---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ظهور سه فاجعه

چپتر 10: ستاره سیاه ۴ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 10: ستاره سیاه ۴

0

حس می‌کردم درست لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌ام، در حالی‌فهمیده​ که پاهایم تنها چند وجب با مغاک هولناکی‌می‌آوردند​ که پشتم دهان باز کرده بود فاصله داشت.

آماده بود‌نبود​ تا با کوچک‌ترین‌آنی​ حرکتم مرا ببلعد.

وضعیت فعلی‌ام‌زده​ را فقط همین‌طور‌موسسه​ می‌توانستم توصیف کنم.

وضعیتی که‌برمی‌آمد​ خودم دودستی برای‌برایم​ خودم ساخته بودم.

«آره، همینه...»

به دست‌هایم‌نبود​ خیره شدم.‌تکانه‌ای​ کمی می‌لرزیدند.

داشتم با آتش بازی می‌کردم.

آتشی مرگبار.

اما چه کار دیگری‌چیزی​ از دستم برمی‌آمد؟ راه‌فهمیده​ برگشتی برایم نمانده بود.

دیگر آشی‌نبود​ بود که‌تکانه‌ای​ خودم پخته بودم.

اگر هرکدام از افراد‌می‌دانستم​ روبه‌رویم مرا به مبارزه می‌طلبید،‌نمی‌دهد​ چقدر شانس داشتم پیروز شوم؟

واقع‌بینانه که‌برمی‌آمد​ نگاه می‌کردم،‌برگشتی​ نزدیک به صفر.

به‌سختی می‌توانستم جادویم را فرا بخوانم‌لئون​ یا مهارش کنم، و دانشم از‌نمی‌کشید​ اصول اولیه نیز نزدیک به صفر بود.

با این حال، با‌تکانه‌ای​ وجود همه‌ی این‌ها، کاری را‌موسسه​ که نباید می‌کردم کرده بودم.

تقریباً حس هیجان‌انگیزی داشت.

«هاه...»

دیوانگیه... واقعاً دیوانگی‌بکشند​ محضه... فکر کنم‌لئون​ عقلمو از دست دادم.

البته، این‌طور نبود که از‌آنی​ سر هوس یا تکانه‌ای آنی‌هنوز​ دست به این کار زده باشم.

می‌دانستم که موسسه هنوز به سال‌اولی‌ها اجازه نمی‌دهد‌اجازه​ یکدیگر را به چالش بکشند. این چیزی بود‌پرس‌وجوهای​ که از طریق لئون و پرس‌وجوهای خودم فهمیده بودم.

با این‌برمی‌آمد​ حال، وقتم‌برگشتی​ محدود بود.

طولی نمی‌کشید‌چالش​ که همه به‌طریق​ سمتم هجوم می‌آوردند.

پشتم به پرتگاه بود.

از این لحظه به بعد‌موسسه​ فقط می‌توانستم رو به جلو گام‌چالش​ بردارم. عقب‌نشینی به معنای نابودی‌ام بود.

درماندگی و‌برمی‌آمد​ استیصال آرام‌آرام به‌برایم​ جانم رخنه می‌کرد.

حسش می‌کردم.

هیچ نقشه‌ی‌نبود​ دومی در‌تکانه‌ای​ کار نبود.

اما...

«باید همین‌طور باشه...»

من در‌چالش​ پی این‌چیزی​ استیصال بودم.

استیصال آدم‌ها‌نبود​ را به‌تکانه‌ای​ سرحد توانایی‌هایشان می‌کشاند.

به نقطه‌هایی که‌باشم​ در حالت عادی‌هنوز​ هرگز سمتشان نمی‌رفتند.

و من‌برمی‌آمد​ اکنون در چنین‌برایم​ نقطه‌ای قرار داشتم.

«...حسابی سر‌چالش​ و صدا‌چیزی​ به پا کردی.»

لئون سررسید. با خونسردی و طمأنینه به سمتم گام‌موسسه​ برداشت. سخنرانی در نهایت چنان آشوبی به پا کرده‌طریق​ بود که مجبور شده بودم زودتر معرکه را ترک کنم.

