چپتر 10: ستاره سیاه ۴
0حس میکردم درست لبهی پرتگاه ایستادهام، در حالیفهمیده که پاهایم تنها چند وجب با مغاک هولناکیمیآوردند که پشتم دهان باز کرده بود فاصله داشت.
آماده بودنبود تا با کوچکترینآنی حرکتم مرا ببلعد.
وضعیت فعلیامزده را فقط همینطورموسسه میتوانستم توصیف کنم.
وضعیتی کهبرمیآمد خودم دودستی برایبرایم خودم ساخته بودم.
«آره، همینه...»
به دستهایمنبود خیره شدم.تکانهای کمی میلرزیدند.
داشتم با آتش بازی میکردم.
آتشی مرگبار.
اما چه کار دیگریچیزی از دستم برمیآمد؟ راهفهمیده برگشتی برایم نمانده بود.
دیگر آشینبود بود کهتکانهای خودم پخته بودم.
اگر هرکدام از افرادمیدانستم روبهرویم مرا به مبارزه میطلبید،نمیدهد چقدر شانس داشتم پیروز شوم؟
واقعبینانه کهبرمیآمد نگاه میکردم،برگشتی نزدیک به صفر.
بهسختی میتوانستم جادویم را فرا بخوانملئون یا مهارش کنم، و دانشم ازنمیکشید اصول اولیه نیز نزدیک به صفر بود.
با این حال، باتکانهای وجود همهی اینها، کاری راموسسه که نباید میکردم کرده بودم.
تقریباً حس هیجانانگیزی داشت.
«هاه...»
دیوانگیه... واقعاً دیوانگیبکشند محضه... فکر کنملئون عقلمو از دست دادم.
البته، اینطور نبود که ازآنی سر هوس یا تکانهای آنیهنوز دست به این کار زده باشم.
میدانستم که موسسه هنوز به سالاولیها اجازه نمیدهداجازه یکدیگر را به چالش بکشند. این چیزی بودپرسوجوهای که از طریق لئون و پرسوجوهای خودم فهمیده بودم.
با اینبرمیآمد حال، وقتمبرگشتی محدود بود.
طولی نمیکشیدچالش که همه بهطریق سمتم هجوم میآوردند.
پشتم به پرتگاه بود.
از این لحظه به بعدموسسه فقط میتوانستم رو به جلو گامچالش بردارم. عقبنشینی به معنای نابودیام بود.
درماندگی وبرمیآمد استیصال آرامآرام بهبرایم جانم رخنه میکرد.
حسش میکردم.
هیچ نقشهینبود دومی درتکانهای کار نبود.
اما...
«باید همینطور باشه...»
من درچالش پی اینچیزی استیصال بودم.
استیصال آدمهانبود را بهتکانهای سرحد تواناییهایشان میکشاند.
به نقطههایی کهباشم در حالت عادیهنوز هرگز سمتشان نمیرفتند.
و منبرمیآمد اکنون در چنینبرایم نقطهای قرار داشتم.
«...حسابی سرچالش و صداچیزی به پا کردی.»
لئون سررسید. با خونسردی و طمأنینه به سمتم گامموسسه برداشت. سخنرانی در نهایت چنان آشوبی به پا کردهطریق بود که مجبور شده بودم زودتر معرکه را ترک کنم.
او احتمالاً تازهباشم از آن شلوغیهنوز بیرون زده بود.
«متن سخنرانی رو کهبرگشتی خودت نوشتی. چرا بهآشی نظر میرسه خودت جا خوردی؟»
«فکر نمیکردم واقعاً اجراش کنی.»
«...و چرا همچین فکری میکردی؟»
پس انتظارزده داشت چیزمیدانستم دیگری بگویم...؟
«نه...»
لبهایش را جمعبکشند کرد و سرشلئون را تکان داد.
«هیچی نیست.»
«همم؟»
این پسره چِش شده بود؟
وقتی دقیقتر نگاهش کردم، چهرهاش بهلئون طرز غیرعادیای منقبض به نظر میرسید؛نمیکشید انگار داشت خودش را کنترل میکرد.
