چپتر 18: بدون عنوان
0«داداش، مامهارتهایی هنوز توباشن مارپیچیم، نه؟»
«چه میدونم. روبرتیاناعماق نباید گذاشتن هیولاهامطمئن رو یادش رفته باشه.»
«شاید تو تله افتادن. بین تلههایی که تاـلومه الان دیدم، یکیشون یه گودال خیلی عمیق داشت.نبود اگه یه هیولا واقعاً بیفته توش، همونجا گیر نمیکنه؟»
سیان با نظرآورد سیئل موافقت کردترس و گفت: «ممکنه.»
«به لطف مادرمون، ما یاد گرفتیم چطور با تلهها سراحتمالاً و کله بزنیم. بقیه بچهها عمراً همچین مهارتهایی داشته باشن.کجاش مخصوصاً یوجین، اون یه دهاتیِ پشتکوهیه. احتمالاً حتی نمیدونه برج چیه.»
«اگه تواما راه بهش برمیخوردیم،پیروزی خیلی کیف میداد.»
«هی، کجاشبیاحتیاطیم کیف میده؟دوباره اون دشمن ماست.»
«ولی مجبور نیستیمآورد که باهاش بجنگیمترس و رقابت کنیم.»
سیان با شنیدنداشته حرف او لبشیوجین را گاز گرفت.
«...ولی میشه از این موضوع چشمپوشی کرد.نبود اون جادوگر ما رو از جنگیدن با همدیگهلرزه منع نکرد. برای همین، اگه ببینمش، باهاش میجنگم.»
«میتونی ببری؟»
«اون دفعه که باختم، بهبدنش خاطر بیاحتیاطیم بود. اگه دوبارهمسیر بجنگیم، معلومه که من میبرم!»
«واقعاً؟»
«معـ...ـلومه!»
شاید به زبان این رامعلومه میگفت، اما سیان در اعماقمیگفت وجودش از پیروزی مطمئن نبود.
درد کتک خوردن از یوجینبدنش را به یاد آورد. ناخودآگاهمسیر بدنش از ترس به لرزه افتاد.
شاید به این خاطر بود کهیوجین تمام مسیر را به ارواح فکر کردهبرج بود و اینقدر مضطرب به نظر میرسید.
«با من حرف نزن، سیئل.»
سیان نگاهی به خواهردوباره کوچکترش انداخت و دوبارهـلومه چشم به جلو دوخت...
«باید تمرکز کنم!»
وقتی نگاه برادرش از روی اویوجین برداشته شد، سیئل زبانش را بیروننمیدونه آورد، شکلکی درآورد و بیصدا خندید.
ناگهان زنی غرقاعماق در خون ازمطمئن دالانی بیرون آمد.
چشمان سیان ازبود حدقه بیرون زدمیبرم و جیغ کشید.
«آاااه!»
صدای جیغشمهارتهایی در نیمیباشن از هزارتو پیچید.
دیرا میخواست او را غافلگیر کند، امانبود جیغ سیان رشتهی افکارش را پاره کردترس و او هم از شدت جاخوردگی جیغ کشید.
«آاااااااااااااااااه!»
«آاااااااااااااااااه!»
صدای این دوداشته جیغ در سراسریوجین هزارتو طنینانداز شد.
سیئل بااما دیدن اینوجودش صحنه خندید.
بعد از این همه جیغمعلومه کشیدن، سیان بالاخره به خودشمیگفت آمد و شمشیرش را بیرون کشید.
«دیرا! چطورخوردن جرئت میکنیناخودآگاه منو بترسونی!»
«خب، من که بیشتر ترسیدم!»
سیان کوچکترین پسر خانوادهی اصلی بود و به خاطر جایگاه خانوادههایآورد فرعی، دیرا جرئت نمیکرد با او بیادبانه صحبت کند. پس بهاینقدر عقب پرید. فکر غافلگیر کردن آنها دیگر کاملاً از سرش پریده بود.
