---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ظهور سه فاجعه

چپتر 14: ضعیف‌ترین ستاره سیاه: بخش دوم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 14: ضعیف‌ترین ستاره سیاه: بخش دوم

0

تاریکی آشنایی‌آبی​ مرا در‌دنیا​ آغوش کشید.

تاریکی‌ای که با‌استفاده​ پدیدار شدن یک‌چون​ چرخ ناپدید شد.

ترررررر—!

چرخید.

رنگ‌ها یکی پس‌اندوه​ از دیگری جای خود‌پیش​ را به هم می‌دادند.

صحنه آشنا بود و با نفس حبس‌شده منتظر ماندم. بار دیگر،‌باز​ دردی که پس از آن تجربه چشیده بودم به خاطرم آمد‌داشتم​ و اضطراب به جانم افتاد. قرار بود روی کدام احساس متوقف شود...؟

«فقط ترس نباشه.»

هر چیزی جز اون.

چرخ سرانجام متوقف شد‌دنیا​ و نگاهم به پیکان‌رویم​ سرخ و کشیده افتاد.

«آه.»

آبی.

اندوه.

دنیا لرزید. چشم‌انداز پیش رویم رفته‌رفته تغییر‌پیش​ کرد و بدنم در چیزی که به‌می‌رسید​ نظر می‌رسید یک... کاناپه باشد، فرو رفت.

هان؟

کم‌کم محیطی پیرامونم شکل گرفت.

سینه‌ام ناگهان سنگین شد.

«هوووف.»

آن‌قدر که‌مهارتی​ دلم می‌خواست‌همین​ نفسی عمیق بکشم.

«...چرا؟»

لب‌هایم را تر کردم.

خشکیده بودند.

دهانم لرزید.

«چـ... چرا برگشتم اینجا...؟»

خانه.

جایی که بیش‌اندوه​ از حد با‌چشم‌انداز​ آن آشنا بودم.

اینجا خانه بود.

جایی که پیش از‌وارد​ آمدن به این دنیا‌هیچ​ در آن زندگی می‌کردم.

«هـ... هاه.»

درد در سینه‌ام شدت گرفت. دردی که با حس‌رفته‌رفته​ پوچی همراه بود. دلم... برای این مکان تنگ شده بود.‌هان​ می‌دانستم جعلی است؛ ساخته و پرداخته مهارتی که استفاده می‌کردم.

...برای همین درد داشت.

چون می‌دانستم واقعی نیست.

«لعنتی.»

کلیک—

در باز‌مهارتی​ شد و چهره‌ای‌داشت​ آشنا وارد شد.

«نوئل...؟»

«سلام داداش، برگشتم.»

هیچ فرقی با آخرین باری که به یاد‌رویم​ داشتم نکرده بود. با همان لبخند همیشگی‌اش، به‌سمت‌باشد​ میزی رفت که در اتاق نشیمن چیده شده بود.

انگشتانم جمع شدند.

«یه کم غذای بیرون‌بر گرفتم. یه‌خورده گرون‌داداش​ بود، ولی می‌ارزید. غذای این رستوران چینی‌نکرده​ لعنتی خیلی خوشمزه‌ست~ ...فکر کنم معتادش شدم.»

«اوه.»

رستوران چینی.

درست است.

مکان موردعلاقه‌اش بود.

نگاهی به‌باز​ پشت سرش انداخت‌نوئل​ و پوزخندی زد.

«ای بابا~ برای‌اندوه​ تو هم گرفتم.‌چشم‌انداز​ اون‌طوری قیافه نگیر.»

«...»

دهان باز کردم اما دیدم‌نوئل​ قادر به سخن گفتن نیستم.‌آخرین​ کلمات از دهانم بیرون نمی‌آمدند.

تمام این‌ها...

بسیار واقعی به نظر می‌رسید.

«نکنه تمام‌مهارتی​ چیزهایی که تجربه‌داشت​ کردم الکی بوده...؟»

در اعماق وجودم می‌دانستم که این با عقل جور‌فرقی​ درنمی‌آید. دردی که حس کرده بودم. سرخوردگی‌ای که چشیده‌به‌سمت​ بودم. و تمام چیزهایی که از سر گذرانده بودم.

واقعاً همه‌اش ساختگی بود؟

همه‌اش؟

«داداش؟»

نوئل برگشت. همان لبخند همیشگی‌نوئل​ روی لب‌هایش بود. بشقاب‌به‌دست به‌سمت‌آخرین​ من آمد و درنهایت روبه‌رویم ایستاد.

