---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ظهور سه فاجعه

چپتر 16: بُعد آینه‌ای (بخش اول) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 16: بُعد آینه‌ای (بخش اول)

0

تسلط بر احساسات.

قدرت جالبی بود.

اندوه، خشم، شادی... به شکلی، همگی با یکدیگر گره خورده بودند.‌گذاشتم​ اگر به‌درستی مهار و بهره‌برداری می‌شدند، اندوه می‌توانست به خشم بیانجامد، خشم‌درست​ می‌توانست ترس به همراه بیاورد و ترس می‌توانست به شادی بدل شود...

همگی به هم‌پدیدار​ متصل بودند و‌طلسم‌هایی​ ترکیب‌های بی‌پایانی داشتند.

اما...

«میتونم سلامت‌میدان​ عقلم رو‌پدیدار​ حفظ کنم؟»

این قدرت‌روش​ با یک نقطه‌ضعف‌بستم​ عظیم همراه بود.

...سلامت عقلم.

آرام‌آرام آن را می‌بلعید.

«هوووف.»

نفس عمیقی‌روش​ کشیدم تا‌چشمانم​ ذهنم آرام بگیرد.

«وضعیت.»

صفحه آشنایی در میدان دیدم پدیدار‌سرانگشتانم​ شد. نگاهم در نهایت به طلسم‌هایی‌شبیه​ افتاد که در فهرست ردیف شده بودند.

چیزی وجود‌میدان​ داشت که‌پدیدار​ درباره‌اش کنجکاو بودم.

﹂ طلسم‌روش​ رتبه مبتدی‌چشمانم​ [احساسی]: خشم

﹂ طلسم‌دیدم​ رتبه مبتدی‌نگاهم​ [احساسی]: اندوه

﹂ طلسم‌آرامی​ رتبه مبتدی‌عبور​ [احساسی]: ترس

﹂ طلسم‌میدان​ رتبه مبتدی‌پدیدار​ [احساسی]: شادی

﹂ طلسم‌روش​ رتبه مبتدی‌چشمانم​ [احساسی]: انزجار

﹂ طلسم‌دیدم​ رتبه مبتدی‌نگاهم​ [احساسی]: شگفتی

«...»

بی‌صدا دستم را بالا‌پدیدار​ آوردم و به سمت‌افتاد​ پنجره روبرویم دراز کردم.

«...هیچی.»

باز هم دستم از میان صفحه رد شد. نتیجه‌ردیف​ چندان تعجب‌آوری نبود. روش‌های زیادی را امتحان کرده بودم،‌رتبه​ اما به نظر نمی‌رسید لمس فیزیکی آن ممکن باشد.

یا شایدم ممکن بود؟

روش متفاوتی را امتحان کردم.

چشمانم را بستم و تمرکزم را روی ناحیه نزدیک‌نزدیک​ شکمم گذاشتم. جریان گرمی به آرامی از درونم عبور‌سرانگشتانم​ کرد و من آن را به سمت سرانگشتانم هدایت کردم.

حس مورمور عجیبی در دستم پیچید،‌طلسم‌هایی​ درست شبیه به زمانی که دست‌وجود​ خواب می‌رود؛ نوعی سوزن‌سوزن شدن ناخوشایند.

بی‌توجه به آن، دستم را‌کرد​ دوباره به سمت صفحه پیش بردم.‌درست​ به‌طور دقیق‌تر، به سوی اولین طلسم.

خشم.

«...!»

﹂ طلسم‌دیدم​ رتبه مبتدی‌نگاهم​ [احساسی]: خشم

﹂ سطح ۱ [۰%—[۱۳%]———————۱۰۰%]

نوار باریکی‌میدان​ درست زیر‌پدیدار​ آن ظاهر شد.

«...بالاخره.»

تغییری رخ داد و‌نگاهم​ توانستم تصوری از پیشرفت‌فهرست​ فعلی‌ام به دست آورم.

سپس شروع‌آرامی​ به لمس‌عبور​ نوارهای دیگر کردم.

اندوه — سطح ۲ [۲۳%]

ترس — سطح ۱ [۳۷%]

شادی — سطح ۱ [۳۷%]

انزجار — سطح ۱ [۳۷%]

شگفتی — سطح ۱ [۳۷%]

«جالبه.»

تنها طلسمی که سطح ۲ به شمار‌افتاد​ می‌رفت، [اندوه] بود. این نتیجه برایم غافلگیرکننده‌درباره‌اش​ نبود؛ از پیش نسبت به آن آگاهی داشتم.

چیزی که از‌درونم​ آن بی‌خبر بودم،‌سرانگشتانم​ میزان پیشرفتش بود.