«حالت خوبه؟»
واقعاً قیافهاشزده روبهراه بهمیدانستم نظر نمیرسید.
کمی نزدیکتر رفتمراه تا دید بهترینمانده داشته باشم، اما...
«...»
او یک قدم عقب رفت.
«بیا همهچیززده رو محترمانهمیدانستم نگه داریم.»
محترمانه؟ اینبرمیآمد چی میگهبرگشتی پیش خودش؟
«نه، نه...»
سرم را تکان دادم وآنی جلوتر رفتم. یک جای کارهنوز میلنگید... نمیتوانستم دقیق توضیحش دهم.
در همانزده لحظه بالاخرهمیدانستم متوجه شدم.
این عوضی.
دستم را روی شانهاش گذاشتم تا مانع عقبنشینیاشفهمیده شوم و سرم را کج کردم تا صورتشمیآوردند را درست ببینم. نگاهش را از من میدزدید.
چرا آخه...؟
«داری سعی میکنی نخندی، نه؟»
«...»
«جدی داری جلوی خندتو میگیری؟»
این کثافت.
«به نظرت این موقعیت خندهداره؟»
«...خیر.»
«هاه. پسچالش چرا روتوچیزی اونطرف کردی؟»
«...»
ابرویم رازده بالا انداختم.میدانستم شانههایش آرام میلرزیدند.
«...خهخ.»
خهخ؟
«تویِ...»
«جولین.»
در جا خشکم زد و سرمنمانده را چرخاندم. لرزش دستم متوقف شدافراد و چهرهام حالتی جدی به خود گرفت.
«خیلی عوض شدی.»
صدایی به گوشم رسید.
او چندزده متر جلوترمیدانستم از من ایستاد.
ظاهرش جزو زیباترین چهرههایی بود که تا به حالپخته دیده بودم؛ موهای بلند و مواج بنفش و چشمانیپیروز به آبی کریستال. تصویری پیش چشمانم روی چهرهاش همپوشانی شد.
تصویری که چیزی جزچیزی نفرت محض نسبت بهفهمیده من در آن موج نمیزد.
«...خیلی وقته ندیدمت.»
اولین جی. ورلیس. دوست دورانموسسه کودکی این بدن، و کسییکدیگر که جولین را از بر بود.
هفتهی گذشته راراه فقط به تمریننمانده جادو نگذرانده بودم.
برای اینکه همهچیز بینقص پیش برود، از لئونفهمیده خواسته بودم جزئیات تمام شخصیتهای مهم مرتبط بامیآوردند جولین و نوع روابطشان را به من گزارش دهد.
به همیننبود خاطر بود کهآنی او را میشناختم.
«میبینم که شدی ستاره سیاه.»
تعریفی توخالی. لحنش سرد بود و هیچدیگر اثری از تمجید در آن به چشممبارزه نمیخورد. او هم به چشمانم نگاه نمیکرد.
چشمانش... گوییچالش به دستمچیزی میخکوب شده بودند.
همان دستینبود که شانهی لئونآنی را گرفته بود.
آرام زمزمه کرد:
«شاید هم اصلاً عوض نشدی.»
لحنش آکنده از ناامیدی بود.
«...»
مسئله این بود کهمیدانستم من اصلاً نمیفهمیدم ازاجازه چه چیزی حرف میزند.
فقط وانمود کردم کهبرگشتی متوجه حرفش شدهام، وآشی چهرهاش غرق در درد شد.
«کی میخوای دست برداری...؟»
اصلاً نمیتوانستنبود به نگاهمتکانهای چشم بدوزد.
ناامیدی فراترزده از حد تحملشموسسه به نظر میرسید.
در چنین شرایطی،راه تنها پاسخی کهنمانده میتوانستم بدهم این بود:
«از چی دست بردارم؟»
«...آره، معلومه.»
لبخند کمرمقی زد.
انگار از قبلراه منتظر چنین جوابینمانده از طرف من بود.
«من منتظرت موندم. واقعاً موندم. حتی وقتیپرسوجوهای که عوض شدی، باز هم صبر کردم.سمتم فکر میکردم برمیگردی به همون آدم قبلی، اما...»