او احتمالاً تازه‌باشم​ از آن شلوغی‌هنوز​ بیرون زده بود.

«متن سخنرانی رو که‌برگشتی​ خودت نوشتی. چرا به‌آشی​ نظر میرسه خودت جا خوردی؟»

«فکر نمیکردم واقعاً اجراش کنی.»

«...و چرا همچین فکری میکردی؟»

پس انتظار‌زده​ داشت چیز‌می‌دانستم​ دیگری بگویم...؟

«نه...»

لب‌هایش را جمع‌بکشند​ کرد و سرش‌لئون​ را تکان داد.

«هیچی نیست.»

«همم؟»

این پسره چِش شده بود؟

وقتی دقیق‌تر نگاهش کردم، چهره‌اش به‌لئون​ طرز غیرعادی‌ای منقبض به نظر می‌رسید؛‌نمی‌کشید​ انگار داشت خودش را کنترل می‌کرد.

«حالت خوبه؟»

واقعاً قیافه‌اش‌زده​ روبه‌راه به‌می‌دانستم​ نظر نمی‌رسید.

کمی نزدیک‌تر رفتم‌راه​ تا دید بهتری‌نمانده​ داشته باشم، اما...

«...»

او یک قدم عقب رفت.

«بیا همه‌چیز‌زده​ رو محترمانه‌می‌دانستم​ نگه داریم.»

محترمانه؟ این‌برمی‌آمد​ چی میگه‌برگشتی​ پیش خودش؟

«نه، نه...»

سرم را تکان دادم و‌آنی​ جلوتر رفتم. یک جای کار‌هنوز​ می‌لنگید... نمی‌توانستم دقیق توضیحش دهم.

در همان‌زده​ لحظه بالاخره‌می‌دانستم​ متوجه شدم.

این عوضی.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم تا مانع عقب‌نشینی‌اش‌فهمیده​ شوم و سرم را کج کردم تا صورتش‌می‌آوردند​ را درست ببینم. نگاهش را از من می‌دزدید.

چرا آخه...؟

«داری سعی میکنی نخندی، نه؟»

«...»

«جدی داری جلوی خندتو میگیری؟»

این کثافت.

«به نظرت این موقعیت خنده‌داره؟»

«...خیر.»

«هاه. پس‌چالش​ چرا روتو‌چیزی​ اون‌طرف کردی؟»

«...»

ابرویم را‌زده​ بالا انداختم.‌می‌دانستم​ شانه‌هایش آرام می‌لرزیدند.

«...خه‌خ.»

خه‌خ؟

«تویِ...»

«جولین.»

در جا خشکم زد و سرم‌نمانده​ را چرخاندم. لرزش دستم متوقف شد‌افراد​ و چهره‌ام حالتی جدی به خود گرفت.

«خیلی عوض شدی.»

صدایی به گوشم رسید.

او چند‌زده​ متر جلوتر‌می‌دانستم​ از من ایستاد.

ظاهرش جزو زیباترین چهره‌هایی بود که تا به حال‌پخته​ دیده بودم؛ موهای بلند و مواج بنفش و چشمانی‌پیروز​ به آبی کریستال. تصویری پیش چشمانم روی چهره‌اش هم‌پوشانی شد.

تصویری که چیزی جز‌چیزی​ نفرت محض نسبت به‌فهمیده​ من در آن موج نمی‌زد.

«...خیلی وقته ندیدمت.»

اولین جی. ورلیس. دوست دوران‌موسسه​ کودکی این بدن، و کسی‌یکدیگر​ که جولین را از بر بود.

هفته‌ی گذشته را‌راه​ فقط به تمرین‌نمانده​ جادو نگذرانده بودم.

برای این‌که همه‌چیز بی‌نقص پیش برود، از لئون‌فهمیده​ خواسته بودم جزئیات تمام شخصیت‌های مهم مرتبط با‌می‌آوردند​ جولین و نوع روابطشان را به من گزارش دهد.

به همین‌نبود​ خاطر بود که‌آنی​ او را می‌شناختم.