«...»

چهره‌اش را‌آبی​ با دقت‌دنیا​ از نظر گذراندم.

«بیا.»

و متوجه شدم.

«خوب بخور.»

او به من نگاه نمی‌کرد.

بشقاب از میان بدنم‌همین​ رد شد و آرام‌نیست​ روی کاناپه قرار گرفت.

«...حتماً خوب غذا بخور.»

سپس با آرامش به‌سمت میز‌نوئل​ برگشت و پشت به من،‌آخرین​ شروع به غذا خوردن کرد.

«هاه.»

قلبم فشرده شد. احساساتی که حس می‌کردم‌واقعی​ کاملاً متعلق به خودم بود؛ مثل دفعه‌نوئل​ قبل نبود که به درونم تزریق شده باشند.

درد شدیدی حس کردم، گویی خنجری‌سلام​ در قلبم فرو می‌رفت. نفسم بند‌یاد​ آمد، انگار مجاری تنفسی‌ام خرد می‌شد...

تنها به‌باز​ این دلیل‌وارد​ ساده که،

«...خوشمزه‌ست، نه؟»

شانه‌های برادرم می‌لرزید.

عجیب بود. در ذهنم می‌دانستم این‌سلام​ صحنه ساختگی است. امکان نداشت برادرم‌یاد​ چنین رفتاری بکند. اما... واقعاً این‌طور بود؟

آیا چیزی که می‌دیدم‌وارد​ حقیقتاً توهم بود؟ ...یا اینکه‌فرقی​ این، حقیقتِ اکنونِ زندگی‌اش بود؟

«از... از غذات خوشت اومده؟»

او هرگز‌مهارتی​ به پشت‌همین​ سر نگاه نکرد.

گویی توان‌باز​ برگشتن و نگاه‌نوئل​ کردن را نداشت.

اما من می‌توانستم ببینم.

شانه‌هایش... می‌لرزید.‌آبی​ حتی بیشتر‌دنیا​ از قبل.

«...چرا؟»

نفسم به شماره افتاده بود‌نوئل​ و دیدگانم تار می‌شد. دردی‌آخرین​ بی‌سابقه به سراسر بدنم هجوم آورد.

چرا باید این‌طوری می‌شد؟

خش‌خش——

صدای خش‌خشی‌مهارتی​ توجهم را‌همین​ جلب کرد.

«...!»

اگر در‌باز​ جایم میخکوب نشده‌نوئل​ بودم، درجا برمی‌خاستم.

«نوئل!»

با تمام توان فریاد کشیدم. وحشت سراسر وجودم‌نیست​ را فرا گرفت و تقلا کردم تا از زنجیرهایی‌هیچ​ که مرا روی مبل نگه داشته بودند خلاص شوم.

اما...

صدایم به او نمی‌رسید.

«بس کن!‌آبی​ همین الان‌دنیا​ بس کن!!! نمیتونی...!»

«هـ... هاه...»

صدایم به گوشش نمی‌رسید.

«...»

نوئل اسلحه‌ای‌آبی​ را روی‌دنیا​ شقیقه‌اش گذاشته بود.

«نه، نه، نه، نه، نه...»

این دیگر چه بود؟

چه چیزی داشتم می‌دیدم؟

چطور توانسته بود...

آهـ‌ـ‌ه.

«هیـ‌ـ‌ی!!!»

انگار تکه‌ای از قلبم کنده می‌شد.‌سلام​ گویی آن را با چاقو می‌تراشیدند. گردنم‌داشتم​ پیچ خورد و رگ‌های گردنم بیرون زد.

«داری چیکار میکنی!؟»

بس کن!

بس کن...!

«...خسته‌ام.»

نوئل بی‌حرکت ماند.

صدایش تهی از هر چیزی‌داشت​ به نظر می‌رسید؛ گویی رشته‌کلیک—​ زندگی از دستش در رفته بود.

«نه، نکن! من... آه!»

«هی داداش...»

سرانجام برگشت‌آبی​ تا به‌دنیا​ من نگاه کند.

همان لحظه‌مهارتی​ بود که از‌داشت​ تقلا دست کشیدم.

چک... چک...

صورتش آغشته به اشک بود.‌نوئل​ اما ترسناک‌ترین بخش، چشمانش بود... خالی‌باری​ بودند؛ تهی از هرگونه فروغ همیشگی‌شان.

آه، نه...

