چپتر 9: فصل 9
0نیزه تمرینی. فقط یک تکه چوب بود که حتی تیغه هم نداشت.پرت اما طولش زیاد بود، برای همین اگر با آن ضربه دقیقی بههیچی کسی میزدی... حتی اگر بدنش را سوراخ نمیکرد، باز هم درد وحشتناکی داشت.
حالا فکرش رادوید بکنید این ضربه درستدستی به شکم خالی بخورد.
«اوووق!»
نتیجهاش میشد همین. سیان روی زمین غلت میزد و هر طرف رالحظهای با استفراغش کثیف میکرد. سیئل با دهانی باز جیغی کشید و به سمتکلهت سیان دوید. نینا هم از شدت شوک، دو دستی جلوی دهانش را گرفت.
«من بردم.»
یوجین با خونسردی نیزه را پایین آورد. اگر نیزهاش واقعی بود، سیان با همانپایین یک ضربه درجا کشته میشد. البته که نیزه واقعی نبود، اما مشخص بود ضربهای کهدردناک به نقطه حساسش خورده، آنقدر دردناک بوده که هنوز داشت روی زمین به خودش میپیچید.
«نینا، بروهمون یه نفر روپرت بیار که ببرتش.»
«چشم، چشم، الان!»
سیان در حالی کهبالا اشک و آببینیاش قاطی شدههمون بود، با کینه نالید: «نامرد...!»
سیئل که با نگرانی به سمتش میدوید، با دیدن سر وبردم وضع کثیف برادرش، سر جایش خشکش زد و دیگر جلوتر نرفت.نبود در عوض، سرش را بالا آورد و به یوجین خیره شد.
«چه کار نامردانهای؟ دوئل ازپرت همون لحظهای که دستمالت رونامردی پرت کردی شروع شده بود.»
«این... راستجلوتر میگی، اما!عوض اما نامردی، نامردیه.»
«حیف که قیافه داری ولی تو کلهت هیچیدوئل نیست. اون برادر احمقت اول دستمالش رو پرتمیگی کرد و بعد رفت سراغ سلاحش. خودش اینجوری خواست.»
در برابر این جواب تند و تیز، سیئل دهانش راگرفت بست. البته دلیل اصلیاش این بود که از بین تمامکشته آن حرفها، فقط کلمههای «خوشگل» و «کلهپوک» را شنیده بود.
«...الان گفتی من خوشگلم؟»
«مگه چیه؟»
«به هر حال...سرش نامردی، نامردیه. اینکار دوئل اصلاً شرافتمندانه نبود.»
«خب، ظاهراً فقط قیافهتنینا شبیه اون داداش دوقلوتجلوی نیست، منطقت هم لنگه همونه.»
«من شبیه داداشم نیستم.»
«مغزاتون که کپی همه. حالا به نظرت دوئلکار شرافتمندانه چیه؟ دستمال رو پرت کنیم، بشمریم یک،شروع دو، سه و بعد دعوا رو شروع کنیم؟»
«امم...»
سیئل لبهایش را به هم فشرد و نگاهی به سیانگرفت انداخت که غرق در استفراغ روی زمین غلت میزد و هقهقالبته میکرد. با دیدن وضع رقتانگیز برادرش، دلش به حال او سوخت.
«...یه کم میزنمت.»
«شرمنده، ولی مننرفت به اندازه کافیبالا آروم بهش ضربه زدم.»
«تو واقعاً مانا تمرین نکردی؟»
سیئل با چشمانی درخشان پرسید. یوجین کهدستی داشت کیسههای شنی روی زمین را مرتبپایین میکرد، با کلافگی به او نگاه کرد.
«نمیخوای بری؟»
«تو واقعاً تمرین نکردی.»
«بهت که گفتم نکردم!»
«دروغ میگی. چطور میتونی بدون تمرین مانا این چیزای سنگین روبردم بلند کنی؟ ضربهت هم... اونقدر سریع بود که داداشم حتی اگهنبود گاردش رو هم پایین نیاورده بود، نمیتونست درست واکنش نشون بده.»
چشمانش که از کنجکاوی میدرخشیدند، ریزتر شدند.شروع با شنیدن این حرف، یوجین دست ازداری مرتب کردن کیسههای شنی کشید و مکث کرد.
«تونستی ببینیش؟»
«یه کم.»
«پس ظاهراًسمت چشمات فقطنینا برای دکور نیستن.»
«خیلی بددهنی.»
«از خیلیجلوتر وقت پیشعوض زیاد اینو شنیدم.»