حرفش را قطعهوس کرد و سرشزده را تکان داد.
با صدایی که بهسختیمیدانستم شنیده میشد، زیر لباجازه زمزمه کرد: «فایدهای نداره. بیهودهست.»
«...»
فکر کردم دیگر بیخیالچیزی میشود، اما باز همفهمیده نگاهش به دستم افتاد.
و بعدنبود به سمتتکانهای لئون چرخید.
«چرا اجازهزده میدی اینطوریمیدانستم باهات رفتار کنه؟»
«...»
لئون ساکت ایستاده بود. به نظر میرسیدپرسوجوهای دارد کلماتش را مزهمزه میکند و بهسمتم این فکر میکند که چه پاسخی بدهد.
قبل از اینکههوس او دهان باززده کند، اولین گفت:
«میدونم نسبت به خاندان وفاداری،موسسه اما چرا میذاری اینطوری تحقیرتیکدیگر کنه؟ تو ارزشت بیشتر از ایـ...»
«اصلاً ربطیبرمیآمد به اینبرگشتی چیزا نداره.»
لئون حرفشچالش را درچیزی نیمهی جمله برید.
چهرهی اولیننبود در جاتکانهای خشک شد.
«اون کاری با من نمیکرد.»
«آه.»
او یک قدم عقب رفت ولئون نگاهی ناباورانه به او انداخت. بیشنمیکشید از پیش ناامید شده به نظر میرسید.
«...منو احمقنبود فرض کردی؟ همهچیزوآنی به چشمم دیدم.»
همهچیز را دیده بود؟
نتوانستم جلویبرمیآمد خودم رابرگشتی بگیرم و گفتم:
«چی رو دیدی؟»
در تلاشنبود بودم سر درآنی بیاورم منظورش چیست.
«واقعاً که...»
نگاهش حالتی تحقیرآمیز گرفت.
«کاملاً معلوم بود داشتی چیکار میکردی. فکر کردی تاوقتم حالا چند بار همین صحنه رو دیدم؟ مثل همیشهبعد داشتی از اون به عنوان موش آزمایشگاهیت استفاده میکردی.»
موش آزمایشگاهی؟
نگاهی به لئون انداختم و او هم متقابلاً به منیکدیگر نگاه کرد. حالتش چیزی را لو نمیداد، اما تکانِ نامحسوسِطولی سرش تمام آنچه را که باید بدانم برایم روشن کرد.
آهان.
پس قضیهچالش از اینچیزی قرار بود.
درست زمانی که میخواستمتکانهای دهان باز کنم، ناگهانمیدانستم لئون به حرف آمد:
«...این دفعه اینطوری نبود.»
چشمان اولین گرد شد.
«هنوزم داری ازشبکشند دفاع میکنی؟ حتیلئون بعد از اینکه...»
«برام یه جوک تعریف کرد.»
هان؟
من و اولین،راه هر دو ماتنمانده و مبهوت ماندیم.
جوک؟
نگاهی به لئون انداختم و اوزده هم به من نگاه کرد. ایناجازه یارو چی داره سر هم میکنه؟
گرچه چهرهاش بیتفاوت بهمیدانستم نظر میرسید، اما چشمانشاجازه داد میزدند: «باهاش راه بیا.»
باهاش راه بیام...؟
«...جوک؟»
سنگینی نگاه اولین را روی خودمزده حس کردم. با صورتی سرشار ازاجازه یأس مطلق به من خیره شده بود.
نمیفهمیدم چرا آنطور نگاهممیدانستم میکند، اما حس کردماجازه چارهای جز همراهی ندارم.
برای همین:
«آره، تعریف کردم.»
با او همراه شدم.
«...»
این حرف فقط سکوت اوبرایم را در پی داشت. سکوتی کههرکدام طولی نکشید خودش آن را شکست.
«...به نظرت من اینقدر سادهلوحم؟»
ناگهان مو به تنم سیخ شد. اگرباشم تا چند لحظه پیش با ناامیدی نگاهم میکرد،چالش حالا نگاهش لبریز از انزجار و تحقیر بود.
