چپتر 14: بدون عنوان
0«واقعاً؟»
به محض اینکه از عمارتوجود اصلی بیرون آمد و به عمارتکردن فرعی رسید، این سؤال پرسیده شد.
گارگیث که تا آن موقعآنقدر دهانش را بسته بود، برگشتازدواج و به یوجین نگاه کرد.
«چیه؟»
«تو... تو واقعاًداشتند تو دوئل باخانوادهشان سیان لاینهارت برنده شدی؟»
«آره.»
چشمان گارگیث از این جوابآنقدر رک و راست لرزید. باازدواج ناباوری یوجین را برانداز کرد.
گارگیث لاینهارت. اوخانوادهشان چهارده ساله بود، یکداشت سال بزرگتر از یوجین.
خانوادهاش در گذشتهٔ نهچندان دوری از خانوادهٔجنگلی اصلی جدا شده بودند. به همین دلیل، درکردن میان شاخههای فرعی متعدد خاندان، رتبهٔ بالایی داشتند.
علاوه بر این، اطرافهیولا عمارت خانوادهشان جنگلی پرجنگل از هیولا وجود داشت.
گارگیث از کودکی در آن جنگل پرسهحتی میزد و له کردن سر هیولاهای کوچکیطبیعتاً مثل گابلین برایش مثل یک بازی بود.
به عبارت دیگر، خانوادهٔ او یک «موگا» (خاندان نظامی) نامیده میشد که در این زمینه یکیگابلین از بهترینها به حساب میآمد. وضعیت دیرا هم همینطور بود. خانوادهٔ او چند نسل پیش ازهمینطور عمارت اصلی جدا شده بودند، اما از زمان پدربزرگش، یک خاندان نظامی برجسته به شمار میرفتند.
در نتیجه، این دو از کودکی ارتباط زیادی با هم داشتند. با وجود اینکه نام خانوادگی یکسانیکوچکی داشتند، اما فاصلهٔ خونیشان به قدری زیاد بود که مشکلی ایجاد نمیکرد. به همین خاطر، این دودیرا خانواده آنقدر به هم نزدیک بودند که حتی به شوخی حرف ازدواج آنها در آینده را پیش میکشیدند.
طبیعتاً این دو خانواده نظرات مختلفی دربارهٔ مراسم خون رد و بدل کرده بودند.مثل چیز دیگری برای بررسی وجود نداشت. در نهایت، آنها باید با بچههای دیگر رقابت میکردند،وضعیت پس بهتر بود بیدلیل با هم درگیر نشوند و در عوض با هم متحد شوند.
گارگیث با افتخار و اعتبار والدینش به عمارت اصلی آمده بود، اما یک پسر دهاتی کهمختلفی حتی معلوم نبود از کجا پیدایش شده، با سیان لاینهارت از خانوادهٔ اصلی مبارزه کرده بود. اوبیدلیل حتی سیان را با یک ضربه شکست داده و توجه پاتریارک را به خود جلب کرده بود.
«گرهارد دیگه کیه؟»
آنها حتی نمیدانستند پدر یوجین کیست. شاخههای فرعی زیادی باداشت نام خانوادگی لاینهارت وجود داشتند. در میان آنها، تنها چندبرایش خط خونی و شاخهٔ نزدیک به خانوادهٔ اصلی معروف بودند.
«اون حتی سهجنگلی سال پیش به جشنکودکی تولد من هم نیومد.»
گارگیث و دیراخاطر با دقت بهنزدیک هم نگاه کردند.
«سؤالاتت تموم شد؟»
«آه... ها؟»
«پس میتونمخانوادهشان برم؟» یوجینهیولا منتظر جواب نماند.
آن دو با نگاهی سرد به یوجین که داشت از کنارشانآنها میگذشت، خیره شدند. فکر میکردند میخواهد به اتاقش برود، اما اوچیز وارد عمارت نشد و مستقیم به سمت فضای باز حیاط رفت.
«اومدید؟»
در میان خدمتکاران عمارت فرعی، نینا سریعتر ازهیولا همه بیرون دوید. او حولهٔ ضخیمی را بههیولاهای یوجین داد، انگار که از قبل منتظرش بود.
«این چیه؟»
«میخواید تمرین کنید دیگه.»
«خوشم اومد.» یوجینخانوادهشان پوزخندی زد ووجود سر تکان داد.