«تو دیگه چرا ترسیدی؟»
«چت شده؟»
«تو بودی که منو ترسوندی!»
«دروغ نگو!»
دیرا حس میکرد دارد از این همه بیانصافی دق میکند. در مسیر رسیدن به اینجا با انواع تلهها،کتک هیولاها و ترولهای غولپیکر روبهرو شده بود. هر چقدر هم که استعداد داشت، باز هم کتک خوردن وخواهر آسیب دیدن اجتنابناپذیر بود. به همین خاطر بود که الان شبیه زنی غرق در خون به نظر میرسید.
«تو داری گشتوگذار منو خراب میکنی...! چطور جرئت میکنیتمام منو بترسونی؟! آره، فکر نکن نمیدونم تو سرت چینگاهی میگذره؟ حتماً میخواستی منو بترسونی تا یواشکی بهم حمله کنی!»
«نه!»
حقیقت همین بود، اما نمیتوانست الان با صراحت این راخوردن بگوید. رویش را برگرداند. صدای سیان را میشنید که فریادفکر میزد «برگرد!» اما فقط نادیدهاش گرفت و پا به فرار گذاشت.
«داداش، داره فرار میکنه!»
«چطور جرئت میکنی!»
سیان واقعاً عصبانی بود. چطور جرئتیوجین کرد کاری کند که جلوی خواهرش اینطوربرج جیغ بکشد! این واقعاً مایه آبروریزی بود!
حس میکرد حملهی ناگهانی یوجین خیلی بهتر از قرار گرفتنخوردن در چنین وضعیتی بود؛ حداقل آنجا میتوانست برای باختش دلیلیفکر بیاورد. پس نمیتوانست دیرا را ببخشد. سیان به دنبال دیرا دوید.
سیئل در حالی که به دنبال سیان میدوید، بلندبلند میخندید. هر چقدر هم کهپیروزی دست و پاهای دیرا بلند و چابک بود، نمیتوانست از دوقلوهایی که از قبلارواح تمرین مانا کرده بودند سریعتر باشد. فاصلهی بین آنها مدام کمتر و کمتر میشد.
‘گارگیث، این عوضی کجاست؟’
«گارگیث!» دیرامهارتهایی با تمامباشن توانش فریاد زد.
با این حال، گارگیث درگیر مبارزهمطمئن با یک ترول بود و در میانبدنش آن غرشهای مداوم، صدای دیرا را نمیشنید.
«فرار نکن!»
«من کار اشتباهی نکردم!»
«پس چرا داری فرار میکنی؟»
«چون میخوای اذیتم کنی!»
«درسته!»
سیان فریاد زد.
جواب سیان چنان شوکهکننده بود که دیرا نزدیک بود تعادلش را از دستبرج بدهد. اگر سیان تنها بود، میتوانست در برابرش مقاومت کند. اما سیئل همنیستیم آنجا بود. از طرفی، با این بدن پر از زخم عمراً نمیتوانست پیروز شود.
‘یوجین.’
این عوضی کجاست؟
از آنجا که حواسش جایبدنش دیگری بود، دیرای در حال دویدنارواح پایش را روی یک تله گذاشت.
گرومب!
کف زمیناما شروع بهوجودش پایین رفتن کرد.
دیرا دید که آن دو هنوزمیبرم در تعقیبش هستند، پس بدون ذرهای تردید،وجودش همزمان با فریاد سیان به جلو پرید.
«دیرا!»
توانست از روی گودالباشن بپرد، اما با باسندهاتیِ محکم به زمین خورد.
«بهت گفتم فرار نکن!»
سیان با دیدن تلهی ناگهانی متوقفمیبرم شد و فریاد زد. دیرا نفسیاعماق تازه کرد و دوباره به جلو دوید.
«داداش!»
سیان لحظهای به تله نگاه کرد. گودال آنقدردهاتیِ عمیق بود که انتهایش دیده نمیشد. علاوه بربهش این، فاصلهاش تا طرف دیگر نسبتاً زیاد بود.
