---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ظهور سه فاجعه

چپتر 11: بینش (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 11: بینش (۱)

0

«اینجا جاییه که‌اما​ در طول مدت‌فضای​ اقامتت توش زندگی می‌کنی.»

امروز روز افتتاحیه بود.‌ساختمانی​ گذشته از سخنرانی، خوابگاه‌هایمان را‌کادت​ هم به ما نشان دادند.

به‌خاطر شرایطم، زودتر از دیگران‌باشه​ به خوابگاه‌ها راهنمایی شدم. به‌پدیدار​ همین دلیل از لئون جدا افتادم.

اتفاق خوبی بود.

با یادآوری حالت‌اما​ چهره‌اش، صورتم نزدیک‌فضای​ بود درهم فرو بریزد.

«این کلیدته. برای‌واقع​ ورود به خوابگاه‌دارنده​ بهش نیاز داری.»

در سکوت‌خودش​ ایستادم و به‌باشه​ ساختمان چشم دوختم.

ساختمان روندئو. با بیش‌چوبی​ از ده طبقه، بسیار‌پدیدار​ باشکوه به نظر می‌رسید.

در واقع‌باشم​ ساختمانی برازنده دارنده‌بزرگه​ رتبه اول بود.

«کادت جولین؟»

بالاخره متوجه کارت‌داشت​ سیاهی شدم که به‌بلندی​ سمتم گرفته شده بود.

«...ممنون.»

چیز چندان‌باشم​ تجملاتی و خاصی‌بزرگه​ به نظر نمی‌رسید.

فقط یک‌می‌رسید​ کارت فلزی ساده‌برازنده​ و معمولی بود.

«اگه چیز دیگه‌ای‌داشت​ نیاز داشتید، لطفاً تعارف‌بلندی​ نکنید و بهم بگید.»

«حتماً.»

همین که وارد ساختمان شدم،‌بزرگه​ پله‌ها را بالا رفتم و راهی‌خیالم​ آخرین طبقه شدم. اتاقم همان‌جا بود.

رتبه اول‌می‌رسید​ بودن واقعاً مزایای‌برازنده​ خودش را داشت.

«باید همین باشه.»

در چوبی‌باید​ بلندی پیش‌چوبی​ رویم پدیدار شد.

بی‌درنگ کارتم را‌اما​ کشیدم و قفل در‌باشکوهی​ اتاق را باز کردم.

«...عجب.»

نه اینکه‌خودش​ انتظارش را‌باید​ نداشته باشم، اما...

«خیلی بزرگه.»

فضای باشکوهی بود. بسیار بزرگ‌تر از آنچه حتی در‌آنچه​ خیالم می‌گنجید. پنجره‌های بزرگ و سرتاسری در یک سو خودنمایی‌باغ​ می‌کردند و منظره باغ پهناور پایین را پیش چشمانم می‌گذاشتند.

مبل‌ها و چیدمانی از‌ساختمانی​ تزیینات گوناگون در گوشه‌وکنار،‌اول​ جلوه اتاق را کامل می‌کردند.

در هر موقعیت عادی‌باید​ دیگری، وقت می‌گذاشتم تا‌پیش​ بیشتر در این مکان بگردم.

متأسفانه، من کسی نبودم‌چوبی​ که فرصت هدر دادن‌پدیدار​ وقت را داشته باشد.

«هـاه...»

روی زمین نشستم.

و تمرینم را پی گرفتم. ذهنم خسته بود‌پیش​ و تنم نیز هم. با این همه، چاره‌ای‌باز​ جز پس زدن خستگی و تمرین کردن نداشتم.

خودم بودم که‌باشه​ کارم را به‌پیش​ این نقطه کشاندم.

باید پای انتخاب‌هایم می‌ایستادم.

جیززز——

تلاش اولم‌خودش​ با شکست‌باید​ روبه‌رو شد.

«دوباره...»