«میبینم که شدی ستاره سیاه.»

تعریفی توخالی. لحنش سرد بود و هیچ‌دیگر​ اثری از تمجید در آن به چشم‌مبارزه​ نمی‌خورد. او هم به چشمانم نگاه نمی‌کرد.

چشمانش... گویی‌چالش​ به دستم‌چیزی​ میخکوب شده بودند.

همان دستی‌نبود​ که شانه‌ی لئون‌آنی​ را گرفته بود.

آرام زمزمه کرد:

«شاید هم اصلاً عوض نشدی.»

لحنش آکنده از ناامیدی بود.

«...»

مسئله این بود که‌می‌دانستم​ من اصلاً نمی‌فهمیدم از‌اجازه​ چه چیزی حرف می‌زند.

فقط وانمود کردم که‌برگشتی​ متوجه حرفش شده‌ام، و‌آشی​ چهره‌اش غرق در درد شد.

«کی میخوای دست برداری...؟»

اصلاً نمی‌توانست‌نبود​ به نگاهم‌تکانه‌ای​ چشم بدوزد.

ناامیدی فراتر‌زده​ از حد تحملش‌موسسه​ به نظر می‌رسید.

در چنین شرایطی،‌راه​ تنها پاسخی که‌نمانده​ می‌توانستم بدهم این بود:

«از چی دست بردارم؟»

«...آره، معلومه.»

لبخند کم‌رمقی زد.

انگار از قبل‌راه​ منتظر چنین جوابی‌نمانده​ از طرف من بود.

«من منتظرت موندم. واقعاً موندم. حتی وقتی‌پرس‌وجوهای​ که عوض شدی، باز هم صبر کردم.‌سمتم​ فکر میکردم برمیگردی به همون آدم قبلی، اما...»

حرفش را قطع‌هوس​ کرد و سرش‌زده​ را تکان داد.

با صدایی که به‌سختی‌می‌دانستم​ شنیده می‌شد، زیر لب‌اجازه​ زمزمه کرد: «فایده‌ای نداره. بیهوده‌ست.»

«...»

فکر کردم دیگر بی‌خیال‌چیزی​ می‌شود، اما باز هم‌فهمیده​ نگاهش به دستم افتاد.

و بعد‌نبود​ به سمت‌تکانه‌ای​ لئون چرخید.

«چرا اجازه‌زده​ میدی این‌طوری‌می‌دانستم​ باهات رفتار کنه؟»

«...»

لئون ساکت ایستاده بود. به نظر می‌رسید‌پرس‌وجوهای​ دارد کلماتش را مزه‌مزه می‌کند و به‌سمتم​ این فکر می‌کند که چه پاسخی بدهد.

قبل از این‌که‌هوس​ او دهان باز‌زده​ کند، اولین گفت:

«میدونم نسبت به خاندان وفاداری،‌موسسه​ اما چرا میذاری این‌طوری تحقیرت‌یکدیگر​ کنه؟ تو ارزشت بیشتر از ایـ...»

«اصلاً ربطی‌برمی‌آمد​ به این‌برگشتی​ چیزا نداره.»

لئون حرفش‌چالش​ را در‌چیزی​ نیمه‌ی جمله برید.

چهره‌ی اولین‌نبود​ در جا‌تکانه‌ای​ خشک شد.

«اون کاری با من نمیکرد.»

«آه.»

او یک قدم عقب رفت و‌لئون​ نگاهی ناباورانه به او انداخت. بیش‌نمی‌کشید​ از پیش ناامید شده به نظر می‌رسید.

«...منو احمق‌نبود​ فرض کردی؟ همه‌چیزو‌آنی​ به چشمم دیدم.»

همه‌چیز را دیده بود؟

نتوانستم جلوی‌برمی‌آمد​ خودم را‌برگشتی​ بگیرم و گفتم:

«چی رو دیدی؟»

در تلاش‌نبود​ بودم سر در‌آنی​ بیاورم منظورش چیست.

«واقعاً که...»

نگاهش حالتی تحقیرآمیز گرفت.