«جدی دارم ازتباشم میپرسم. فکر کردیهنوز من مسخرهی دست شمام؟»
«...نه.»
«هاه.»
آشفتگی ونبود پریشانی چهرهاشتکانهای را فرا گرفت.
نمیدانم چرا، ولی حسمیدانستم کردم باید کاری بکنماجازه تا اوضاع درست شود.
برای همین،برمیآمد به سیمبرگشتی آخر زدم:
«میدونی چراچالش توی جنگلچیزی پوکر بازی نمیکنن؟»
اولین انگار میخواستهوس چیزی بگوید کهزده دهانش بسته ماند.
«...»
از فرصتبرمیآمد استفاده کردمبرگشتی و گفتم:
«چون پر از چیتاست.»
پشیمانی خیلینبود سریع بهتکانهای سراغم آمد.
«...»
صورتم از شرم داغ شد، امانمانده نگذاشتم حالتم تغییر کند. در ظاهر، طوریروبهرویم رفتار کردم انگار حرف کاملاً پیشپاافتادهای زدهام.
اما...
به نظر نمیرسید اولین برداشت مشابهی داشتهباشم باشد. بعد از سکوتی کوتاه، لبخند تلخیکدیگر و بیرمقی به زور روی لبهایش نشاند.
«...حدس میزنم واقعاًباشم منو به چشمهنوز یه جک مسخره میبینی.»
رو به لئون چرخید و سری بهدیگر نشانهی خداحافظی خم کرد. سپس، بدون اینکه پشتمیطلبید سرش را نگاه کند، آنجا را ترک کرد.
وقتی به پشت سرشچیزی نگاه میکردم، پیکرش بهطرزفهمیده غریبی شکننده به نظر میرسید.
در ابتدا قدمهایش آرام بودند.
تق، تق.
صدای قدمهایش بابکشند برخورد پاشنهی کفشهایش بهپرسوجوهای کف مرمرین طنین میانداخت.
تق، تق، تق.
اما خیلی زود شتاب گرفتند.
در تمام طول راه سرش پاییننمانده افتاده بود. میتوانست بازتاب چهرهاش راافراد روی سنگهای صیقلی سالن پردیس ببیند.
«هاه...»
سوزش سینهاش با قدم زدنآنی آرام نمیگرفت. دیدگانش تار شدههنوز بودند و لبهایش گزگز میکردند.
«عـ... عوضی.»
قدمهایش بالاخره متوقف شدند.
شخصی روبهرویش ایستاده بود.
«...حالتون خوبه؟»
شوالیهاش، ناتاشا بود. با قامتی بلند، موهای پلاتینیومی و چشمانییکدیگر کریستالیاش بهراحتی میان دیگران میدرخشید. اشرافزادگان هنگام ورود به موسسهطولی امتیاز ویژهای داشتند؛ مجاز بودند یک همراه شخصی با خود بیاورند.
در مورد اولین، او توانسته بود ناتاشا را همراه خوداگر بیاورد. این اقدامی احتیاطی از سوی خاندانهای اشرافی بود کهواقعبینانه با توجه به اهمیت سیاسی هر فرزند در خاندان اتخاذ میشد.
خاندان ورلیس یکی از پنج خاندان ویکنت در امپراتوریوقتم به شمار میرفت. آنها طبیعتاً این امکان را داشتندبعد که شوالیهای قدرتمند را به عنوان محافظ شخصی او بگمارند.
«کار اون بود؟»
و او به عنوانمیدانستم شوالیهاش، طبیعتاً از احوالاجازه و اوضاعش باخبر بود.
«...»
سکوت اولین گویای همهچیز بود.
پنجهی ناتاشانبود دور دستهیتکانهای شمشیرش محکمتر شد.
«پس کار خودش بود...»
جولین داکر اونوس.
این نامچالش بر سرچیزی زبانش سنگینی میکرد.
توصیف رابطهی او با اولین کارزده دشواری بود. زمانی این دو بهاجازه شدت به هم نزدیک بودند؛ تقریباً جداییناپذیر.