۲۳ درصد...

خیلی بیشتر از‌متفاوتی​ چیزی بود که‌تمرکزم​ تصورش را می‌کردم.

«...پس در نهایت، تجربه زندگی‌نهایت​ واقعی روی این پیشرفت تأثیر‌شده​ داره. تجربه واقعی خودم، نه جولین.»

این حقیقت که از قبل در‌سرانگشتانم​ سطح ۲ بودم و بقیه احساسات هم‌زمانی​ اندکی پیشرفت داشتند، افکارم را تأیید می‌کرد.

اگر آن‌میدان​ هم دلیل کافی‌نگاهم​ به حساب نمی‌آمد:

دستان بیماری‌روش​ — سطح‌چشمانم​ ۱ [۰%]

زنجیرهای آلاکانتریا‌دیدم​ — سطح‌نگاهم​ ۱ [۰%]

«هاها...»

خنده‌ای ناخودآگاه‌میدان​ از لب‌هایم‌پدیدار​ بیرون جهید.

مگر می‌شد نخندم؟

۰ درصد...

حتی یک‌آرامی​ درصد هم‌عبور​ نه. صرفاً صفر...

«گمانم همین ثابتش میکنه.»

جولین قبلی قادر به استفاده از چنین طلسم‌هایی بود. گرچه‌شکمم​ شاید نه به شکلی خیره‌کننده، اما به هر حال توانایی‌اش‌مورمور​ را داشت. این چیزی بود که لئون به من گفته بود.

از آنجا که روی ۰‌نهایت​ درصد قرار داشت، توانستم حدس‌شده​ و گمان قبلی‌ام را تأیید کنم.

پیشرفت کنونی من.

چه در‌میدان​ جادوی احساسی،‌پدیدار​ چه در عناصر.

همگی متعلق به خودم‌چشمانم​ بودند. نه مال جولین قبلی،‌نزدیک​ بلکه تماماً متعلق به من.

«هوووف.»

نفس عمیقی کشیدم.

چشمانم را بستم و دستم را رو به‌افتاد​ جلو دراز کردم. دایره کوچکی در هوا پیش رویم‌بودم​ شناور شد و چندین رون شروع به درخشیدن کردند.

«دوباره.»

در فاصله پنج دقیقه پیاده‌روی‌کرد​ از خوابگاه‌های ردنیا، یک مرکز آموزشی‌درست​ به نام [تالار کارلسون] قرار داشت.

این مرکز با مساحت ۱۰۰۰ متر مربع،‌طلسم‌هایی​ مجموعه‌ای از دستگاه‌های تقویت‌شده با افسون و تجهیزات‌درباره‌اش​ تمرینی ورزشی را در خود جای داده بود.

تالاری که معمولاً از دانشجویان رزمی موج می‌زد، در آن‌شکمم​ ساعت نسبتاً خلوت بود. با توجه به آغاز سال تحصیلی،‌مورمور​ بیشتر دانشجویان سرگرم معاشرت و پیوند زدن روابط با یکدیگر بودند.

در محافل اشرافی، معاشرت و گسترش پیوندها اهمیت‌فهرست​ حیاتی داشت؛ از همین رو، خاندان‌ها همواره فرزندانشان‌بودم​ را به شرکت در چنین جمع‌هایی ترغیب می‌کردند.

البته به استثنای عده‌ای انگشت‌شمار.

«پس اینجایی.»

یکی از همین استثناها لئون بود. سر تا پایش غرق در‌گذاشتم​ عرق بود و شمشیری محکم در دست داشت. روبرویش یک آدمک‌پیچید​ تمرینی قرار گرفته بود که بدنش به دو نیم تقسیم شده بود.

با شنیدن صدای‌پدیدار​ آشنایی از پشت سر،‌افتاد​ حرکاتش بلافاصله متوقف شد.

«اولین؟ چی‌آرامی​ باعث شده‌عبور​ بیای اینجا؟»

«...نمیتونم تمرین کنم؟»

با بالا انداختن بی‌تفاوت شانه‌هایش، به آدمک‌های‌روی​ تمرینی اطراف اشاره کرد. لئون با دیدن آن‌ها‌درونم​ نگاهی حاکی از فهمیدن موضوع به خود گرفت.

«که این‌طور.»

سپس عرق‌آرامی​ روی پیشانی‌اش‌عبور​ را پاک کرد.

«...»

سکوت سنگین‌روش​ و معذب‌کننده‌ای‌چشمانم​ میانشان حاکم شد.

اولین نگاه‌دیدم​ کلافه‌ای به‌نگاهم​ او انداخت.

