئله لزوماً وفاداری نیست.‌نیست​ یعنی می‌گی خیلی هم‌شمام​ به من وفادار نیستی؟»

«...چون شما فقط‌این​ برای مدت کوتاهی‌حضور​ ارباب من هستید.»

«پس چاره‌ای ندارم جز اینکه مثل اربابت رفتار‌نیست​ کنم. اگه به خاطر من تو دردسر افتادی، الکی‌طول​ تو خودت نریز و همون موقع به خودم بگو.»

«...بله؟»

«چته؟ تو از بدشانسی خدمتکار من شدی و‌شمام​ تصادفی به من اختصاص داده شدی. پس بیا‌باشی​ فقط هوای همدیگه رو داشته باشیم تا غرق نشیم.»

«آخه، اما...»

«کافیه. رو حرفی که‌دهانش​ بهت می‌زنم حرف نیار‌نیست​ و فقط گوش کن. باشه؟»

«...چشم.»

«پس برو‌می‌فهمم​ چند تا‌نیست​ حولهٔ خیس بیار.»

یوجین به جای اینکه بیشتر حرف بزند، با دهان کاملاً باز‌طبقهٔ​ هر دو ران را خورد. نینا برای لحظه‌ای محو تماشای این‌چیه​ صحنه شد، و سپس سرش را خم کرد و عقب کشید.

«...فکر نکنم حوله‌توی​ کافی باشه. می‌رم‌می‌فهمم​ لگن آب بیارم.»

«عاشق این نظرات خودجوشتم.»

یوجین در حالی‌چاره‌ای​ که گوشت را‌هستید​ می‌جوید، پوزخندی زد.

«آها، راستی... اگه می‌ری آشپزخونه به آشپز بگو. برای ناهار‌غذاخوری​ مقدار گوشت رو بیشتر کنه، برای صبحانه هم الکی سعی نکنه‌منظورتون​ یه غذای مفصل بپزه، فقط چند تکه گوشت لخم بذاره کنارش.»

«چشم.»

نینا مؤدبانه عقب‌گرد کرد و زیرچشمی به‌جواب​ میز نگاهی انداخت. یعنی منظور یوجین این‌توی​ بود که می‌تواند همهٔ آن را به‌تنهایی بخورد؟

البته که یوجین همهٔ آن‌وقتی​ را خورد. او از زندگی قبلی‌اش‌نهایتاً​ به خوردن هر چیزی عادت داشت.

«گوشت هیولاها رو امتحان‌دومین​ کردم، حتی اونایی که‌فقط​ مانا داشتن رو هم خوردم.»

یوجین تکه‌های گوشت را از لای دندان‌هایش تمیز‌نیست​ کرد و دست‌هایش را در لگن شست. سپس دستی‌طول​ به شکم پرش کشید و میز را ترک کرد.

نینا پشت‌دست​ سر یوجین‌اوم​ راه افتاد.

«نشنیدی امروز قراره کسی بیاد؟»

«من که‌نداره​ دستوری در‌دومین​ این باره نگرفتم.»

«پس برو‌بریده​ پرس‌وجو کن. من‌گذاشت​ می‌رم زمین تمرین.»

«چشم، اما، راستش... شما تازه‌نتوانست​ غذاتون رو تموم کردید. اگه‌مردد​ بلافاصله تحرک داشته باشید، دل‌درد می‌گیرید.»

«ممنون از نگرانیت، ولی بی‌فایده‌ست.‌وقتی​ من حتی اگه بلافاصله بعد از‌نهایتاً​ غذا خوردن هم بدوم، دل‌درد نمی‌گیرم.»

نینا که بدنی معمولی داشت، نمی‌توانست حرف‌اینجا​ او را درک کند. با این حال،‌غذاهای​ بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، عقب کشید.

یوجین دروغ نمی‌گفت.‌توی​ او از کودکی هرگز‌چاره‌ای​ دچار معده‌درد نشده بود.

دستی که دیروز هنگام چرخاندن‌نتوانست​ نیزه پاره شده بود، حالا‌مردد​ بدون هیچ خراشی شفا یافته بود.

«این رسماً تقالبه.»

