چپتر 17: بُعد آینهای ۲
0انگار خود هوا شکاف برداشته بود.برایم تکههایی، درست مانند خردههای آینهای شکسته،شکافخوردهی میان زمین و آسمان معلق مانده بودند.
جمعیت کوچکی بیرون از آن فضای درهمشکسته گرد آمدهتمام بود. بیش از چندصد دانشآموز آنجا حضور داشتند که همگیهمهچیز در دستهها و محفلهای خود دور هم جمع شده بودند.
اما اینچند موضوع دربارهیدیگه من صدق نمیکرد.
چه به این خاطر که از منحواسم دوری میکردند و چه صرفاً از مندلم خوششان نمیآمد، احدی دور و برم دیده نمیشد.
.....من تک و تنها بودم.
«بُعد آینهای...»
چندان هم برایم اهمیتی نداشت،لیست چون تمام حواسم به فضایهمهمهای شکافخوردهی روبرویم جلب شده بود.
«آره، واقعاًبرایم هیچ دلمنداشت نمیخواد برم تو.»
همهچیز دربارهاشتنها شوم بهبُعد نظر میرسید.
با این حال، انتخابی نداشتم. چهاهمیتی میخواستم و چه نمیخواستم، باید میرفتم.روبرویم شاید اینجا بتونم جوابی پیدا کنم...
غرق در افکارملحظه بودم که مربی،اعلام امیر والو، سررسید.
محیط اطرافبرایم به سکوتنداشت فرو رفت.
«حالا که همه جمع شدین، حرفامو خلاصهاهمیتی میکنم. قراره تو گروههای پنجنفره وارد بشین.جلب تا چند لحظه دیگه لیست رو اعلام میکنم.»
با بیتابی دانشآموزان، همهمهایچندان که پیشتر فضا راچون پر کرده بود، اوج گرفت.
«پس گروهی انجامش میدیم.»
«گروهبندی تصادفیه، پس شاید تعادل خوبی نداشته باشه. با این حال، مهم نیست چوندلم قراره به این کار نمرهای داده نشه. هدف اصلی فقط اینه که به اینشاید محیط عادت کنین تا وقتی وارد بخشهای خطرناکتر بُعد آینهای شدین، بدونین چیکار کنین.»
او سپس توضیحاتی کلی دربارهی ترکیب تیمها ارائه داد.چون هر تیم معمولاً از چهار تا پنج عضو تشکیلدلم میشد؛ دو آسیبرسان، یک دوربرد، یک تانک و یک پشتیبان.
معمولاً در هربُعد تیم یک یااهمیتی دو آسیبرسان متغیر بود.
از این حیث،لحظه نقش پشتیبان بهاعلام من واگذار شده بود.
«انتخاب سرگروه به عهدهی خودتونه. چه قویترینحواسم فرد باشه و چه کسی که احساسدلم میکنین بهتر رهبری میکنه... به خودتون بستگی داره.»
کمی بعد،تنها اسامی تیمهابُعد اعلام شد.
.
.
.
«تیم هفت»
۱. جولین اونوس
۲. رزان برایتون
۳. ایفا مگریل
۴. جیمز میلنر
۵. آدان وایتلاک
«...تیم هفت.»
اسمهای ناآشنای زیادی در فهرست به چشمحواسم میخورد. بیش از هزار سالاولی وجود داشت ونمیخواد به خاطر سپردن نام همه برایم دشوار بود.
با این حال،بودم یک اسم بیش ازاهمیتی بقیه جلب توجه میکرد.
ایفا مگریل.
نام مگریل بیدرنگ به چشم میآمد.اعلام نام خاندان حاکم و یکی از زنانیکرده بود که در رویایم دیده شده بود.
چشم از تابلو برداشتم و نگاهم به نگاهش گره خورد.جلب حالت چهرهاش نامفهوم بود و برای لحظهای کوتاه، حس کردممیرسید سرمای خاصی در چشمانش درخشید؛ برقی که خیلی زود ناپدید شد.
او نخستین کسی بود که به سمتماهمیتی آمد. موهای سرخرنگش با وقار در هوا تابآره خورد و لبهای زیبایش از هم باز شد.