تنها یک روز گذشته بود، اما نینا چیزهای زیادی دربارهٔ یوجین یاد گرفته بود. این ارباب جوانکوچکی ۱۳ ساله مدام تمرین میکرد و میگفت: «نمیدونم روح کسی که تو حسرت تمرین مرده تو بدنم حلولهمینطور کرده، یا فقط میخوام قبل از غذا اشتهام باز بشه» و «بعد از غذا هم باید هضمش کنم.»
«کی میخواید حمام کنید؟»
«دو سه ساعت دیگه.»
«آب سرد باشه، درسته؟»
«معلومه.» نینابالایی به دنبالعلاوه یوجین دوید.
او تازه دورهٔ کارآموزیاش را تمام کرده بود. بنابراین، قرار بود نینا مسئول کارهای متفرقه دربرایش عمارت فرعی باشد، اما خدمتکاران دیگر هیچ کاری به او نمیسپردند. آنها فقط به او گفتهچند بودند که مراقب یوجین باشد. به لطف آنها، نینا میتوانست تمام تمرکزش را روی کارهای یوجین بگذارد.
«اونا دارن چیکار میکنن؟»
یوجین قبلاً تمرینات بدنیاش را انجام داده بود. هوای شب خنک بود، بنابراین تصمیمکوچکی گرفت کمی شمشیر بزند. گارگیث و دیرا داشتند به این طرف نگاه میکردند. انگارحساب میخواستند جلو بیایند. سپس، همانطور که انتظار میرفت، گارگیث با قدمهای بلند جلو آمد.
«...»
گارگیث بدون هیچ تردیدی کتش را درآورد. بدنی که برایمیزد یک پسر ۱۴ ساله به طرز باورنکردنیای عضلانی بود. نهتنهاموگا این، بلکه زخمهای کوچکی هم در سرتاسر بدنش دیده میشد.
«...»
یوجین بدون اینکه حرفی بزند به گارگیث نگاه کرد. سپس گارگیثمیزد نفسش را حبس کرد و سینهاش را جلو داد. عضلات سینهاشنظامی پهن و برجسته بودند و عضلات شکمش زیر آن خودنمایی میکردند.
گارگیث بابالایی غرور به عضلاتاطراف سینهاش ضربه زد.
«میخوای بهشون دست بزنی؟»
«این دیگهنمیکرد داره چهخانواده غلطی میکنه؟»
یوجین با این فکر فقط به اوداشت خیره شده بود، اما به نظر میرسیدکوچکی گارگیث دچار نوعی توهم احمقانه شده است.
«نه.»
یوجین بدون مکث جواب داد. گارگیث با چهرهای ناراحت،پرسه باد عضلات سینهاش را خالی کرد. سپس از کنارعبارت یوجین گذشت و به سمت انباری گوشهٔ حیاط رفت.
پس از مدتی، گارگیث با یکنزدیک شمشیر چوبی بیرون آمد. او با نگاهیمیکشیدند پر از نارضایتی با یوجین صحبت کرد.
«سلاحهای این انباری خیلی داغونن.هیولا فکر کنم کیفیتشون از سلاحهایپرسه انبار خانوادهٔ من هم پایینتر باشه.»
«آره.»
«منظورم اینه که آخرین باری که از یه شمشیر چوبی معمولی مثل این استفاده کردم،گابلین حدود شش سالم بود. تو خانوادهٔ من یه سرنیزهٔ گنده هست که خودم سفارش دادم برامهمینطور بسازن. البته چون برای تمرین بود، نیاوردمش اینجا. یه هستهٔ آهنی توش داره و واقعاً سنگینه.»
«چه عالی.»
«به نظراطراف میرسه تو همهیولا حسابی تمرین کردی...»
گارگیث به ساعد یوجین که شمشیر چوبی را در دست داشتکودکی نگاه کرد. هرچند با ساعدهای کلفت خودش قابل مقایسه نبود، اماعبارت کاملاً مشخص بود که او هم مدت زیادی تمرین کرده است.
«معمولاً چهخانوادهشان نوع تمرینیهیولا انجام میدی؟»
«چرا میپرسی؟»
«گفتی سیان رو شکست دادی.هیولا چیکار کردی که تونستی سیان لاینهارت،میزد پسر دوم خانوادهٔ اصلی رو ببری؟»
«سخت تمرین کردم.» یوجینعلاوه حوصله نداشت با اوهیولا سر و کله بزند.