یعنی باید برمیگشتند و راهپیروزی دیگری پیدا میکردند؟ سیان مردد شدآورد و لحظهای به فکر فرو رفت.
اما بعد دید که خواهرش با چشمانشمعـ به جلو خیره شده است. سیان لبش رامطمئن جوید. دیگر نمیتوانست بیشتر از این تحقیر شود.
«آاااه!»
سیان فریاد زد و از روی تلهاون پرید. مانا در سراسر بدنش جریان یافتچیه و باعث شد یک جهش بلند انجام دهد.
«سیئل! تواما هم بیا!وجودش من میگیرمت!»
«باشه!»
سیان با چشمانی مصمم آغوشش را باز کرد. اما سیئل بدون کمک سیانکرده از روی تله پرید. آنها دوقلوهایی بودند که از کودکی آموزشهای یکسانی دیدهتمرکز بودند. اگر سیان میتوانست این کار را بکند، معلوم است که سیئل هم میتوانست.
«...تو واقعاً خواهر منی.»
سیان با دستپاچگی دستهایش راپیروزی پایین انداخت و دوباره تعقیبخوردن دیرای فراری را از سر گرفت.
این تعقیب وبود گریز زیاد طولمیبرم نکشید و متوقف شد.
دیرا هم متوقف شده بود.
«...هیولای باس.»
بعد از یکاعماق دویدن نفسگیر، هر سهنبود به مرکز مارپیچ رسیدند.
در انتهای مسیر، غار بزرگی قرار داشت کهـلومه با دیوارها محصور شده بود. در وسط آن،نبود هیولایی بسیار بزرگتر از یک ترول نشسته بود.
«چرا شماخوردن سه تاناخودآگاه با هم اومدین؟»
یوجین در حالی که بهمخصوصاً دیوار تکیه داده بود، سرشاحتمالاً را کج کرد و پرسید.
«...تو اینجا چیکار میکنی؟»
«دارم چیکار میکنم؟ نشستم دیگه.»
«چرا؟»
«فقط برام جالبداشته بود ببینم کییوجین اول از همه میرسه.»
یوجین بهاما محض گفتن اینپیروزی حرف، نیشخندی زد.
چشمانش پر از شیطنت بود.
«کی اول شد؟»
چهرهی سیان در هم رفت. حرفهای یوجین طوری بودپشتکوهیه که انگار داشت مسخرهاش میکرد. یوجین اولین کسی بودکیف که از مارپیچ عبور کرده و به مرکز رسیده بود.
«دیرا اول رسید.»
«اون داشت فرار میکرد!»
«واسه چی فرار میکرد؟»
«خب...»
این سؤالی بوداعماق که اصلاً دلشمطمئن نمیخواست جوابش را بدهد.
او جیغ کشیده بود چون فکر میکردمعـ روح دیده است. از شدت خجالت وپیروزی عصبانیت سعی کرده بود سر دیرا داد بکشد...
برای توضیح دادنش، سیانناخودآگاه باید اعتراف میکرد که ازتمام ترس ارواح جیغ کشیده است.
«دیرا... به من توهین کرد.»
«تو واقعاً عاشق کلمهی توهینی.»
«من کیبیاحتیاطیم به تودوباره توهین کردم، سیان؟»
دیرا با چهرهای پر از حرص و رنجشافتاد فریاد زد. اگر حملهی غافلگیرانهاش همانطور که انتظارمیرسید داشت موفقیتآمیز پیش میرفت، الان اینقدر احساس بیانصافی نمیکرد.
«این بچهننه زیادیداشته شلوغش کرده. ما فقطاون یهویی به هم برخوردیم!»
«تو عمداً منو ترسوندی!»
«من اصلاً همچین کاریدوباره نکردم! برعکس، من خودمـلومه با جیغ سیان بیشتر ترسیدم!»
«من... من جیغ نکشیدم.»