«ما تو یه تیمیم.»
«...انگار اینطوره.»
لحنم تا حدی خشک به نظر رسید. مطمئن نبودمروبرویم چطور باید او را خطاب کنم. با توجه بهشوم اینکه شاهدخت بود، باید در انتخاب کلماتم دقت میکردم.
تا اینکهتنها دوباره لببُعد به سخن گشود.
«تو ضعیفی.»
طوری حرف زدلحظه که هیچ جاییاعلام برای بحث باقی نمیگذاشت.
«...به همینبرایم خاطر، مننداشت سرگروه میشم.»
پاسخی ندادم و تنها نگاهش کردم.برایم او هم مستقیم به چشمانم خیرهشکافخوردهی شد. انگار داشت مرا به چالش میکشید.
دلش میخواست باهاش مخالفت کنم.
اما...
«هرطور صلاح میدونی.»
او فقطتنها در حقمبُعد لطف کرده بود.
اصلاً دلم نمیخواستبُعد رهبر باشم؛ صلاحیتشاهمیتی را هم نداشتم.
همانطور که چهرهی خونسردش زیر بار واکنشممیکنم نشانههایی از غافلگیری را بروز میداد، لبخندیاوج گوشهی لبم نشست و سرم را خم کردم.
«.....سرگروه.»
هوا خشک بود.
دنیا تکرنگ به نظر میرسید و در لایههاییبیتابی از خاکستری پوشیده شده بود، به جز طیفهای سرخانجامش و نارنجی زندهای که از خورشید آسمان ساطع میشد.
در دشتی صخرهای میدویدم.
اعضای دیگر تیم جلوتر ازچندان من میدویدند. برخلاف من، اثریتمام از سختی در چهرهشان دیده نمیشد.
استقامتم رو به اتمام بود.
این تفاوت بین ما بود...؟
«همینجا صبر کنین.»
خوشبختانه درست زمانی متوقف شدیم که دیگر تواننداشت حفظ خونسردیام را نداشتم. ایفا ایستاد، نگاهی به اطرافهیچ انداخت و سپس چشمانش روی صخرهای بزرگ ثابت ماند.
«فعلاً یه استراحتبُعد کوتاه میکنیم. بهاهمیتی مقصدمون نزدیک شدیم.»
از فرصت استفاده کردم و برای تازه کردن نفسم رویهمهمهای صخره نشستم. در مجموع پنج نفر بودیم، و وقتی نشستم، هیچکدامتعادل از اعضا به سمتم نیامدند و همگی دور ایفا حلقه زدند.
«حق دارن...برایم به هرنداشت حال شاهدخته.»
اگر من همبودم جای آنها بودم،برایم همین رفتار را میکردم.
مایهی تأسف بود که دربرایم آینده، این احتمال وجود داشت کهشکافخوردهی مرا بکشد. باید کنارش مراقب میبودم.
حفظ فاصلهای مناسب واجب بود.
با این وجود،اهمیتی از جایی که بودمحواسم صدای صحبتهایشان را میشنیدم.
«سرگروه، دقیقاً کجا داریم میریم؟»
«...محل گردهمایی. بایدبُعد بتونیم بقیهی اعضااهمیتی رو اونجا ببینیم.»
«آها، که اینطور.»
زنی با موهای طلایی از سر آسودگیحواسم نفس راحتی کشید؛ رزان برایتون. با عصای بلندینمیخواد در دست، جنگجوی دوربرد تیم به حساب میآمد.
جادوگری عنصریتنها با دوبُعد خصلت مجزا.
آتش و آب.
نگاهی به اطراف انداخت.
«اوضاع خیلی روون پیش رفته. هنوزتمام با هیولاهای زیادی روبرو نشدیم. بهواقعاً خاطر اینه که اینجا جزو مناطق امنتره؟»
«هدف از این گردش اینهچندان که با محیط آشنا بشیم.تمام نباید هیولاهای زیادی وجود داشته باشن.»
جیمز میلنر، تانک گروه، با قدیاهمیتی دو متری و ابهتبرانگیز که بالایروبرویم سر همهمان سایه میانداخت، جواب داد.