اما امیدم‌باشم​ را از‌خیلی​ دست ندادم.

چاره‌ای جز ادامه دادن نداشتم.

باز هم می‌گویم، این‌باید​ بلایی بود که خودم‌پیش​ بر سر خودم آورده بودم.

طلسمی که در حال حاضر تمرین‌پیش​ می‌کردم دستان بیماری نام داشت. طلسمی عنصری‌اتاق​ بود که به عنصر نفرین تعلق داشت.

از آنجا که طلسمی‌خیلی​ در رتبه مبتدی بود،‌بزرگ‌تر​ دشواری‌اش چندان بالا نبود.

طبق آنچه لئون بهم گفته بود،‌دارنده​ طلسم‌ها به پنج رتبه مختلف طبقه‌بندی‌متوجه​ می‌شدند: مبتدی، متوسط، پیشرفته، برتر و بی‌نقص.

چیزی که طلسم‌ها را‌باید​ از هم جدا می‌کرد، تعداد‌رویم​ رون‌های درون هر طلسم بود.

دستان بیماری، به عنوان‌چوبی​ طلسمی در رتبه مبتدی،‌پدیدار​ تنها دوازده رون داشت.

هدفم این بود که پیش‌بزرگه​ از شکل‌گیری کامل دایره جادویی، هر‌خیالم​ رون را به دیگری متصل کنم.

کاری که‌می‌رسید​ هنوز موفق به‌برازنده​ انجامش نشده بودم.

به محض اینکه موفق می‌شدم هر دوازده رون را‌رویم​ متصل و دایره را کامل کنم، طلسم فعال می‌شد‌عجب​ و می‌توانستم هر زمان که اراده کنم احضارش کنم.

نکته اساسی این بود که‌بلندی​ باید پیش از استفاده از‌کارتم​ طلسم، دایره را کامل می‌کردم.

جیززز——

اما اوضاع‌می‌رسید​ چندان روبه‌راه‌ساختمانی​ پیش نمی‌رفت.

«یه شکست دیگه...»

توانسته بودم چهار تا‌چوبی​ از دوازده رون را‌پدیدار​ به هم وصل کنم.

امیدم را نباختم.

«دوباره.»

مانا از شکمم به جریان افتاد. مانند جریانی گرم،‌رویم​ به‌آرامی آن را به سمت نوک انگشتانم هدایت کردم،‌عجب​ جایی که شکل محوی از یک دایره پدیدار شد.

این گام اول بود.

حالا نوبت رون‌ها بود.

رون اول.

رون دوم...

رون سوم...

رون پنجم...

رون شـ...

«آه.»

جیززز——

دوباره از هم پاشید.

احساس سرخوردگی‌می‌رسید​ می‌کردم، اما‌ساختمانی​ تسلیم نشدم.

پیشرفت کاملاً مشهود بود.

پس ادامه دادم.

«بیشتر، فقط یه ذره دیگه...»

انگار در خلسه فرو رفته بودم؛ ذهنم‌رتبه​ فراتر از حد توانش فعالیت می‌کرد و رون‌ها‌سمتم​ یکی پس از دیگری به هم متصل می‌شدند.

این منظره حس‌داشت​ غریبی در بدنم‌چوبی​ بر جای گذاشت.

باعث می‌شد‌باید​ عطش بیشتری‌چوبی​ برایش پیدا کنم.

«آره، خودشه...!»

با دیدن رون‌هایی که‌ساختمانی​ برابرم روشن می‌شدند، مورمور‌اول​ شدن پوستم را احساس می‌کردم.

یک، دو،‌خودش​ سه، چهار، پنج،‌باشه​ شش، هفت، هشت...

چنان هیجان‌زده بودم که حتی‌بلندی​ متوجه نشدم مایعی خیس از سوراخ‌های‌کشیدم​ دماغم به پایین سرازیر شده است.