سیان در حالی کهباشن گوشهایش کمکم سرخ میشد،دهاتیِ مشتش را گره کرد.
«من فقط... فقط از رویپیروزی عصبانیت داد زدم. تو میخواستی... آره!آورد دیرا، تو سعی کردی منو بترسونی!»
«...نکردم.»
«یه لحظه مکث کردی! خودم دیدم چشمات روافتاد چرخوندی. واقعاً میخواستی منو بترسونی؟! چطور جرئت میکنیمیرسید منو غافلگیر کنی و یواشکی بهم حمله کنی!»
«اوه، واقعاً! آآآه!»
دیرا از روی کلافگی و حرصمطمئن فریاد زد. وقتی دیرا ادایش را درآورد،بدنش سیان چشمانش را از تعجب گرد کرد.
«چرا با من اینطوری حرفمعلومه میزنی! من پسر خاندان اصلیاممیگفت و یه سال هم ازت بزرگترم!»
«وقتی میگمخوردن نه، بازم حرفبدنش خودت رو میزنی!»
«بازم کهمهارتهایی داری غیررسمیباشن حرف میزنی...»
«بس کنید.»
یوجین دیگر نمیخواست این بحث بچگانهمیبرم را بشنود. حتی برایش مهم نبوداعماق که سیان چه توهینی شنیده است.
«به هرخوردن حال، من اولینبدنش نفریم که رسیدم.»
«تو اولینمهارتهایی نفری هستیباشن که رسیدی.»
سیئل بااما پوزخندی به اینپیروزی موضوع اشاره کرد.
«آره، منبیاحتیاطیم اول ازدوباره همه رسیدم.»
«...چی میخوای؟»
دیرا بعدمهارتهایی از نگاهی گذرامخصوصاً به یوجین پرسید.
مکالمهشان بعد ازاعماق شام را بهمطمئن یاد آورد. نکند او...؟
نکند اینجا منتظر ماندهدوباره بود... چون یوجین میخواستـلومه تنهایی با هیولای باس بجنگد؟
«میخوام یه معامله پیشنهاد بدم.»
یوجین با لبخند گفت.
«...معامله؟»
«من میتونم با هیولا بجنگم و ببرم.معـ ولی اگه سریع شکستش بدم، دلم برای شماهامطمئن که اینهمه راه رو تا اینجا اومدین میسوزه.»
«مشکلت چیه؟»
سیان غرید. یوجین داشت آشکارا بهیوجین او توهین میکرد. مثل قبل جیغنمیدونه نکشید، اما از دست یوجین عصبانی بود.
سیئل چطور؟ او نه عصبانی بود و نه احساس میکردخوردن به او توهین شده است. با این حال، وضعیت آنقدرفکر خندهدار بود که چشمانش از انتظار برای اتفاقات بعدی برق میزد.
«بیاین منصفبیاحتیاطیم باشیم، به ترتیبِمعلومه رسیدنتون مبارزه کنیم.»
«تو... تو عقلت رو از دستترس دادی، مگه نه؟ تو راه کهفکر داشتی میومدی هیولا کوبیده تو سرت؟»
«جاخالی دادم.مهارتهایی پس حالمباشن کاملاً خوبه.»
یوجین از جایش بلندوجودش نشد و همانطور نشستهدرد به دیرا نگاه کرد.
«اگه فکر میکنیبود نمیتونی ببری، میتونیمیبرم تسلیم بشی. انتخاب خودته.»
تسلیم؟ ابروهای دیرا پرید. او با آنهمه سختی تاتمام اینجا آمده بود. شنیدن کلمهٔ «معامله» به اندازهکافی مضحکنگاهی بود، اما کلمهٔ «تسلیم» دیرا را حتی عصبانیتر کرد.
«تسلیم نمیشم!»
«تنهایی جنگیدن باهاش سخته.»
یوجین طوری خندید که انگار یکمیبرم جوک شنیده است. دیرا با شانههاییاعماق لرزان به هیولای باس نگاه کرد.