«آه.»
«درسته.»
ایفا در حالی کهبُعد گوشت خشکشده میجوید، نگاهینداشت گذرا به اطراف انداخت.
«.....با این حال، حواستونچندان جمع باشه. همیشه هوشیارچون بمونین. گاردتون رو پایین نیارین.»
«فهمیدم.»
ایفا سری تکان داد،نداشت گوشت را تمام کردشکافخوردهی و خاک دستهایش را تکاند.
«راه بیفتیم.»
دوباره به راه افتادیم.
عارضهی زمین تغییر کرد و درختانی درمیکنم میدان دیدم پدیدار شدند؛ شاخههای بیبرگشان کشیده شدهگرفت بود و با پیشروی ما، رفتهرفته محاصرهمان میکردند.
خشخش... خشخش...
سکوتی سنگین گروهمان را در بر گرفته بود کهچون تنها با طنین ریتمیک قدمهایمان روی زمین ناهموار ودلم پوشیده از لایهای از برگهای مرطوب و پوسیده شکسته میشد.
کمکم نور کمسو شد و احساس کردم بیناییام داردتمام ضعیف میشود. رگههایی از مه به تنههای گرهخوردهی درختاننمیخواد اطراف چسبیده بود و دیدن را برایم دشوار میکرد.
«....ادامه بدین.»
با پیشروی ما،اهمیتی ترسی مبهم بهتمام ذهنم هجوم آورد.
از بینایی گرفته تابُعد شنوایی... کمکم کنترل تمامنداشت حواسمان را از دست میدادیم.
«هااا... هااا...»
نفسم به شماره افتاده بود.
...به خاطر خستگی بود؟
این فکری بودبودم که حین حرکت بهاهمیتی جلو در ذهنم میچرخید.
«اوخ...!»
ناگهان سرم تیر کشید.
درد شدید نبود. به همان سرعتیتمام که آمد، محو شد. تا حواسمواقعاً سر جایش آمد، نور دوباره بازگشت.
«اون چی بود...؟»
خودم را بررسی کردم، چیز عجیبی در بدنمچون حس نکردم. در حالی که به دستهایم خیرههیچ شده بودم اخم کردم، اما به راهم ادامه دادم.
بعد ازچند چند دقیقه، ذهنملیست بالاخره آرام گرفت.
«....احتمالاً خستهام.»
درست همان لحظهبودم که حس کردمبرایم سینهام سبکتر شده است.....
ششششینگ—!
چیزی هوا را شکافت و از درختیمیکنم در آن نزدیکی به سویم آمد. آنقدراوج سریع بود که هیچ وقتی برای واکنش نداشتم.
پیش از آنکه حتی فرصتچون کنم به خودم بیایم، دردیجلب طاقتفرسا سینهام را فرا گرفت.
تلپ.
و به زانو افتادم.
«پفففت.»
خون از دهانم بیروننداشت پاشید و حس کردمشکافخوردهی سرم سبک شده است.
از آن نقطهبودم به بعد، دنیابرایم تار و مبهم شد.
«چـ... چی...»
بهسختی قادر بهلحظه صحبت بودم و واژههامیکنم از دهانم خارج نمیشدند.
توصیف آن درد ناممکن بود.
شدید بود، وبودم هوشیاریام لحظه بهبرایم لحظه کمرنگتر میشد.
جرینگ—!
آخرین چیزی که پیش از قطع کامل هوشیاریام دیدم،دانشآموزان موجود کوچکی بود که از روبرو شیرجه زد؛ درستمیدیم به سمت ایفا که بهزور توانست واکنشی نشان دهد.
«لعـ... نـتی...»
و سپستنها همهجا دربُعد تاریکی فرو رفت.
یا دستکمبودم گمان میکردمچندان اینطور شده است.
«هااهپ...!»
گویی تمام اکسیژن از ریههایم بیرونتمام کشیده شده باشد، نفس بسیار عمیقی کشیدم.هیچ هوشیاریام بازگشت و شفافیت به نگاهم برگشت.
خشخش... خشخش...