یوجین بعد از دادن این جواب سرسری، دوباره شمشیرش را تاب داد. حرکت پایهایِ تابگابلین دادن شمشیر از بالا به پایین. در حالی که یوجین در سکوت حرکتش را تکراردیرا میکرد، گارگیث که در فاصلهای از او ایستاده بود نیز شمشیر چوبیاش را بالا برد.
بوم! صدای ضربهاش آنقدر بلند بود که کسیشوخی باورش نمیشد از یک شمشیر چوبی معمولی درآمده باشد.دربارهٔ این صدای قدرت خالص عضلانی، بدون کمک مانا بود.
گارگیث با افتخار به یوجینهیولا نگاه کرد، اما یوجین حتیپرسه نیمنگاهی هم به او نینداخت.
«...روزی چند ساعت تمرین میکنی؟»
«هر ساعت از روز،هیولا به جز وقتایی که غذاپرسه میخورم، میرم دستشویی و میخوابم.»
«چقدر میخوابی؟»
«حداقل شش ساعت.»
«من پنج ساعت میخوابم.»
«چه عالی.»
«راستش دلم میخواست یکم بیشتر بخوابم. پدرمحتی بهم گفت خواب یه جور درمانه. شنیدمطبیعتاً برای اینکه عضلههات بزرگتر بشن باید بخوابی.»
«آره.»
«البته اندازهٔ عضلاتم به خاطر تفاوتخانوادهشان تو زمان خوابمون نیست. تو خانوادهٔ ماپرسه یه سیستم رشد عضلانی فوقالعاده وجود داره.»
«چه عالی.»
«این سیستم با کمک یه کیمیاگر معروف از آروث ساخته شده...آنها این یه داروئه که بدون انباشته کردن مانا تو بدن، بهچیز رشد عضلات متناسب با تمرینات کمک میکنه. تو ازش استفاده نمیکنی؟»
«من هیچی مصرف نمیکنم.»
«با تمرین ساده، رشد عضله محدوده. در اصل، این محرکهای رشد عضلانی روپرسه مزدورها استفاده میکردن، اما این روش ارزون در کنار فرمول سری خانوادهٔ مانامیده برای محرکهای رشد عضلانی، کیفیت کاملاً متفاوتی داره. هیچ عارضهٔ جانبیای هم نداره.»
«آها.»
«بهم نگاه کن. میدونم یه ساعت کمتر از توحرف میخوابم، اما عضلههام خیلی از مال تو حجیمترن. قدتمراسم چنده؟» گارگیث فکر میکرد حق دارد اینطور پز بدهد.
گارگیث و یوجین فقط یک سال اختلاف سنی داشتند، اما گارگیثمیزد یک سر و گردن از یوجین بلندتر بود. با توجه بهنظامی صورت هنوز بچهگانهاش، اصلاً به نظر نمیرسید که چهارده سالش باشد.
«بدون عوارضبالایی جانبی؟ چراعلاوه چرتوپرت میگی؟»
این دیرا بود که تازه لباسهایش را عوض کردهپرسه بود و با لحنی تند از گارگیث پرسید. او موهایدیگر بلندش را بسته بود و یونیفرمی گشاد به تن داشت.
«اون دارو روخاطر میگم. میگن باعثنزدیک میشه ریش دربیاری.»
«کجاش ایراد داره؟ طبیعیه که یهوجود مرد ریش دربیاره. من از ریشکردن درآوردن خوشم میاد. حس میکنم بزرگ شدم.»
«تو هنوزبالایی تو سنعلاوه رشدی، احمق!»
دیرا با نگاهی غضبناک جوابش را داد. او دوازدهپرسه سال داشت و از آنجا که از کودکی باعبارت هم صمیمی بودند، با جسارت به او فحش میداد.
«شنیدم تو دوئل با سیانآنقدر از نیزه استفاده کردی. پسازدواج چرا الان شمشیر دستت گرفتی؟»
«من هم میتونمخانوادهشان از نیزه استفادهوجود کنم، هم از شمشیر.»
«اوه، یعنی هم ازعلاوه این استفاده میکنی همهیولا از اون؟ اونم با خودآموزی؟»
آدمهای دیگر شاید واکنش تحقیرآمیزی نشان میدادند. اما دیرا جرئت چنینکردن کاری را نداشت و فقط به یوجین خیره شد. میگفتند اونامیده پسر خانوادهٔ اصلی را تنها با یک ضربه شکست داده است.
