چپتر 5: لاینهارت
0«گرهارد کیه؟»
«چرا میپرسی؟ یکی ازبیایند فامیلهاست که تو یهمیشکافت گوشه از دهات زندگی میکنه.»
«این دهات کجاست؟»
«تو غربیترین نقطهی امپراتوری... اصلاً چرادهاته برات جالبه؟ یه منطقهی کوهستانیه کهمیگفت ما هیچوقت پامون رو اونجا نمیذاریم.»
سیان ودهاته سیئل دوقلوهایانتقال ناهمسان بودند.
با وجود اینکه آنها فرزندان همسر دوم بودند، بر کسی پوشیده نبود که رئیس خاندان، همسرباشیم دومش را بیشتر از همسر اول و وفادارش دوست دارد. این واقعیت باعث شده بود کهتمام این دختر و پسر سیزده ساله حسابی مغرور بار بیایند، تا حدی که دماغشان آسمان را میشکافت.
«اسمش...»
«یوجینه. همسن خودمونه.»
«هی، همسن بودندروازه که دلیل نمیشهتهوع با هم دوست باشیم.»
او در حالی کهبیایند به ساختمان مجزای دوردستمیشکافت نگاه میکرد، ادامه داد:
«شنیدم اولین باره که میاد پایتخت. به گفتهیآوردنش گوردون، تو تمام مدتی که تو کالسکه بوده،نمیدونم حتی یه لحظه هم نتونسته چشم از پنجره برداره.»
«قابل درکه. شنیدم اهل گیدوله، اصلاً میدونه اونجا اونقدر دورهتهوع که هیچکس حتی زحمت به یاد آوردنش رو هم بهنیاورده خودش نمیده؟ فکر کنم اونجا فقط پر از جنگل و دشته.»
«نمیدونم، چون تا حالا اونجا نرفتم،تهوع ولی احتمالاً به خاطر اینه کهمیخواست دهاته. تو دروازه انتقال حالت تهوع نگرفت؟»
«گوردون میگفت قیافهشبار جوری بود کهدماغشان انگار میخواست بالا بیاره.»
«پس حتماً بالا نیاورده. اوه، حیفزحمت شد. اگه بالا میآورد، میخواستم بهشکنم دستور بدم کثافتکاری خودش رو تمیز کنه.»
سیئل این را با لبخندی شیطنتآمیز گفت. با شنیدنحالت جواب خواهرش، سیان انگشت اشارهاش را به نشانه نفیبیاره به چپ و راست تکان داد و نوچنوچ کرد.
«احمق جون، برایدروازه تمیزکاری که حتماًتهوع نباید بالا بیاره.»
«منظورت چیه؟»
«اون از یه دهاتدوره کوهستانی میاد، حتماً بدنشآوردنش بوی پشگل گاو میده.»
«آها!»
«چند روزی تو کالسکه بودهحالت و حتماً بوی پشگل گاوِجوری بدنش، کل کالسکه رو برداشته.»
«اه، چقدر کثیف.»
سیئل زبانش را بیرون آورد و قیافهاییاد منزجر به خودش گرفت. با این حال،جنگل چشمانش پر از شیطنت و بازیگوشی بود.
«کالسکهای که باهاش اومده مال خاندانه. حتی اگه فامیلحالت هم باشیم، اگه کالسکه رو به خاطر خودش کثیفبیاره کرده باشه، باید مسئولیتش رو قبول کنه، مگه نه؟»
«آره، دقیقاً.»
«این رو هم شنیدم. بهمحض اینکهدماغشان رسیده به عمارت فرعی، رفته توخودمونه سالن و یه شمشیر چوبی دستش گرفته.»
سیئل با خندهاونقدر گفت: «این دیگهزحمت از همه بدتره.»
دوقلوهایی که در یک روزاینه متولد شده بودند، از همانتهوع کودکی بهخوبی با هم جور درمیآمدند.
«اولین بارشه که میاد پایتخت و اولیننگرفت بارشه که پاش رو میذاره تو عمارتبیاره اصلی. برای همینه که اینقدر استرس داره.»
سیئل درحالیکه به بازوی برادرش میزد،دماغشان زد زیر خنده. اما سیان قیافهایخودمونه جدی به خودش گرفت و گفت:
«فامیل احمق ما. حتماً انتظاراتهیچکس زیادی از این مراسم خون داره.فکر اون آموزش درستی از پدرش ندیده.»
«آره، آره.»
«حالا هم داره ادای تمرینحالت کردن درمیاره تا خودش رو جلویانگار بزرگترها نشون بده. عجب آدم چندشآوریه.»
«باید خودت مستقیم دعواش کنی.»
«اوه، دعوا کردنش دیگه یکم زیادهرویه. نبایدیاد این کار رو بکنیم، در عوض باید مراقبدشته باشیم تا بعداً بزرگترها ما رو دعوا نکنن.»
«تو خیلی مهربونی.»
با وجود اینکه سیئل از نیت درونی برادرش خبر داشت، لبخندیانگار در جوابش زد. دوقلوهای جوان از همان ابتدا یاد گرفته بودند کهدستور انجام دادن کارهای یواشکی، خیلی جالبتر از انجام دادن کارهای علنی است.
«بیا بریم!»
سیان با صدایی رسا پیشقدم شد و به راه افتاد. سیئل که پابهپای اوجنگل میرفت، سرش را به عقب برگرداند. این دو قلو که از کودکی مانا را درنگرفت بدنشان به جریان انداخته بودند، حتی با چشم غیرمسلح هم میتوانستند متوجه حضور دیگران شوند.
در آن عمارت باشکوه و مجلل، پسری کنار پنجرهی طبقهی سوم ایستاده بود.قیافهش وقتی نگاهش با سیئل گره خورد، خودش را عقب کشید و پردهها رابهش بست. با دیدن این صحنه، سیئل پوزخندی زد و زبانش را بیرون آورد.