«قرار نیست‌آرامی​ درباره اون‌عبور​ حرف بزنم.»

«...بله؟»

«چیزی نمیپرسم، پس‌متفاوتی​ لازم نیست این‌قدر گارد‌روی​ بگیری و معذب باشی.»

«...»

آیا رفتارش تا این حد‌کرد​ واضح و آشکار بود...؟ لئون برای‌درست​ لحظه‌ای در یافتن پاسخ درنگ کرد.

«میفهمم. نمیخوای راجع بهش حرف بزنی. منم‌طلسم‌هایی​ نمیخوام راجع بهش حرف بزنم. قرار نیست‌داشت​ همه حرف‌ها همیشه به اون ختم بشه.»

«...همین‌طوره.»

شانه‌های لئون‌دیدم​ افتاد و‌نگاهم​ چهره‌اش آرام‌تر شد.

«اوضاعت چطور بوده؟»

پنج سال. این مدت‌پدیدار​ زمانی بود که آن‌افتاد​ دو همدیگر را ندیده بودند.

خاندان اونوس یکی از سریع‌ترین خاندان‌های اشرافی در مسیر پیشرفت و اوج‌گیری‌جریان​ بود. طبعاً دایره نفوذ و روابطشان پیوسته گسترش می‌یافت. خانواده ورلیس هم یکی‌زمانی​ از همان خاندان‌هایی بود که طی سال‌های گذشته به آن‌ها نزدیک شده بودند.

زمانی حتی گفتگوهایی میان‌نگاهم​ سران دو خاندان برای نامزدی‌ردیف​ اولین و جولین جریان داشت.

گرچه آن وصلت‌درونم​ در نهایت هرگز‌سرانگشتانم​ به سرانجام نرسید.

«خب... گمانم خوب بودم، شاید؟»

اولین شانه‌ای بالا انداخت و لبخندی‌تمرکزم​ کم‌رمق زد. دستی تکان داد و‌جریان​ با اشاره به آدمک دونیم‌شده گفت:

«از من بگذریم. تعجب کردم دیدم تونستی کرسی‌فهرست​ دوم رو به دست بیاری. واقعاً خیلی پیشرفت کردی.‌طلسم​ آخرین باری که دیدمت به زور شمشیر دستت می‌گرفتی...»

«تمرین کر... اون چه نگاهیه؟»

«چقدر بی‌روح.»

چهره اولین درهم رفت.

«...فکر نمی‌کردم‌دیدم​ این‌قدر آدم خشک‌نهایت​ و بی‌روحی باشی.»

سپس با چهره‌ای‌درونم​ بی‌حس و سنگی‌سرانگشتانم​ ادای او را درآورد:

«تمرین کردم. سخت کوشیدم~»

و فیگور‌روش​ گرفت و عضلاتش‌بستم​ را منقبض کرد.

لئون در حالی که به این‌طلسم‌هایی​ نمایش خیره شده بود، سرش را‌وجود​ برگرداند و مشتش را جلوی دهانش گذاشت.

«...اوهوم. معذرت میخوام.»

«خواهش میکنم، اصلاً‌دیدم​ این واقعیت که‌نهایت​ خودتم متوجه نمیشی...»

چهره اولین ناگهان دگرگون شد و حرفش‌روی​ را در نیمه برید. دستش را روی‌آرامی​ دهانش گذاشت و به او نزدیک‌تر شد.

«...چیه؟»

«چیه و درد.»

لئون سرش‌میدان​ را بیشتر به‌نگاهم​ طرف دیگر چرخاند.

«نگو که...»

اما اولین‌دیدم​ با لجاجت‌نگاهم​ ادامه داد:

«تو.»

وقتی سرانجام چهره‌اش‌دیدم​ را دید، چشمانش از‌طلسم‌هایی​ فرط حیرت گشاد شد.

«داری سرخ میشی، نه؟‌چشمانم​ لعنتی، نگو که حتی خودتم‌نزدیک​ نمیدونی همچین واکنشی نشون میدی؟»

«من...»

«لعنتیییی...»

«بُعد آینه‌ای» — پدیده‌ای‌چشمانم​ سهمگین که پهنه قاره اورورا‌نزدیک​ را در بر گرفته بود.

اطلاعات چندان دقیقی درباره بُعد آینه‌ای در دست نبود. تمام آنچه‌چیزی​ دانسته می‌شد این بود که مرزهایش سال به سال گسترش می‌یافت و‌بی‌صدا​ در این میان، خاک قاره را آرام‌آرام در کام خود فرو می‌برد.

از ژرفای آن، موجوداتی‌عبور​ با عنوان «فرزندان تاریکی»‌مورمور​ به این قاره سرازیر می‌شدند.