حالا که فکرش را می‌کرد، حتی در زندگی قبلی‌اش، ورموث به‌ندرت از‌اول​ جادوی شفا یا معجون استفاده می‌کرد. خیلی کم پیش می‌آمد که مجروح‌همه‌جا​ شود، اما حتی در مواقع نادری که آسیب می‌دید، بدنش خودبه‌خود بهبود می‌یافت.

به لطف همین موضوع، جادوی‌گذاشت​ شفای آنیس و سیه‌نا فقط‌هستید​ خرج مولون و هامل می‌شد.

«مگه همیشه به‌می‌داد​ خاطر اینکه مثل احمق‌ها‌جواب​ می‌پری جلو، صدمه نمی‌بینی؟!»

«هی، مولون،‌می‌فهمم​ اون احمق‌نیست​ اول پرید وسط!»

«چون اون یه احمقه. تو‌روز​ چرا دنبال اون احمق راه‌غذاخوری​ می‌افتی؟ نکنه تو هم احمقی؟»

«پس می‌گی ولش کنیم تا‌گذاشت​ اون هیولای کوتوله کتکش بزنه؟ چرا‌خدمتکار​ داری رو اعصاب من راه می‌ری؟»

«اوه، اصلاً بیا حرف نزنیم.‌نتوانست​ به ورموث نگاه کن. نمی‌تونی مثل‌گوشتی​ اون بدون اینکه صدمه ببینی بجنگی؟»

«وقتی خودت می‌گی‌چاره‌ای​ بیا حرف نزنیم،‌هستید​ چرا این‌قدر رو مخی؟»

هر وقت سیه‌نا آن‌ها را می‌دید که با زخم‌های فراوان‌غذاخوری​ برمی‌گردند، هامل را به صلابه می‌کشید. حتی بعد از ۱۳‌شده​ سال تناسخ... تک‌تک خاطرات زندگی گذشته‌اش واضح و روشن بود.

«شنیدم که ورموث مرده و‌گذاشت​ براش مراسم خاکسپاری گرفتن. نمی‌دونم اون‌خدمتکار​ سه نفر دیگه زنده‌ن یا مرده.»

سیه‌نای خردمند. او که طولانی‌ترین طول عمر را در تاریخ‌مردد​ پادشاهی جادو داشت، حدود دویست سال پیش ناگهان درگذشت. از‌وقتی​ سرنوشت او پس از آن هیچ اطلاعی در دست نیست.

آنیس باوفا. او که در امپراتوری مقدس یوراس به‌عنوان یک قدیسه مورد احترام بود‌می‌کشه​ نیز در سال‌های پایانی عمرش از معبد بازنشسته شد و به یک زائر تبدیل گشت.‌وفاداری​ حتی پدر مقدس هم پس از رفتن او به زیارت، دیگر خبری از او نشنید.

مولون احمق. اولین پادشاه پادشاهی روهر شمالی. حداقل او تا همین اواخر زنده بود. البته‌زیادی​ منظور از اواخر صد سال پیش است، اما... او از تاج‌وتخت کناره‌گیری کرد و زندگی‌گفت​ آرامی در پیش گرفت، و آخرین بار صد سال پیش در سالگرد تأسیس پادشاهی‌اش دیده شد.

«فکر نمی‌کردم اونا بمیرن...»

این فکر بی‌معنی بود.

ورموث که به نظر‌نیست​ می‌رسید غیرممکن است بمیرد هم‌لازم​ ۲۰۰ سال پیش مرده بود.

یوجین که احساس می‌کرد‌دومین​ کامش تلخ شده است،‌فقط​ سرش را تکان داد.

جایی که سیان دیروز در آن بالا‌چاره‌ای​ آورده بود، کاملاً تمیز شده بود. البته‌مدت​ که نینا آنجا را تمیز کرده بود.

«اینجا چیکار می‌کنی؟»

«منتظرت بودم.»

سیئل در میان مه صبحگاهی ایستاده‌حضور​ بود. او در حالی که برای‌اول​ یوجین دست تکان می‌داد، لبخندی زد.

«با اینکه تازه‌توی​ غذا خوردی، ولی‌می‌فهمم​ بوی گوشت نمی‌دی.»