غولی عضلانی که از این فاصله بهوضوح دیده میشد. حتیمسیر از ترولی که کمی قبلتر بهسختی از دستش فرار کرده بودانداخت هم بزرگتر بود. بزرگترین مشخصهٔ این هیولای غولپیکر، سرِ گاومانندش بود.
مینوتور هیولایی بود که معمولاً در یک هزارتو پیداپشتکوهیه میشد. با این حال، این مینوتور به اندازهٔ قصهها وحشتناکمیداد نبود، اما از نزدیک دیدنش همچنان ترسناک به نظر میرسید.
دیرا درحالیکه به شاخهایوجودش غولپیکر مینوتور نگاه میکرد، آبکتک دهان خشکشدهاش را قورت داد.
«...گارگیث، چرا این عوضی نمیاد؟»
از همان ابتدا، او و گارگیث میخواستند برای مبارزه بامسیر هیولای باس با هم همکاری کنند. اما هیچ نشانهای ازکوچکترش آمدن گارگیث نبود. دیرا محض احتیاط به یوجین نگاه کرد.
«من بعد از همهتون میجنگم.»
«...تو واقعاً دیوونهای، نه؟»
سیان از شنیدن مکالمهٔدوباره آنها مات و مبهوت ماندهزبان بود. دیگر نمیتوانست تحمل کند.
«چرتوپرت نگو! فکرآورد نکن نمیتونم یه همچینلرزه گاوی رو شکست بدم!»
«اگه شکستش بدی،داشته تا آخر عمریوجین بهت میگم داداش.»
با شنیدن این حرف، سیان لحظهای مکث کرد. تاکتک آخر عمر میشنید که یوجین او را برادر صدامسیر میزند. برای سیانِ جوان، این پیشنهاد بسیار جذاب بود.
«...بعداً نزنی زیر حرفت.»
«نمیزنم.»
پس از شنیدن جواب یوجین، سیان نشست. سپس نفس عمیقی کشیدحتی و مانا را در بدنش هدایت کرد. او از طی کردن اینهمهماست راه حسابی خسته شده بود، بنابراین میخواست هرچه زودتر تجدید قوا کند.
«مینوتورها...»
این اولین باری بود که او هم یک مینوتور را میدید.اما در کتابی که چند روز پیش اتفاقی خوانده بود، داستانهای زیادی دربارهٔترس مینوتورها شنیده بود. هیولایی بدون نقطه ضعف خاص، اما غیرقابلشکست هم نبود.
قدرت و سرسختی فوقالعاده. این ویژگی طبیعی یک هیولای متوسطمسیر تا بزرگ در آن ابعاد بود. نه به اندازهٔ یک ترولانداخت قدرت ترمیم داشت و نه به اندازهٔ یک اوگر هیولاوار بود.
قدرت متوسط، هوش متوسط. مینوتورمخصوصاً در چشمان سیان هیولایی بود کهحتی میتوانست بدون دردسرِ زیاد شکارش کند.
اما برای دیرا این موضوع فرق میکرد. او درحالیکه چمباتمه زده بود، سعی کرد قلبلرزه لرزانش را آرام کند. دستی که نیزهاش را گرفته بود، میلرزید. او هیولاهای زیادی مثلچشم ارکها را شکست داده بود، اما هنوز هیچگاه چنین هیولای بزرگی را شکار نکرده بود.
میگفتند مینوتورهابیاحتیاطیم شکارچیان برترِدوباره ترولها هستند.
این هیولا واقعاً شبیه یک ترول بود. اما با این وجود، نمیتوانستفکر پیروزیاش را تصور کند. حتی قبل از آمدن به اینجا، نتوانسته بوددوخت حتی یک ضربه به ترولی که در مسیرش دیده بود وارد کند.
«...آآآه.»
با این حال، نمیتوانست اینجاپیروزی عقبنشینی کند. نیزهاش را محکمخوردن گرفت و به سمت مینوتور دوید.