اما از یکباشم نقطهای به بعد،هنوز همهچیز دگرگون شد.
شخصیتش تغییر کرد و عطشش برای قدرت نمایان شد. اواگر عوض شد و سقوطش در تباهی زندگی اولین را نیز تحتالشعاعنگاه قرار داد؛ اولینی که کاری جز نظاره کردن از دستش برنمیآمد.
این ماجرا در نهایتچیزی با قطع رابطهی اولینفهمیده با او به پایان رسید.
این اتفاقنبود پنج سال پیشآنی رخ داده بود.
«...میدونی، فکرزده میکردم شایدمیدانستم عوض شده باشه.»
اولین خندهیبرمیآمد تصنعی وبرگشتی تلخی سر داد.
«خیلی سادهلوح بودم،بکشند نه...؟ در نهایت همیشهپرسوجوهای همینطوری میشه... هـ... هاه.»
سینهاش به لرزه افتاد.
لبهایش هم همینطور.
«یکی پس ازراه دیگری، فقط ناامیدینمانده به بار میاره.»
لبش را زیر دندان گزید.
«...در نهایت،نبود حتی دستمتکانهای هم انداخت.»
سرش را بالا آورد تا به ناتاشا نگاهاجازه کند. برخلاف چند لحظه قبل، چشمانش کمی شفافتر شدهفهمیده بود، اما هنوز نمِ اشک در آنها برق میزد.
پنجهی ناتاشابرمیآمد دور شمشیربرگشتی فشردهتر شد.
آن عوضیِ لعنتی...
«میدونی بهم چی گفت؟»
ناتاشا سرشزده را به نشانهیموسسه نفی تکان داد.
«...چرا تویبرمیآمد جنگل پوکربرگشتی بازی نمیکنن؟»
«بله؟»
ناتاشا پلک زد، ماتتکانهای و مبهوت مانده بود کهموسسه چه خبر است. پوکر؟ جنگل...؟
اما اولین ادامه داد:
«چون پر از چیتاست.»
«...»
شانههای اولین در حالی کهآنی سرش را پایین انداخته بودهنوز لرزید. رنگ از چهرهی ناتاشا پرید.
«بانوی من...؟»
از ترس بدترینراه اتفاق ممکن، بهنمانده او نزدیک شد.
«حالتون...»
اما درنبود نیمهی راهتکانهای متوقف شد.
چرا که...
«اوخت.»
اوخت...؟
«بانوی من...؟»
اولین دستش را جلوی دهانش گرفته بود و صدایی نامفهوم و خفهشدهبکشند از میان لبهایش بیرون پرید. ناتاشا جا خورد. چه اتفاقی داشت میافتاد...؟ ومیآوردند درست قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، لرزش شانههای اولین شدت گرفت.
«بانوی...؟»
«...قههه.»
قههه...؟
صدای عجیبزده دیگری ازمیدانستم دهانش خارج شد.
بند دل ناتاشا پاره شد.
«چیـ...»
دستش را بههوس سمت او دراززده کرد که ناگهان...
«پووف...!»
بادِ لپهای اولینراه خالی شد ونمانده خندهای از دهانش دررفت.
«هههه... هه...»
حتی خندهاش هم ناخواسته و کنترلنشده به نظرمیدانستم میرسید. سرش را به سمت ناتاشا بلند کرد،بکشند در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود.
«اصـ... اصلاً نمیدونم چم شده...»
درد تیزیبرمیآمد با ادامهی خندهاشبرایم در سینهاش پیچید.
دستش را بالابکشند برد و پیراهنشلئون را چنگ زد.
«چـ... چرا اینطوری شدم...؟تکانهای هههه... جوکش که خیلیمیدانستم بیمزه بود، پس چرا...»
با درماندگی تمام به ناتاشا چشمهنوز دوخت. اشکها بیوقفه روی گونههایش میغلتیدندبکشند و دردِ درونِ سینهاش شدیدتر میشد.
«هه... هههه،برمیآمد چرا نمیتونمبرگشتی جلوی خندمو بگیرم...؟»