در زندگی قبلیاش، به جز ورموث، از زبان همه این حرف را شنیده بود. در حالی که یوجین کیسههای شنیقیافه را یک گوشه روی هم میچید، سیئل سر جایش ایستاده بود و به پشت او نگاه میکرد. نمیشد حرکت ماهیچههای زیرتیز لباسش را با جزئیات دید، اما مشخص بود که او بدون استفاده از مانا، فقط به قدرت عضلانیاش تکیه کرده است.
برای همین سیئل اصلاً نمیتوانست این موضوع را درک کند. او ویوجین سیان از کودکی بدنهایشان را تمرین داده بودند. از هفت سالگی؟ سیئلضربهای با یادآوری حرفی که یوجین کمی قبل زده بود، غرق در افکارش شد.
'برای یه پسرلحظهای سیزده ساله، بدنشکردی خیلی قرص و محکمه.'
یوجین به محض اینکه نوک نیزهاش به بدن سیان برخورد کرد، مقاومتی را حس کرده بود. این نشانمیگی میداد که بدن او فراتر از سنش پرورش یافته است. نیرویی که ضربه را پس میزد، به اینسراغ معنا بود که بدن سیان از قبل مانای کافی برای واکنش به خطر را در خود ذخیره کرده است.
سیان فقط بیدفاع کتک نخورده بود. در لحظه حمله، او به طور غریزیکردی سعی کرده بود خودش را عقب بکشد. بچهای که حتی یک تجربه مبارزهاون واقعی هم نداشت، به طور غریزی تلاش کرده بود از این خطر فرار کند.
'برای یه بچه عالیه.نینا اما برای یکی ازجلوی نوادگان ورموث، رسماً آشغاله.'
البته یوجین هیچ ایدهای نداشت که ورموث در سیزده سالگی چقدر قویحیف بوده است. اولین باری که او را دید، زمانی بود که ورموثکرد و هامل هر دو بیست ساله بودند. با این حال، میتوانست حدسهایی بزند.
سیان لاینهارت. این پسرک که از کودکی تحتکار آموزشهای ویژه خانوادهاش قرار گرفته بود، به عنوانشروع یکی از نوادگان ورموث به طرز غیرقابلباوری ضعیف بود.
'اما خب،عوض یه نکتهایبالا هم هست.'
دلیلش این بود که استاندارد مقایسهاش ورموث بود. اگر به پتانسیل آیندهاشیوجین نگاه میکرد، پایهریزی بدنش بد نبود. و اما سیئل... با اینکه خودشضربهای وارد مبارزه نشده بود، اما ظاهراً چشمهای تیزی برای تحلیل مبارزه داشت.
«تو... چطور جرئت میکنی... من...!»
سیان نفسنفسزنان سرش را بالا آورد و به یوجین نگاه کرد. سرش گیجدستمالت میرفت. با هر حرکت کوچکی، چنان دردی در بدنش میپیچید که انگار وسطهیچی شکمش سوراخ شده بود و طعم گندیده و زنندهای در دهانش حس میکرد.
«نامرد... نامرد!»
«هر دوتونسمت یه چیز روشدت میگین چون دوقلویین.»
یوجین باهمون پوزخندی بهدستمالت سیان نگاه کرد.
«نمیخوام حرفی رو کهعوض زدم دوباره تکرار کنم. ازنامردانهای خواهرت بپرس الان چی گفتم.»
«تو... ای حرومزاده...!»
«یا اینکه یکم به اون حافظهت فشاردستی بیار. وقتی داشتی روی زمین غلت میزدیپایین و بالا میآوردی، گوشهات که باید باز میبود.»
سیان نمیتوانست حرفش را نقض کند. حق باراست او بود؛ در میان آن درد وحشتناک وکلهت خشمی که داشت، حرفهای یوجین را شنیده بود.
با این حال، حتی اگر یوجین نامردی همکار نکرده بود، سیانِ سیزده ساله نمیتوانست این شکستشروع را بپذیرد. جلوی خواهر و خدمتکارانش... چه افتضاح شرمآوری!
«تمیزش کن.»
یوجین به چهره سیان که ازشوک شدت تحقیر در هم رفته بود نگاهخونسردی کرد و بیشتر روی اعصابش راه رفت:
«هر چی تو شکمت بود رو بالاشروع آوردی. اگه همهشون رو تمیز کنی، منم کالسکهولی رو تمیز میکنم. اینطوری کاملاً منصفانهست. مگه نه؟»
«چطور جرئت میکنی...»
«تازه، وقتی تو یه دوئل شکست میخوری، شرافت وهمون ادب حکم میکنه که با فروتنی بگی "باختم". تو کهحیف همهش دم از شرافت میزدی... نکنه الان میخوای بیشرفبازی دربیاری؟»
«آه...!»