«دندونام رو مسواک زدم.»

«شاید دهنت رو‌چاره‌ای​ تمیز کرده باشی،‌هستید​ ولی بدنت بو می‌ده.»

«بوی تپالهٔ گاو می‌ده، نه؟»

«این حرفیه که خودت زدی. من هیچ‌وقت‌چاره‌ای​ نگفتم بدنت بوی تپالهٔ گاو می‌ده. در ضمن،‌نهایتاً​ من اصلاً نمی‌دونم تپالهٔ گاو چه بویی داره.»

«دقیقاً همین بو رو می‌ده. اگه‌سریع​ واقعاً نمی‌دونی چه بویی داره، یه‌قبل​ بار خودت برین و بوش کن.»

«خیلی کثیفی.»

«برای چی منتظر بودی؟»

دیروز که هیچ اتفاقی نیفتاد. یعنی‌می‌فهمم​ امروز قراره اتفاقی بیفته؟ یوجین چشمانش را‌لازم​ ریز کرد و به سیئل خیره شد.

«که باهات تمرین کنم.»

سیئل با‌می‌فهمم​ خنده‌ای ریز‌نیست​ جواب داد.

«ببین، برای‌نداره​ تمرین لباس‌دومین​ فرم پوشیدم.»

«چه عالی.»

یوجین با بی‌حوصلگی جواب داد و به لباس‌های سیئل نگاه کرد.‌گوشتی​ یونیفرمی بود که به‌وضوح نشان می‌داد او از خون خانوادهٔ اصلی‌خدمتکار​ است؛ با شیری که روی سینهٔ سمت چپ آن حک شده بود.

«رو لباس‌هایی که‌چاره‌ای​ به من دادن‌هستید​ هیچ شیری نبود.»

«داداشت رو کجا تنها گذاشتی؟»

«برادرم داره با هزار تمرین می‌کنه. می‌دونی‌چاره‌ای​ چیه؟ مادرم دیروز به خاطر تو خیلی عصبانی‌نهایتاً​ بود. برادرم بیشتر از ده بار کتک خورد.»

«کتک خورد؟»

«آره.»

یوجین با شنیدن این حرف‌روز​ پلک زد. البته، او فکر‌غذاخوری​ می‌کرد که آن‌ها نازپرورده بزرگ شده‌اند.

«پس چرا تو کتک نخوردی؟»

«چرا؟ می‌خوای‌دست​ مامان من‌اوم​ کتکت بزنه؟»

«داداشت به‌می‌فهمم​ خاطر من‌نیست​ عصبانی شد.»

«آه... خب، آره. اون‌دومین​ عصبانی شد چون وقتی داداشم‌سالن​ باهات دعوا کرد، آبروش رفت.»

«نه، منظورم اینه که...‌دهانش​ حالا که فکرشو می‌کنم، تو‌وقتی​ به خاطر من عصبانی هستی.»

«درسته.»

بچه هر چقدر هم باهوش‌وقتی​ باشه، بازم بچه‌ست. یوجین این واقعیت‌نهایتاً​ رو با تمام وجودش حس کرد.

«...مادرت می‌دونه اینجایی؟»

«می‌دونه. مادرم‌بریده​ بهم گفت‌دهانش​ بهت نزدیک بشم.»

«گفتی مادرت اون‌قدر از دستم عصبانی‌سریع​ بود که پسر خودشو کتک زد،‌قبل​ بعد الان بهت گفته بهم نزدیک بشی؟»

یوجین به زور فریادی‌نیست​ رو که داشت از‌شمام​ گلوش بیرون می‌زد، قورت داد.

یه دختربچه از کجا‌دومین​ می‌تونه بدونه همسر دوم‌فقط​ خاندان چه نقشه‌ای تو سرشه؟

«...آره.»

«دیروز بهت گفتم.‌می‌داد​ ما چون هم‌سنیم،‌سریع​ با هم دوستیم.»

«برادرت هم‌می‌فهمم​ هم‌سن منه، ولی‌وقتی​ دوست من نیست.»