«...چرا تنهام گذاشتی؟»

می‌دانستم مخاطبش من نیستم. هیچ‌کس‌نوئل​ در اتاق نبود. فقط خودش‌آخرین​ بود. با خودش حرف می‌زد.

اما...

احساس می‌کردم‌آبی​ ناچارم پاسخش‌دنیا​ را بدهم.

«من به‌مهارتی​ میل خودم‌همین​ ترکت نکردم.»

«درسته، چاره‌ای نداشتی.»

طوری جواب داد‌چهره‌ای​ که گویی صدایم را‌داداش​ می‌شنید. اما می‌دانستم نمی‌شنود.

هرچه باشد،‌آبی​ به من‌دنیا​ نگاه نمی‌کرد.

«هوا سرده. تنهایی بد دردیه. هیچ‌کس رو ندارم. پدر‌لعنتی​ و مادرمون مردن. تو تنها کسی بودی که برام مونده‌آخرین​ بود. حالا که تو هم رفتی... برای هیچ‌کس اهمیتی نداره.»

«...آه.»

سینه‌ام به تپش افتاد.

درد، نفس‌آبی​ کلمات را در‌لرزید​ گلویم خفه می‌کرد.

«مـ... میترسم...»

چک.

«نمیدونم باید چیکار کنم... چرا‌نوئل​ همه ترکم میکنن...؟ مگه من چیکار‌باری​ کردم؟ نکنه مشکل از منه... همینه؟»

نه، این‌طور نیست...

«هه‌هه...»

خنده‌ای توخالی‌باز​ از میان‌وارد​ لب‌هایش گریخت.

«...بهتره فقط تمومش کنم، مگه نه؟‌سلام​ این‌طوری... دیگه تنها نیستم. در بدترین حالت،‌داشتم​ کنار تاریکی‌ام؛ هیچ فرقی با الان نداره.»

«نه!!»

بالاخره به خودم آمدم.

آنچه جایگزین دردِ‌چهره‌ای​ پیچیده دور قلبم‌سلام​ شد، احساس دیگری بود.

خشم.

می‌دانستم نمی‌تواند‌آبی​ بشنود، اما باز‌لرزید​ هم سخن گفتم.

نه، فریاد کشیدم.

«احمق عوضی...!! من همه‌چیز‌وارد​ رو متوقف کردم تا‌هیچ​ تو بتونی بهتر زندگی کنی.»

شیمی‌درمانی‌ام.

...متوقفش کردم چون می‌خواستم او زندگی بهتری داشته باشد.‌رفته‌رفته​ آن‌قدر پس‌انداز داشت که تا پایان درسش دوام بیاورد.‌رفت​ پس... چطور می‌توانست به‌همین سادگی به زندگی‌اش پایان دهد؟

آیا فداکاری‌ام بی‌فایده بود!؟

نه، نه...!

«لعنتی!!! بس کن!»

«...اگه اینجا بودی، احتمالاً‌دنیا​ دعوام میکردی. بهم میگفتی‌رویم​ چقدر احمق و بی‌عرضه‌ام، نه؟»

آن دم زبانم بند آمد.

«مگه من ازت خواستم شیمی‌درمانی‌نوئل​ رو متوقف کنی؟ فکر میکنی‌آخرین​ من اصلاً به پول اهمیت میدادم...؟»

نه، اون...

«اون فقط یه‌اندوه​ بهونه از طرف‌چشم‌انداز​ خودت بود، مگه نه؟»

«...چی؟»

«میترسیدی.»

حس کردم نفسم بند آمد.

«...نه.»

«شیمی‌درمانی رو ول کردی چون خودت رو گم کرده بودی. میترسیدی روزهات رو بیهوده سر‌سلام​ کنی، در حالی که میدونستی هیچ آینده‌ای نداری که چشم‌انتظارش باشی. سریع‌ترین راه رو برای‌نشیمن​ رفتن انتخاب کردی. گذاشتن پول برای من... فقط بهانه‌ای بود که احتمالاً به خودت میگفتی.»

«نه، این...»

«...میدونم. هرچی باشه،‌چهره‌ای​ الان منم دقیقاً‌سلام​ عین تو شدم.»

این...

دستم را به‌سمت سینه‌ام بردم.

درد می‌کرد.

خیلی زیاد درد می‌کرد.

درد داشت‌آبی​ تمام وجودم‌دنیا​ را فرامی‌گرفت.

«هااا... هااا...»