این هستی‌های تباهی و آشوب، پایه‌های‌نهایت​ حیات بشریت را متزلزل کرده و قلمروها‌وجود​ را با سرعتی سرسام‌آور در هم می‌شکستند.

اوضاع کلی‌روش​ دقیقاً به‌چشمانم​ همین وخامت بود.

دست‌کم برداشتی که‌پدیدار​ من از این‌طلسم‌هایی​ جهان داشتم چنین بود.

«گرچه وضعیت بسیار خطیر به نظر می‌رسه، اما امپراتوری هنوز با قدرت مقاومت میکنه. در حقیقت، اخیراً موفق‌سوزن‌سوزن​ شدیم بخش‌هایی از قلمروهای از دست رفته رو بازپس بگیریم. دقیقاً به همین علته که باید تک‌تک هیولاهای‌ظاهر​ موجود در این فهرست رو به خاطر بسپارید. وقتی وارد بُعد آینه‌ای بشید، این دانش به کارتون میاد.»

کلاسی که در آن حضور داشتم، «بازخوانی میراث و تحلیل‌ردیف​ هیولاها» نام داشت. جزئیات بی‌شماری برای حفظ کردن وجود داشت؛‌مبتدی​ از تاریخچه و دسته‌بندی گونه‌ها گرفته تا الگوهای رفتاری هیولاها...

نگاه کردن به آن طومار طولانی‌تمرکزم​ که باید خط‌به‌خط به حافظه سپرده‌جریان​ می‌شد، سردرد خفیفی برایم به همراه آورد.

بی‌اختیار یاد روزگار مدرسه‌ام افتادم.

با این همه،‌درونم​ به نظر می‌رسید در‌هدایت​ این درماندگی تنها نیستم.

به دختری با موهای سپید که‌نهایت​ چند ردیف جلوتر نشسته بود نگاه‌چیزی​ کردم و به‌سختی جلوی خنده‌ام را گرفتم.

با ناله‌ای کلافه دستی میان موهایش کشید و زیر‌نزدیک​ لب با خود غُر می‌زد: «به فنا رفتم. یعنی‌سرانگشتانم​ برم خودفروشی کنم؟ نه بابا، تف بهش. گندش بزنن...»

سراپا مهملات سر هم می‌کرد.

در همان اثنا، گویی سنگینی نگاهم را حس کرده باشد،‌پیچید​ سرش چرخید و چشمانمان به هم گره خورد. نگاهم روی‌ناخوشایند​ صورتش خشک شد و تصویری شفاف در ذهنم جرقه زد.

«...خودشه.»

یکی از همان‌متفاوتی​ دخترانی که در‌تمرکزم​ آن چشم‌انداز دیده بودم.

پیش از آنکه بتوانم این اطلاعات را در‌فهرست​ ذهنم حلاجی کنم، سرش را کج کرد و‌بودم​ آرام با حرکات لب گفت: «به چی زل زدی؟»

خواستم واکنشی نشان دهم، اما‌کرد​ با حس کردن توقف نگاه‌پیچید​ استاد روی خودم، بی‌درنگ منصرف شدم.

دختر صدایی با‌دیدم​ دهانش درآورد و دوباره‌طلسم‌هایی​ رو به تخته چرخید.

کلاس پس‌روش​ از آن‌چشمانم​ ادامه یافت.

یک ساعت دیگر طول کشید تا‌طلسم‌هایی​ درس به اتمام برسد. تا آن هنگام،‌داشت​ از نظر ذهنی کاملاً تخلیه شده بودم.

«ما تنها بخشی از سرفصل رو پوشش دادیم. هنوز‌عجیبی​ مباحث فراوانی باقی مونده که باید بررسیشون کنیم. لطفاً برگردید‌شدن​ و این اطلاعات رو به خوبی مرور و هضم کنید.»

استاد گویی هنوز‌دیدم​ راضی نشده باشد، در‌طلسم‌هایی​ لحظه خروج اضافه کرد:

«در جلسه‌روش​ بعد، آموخته‌هاتون رو‌بستم​ دقیق ارزیابی میکنم.»

با خروج او از سالن،‌نهایت​ صدای ناله‌ای عذاب‌کشیده بلند شد‌شده​ و دختر مو‌سپید شقیقه‌هایش را فشرد:

«به فنا رفتم... بدبخت شدم. لعنتی.‌سرانگشتانم​ با این وضع حتماً می‌افتم... واقعاً هیچ‌زمانی​ چاره دیگه‌ای جز اینکه خودمو بفروشم نمونده؟»

نگاهی به اطراف‌دیدم​ چرخاند و چشمش‌نهایت​ روی نزدیک‌ترین پسر نشست.