سیان هیچ جوابی برای گفتن نداشت. از شدت خشم میجوشید، تمام بدنش درد میکرد، دهانشولی طعم گندی میداد و همه چیز به شدت تحقیرآمیز بود. اگر درد نداشت، حتماً بلند میشدبرابر و میگفت که دوباره مبارزه کنند. اما سیان در وضعیت فعلیاش توان چنین کاری را نداشت.
غم و خشم طاقتفرسا به اشک تبدیل شد. سیان سرش را پایین انداختدستمالت و فینفین کرد. البته یوجین با دیدن این صحنه هیچ احساس ترحمی نکرد.هیچی این پسربچه خودش اول از همه با اون طرز برخوردش شروع کرده بود.
با این حال، از اینکه داشت درنامردانهای برابر یک پسر سیزده ساله نفسنفس میزد،شروع کمی نسبت به کار خودش دچار تردید شد.
«باید فقط دندون رونینا جیگر میذاشتم. آخه بیدلیل ایندهانش چه بساطیه که راه انداختم؟»
نگرانیهایی هم در مورد آینده وجود داشت. او از همان ابتدا کاملاً نادیده گرفته شده و مورد آزار قراراون گرفته بود و حالا سیان، پسر خانوادهٔ اصلی را به این روز انداخته بود. در واقع، بیشتر از هربین چیزی نگران بود که مبادا با سوءاستفاده از این اتفاق، ترکشهای این ماجرا به پدرش در حومهٔ شهر اصابت کند.
در حالی که یوجین داشت به این چیزها فکر میکرد، سیان با تمامدستمالت توان جلوی اشکهایش را گرفت. دیگر نمیخواست بیشتر از این مایهٔ آبروریزی شود...هیچی با این حال، شکست را هم نپذیرفت. این فقط یک لجبازی بچگانه بود.
«ارباب جوان!»
فریادی از دوردست در یک چشمبههمزدن به آنها نزدیک شد. مردی قدبلندیوجین و یونیفرمپوش به محوطه رسید. از فاصلهای دورتر در پشت سرش، نیناضربهای در حالی که دامنش را با دو دست گرفته بود، به سمتشان میدوید.
«این دیگه چه وضعیه؟»
نشانی روی سینهاش به چشمسرش میخورد. به نظر میرسید این مردهمون شوالیهای در خدمت خانوادهٔ اصلی باشد.
اوه، عجب.
چشمان یوجین با دیدن حرکات مرد برقی زد. سن دقیقشگرفت را نمیدانست، اما به نظرش این مرد از گوردون که تمامالبته راه او را تا اینجا اسکورت کرده بود، بسیار ماهرتر میآمد.
«هـ... هزار.»
سیان باجلوتر دیدن مردعوض زد زیر گریه.
«من... من باختم...سرش خودم گفتم مبارزهکار کنیم. اما باختم...»
«دوئل...»
هزار با نگاهی قاطع به یوجین خیره شد. سپس خم شد و سیان راداری از روی زمین بلند کرد. حالا دستها و یونیفرم هزار کثیف و پر از استفراغاینجوری شده بود. سیئل با دیدن این صحنه، از روی انزجار چند قدم به عقب برداشت.
«...درود. منجلوتر هزار هستم،عوض مربی ارباب سیان.»
هزار در حالی که زیرخیره بازوی سیان را گرفته بود، سرشدستمالت را به نشانهٔ احترام خم کرد.
«چیزهایی از خدمه شنیدم، اما آنقدرشوک با عجله آمدم که نتوانستم ماجرا راخونسردی تا آخر گوش کنم. چه اتفاقی افتاده؟»
«من یوجین لاینهارت از گیدولم.»
یوجین سرش را خم نکرد.
«گیدول... همونجاییعوض که خانوادهٔبالا گرهارد اقامت دارن.»
«آره، اون پدرمه. قضیه از این قرارهدستی که... سیان با من وارد دعوا شد.پایین من سعی کردم واکنشی نشون ندم، اما...»
یوجین نگاهش رالحظهای به صورت سیانکردی دوخت و ادامه داد:
«سیان به پدرم توهین کرد.»
«من کی همچین کاری کردم؟!»
«مگه نگفتی پدرمدوید یاد نگرفته شرافت چیهدستی و بهم گفتی ترسو؟»
صورت سیانهمون با ایندستمالت حرفها سرخ شد.
«تازه برگشتجلوتر گفت بدنم بویسرش پشکل گاو میده.»
«...خب واقعاًعوض میده. بدنت بویخیره پشکل گاو میده!»
«تو یکی خفهدوید شو که دهنتشوک بوی استفراغ میده.»
یوجین با چشمانی گشادشده به سیان غره رفت. سیان ناخودآگاه از آنحیف نگاه خیره به خود لرزید. او هنوز هم حس شرافتمندانهای در وجودش میتپیدبعد و احساس میکرد که در یک مبارزهٔ اصولی و جوانمردانه شکست خورده است.