«این چیزیه که تو گفتی.‌روز​ ولی برای من این‌طور نیست.‌غذاخوری​ پس نمی‌خوای با من دوست بشی؟»

«...باشه، بیا دوست باشیم. دوستِ من، من‌چاره‌ای​ می‌خوام تمرین کنم، پس چرا دست از‌مدت​ سرم برنمی‌داری و نمی‌ری اون‌ور بازی کنی؟»

«می‌خوای باهام بازی کنی؟»

«نه، می‌خوام تمرین کنم.»

«پس منم تمرین می‌کنم.»

«کاش می‌شد اصلاً با هم کاری نداشته‌چاره‌ای​ باشیم.» باید این‌طوری می‌شد، اما یوجین نوچه‌ای کرد‌نهایتاً​ و به سمت انبار گوشه عمارت راه افتاد.

«دیروز نیزه‌دست​ می‌زدی. امروز هم‌نتوانست​ می‌خوای نیزه بزنی؟»

«نه.»

«پس چی؟ شمشیر؟»

«فعلاً فقط می‌خوام ورزش کنم.»

یوجین در انبار رو با شتاب باز کرد. برخلاف دیروز، انبارِ‌گوشتی​ پر از گرد و خاک، یک‌شبه تمیز شده بود. کاملاً مشخص بود‌شمام​ کار کیه. به نظر می‌رسید نینا تمام شب رو مشغول تمیزکاری بوده.

«از این خوشم میاد.»

یوجین در حالی که وارد انبار می‌شد، زیر لب زمزمه کرد. نه تنها گرد و خاک‌روی​ تمیز شده بود، بلکه همه‌چیز مرتب چیده شده بود. مخصوصاً کیسه‌های شنی. سطحشون صاف و سنگین‌تر‌برید​ از دیروز بود. انگار چرمشون رو تمیز کرده و توشون رو پر از شن کرده بودن.

«...اما فقط چندتا‌توی​ ازشون هست، برای‌می‌فهمم​ همین نمی‌خوام هدرشون بدم.»

یوجین امروز می‌خواست یه تبر برداره. متأسفانه‌جواب​ هیچ تبری اونجا نبود. در نهایت، یوجین‌توی​ فقط با کیسه‌های شنی از انبار بیرون اومد.

«پس سلاح‌ها چی؟»

«می‌خوام بدون اونا تمرین کنم.»

یوجین روی زمین نشست و کیسه‌های شنی رو به‌وقتی​ دست و پاش بست. سیئل این صحنه رو تماشا کرد‌وفادار​ و بعد با یه کیسه شنی از انبار بیرون اومد.

«منم باهات تمرین می‌کنم.»

«می‌خوای چیکار کنی؟»

«فقط تماشا‌نداره​ کردن که‌دومین​ کیف نمی‌ده.»

«هر کاری دلت می‌خواد بکن.»

یوجین با تمام کیسه‌های شنی که به‌جواب​ خودش بسته بود، از جا بلند شد.‌توی​ بعد شروع کرد به دویدن دور زمین.

«...سنگینه.»

سیئل تلوتلوخوران روی پاهاش ایستاد. مانایی که تو بدنش جمع‌غذاخوری​ کرده بود، در سراسر بدنش پخش شد تا قدرتش رو افزایش‌منظورتون​ بده. بعد از اون، سیئل تونست تعادل خودش رو حفظ کنه.

«چطور با‌بریده​ بدن خالیش‌دهانش​ این‌جوری می‌دوه؟»

سیئل با چشم‌هایی‌می‌داد​ پر از ناباوری‌سریع​ به دنبال یوجین دوید.

یوجین که تازه شروع به دویدن کرده بود، به سختی نفس می‌کشید و‌طول​ یک دور کامل زمین رو چرخید. سیئل مدتی سر جاش منتظر موند و‌داد​ وقتی یوجین برگشت، همراهش شروع به دویدن کرد تا پا به پاش بره.

«واقعاً مانا تمرین نکردی؟»

«نکردم. باهام حرف نزن.»

«خیلی عجیبه... چطور‌می‌داد​ می‌تونی بدون تمرین مانا،‌جواب​ با این چیزا بدوی؟»

«تمرین، تمرین، تمرین.»