دیدگانم تار شد‌چهره‌ای​ و تک‌تک نفس‌هایم با‌داداش​ دردی مضاعف همراه بود.

دست نوئل لرزید.

«...وقتی تو‌آبی​ تونستی فرار کنی،‌لرزید​ منم میتونم، نه؟»

به من نگاه کرد.

این بار، واقعاً‌چهره‌ای​ حس می‌شد که‌سلام​ می‌تواند مرا ببیند.

«...»

اشک‌ها ناخوانده جوشیدند و دهانم‌لرزید​ لرزید. این دیگر چه بود؟ چطور‌کرد​ حرف زدن می‌توانست این‌همه دردناک باشد...؟

«اشکالی نداره‌مهارتی​ اگه منم‌همین​ بیام پیشت، نه؟»

«...نه، نکن.»

صدایم ضعیف‌باز​ و بی‌رمق‌وارد​ بیرون آمد.

دیدم دیگر نمی‌توانم فریاد‌دنیا​ بزنم. انرژی از بدنم‌رویم​ رخت بربست. این حس درماندگی...

آرام‌آرام در ذهنم حک می‌شد.

درد هم همین‌طور.

«هـ... هاه...»

نوئل لبخند زد. به‌نوعی، لبخندش رهایی‌بخش به‌پیش​ نظر می‌رسید. اما تمام چیزی که حس‌می‌رسید​ می‌کردم درماندگی بود. احساس می‌کردم دارم خرد می‌شوم.

رنگ‌ها شروع‌مهارتی​ به رخت بربستن‌داشت​ از دنیا کردند.

می‌توانستم نسخه جوان‌ترش را ببینم؛ روبه‌رویم ایستاده بود‌هیچ​ و از من می‌خواست برایش بستنی بخرم. درست دو‌همیشگی‌اش​ سه ماه پس از مرگ پدر و مادرمان بود.

آن زمان‌باز​ فقط ما‌وارد​ دو نفر بودیم.

آن موقع فقط ده سالش بود. آن‌پیش​ روز را خوب به یاد دارم، چون...‌می‌رسید​ روزی بود که لبخندش را پس گرفت.

سخت تلاش کردم تا آن‌داشت​ را همان‌گونه حفظ کنم. کاری کنم‌باز​ که هرگز لبخند از لبانش نیفتد.

پس...

با خیره شدن به‌وارد​ منظره پیش رویم، حس‌هیچ​ کردم نفسم بند آمد.

لبخندش. همان لبخندی‌اندوه​ که قول داده‌چشم‌انداز​ بودم حفظش کنم.

رفته بود.

من آن‌باز​ را از‌وارد​ او گرفته بودم.

«درد... داره.»

کلنک—!

«...!»

تکانی خوردم. با افتادن اسلحه از دست نوئل،‌هیچ​ نفسم در گلو حبس شد. چشمانش، که تهی‌لبخند​ از هر فروغی به نظر می‌رسیدند، به پایین افتادند.

چک... چک...

و اشک‌ها‌آبی​ پیوسته از‌دنیا​ چشمانش سرازیر بود.

در حالی که‌استفاده​ لب‌هایش را می‌گزید، ناتوان‌واقعی​ به عقب تکیه داد.

«من... من میترسم.»

صورتش را‌باز​ با هر‌وارد​ دو دست پوشاند.

«نمیخوام بمیرم.»

شانه‌هایش لرزیدند.

«...ولی نمیخوام زنده هم بمونم.»

دنیا گویی‌باز​ رو به‌وارد​ محو شدن گذاشت.

«بـ... باید چیکار کنم...؟»

درست پیش از آنکه‌همین​ همه‌چیز محو شود، سرش‌نیست​ بار دیگر به‌سمت من چرخید.

«...بهم بگو‌باز​ داداش. من‌وارد​ باید چیکار کنم؟»

آن آخرین‌باز​ باری بود که‌نوئل​ صدایش را شنیدم.

روشنایی دیدگانم را فرا‌دنیا​ گرفت و خود را‌رویم​ در مکانی آشنا یافتم.

نگاه تمام‌مهارتی​ حاضران روی من‌داشت​ دوخته شده بود.

«هـ... هاه...»

اما تمام‌باز​ چیزی که حس‌نوئل​ می‌کردم درد بود.

سینه‌ام تنگ‌آبی​ و سنگین‌دنیا​ شده بود.

هر نفس‌مهارتی​ از نفس‌همین​ قبلی سنگین‌تر می‌نمود.