«کاملاً معلوم بود داشتی چیکار میکردی. فکر کردی تا‌وقتم​ حالا چند بار همین صحنه رو دیدم؟ مثل همیشه‌بعد​ داشتی از اون به عنوان موش آزمایشگاهیت استفاده میکردی.»

موش آزمایشگاهی؟

نگاهی به لئون انداختم و او هم متقابلاً به من‌یکدیگر​ نگاه کرد. حالتش چیزی را لو نمی‌داد، اما تکانِ نامحسوسِ‌طولی​ سرش تمام آنچه را که باید بدانم برایم روشن کرد.

آهان.

پس قضیه‌چالش​ از این‌چیزی​ قرار بود.

درست زمانی که می‌خواستم‌تکانه‌ای​ دهان باز کنم، ناگهان‌می‌دانستم​ لئون به حرف آمد:

«...این دفعه این‌طوری نبود.»

چشمان اولین گرد شد.

«هنوزم داری ازش‌بکشند​ دفاع میکنی؟ حتی‌لئون​ بعد از این‌که...»

«برام یه جوک تعریف کرد.»

هان؟

من و اولین،‌راه​ هر دو مات‌نمانده​ و مبهوت ماندیم.

جوک؟

نگاهی به لئون انداختم و او‌زده​ هم به من نگاه کرد. این‌اجازه​ یارو چی داره سر هم میکنه؟

گرچه چهره‌اش بی‌تفاوت به‌می‌دانستم​ نظر می‌رسید، اما چشمانش‌اجازه​ داد می‌زدند: «باهاش راه بیا.»

باهاش راه بیام...؟

«...جوک؟»

سنگینی نگاه اولین را روی خودم‌زده​ حس کردم. با صورتی سرشار از‌اجازه​ یأس مطلق به من خیره شده بود.

نمی‌فهمیدم چرا آن‌طور نگاهم‌می‌دانستم​ می‌کند، اما حس کردم‌اجازه​ چاره‌ای جز همراهی ندارم.

برای همین:

«آره، تعریف کردم.»

با او همراه شدم.

«...»

این حرف فقط سکوت او‌برایم​ را در پی داشت. سکوتی که‌هرکدام​ طولی نکشید خودش آن را شکست.

«...به نظرت من این‌قدر ساده‌لوحم؟»

ناگهان مو به تنم سیخ شد. اگر‌باشم​ تا چند لحظه پیش با ناامیدی نگاهم می‌کرد،‌چالش​ حالا نگاهش لبریز از انزجار و تحقیر بود.

«جدی دارم ازت‌باشم​ میپرسم. فکر کردی‌هنوز​ من مسخره‌ی دست شمام؟»

«...نه.»

«هاه.»

آشفتگی و‌نبود​ پریشانی چهره‌اش‌تکانه‌ای​ را فرا گرفت.

نمی‌دانم چرا، ولی حس‌می‌دانستم​ کردم باید کاری بکنم‌اجازه​ تا اوضاع درست شود.

برای همین،‌برمی‌آمد​ به سیم‌برگشتی​ آخر زدم:

«میدونی چرا‌چالش​ توی جنگل‌چیزی​ پوکر بازی نمیکنن؟»

اولین انگار می‌خواست‌هوس​ چیزی بگوید که‌زده​ دهانش بسته ماند.

«...»

از فرصت‌برمی‌آمد​ استفاده کردم‌برگشتی​ و گفتم:

«چون پر از چیتاست.»

پشیمانی خیلی‌نبود​ سریع به‌تکانه‌ای​ سراغم آمد.

«...»

صورتم از شرم داغ شد، اما‌نمانده​ نگذاشتم حالتم تغییر کند. در ظاهر، طوری‌روبه‌رویم​ رفتار کردم انگار حرف کاملاً پیش‌پاافتاده‌ای زده‌ام.

اما...

به نظر نمی‌رسید اولین برداشت مشابهی داشته‌باشم​ باشد. بعد از سکوتی کوتاه، لبخند تلخ‌یکدیگر​ و بی‌رمقی به زور روی لب‌هایش نشاند.