یوجین با‌نداره​ غیظ بهش‌دومین​ نگاه کرد.

بعد سیئل زبونش‌توی​ رو درآورد و‌می‌فهمم​ دهنش رو بست.

نینا برای انجام دستورات یوجین به عمارت اصلی رفت. او‌مردد​ خودش رو برای شنیدن حرف‌های تلخ آماده کرده بود، اما‌وقتی​ در کمال تعجب، خدمتکاران خاندان اصلی هیچ اذیتی به نینا نکردن.

«تو مجبورم کردی‌چاره‌ای​ این کار رو‌هستید​ بکنم، مگه نه؟»

«آره.»

«بسیار خب، امروز بعدازظهر...»

با وجود کمی احتیاط، آن‌ها به نرمی به سؤالاتش‌حالی​ پاسخ دادند. نینا در حالی که از این موضوع‌چاره‌ای​ در عجب بود، به ساختمان فرعی و دورافتاده‌شان برگشت.

«...بانو سیئل؟»

نینا با دیدن‌این​ صحنه‌ی روبه‌روش، دهانش‌حضور​ از تعجب باز موند.

«سلام، خدمتکارِ من.»

«اسمش نیناست.»

«سلام، نینا.»

سیئل در حالی که تعادل بدن لرزانش رو‌فقط​ حفظ می‌کرد، لبخندی زد. او حالا با یه بغل‌میز​ پر از کیسه شن، روی کمر یوجین نشسته بود.

«اوه، سلام...»

نینا با کمی تأخیر سرش رو خم کرد. با این‌مردد​ حال، زیرچشمی به یوجین نگاه کرد. یوجین در حالی که‌وقتی​ روی شنا رفتن تمرکز کرده بود، به شدت عرق می‌ریخت.

«...الان چندتائه؟»

«نود و هشت.»

«نود و نه.»

«صد.»

«بیا پایین.»

بوم!

سیئل کیسه شنی رو به کناری انداخت‌چاره‌ای​ و از روی کمر یوجین پایین اومد. یوجین‌نهایتاً​ روی زمین ولو شد و به نفس‌نفس افتاد.

«...آمارشو درآوردی؟»

«بله!»

نینا با‌نداره​ تکان دادن‌دومین​ سرش جواب داد.

«اول آب میل دارید؟»

«نه. حرف بزن.»

«دیکن، هانسن‌می‌فهمم​ و جولز‌نیست​ امروز ظهر می‌رسن.»

نینا سریع جواب داد.

«و تا عصر،‌توی​ گارگیث و دیرا از‌چاره‌ای​ طریق دروازه انتقال می‌رسن.»

«با خودم‌دست​ می‌گفتم می‌خوای‌اوم​ چی بگی.»

سیئل ریز خندید‌چاره‌ای​ و مشتی به‌هستید​ کمر یوجین زد.

«فقط کافی‌نداره​ بود از خودم‌روز​ بپرسی. چرا نپرسیدی؟»

«به نینا گفتم بره آمار‌گذاشت​ دربیاره، برای اینکه خدمتکار قابلی‌هستید​ بشه، باید یکم به زحمت بیفته.»

«کی اهمیت می‌ده؟»

«تازه‌ش هم، داشتم تمرین می‌کردم.»

«حوصله نداشتم باهاش سر و‌روز​ کله بزنم.» یوجین بدن ولو‌غذاخوری​ شده‌اش رو بالا کشید و نشست.

«سه تاشون با کالسکه‌دهانش​ میان. و دو تای‌نیست​ دیگه با دروازه انتقال، درسته؟»

«بله.»

نوع برخورد بسته به اینکه چه کسانی حضور دارن، متفاوته.‌مدت​ یوجین دلیلش رو می‌دونست. گارگیث و دیرا. اونا متعلق به خاندانی‌کنی​ بودن که بالاترین قدرت رو در میان شاخه‌های فرعی خاندان داشتن.

«تو که نمی‌دونی‌این​ گارگیث و دیرا‌حضور​ کی هستن، نه؟»

سیئل به حرف اومد.

«اسماشون رو‌دست​ می‌دونم ولی‌اوم​ تا حالا ندیدمشون.»