«...تخصص اصلیم نیزهست.»
«بهت میاد.» این یک دروغ نبود.وجود دیرا نسبت به سنش قدبلند بود،کردن مخصوصاً دست و پاهای بلندی داشت.
«فقط تاب دادن یهعلاوه شمشیر چوبی که لطفیهیولا نداره. بیا یه مبارزه بکنیم.»
«باشه.»
یوجین سر تکان داد. او از این رفتار رُک وازدواج بیپردهٔ دیرا خوشش آمد. علاوه بر این، یوجین نسبت به مهارتکرده بچههایی که در میان خانوادههای فرعی رتبهٔ بالایی داشتند، کنجکاو بود.
«تو ازاطراف نیزه استفاده میکنی.هیولا منم نیزه برمیدارم.»
«واقعاً لازمه؟»
«ترجیح میدمخانوادهشان نیزه دستتهیولا ببینم تا شمشیر.»
یوجین بدون اینکه جواب دیرا رانزدیک بدهد، بهسمت انبار دوید. طولی نکشیدآینده که با دو نیزهٔ بلند برگشت.
«بگیرش.»
دو کودک در حالی که نیزه بهجنگلی دست داشتند، رودرروی هم قرار گرفتند. گارگیث کهکردن هنوز داشت کتش را درمیآورد، در مرکز ایستاد.
«داری چیکار میکنی؟»
«من داور میشم.»
«چرا واسهاطراف یه دوئل بههیولا داور نیاز داریم؟»
«برای اینکه نتیجه عادلانه باشه.» گارگیث اینجنگلی را گفت و دستش را بالا برد. یوجینکردن اصلاً دلش نمیخواست زیربغل برهنهٔ او را ببیند...
«پسرجون، این کاراتجنگلی من رو یادداشت یه احمق میندازه.»
هیکلش خیلی درشت بود. اگر نام خانوادگیحتی لاینهارت را یدک نمیکشید، یوجین جداً شکطبیعتاً میکرد که او از نوادگان مولون باشد.
«اگه بگم شروع، شروع میشه.»
دیرا غرید:بالایی «خب بگو شروعاطراف کنیم دیگه، احمق!»
گارگیث کمی عقبجنگلی رفت و دستِداشت بالابردهاش را پایین آورد.
«شروع!»
مبارزه با سیان تنها با یک ضربه تمام شده بود، اما این بار یوجینکوچکی چنین قصدی نداشت. چون میخواست مهارت دیرا را بسنجد. دیرا مستقیم بهسمت او ندوید،حساب بلکه چند قدم به پهلو حرکت کرد تا نقطه ضعفی در گارد یوجین پیدا کند.
یوجین در حالی که نیزه را با دو دست گرفتهداشت بود، از جایش تکان نخورد. با این حال، فقط نوکبرایش نیزهاش را کمی حرکت داد تا با حرکات دیرا هماهنگ شود.
«...اوه...»
چشمان دیرا لرزید. او به مهارتهایش کاملاً اطمینان داشت،حرف اما حالا شک کرده بود که آیا سلاحی کهمراسم در دست دارد واقعاً یک نیزه است یا نه.
«وقتی نیست...»
سعی کرد به اطرافعلاوه حرکت کند، اما نتوانستهیولا هیچ روزنهای پیدا کند.
لب پایین دیرا ازهیولا بس آن را گاز گرفتهپرسه بود، حالا متورم شده بود.
او هیچ کاریخاطر نمیتوانست بکند، حتی پیداحتی کردن یک نقطه ضعف.
فاصلهٔ بیناطراف آن دوجنگلی بهسرعت کم شد.
خیلی زود، یوجین قدمی به جلو برداشتجنگلی و به او حمله کرد. حرکت جزئیمیزد نوک نیزهٔ یوجین، به نیزهٔ دیرا برخورد کرد.
در همان لحظه، دیرا بدنش را همراه با نیزهپرسه چرخاند. انتهای نیزهٔ در حال چرخش دوباره بهسمت یوجینعبارت رفت. با این حال، این بار هم نتیجه همان بود.
تق!
وقتی حملهاشاطراف دفع شد،جنگلی چشمان دیرا لرزید.
«گررر...»
لبهایش راخانوادهشان جوید و دستانشوجود را تاب داد.
حالا داشت پشتخاطر سر هم بهنزدیک یوجین ضربه میزد.