«هوی.»

«...هوم؟»

«چقدر حاضری پام پول بدی؟»

«چی؟»

پسر از خجالت و دستپاچگی قدمی به عقب گذاشت. دختر‌شکمم​ بی‌آنکه اهمیتی بدهد، به او نزدیک‌تر شد. تک‌تک حرکاتش نگاه‌های اطرافیان‌عجیبی​ را به خود می‌دوخت؛ تا این حد زیبا و چشم‌گیر بود.

حیف که‌دیدم​ رسماً عقلش‌نگاهم​ پاره‌سنگ برمی‌داشت.

دیوانه زنجیری به تمام معنا.

«این چطوره...»

آرنجش را روی شانه آن پسر گذاشت. سرش‌ناحیه​ را جلوتر برد، چانه‌اش را خاراند و متفکرانه سر‌کرد​ تکان داد؛ گویی تصمیم تاریخی و بزرگی گرفته باشد.

«تو همه پول‌هات رو میدی‌نهایت​ به من، در عوض منم‌شده​ میذارم دستم رو بگیری. چطوره؟»

«...چی؟»

«یعنی نه؟»

«...»

«تچ.»

صدایی با زبانش درآورد و بی‌معطلی به سمت طعمه بعدی‌اش‌پیچید​ رفت. این نمایش مضحک چند دقیقه‌ای ادامه داشت تا اینکه‌ناخوشایند​ در نهایت، با چهره‌ای پکر و گرفته تالار را ترک کرد.

قصد داشتم بروم، اما تماشای آن صحنه بیش از حد‌ردیف​ سرگرم‌کننده بود. کنجکاو بودم ببینم آیا واقعاً کسی پیدا می‌شود که‌احساسی​ همه دارایی‌اش را تنها برای گرفتن دست او ببخشد یا نه.

آن ماجرا از‌متفاوتی​ یک طرف، و‌تمرکزم​ از طرف دیگر...

هراس سنگینی که‌پدیدار​ از کلاس بعدی در‌افتاد​ دلم ریشه دوانده بود.

[شیرجه در بُعد]

همان‌طور که از نامش پیدا بود، این درس برای شبیه‌سازی شرایط محیطی «بُعد‌وجود​ آینه‌ای» طراحی شده بود. هرچند محیط کاملاً واقعی نبود و هیولاها ساختگی بودند،‌بالا​ اما این ابداً به معنای در امان ماندن از صدمه و آسیب‌های جدی نبود.

اگر بخواهم صادق باشم...

اصلاً دلم‌دیدم​ نمی‌خواست پایم را‌نهایت​ به آنجا بگذارم.

مهارت‌هایم فرسنگ‌ها‌آرامی​ با استانداردهای‌عبور​ لازم فاصله داشت.

تنها کاری که از‌پدیدار​ دستم برمی‌آمد، عقب ایستادن‌افتاد​ و تماشا کردن بود.

«لطفاً سازوبرگتون رو مهیا کنید و‌تمرکزم​ لباس‌های رزم رو بپوشید. تا نیم‌جریان​ ساعت آینده تمرین رو آغاز میکنیم.»

صدایی رسا و بلند، این عذاب قطعی را به یادم آورد. در دل آهی کشیدم و نگاهم را به لئون‌احساسی​ دوختم که تمام این مدت در سکوت فرو رفته بود. سرش را برگرداند، به چشمانم نگاه کرد و مشتش را‌زیادی​ به نشانه دلگرمی دادن بالا آورد؛ گویی می‌گفت: «محکم باش.» سپس وسایلش را جمع کرد و راهی در خروجی شد.

«هی، صبر‌آرامی​ کن. کجا‌عبور​ داری میری؟»

«...بله؟»

لئون در آستانه‌متفاوتی​ در ایستاد و‌تمرکزم​ به من نگاه کرد.

«مگه قرار‌دیدم​ نبود شوالیه‌نگاهم​ محافظ من باشی؟»

مگر تمام‌آرامی​ وظیفه‌اش مراقبت از‌کرد​ جان من نبود؟

«اوه.»

سرش را تکان داد.

«درسته.»

«خب پس...»

«...میخواید شکایت ثبت کنید؟»

«نه.»

«پس با اجازتون...»

سری فرود‌آرامی​ آورد و بدون‌کرد​ معطلی خارج شد.

«آه.»

دستم را‌روش​ از فرط درماندگی‌بستم​ روی پیشانی‌ام گذاشتم.

لعنت.

واقعاً دلم نمی‌خواست برم.

ناولها | novelha.net