«اون دوتا‌می‌فهمم​ تو این‌نیست​ زمینه قوی‌ترینن.»

«می‌دونم خاندانشون‌نداره​ قویه. اون سه‌روز​ تای دیگه چی؟»

«حتی نمی‌دونم از کجا‌دهانش​ میان. وضعیتشون شبیه توئه.‌نیست​ اوه، ولی تو خیلی قوی‌تری.»

به عبارت دیگه، اونا‌اوم​ هم از یه خانواده‌بدهد​ کوچیک تو مناطق دورافتاده بودن.

«...گارگیث و‌می‌فهمم​ دیرا. تا‌نیست​ حالا دیدیشون؟»

«واسه جشن‌نداره​ تولد ده‌سالگی‌دومین​ برادرم اومده بودن.»

«چه‌جور آدمایین؟»

«گارگیث یه آدم حوصله‌سربریه. یه سال‌سریع​ از من بزرگ‌تره. دیرا از من‌قبل​ کوچیک‌تره، ولی اونم اصلاً بامزه نبود.»

یعنی معیار بامزه بودن اینه‌وقتی​ که بشه دستشون انداخت؟ یوجین‌مدت​ برای لحظه‌ای افکارش رو مرتب کرد.

«سه نفر از‌این​ خاندان اصلی. با‌حضور​ من می‌شه شش نفر.»

گفته بودن نهایتاً تا چهار روز‌می‌فهمم​ دیگه همه اینجا جمع می‌شن. خیلی‌شمام​ سریع‌تر از چیزیه که شنیده بودم.

«می‌دونی مراسم‌دست​ خون کِی‌اوم​ شروع می‌شه؟»

«گفتم که‌می‌فهمم​ همه باید جمع‌وقتی​ بشن. شاید امروز؟»

«فردا، فکر نکنم امروز‌دومین​ شروع کنیم. خب، این مراسم‌سالن​ خون رو چطوری انجام می‌دین؟»

«نمی‌دونم.»

سیئل سرش رو تکون داد.

«دروغ نگو.»

«واقعاً نمی‌دونم. طبق سنت، ارباب خاندان تصمیم می‌گیره تو مراسم‌غذاخوری​ خون چیکار کنیم. ولی الان که اون اینجا نیست... امم...‌شده​ گفت که زود برمی‌گرده. به هر حال، من واقعاً نمی‌دونم.»

یوجین نمی‌تونست کاملاً حرفش رو باور‌می‌فهمم​ کنه. از اونجایی که اون از خاندان‌لازم​ اصلی بود، حتماً یه چیزایی شنیده بود.

«...یاد حرفای پدرم افتادم، اون موقع دوازده نفر تو‌حالی​ این رقابت بودن. تو آخرین مراسم خون، اون مجبور‌چاره‌ای​ شده بود بیشتر از ده روز تو جنگل سرگردان باشه.»

فرمت مراسم هر بار تغییر می‌کرد، اما ماهیتش نه. مراسم خون آیینی بود که کیفیت ارتباط نسل‌های آینده‌قرار​ رو با نام خاندان لاین‌هارت تعیین می‌کرد. حرف‌هاشون ظاهر موجهی داشت، اما عادلانه نبود. در نهایت، این بچه‌هایی‌دوم​ بودن که از سنین پایین توسط والدینشون مانا تمرین کرده بودن که تو مراسم خون خودشون رو متمایز می‌کردن.

یوجین وقتی اولین بار‌دومین​ درباره مراسم خون شنید،‌فقط​ فکر کرد که سنت عجیبیه.

برای همین، قول داده‌دهانش​ بود که با خون‌نیست​ خودش، خانواده‌اش رو بالا بکشه.

«ورموث، از اینکه‌می‌داد​ می‌خوام دهن نوادگانت رو‌جواب​ سرویس کنم، ناراحت نشو.»

یوجین بدن خشک‌شده‌اش رو بالا‌وقتی​ کشید و رو به ورموث‌مدت​ که احتمالاً تو بهشت بود، گفت.

«منم چون دلم‌این​ می‌خواست، به عنوان نواده‌ی‌اینجا​ تو تناسخ پیدا نکردم.»

ناولها | novelha.net