صدای خفهٔ برخوردخانوادهشان فلز در اینوجود میان طنینانداز شد.
حملات مصمم وداشتند نیزهزنیهای دیرا بهراحتیخانوادهشان توسط یوجین دفع میشدند.
او میدانست چطور بچرخد.
«میدونه چطور ازخاطر پسزنی و خاصیتنزدیک ارتجاعی نیزه استفاده کنه.»
با در نظر گرفتن اینکه از مانا استفاده نمیکرد، عملکردشپرسه خیلی خوب بود. علاوه بر این، از آنجا که هنوزدیگر جوان بود، پتانسیل رشدش در آینده حد و مرزی نداشت.
اما اینها مربوط بهعلاوه آینده بود. او درهیولا حال حاضر حریف یوجین نمیشد.
نیزه از دست دیرا سُر خورد.داشت او انتهای نیزه را گرفت وهیولاهای بردِ حملهاش را یکباره افزایش داد.
هیا!
حملهای از بالا به پایین.
یوجین پوزخندیبالایی زد و بهاطراف پهلو خم شد.
این اولین بار بود که یوجینداشت بهجای دفع ضربه، فقط جاخالی میداد.هیولاهای این موضوع به دیرا اعتمادبهنفس داد.
«همین جا فاصله رو برمیگردونم و میبرم!»حتی این چیزی بود که در سر داشت، امانظرات واقعیت آنطور که دیرا فکر میکرد پیش نرفت.
لحظهای که نیزه به زمین نزدیک شد، پای یوجین روی نیزه کوبیده شدهیولاهای و آن را لگد کرد. سپس، در یک حرکت سریع، نیزهاش را بهسمت دیرابهترینها هدف گرفت. با نزدیک شدن نیزه، دیرا با وحشت سرش را به عقب کشید.
نیزه درست جلوی بینی دیرا متوقف شد.جنگلی او لبهایش را روی هم فشرد ومیزد چهرهٔ یوجین را از پشت نیزه دید.
«...چقدر سنگینه...!»
دیرا با تمام توانش تلاش کرد تا نیزهٔ لگدشده را بیرون بکشد، اما هرچقدر همنظرات که زور زد، نیزه از جایش تکان نخورد. یوجین فقط با یک پا روی آنرقابت ایستاده بود. او نیزه را درست جلوی چهرهٔ درهمرفته و بغضآلود دیرا نگه داشته بود.
مسئله فقط گیر کردن نیزه نبود؛ با وجود اینکهجنگل دیرا اینهمه زور میزد، بدن یوجین حتی ذرهای همبازی تکان نمیخورد و همین موضوع شکست دیرا را قطعی میکرد.
«یوجین لاینهارت برنده شد.»
گارگیث که بهعنوان داور ایستاده بود، با چهرهای جدی اینمیزد را گفت. دیرا اخمهایش را در هم کشید و به گارگیثنظامی که از قبل چهرهای غمگین به خود گرفته بود، خیره شد.
«خفه شو، خوک!»
«من خوک نیستم.خانوادهشان خوک به آدمیوجود مثل هانسن میگن.»
«خفه شو!»
«دیرا. انگار از حرفهای فوقالعادهٔ ارباب هیچیکودکی یاد نگرفتی. نباید از باختن خجالت بکشی. بایدگابلین یاد بگیری چطور به افتخار حریفت احترام بذاری.»
«اَه...»
گارگیث بدون بحثخانوادهشان کردن، چند قدموجود به عقب رفت.
دیرا آهی کشیدداشتند و در برابرخانوادهشان یوجین تعظیم کرد.
«...من باختم.»
یوجین بانمیکرد لبخندی شادخانواده جواب داد: «آره.»
«نیزهدار خوبی هستی.»
«داری مسخرهم میکنی؟»
یوجین این حرف را از ته دل زده بود، امامیزد دیرا از روی عصبانیت فریاد کشید. تازه آن موقع بود کهنظامی یوجین به یاد آورد او هم فقط بچهای همسنوسال خودش است.
«هرچند مننمیکرد بهتر ازشخانواده استفاده میکنم.»
«توی حرومزاده...!»
«بههرحال من بردم.داشتند حتی اگه ناعادلانهخانوادهشان باشه، من بردم.»
«خفه شو!»
«عزیزم، حتی یه ضربه همآنقدر نتونستی بهم بزنی.» یوجین دقیقاًازدواج مثل بچههای همسنوسالش رفتار میکرد.