«...پس قضیهٔ دوئل این بود؟»
«سیان نه تنها به من، بلکه بهنامردانهای پدرم هم توهین کرد. جناب هزار، دلیلیشروع داره که نباید دوئل رو قبول میکردم؟»
هزار با شنیدن این سؤال، احساس تضاد عجیبی کرد. پسری که روبهرویش ایستاده بود باید همسن سیان وهمان سیئل میبود، اما در صحبت کردن اصلاً کم نمیآورد و لحن بسیار خونسردی داشت. هزار که سالها از دستببرتش نقزدنهای این دوقلوها عذاب کشیده بود، جرئت نمیکرد قضاوت کند که آیا این پسرِ روبهرویش غیرعادی است یا دوقلوها.
«...دلیلت منطقیه، اما...لحظهای فکر میکنم تویکردی مبارزه زیادهروی کردی.»
«مگه ترحم کردننرفت توی دوئل، توهینبالا به طرف مقابل نیست؟»
«...»
«جناب هزار، اگه مهارتم کمه،شدت از راهنماییتون ممنون میشم، اما دلمبردم نمیخواد بشنوم که دستم زیادی سنگینه.»
«...بابت حرف نابهجام عذرخواهی میکنم.»
هزار یک بار دیگر سرش را بهخیره نشانهٔ احترام خم کرد. سیان که بهپرت او تکیه داده بود، چهرهاش در هم رفت.
«هزار! اون عوضی مانا تمرین کرده. تونامردانهای هنوز حتی مراسم خون رو هم انجامشروع ندادی، اما از همین الان مانا تمرین کردی!»
«مگه نگفتم دهنت رو ببند.»
یوجین سرش را به تندی کج کردشروع و به سیان خیره شد. سیان دوبارهداری دهانش را بست و نگاهش را دزدید.
«...ارباب جوان.»
هزار با کشیدنسرش آهی طولانی سرشکار را تکان داد.
«یوجین مانا تمرین نکرده.»
«هزار! توهمون هم داریدستمالت بهم دروغ میگی؟»
«آخه چراجلوتر باید بهعوض شما دروغ بگم...»
«این غیرممکنه...! چطور میتونه من رو شکست بدهدوئل وقتی اصلاً مانا یاد نگرفته! و... و اون!میگی اون کیسههای شنی! اونها رو بسته بود به تنش...»
هزار گفت: «من هیچ مانایی توی بدن یوجین حس نمیکنم.» سپس نگاهی به کیسههای شنی پشتنیزهاش سر یوجین انداخت. در همان نگاه اول هم میشد فهمید که وزن قابلتوجهی دارند. یعنی همهٔخودش اونها رو به تنش بسته بود؟ هزار به این راحتیها نمیتوانست چنین صحنهای را تصور کند.
با این حال، حتی پس از چندشروع بار بررسی دقیق، باز هم نتوانست هیچداری اثری از مانا در او حس کند.
«دروغه... همهش دروغه.»
«ارباب سیان، اولسرش از همه... اجازهکار بدید به جراحتهاتون برسیم.»
هزار به چهرهٔدوید یوجین که مثل پیرمردهادستی حرف میزد، نگاهی انداخت.
«با نیزه بهم ضربه زد.»
«...دیگه کجا؟»
«زد توی شکمم.»
شکم... هزار نالهٔ آرامی سرشدت داد و سیان از رویگرفت شرمندگی لبهایش را گاز گرفت.
«...بسیار خب... اربابلحظهای یوجین. بعداً دوبارهکردی همدیگه رو میبینیم.»
هزار دیگر نتوانست حرفی بزند و مؤدبانه تعظیم کرد. نینادوئل که از راه دور دویده بود، همان موقع به محوطهنامردیه رسید. او با حالتی گیج و مبهوت سرش را پایین انداخت.
«ببخشید، خیلی ببخشید.»
«برای چی عذرخواهی میکنی؟»
یوجین با دیدن سیان که از دور روی شانهٔ هزار افتاده بود و لنگلنگان دور میشد،کلهت پوزخندی زد. چرا با یک پسربچهٔ کوچک چنین کاری کرده بود؟ درست بود که هنوز هم بابتتند کارش کمی احساس عذاب وجدان داشت، اما ادب کردن یک بچهننهٔ لوس و پررو واقعاً لذتبخش بود.
«میبینمتون.»
سیئل که پشت سر هزارخیره راه افتاده بود، برگشت ولحظهای با خنده به یوجین نگاه کرد.
«خداحافظ.»
یوجین هم در جوابشدستمالت لبخندی زد و برایراست سیئل دست تکان داد.