«...حدس میزنم واقعاً‌باشم​ منو به چشم‌هنوز​ یه جک مسخره میبینی.»

رو به لئون چرخید و سری به‌دیگر​ نشانه‌ی خداحافظی خم کرد. سپس، بدون این‌که پشت‌می‌طلبید​ سرش را نگاه کند، آنجا را ترک کرد.

وقتی به پشت سرش‌چیزی​ نگاه می‌کردم، پیکرش به‌طرز‌فهمیده​ غریبی شکننده به نظر می‌رسید.

در ابتدا قدم‌هایش آرام بودند.

تق، تق.

صدای قدم‌هایش با‌بکشند​ برخورد پاشنه‌ی کفش‌هایش به‌پرس‌وجوهای​ کف مرمرین طنین می‌انداخت.

تق، تق، تق.

اما خیلی زود شتاب گرفتند.

در تمام طول راه سرش پایین‌نمانده​ افتاده بود. می‌توانست بازتاب چهره‌اش را‌افراد​ روی سنگ‌های صیقلی سالن پردیس ببیند.

«هاه...»

سوزش سینه‌اش با قدم زدن‌آنی​ آرام نمی‌گرفت. دیدگانش تار شده‌هنوز​ بودند و لب‌هایش گزگز می‌کردند.

«عـ... عوضی.»

قدم‌هایش بالاخره متوقف شدند.

شخصی روبه‌رویش ایستاده بود.

«...حالتون خوبه؟»

شوالیه‌اش، ناتاشا بود. با قامتی بلند، موهای پلاتینیومی و چشمانی‌یکدیگر​ کریستالی‌اش به‌راحتی میان دیگران می‌درخشید. اشراف‌زادگان هنگام ورود به موسسه‌طولی​ امتیاز ویژه‌ای داشتند؛ مجاز بودند یک همراه شخصی با خود بیاورند.

در مورد اولین، او توانسته بود ناتاشا را همراه خود‌اگر​ بیاورد. این اقدامی احتیاطی از سوی خاندان‌های اشرافی بود که‌واقع‌بینانه​ با توجه به اهمیت سیاسی هر فرزند در خاندان اتخاذ می‌شد.

خاندان ورلیس یکی از پنج خاندان ویکنت در امپراتوری‌وقتم​ به شمار می‌رفت. آن‌ها طبیعتاً این امکان را داشتند‌بعد​ که شوالیه‌ای قدرتمند را به عنوان محافظ شخصی او بگمارند.

«کار اون بود؟»

و او به عنوان‌می‌دانستم​ شوالیه‌اش، طبیعتاً از احوال‌اجازه​ و اوضاعش باخبر بود.

«...»

سکوت اولین گویای همه‌چیز بود.

پنجه‌ی ناتاشا‌نبود​ دور دسته‌ی‌تکانه‌ای​ شمشیرش محکم‌تر شد.

«پس کار خودش بود...»

جولین داکر اونوس.

این نام‌چالش​ بر سر‌چیزی​ زبانش سنگینی می‌کرد.

توصیف رابطه‌ی او با اولین کار‌زده​ دشواری بود. زمانی این دو به‌اجازه​ شدت به هم نزدیک بودند؛ تقریباً جدایی‌ناپذیر.

اما از یک‌باشم​ نقطه‌ای به بعد،‌هنوز​ همه‌چیز دگرگون شد.

شخصیتش تغییر کرد و عطشش برای قدرت نمایان شد. او‌اگر​ عوض شد و سقوطش در تباهی زندگی اولین را نیز تحت‌الشعاع‌نگاه​ قرار داد؛ اولینی که کاری جز نظاره کردن از دستش برنمی‌آمد.

این ماجرا در نهایت‌چیزی​ با قطع رابطه‌ی اولین‌فهمیده​ با او به پایان رسید.

این اتفاق‌نبود​ پنج سال پیش‌آنی​ رخ داده بود.

«...میدونی، فکر‌زده​ میکردم شاید‌می‌دانستم​ عوض شده باشه.»

اولین خنده‌ی‌برمی‌آمد​ تصنعی و‌برگشتی​ تلخی سر داد.