و دیدگانم تار بود.

در همان لحظه‌چهره‌ای​ چشمانم را بستم‌سلام​ و اعلانی دیدم:

سطح ۲:‌آبی​ اندوه |‌دنیا​ کسب ۱۵٪ تجربه

«سطح ۲...؟»

ابتدا غافلگیر‌باز​ شدم، اما‌وارد​ سپس درک کردم.

برخلاف ترس، با اندوه آشنایی داشتم. تمام چیزی بود‌فرقی​ که در زندگی قبلی‌ام می‌شناختم. جای تعجب نداشت که درکم‌میزی​ از آن بیش از ترس یا هر احساس دیگری باشد.

و با‌آبی​ این افکار،‌دنیا​ چشمانم را گشودم.

«...آخرین باری‌مهارتی​ که گریه‌همین​ کردی کی بود؟»

کلمات ناگهان از دهانم‌وارد​ جاری شدند. روان‌تر از آنچه‌فرقی​ گمان می‌کردم بر زبان آمدند.

مخاطبشان یک نفر بود.

«چی...؟ منظورت—هان؟ اِ... آه...»

حرفش را‌مهارتی​ در نیمه‌همین​ جمله قطع کرد.

سکوت عجیبی‌باز​ پیرامونم را‌وارد​ فرا گرفت.

سکوتی که با برخاستن من از روی‌داداش​ صندلی شکسته شد. زیر نگاه همه حاضران،‌نکرده​ از راهرو بالا رفتم و مقابلش ایستادم.

تمرکزش روی من نبود.

«ایـ... این... این چیه...؟»

سراسیمه به گونه‌هایش دست زد.

آغشته به اشک بودند.

پیراهنش را چنگ زد‌دنیا​ و سرش را بالا آورد‌رفته‌رفته​ تا به من نگاه کند.

«چـ... چه خبره؟ چیکار کردی؟»

جوابی ندادم.

در عوض، پرسیدم:

«مگه بهت دست زدم؟»

«آه... هـ... هاه.»

در حالی که صورتش‌وارد​ رنگ می‌باخت، اشک‌ها با‌هیچ​ شدت بیشتری سرازیر شدند.

دندان‌هایم را به هم فشردم و سرم را‌هیچ​ بالا آوردم. یادآوری صحنه‌ای که شاهدش بودم در ذهنم‌همیشگی‌اش​ تکرار شد و اشک را تا مرز چشمانم کشاند.

اما جلوی‌آبی​ سرازیر شدنشان‌دنیا​ را گرفتم.

اجازه دادم درد در‌همین​ سینه‌ام متمرکز شود، جایی‌نیست​ که تمامش انباشته شده بود.

در عوض،‌باز​ توجهم را‌وارد​ معطوف اندرز کردم.

دستانم را باز کردم.

«...میگی ضعیفم.»

بی‌لیاقت برای رتبه‌ام.

«این فرصتت. بهم ضربه بزن.»

«اوغ... مـ... من...»

در حالی که دستش‌دنیا​ را روی سینه‌اش گذاشته‌رویم​ بود، فقط نگاهم می‌کرد.

نگاهم را به او دوختم.

«پس نمیتونی...؟»

دستم را جلو بردم تا شانه‌اش‌سلام​ را بگیرم. با لمس دستم به خود‌داشتم​ پیچید، اما نتوانست خودش را رها کند.

«بهم بگو.»

دردش بیشتر‌مهارتی​ از آن بود‌داشت​ که پاسخی بدهد.

کاملاً درکش می‌کردم.

بدنم از درون داشت بلعیده می‌شد.‌سلام​ درد غیرقابل‌تحمل بود و هر ثانیه‌ای که‌داشتم​ سر پا می‌ایستادم شبیه به شکنجه بود.

اما هنوز‌آبی​ خودم را‌دنیا​ نگه داشته بودم.

نمی‌توانستم ضعف نشان دهم.

هنوز نه.

آن دم کلماتی را که پیش از این به‌فرقی​ سمتم پرتاب کرده بود به یاد آوردم؛ «حتی در‌به‌سمت​ اون صورت هم، شک دارم بتونی کاری از پیش ببری.»

آن موقع بود که پرسیدم:

«...الان دارم کاری میکنم؟»

پاسخی نداد.

شانه‌اش را‌باز​ فشردم و‌وارد​ زیر لب گفتم:

«فکرشم میکردم.»

ناولها | novelha.net