صدای آشنای قدمهایم روی زمین طنین انداخت،نداشت و وقتی به جلو چشم دوختم، پشتِآره آشنای اعضای گروه پیش چشمانم پدیدار شد.
«الان چی شد...»
خاطرهی آن رخداد هنوز در ذهنمتمام کاملاً زنده بود. هرچند دیدم مختلواقعاً شده بود، اما مسیر کاملاً آشنا بود.
از درختها گرفته تا موقعیت کنونیمان؛ همهچیزاهمیتی مو به مو یکسان بود. تا چندجلب دقیقهی دیگر باید از اینجا بیرون میرفتیم...
دقیقاً همانطور که حدسچندان میزدم، نور دوباره پدیدارچون شد؛ همان منظرهی آشنا.
قدمهایم رفتهرفته آهستهتر شد.
دیگران با دیدناهمیتی وضعیتم ایستادند. ایفاتمام با اخم نگاهم کرد.
«خستهای؟»
پاسخش را ندادم.
با برانداز کردن محیط اطرافم، همهچیزاعلام درست مثل قبل به چشم میآمد.فضا آنقدر همسان که حس وهمآوری داشت.
«...جولین؟»
موقعیت درختان، چیدمان صخرهها وچندان حس حاکم بر هوا—تکتک جزئیات باحواسم وضوح تمام در خاطرم زنده شدند.
امکان نداره، درسته...؟
«هی...!»
وقتی دو دست بزرگ شانههایمچون را چنگ زد، به خودم آمدم.آره چهرهای خشن به صورتم نزدیک شد.
«یکی دارهتنها باهات حرفبُعد میزنه، حواست کجاست؟»
«...»
تازه فهمیدم همه دارند نگاهملیست میکنند. چشمانم را بستم، نفسهمهمهای عمیقی کشیدم و دوباره چشم گشودم.
«دستت رو بکش.»
«تویِ...»
دستم را بالا بردم و درستاهمیتی زمانی که میخواستم شانهاش را بگیرم،روبرویم رهایم کرد و زیر لب دشنام داد.
«.....حرومزادهی مغرور.»
بیاعتنا به او، لباسم را مرتب کردمحواسم و خاکش را تکاندم. سنگینی نگاه خیرهی ایفانمیخواد را حس کردم و ناچار شدم چیزی بگویم.
«جلوتر کمین کردن.»
شاید.
چندان مطمئن نبودم.
«کمین...؟»
دهان جیمز ازبودم سر بهت وبرایم ناباوری باز ماند.
«واقعاً اینبودم بهترین بهونهایهچندان که میتونـ—»
قدم—
بیتوجه بهبرایم او، قدمینداشت به جلو برداشتم.
«هی، با توام...!»
قدم—
و بعد قدمی دیگر. با شمارش دقیق گامها، چشمانم را بستمپیشتر و آن صحنه را در ذهنم بازپخش کردم. کمکم درست بهخوبی نزدیکی همان نقطهای رسیدم که خاطره در آن به پایان رسیده بود.
تنها یکبرایم قدم دیگرنداشت مانده بود.
«...»
از حرکت ایستادم.
تنها یک قدم.لحظه فقط کافی بوداعلام یک قدم بردارم...
«جداً قراره وقتمون رو با معطلتمام شدن پای این تلف کنیم؟ فقط دارههیچ سعی میکنه جلوی آبروریزیش رو بگیره. اگه—»
قدم—
آن یک قدم را برداشتم.
و...
ششششینگ—!
درست مانند همان خاطره، به محض برداشتن گام، درخت تکانی خورد و چیزیروبرویم با سرعتی باورنکردنی در هوا خط انداخت. اما برخلاف بار گذشته، آماده بودم.انتخابی با انحراف بسیار اندک بدنم، آن شیء درست از پیش چشمانم عبور کرد.
با صدایی خفه بهچندان زمین کوبیده شد و نماییتمام گذرا از هیبتش آشکار گشت.
«...»
توجه چندانی به ظاهرش نشان ندادم.تمام نگاهم را به سوی همتیمیهایم گرداندمواقعاً و با چانه به آن اشاره کردم.
«...کلکش رو بکنین.»