«خیلی ساده‌لوح بودم،‌بکشند​ نه...؟ در نهایت همیشه‌پرس‌وجوهای​ همینطوری میشه... هـ... هاه.»

سینه‌اش به لرزه افتاد.

لب‌هایش هم همین‌طور.

«یکی پس از‌راه​ دیگری، فقط ناامیدی‌نمانده​ به بار میاره.»

لبش را زیر دندان گزید.

«...در نهایت،‌نبود​ حتی دستم‌تکانه‌ای​ هم انداخت.»

سرش را بالا آورد تا به ناتاشا نگاه‌اجازه​ کند. برخلاف چند لحظه قبل، چشمانش کمی شفاف‌تر شده‌فهمیده​ بود، اما هنوز نمِ اشک در آن‌ها برق می‌زد.

پنجه‌ی ناتاشا‌برمی‌آمد​ دور شمشیر‌برگشتی​ فشرده‌تر شد.

آن عوضیِ لعنتی...

«میدونی بهم چی گفت؟»

ناتاشا سرش‌زده​ را به نشانه‌ی‌موسسه​ نفی تکان داد.

«...چرا توی‌برمی‌آمد​ جنگل پوکر‌برگشتی​ بازی نمیکنن؟»

«بله؟»

ناتاشا پلک زد، مات‌تکانه‌ای​ و مبهوت مانده بود که‌موسسه​ چه خبر است. پوکر؟ جنگل...؟

اما اولین ادامه داد:

«چون پر از چیتاست.»

«...»

شانه‌های اولین در حالی که‌آنی​ سرش را پایین انداخته بود‌هنوز​ لرزید. رنگ از چهره‌ی ناتاشا پرید.

«بانوی من...؟»

از ترس بدترین‌راه​ اتفاق ممکن، به‌نمانده​ او نزدیک شد.

«حالتون...»

اما در‌نبود​ نیمه‌ی راه‌تکانه‌ای​ متوقف شد.

چرا که...

«اوخت.»

اوخت...؟

«بانوی من...؟»

اولین دستش را جلوی دهانش گرفته بود و صدایی نامفهوم و خفه‌شده‌بکشند​ از میان لب‌هایش بیرون پرید. ناتاشا جا خورد. چه اتفاقی داشت می‌افتاد...؟ و‌می‌آوردند​ درست قبل از این‌که بتواند واکنشی نشان دهد، لرزش شانه‌های اولین شدت گرفت.

«بانوی...؟»

«...قه‌هه.»

قه‌هه...؟

صدای عجیب‌زده​ دیگری از‌می‌دانستم​ دهانش خارج شد.

بند دل ناتاشا پاره شد.

«چیـ...»

دستش را به‌هوس​ سمت او دراز‌زده​ کرد که ناگهان...

«پووف...!»

بادِ لپ‌های اولین‌راه​ خالی شد و‌نمانده​ خنده‌ای از دهانش دررفت.

«هه‌هه... هه...»

حتی خنده‌اش هم ناخواسته و کنترل‌نشده به نظر‌می‌دانستم​ می‌رسید. سرش را به سمت ناتاشا بلند کرد،‌بکشند​ در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود.

«اصـ... اصلاً نمیدونم چم شده...»

درد تیزی‌برمی‌آمد​ با ادامه‌ی خنده‌اش‌برایم​ در سینه‌اش پیچید.

دستش را بالا‌بکشند​ برد و پیراهنش‌لئون​ را چنگ زد.

«چـ... چرا این‌طوری شدم...؟‌تکانه‌ای​ هه‌هه... جوکش که خیلی‌می‌دانستم​ بی‌مزه بود، پس چرا...»

با درماندگی تمام به ناتاشا چشم‌هنوز​ دوخت. اشک‌ها بی‌وقفه روی گونه‌هایش می‌غلتیدند‌بکشند​ و دردِ درونِ سینه‌اش شدیدتر می‌شد.

«هه... هه‌هه،‌برمی‌آمد​ چرا نمیتونم‌برگشتی​ جلوی خندمو بگیرم...؟»

ناولها | novelha.net