مینوتور در برابر دیرادوباره قد علم کرد وـلومه فاصله را کاهش داد.
غول سریع بود.آورد ترولها به اندازهٔترس این هیولا سریع نبودند.
هیکلی که روی دوباشن پا ایستاده بود، ازدهاتیِ ترول هم بزرگتر بود.
مینوتور سرش را چرخاند. گاوهایی که دیرانبود میشناخت به خاطر چشمان درخشانشان بامزه بودند، امالرزه چشمان مینوتور تنها پر از نوری مورمورکننده بود.
مینوتور دستش را تکان داد.
با دیدن اینآورد حرکت مینوتور، دیراترس نیزهاش را پرتاب کرد.
بوم! دست بزرگداشته هیولا بهراحتی نیزهیوجین را در هم شکست.
«میدونستم میشکنه!»
چهرهٔ دیرا در هم رفت.
تا به خودشآورد بیاید، دست هیولای غولپیکرلرزه حالا بالای سرش بود.
دیرا فوراً واکنش نشان داد. به پهلواون پرید و از حمله جاخالی داد. سپس نیزهٔراه شکستهاش را به سمت پهلوی مینوتور تاب داد.
ضربهاش به هدف خورد، اماپیروزی چون از یک موقعیت ناپایدار حملهآورد کرده بود، ضربهاش قدرت چندانی نداشت.
مینوتور بدون اینکه حتی یکمعلومه صدای دردناک از خودش دربیاورد،میگفت حملهٔ دیرا را نادیده گرفت.
«آآآه!»
انگشتان بزرگی دور بدنش حلقهمخصوصاً زدند. دیرا جیغ کشید واحتمالاً سعی کرد هرطور شده فرار کند.
مرگ!
غریزهاش داشت بهبود او میگفت کهمیبرم موقعیتش چقدر خطرناک است.
این آخرخوردن کار بود؟ناخودآگاه خیلی ظالمانه بود!
دیرا چشمانش را محکم بست.
اما مینوتور آن کارهای وحشتناکی که دیرا تصور میکرد را انجام نداد.ناخودآگاه نه بدنش را له کرد و نه او را به زمین کوبید.میرسید در عوض، او را به سمت مرکز و ورودی غار پرتاب کرد.
بام!
میتوانست شکستن استخوانهایش را حس کند. دیرا از دردتمام روی زمین ناله کرد. چون از فاصلهٔ نسبتاً زیادینگاهی پرتاب شده و افتاده بود، تمام بدنش درد میکرد.
«تو باختی،مهارتهایی پس همونباشن عقب بمون.»
«درد داره...»
«معلومه که درد داره.»
«چرا پرتابشخوردن کرد وناخودآگاه کتکش نزد؟»
چهرهٔ سیئل پر از سردرگمی بود. اواون نمیخواست شخصاً شاهد یک صحنهٔ بیرحمانه باشد،چیه اما رفتار مینوتور شبیه رفتار یک هیولا نبود.
«اون یه هیولای واقعی نیست.»
یوجین در جوابش گفت.
«دلیلی نداره که بخواد مابدنش رو بکشه. همون لحظهای که ماارواح رو تو چنگش گرفت، یعنی باختیم.»
هیچ دلیلی برای ایجاد آسیب روانی بیمورداون در کودکان خردسال وجود نداشت. با تماشای اینراه وضعیت، سرانجام لبخند آسودهای روی لبان سیان نشست.
«هه. چرا اینقدر عجلهوجودش کردی؟ فکر کردی میتونیدرد مینوتور رو شکست بدی؟»
دیرا نتوانست جوابی بدهد، فقط بدنمیبرم دردمندش را بغل کرد و نالید.اعماق سیان با پوزخند از کنار دیرا گذشت.
«همینجا بشین و با چشمای بازترس تماشا کن. خون خاندان اصلی توفکر یه سطح کاملاً متفاوتی نسبت به شماهاست!»