تنها چیزی که‌اما​ در آن لحظه‌فضای​ بهش فکر می‌کردم...

«یه ذره دیگه...! یالا!»

رون‌ها بودند.

«فقط یه ذره دیگه...»

حسش می‌کردم.

تا زمانی‌می‌رسید​ که ادامه می‌دادم،‌برازنده​ می‌توانستم بهش برسم.

وضعیت ذهنی‌ام در اوج بی‌نقصی‌باشه​ بود. این فرصتی بود که‌پدیدار​ اطمینان داشتم نباید از دستش بدهم.

باید همین حالا تلاش می‌کردم.

«بیشتر...!»

قبل از اینکه‌واقع​ این حس رو‌دارنده​ از دست بدم...

باید ادامه می‌دادم.

بالاخره می‌توانستم‌باید​ اولین طلسمم‌چوبی​ را احضار کنم.

تنها در صورتی که من...

من...

«اوغـ.»

صدای عجیبی از‌باشه​ میان لب‌هایم گریخت و‌رویم​ ناگهان چیزی را دریافتم.

چطور ممکنه...؟

...نمیتونم نفس بکشم.

هوا اصلاً وارد بدنم نمی‌شد.

«...هاپ.»

هر چقدر تلاش می‌کردم، دهانم باز نمی‌شد.‌باشکوهی​ انگار طریقه نفس کشیدن را فراموش کرده‌بزرگ​ بودم، حتی از دماغم هم نمی‌توانستم استفاده کنم.

سرم ناگهان‌می‌رسید​ سبکی عجیبی گرفت‌برازنده​ و گیج رفت.

دنیای پیش رویم‌داشت​ شروع به تلوتلو خوردن‌بلندی​ و دگرگون شدن کرد.

در اعماق‌باید​ ذهنم، دلیل این‌بلندی​ اوضاع را می‌دانستم.

به دایره جادویی خیره‌خیلی​ شدم که بر نوک انگشتانم‌آنچه​ معلق و در تعادل بود.

ده رون کامل شده بود.

دو تا‌خودش​ رون دیگه‌باید​ مونده بود.

میتونستم انجامش بدم...

آره.

«اوخ...!»

به خودم فشار آوردم.

چک...! چک...!

چیزی از هر‌اما​ دو سوراخ دماغم‌فضای​ به پایین چکید.

کف صیقلی‌می‌رسید​ اتاق را به‌برازنده​ رنگ سرخ درآورد.

اما تصمیم گرفتم نادیده‌اش بگیرم.

فرصتی برای درنگ نداشتم.

شرایطم چنین اجازه‌ای بهم نمی‌داد.

این حاصل کارهای خودم بود.

باید پایشان می‌ایستادم.

«اوآخ...!»

ذهنم تشنه اکسیژن شده بود.

این حس‌می‌رسید​ هر لحظه شدیدتر‌برازنده​ و واضح‌تر می‌شد.

سوزش و‌خودش​ گزگز غریبی در‌باشه​ سینه‌ام حس می‌کردم.

انگشتان پایم تکان خوردند.

دست چپم هم‌اما​ همین‌طور، تقریباً مثل‌فضای​ واکنشی ناخودآگاه لرزید.

نمیتوانستم نفس بکشم.

ذهنم با‌خودش​ استیصال نهیب می‌زد‌باشه​ که رهایش کنم.

بگذارم دایره از هم بپاشد.

نفس بکشم.

اما.

«اوغـ...!»

نمیتوانستم.

نه وقتی‌باشم​ که این‌قدر‌خیلی​ نزدیک شده بودم.

نه...!

هنوز نه!

این‌قدر... نزدیک!

رون دهم روشن شد.

حسش می‌کردم.

دیگه چیزی نمانده بود برسم.

«بـ... بیشتر...!»

صدایم دورگه‌باشم​ و خشن‌خیلی​ بیرون آمد.

اما نزدیک بودم.

خیلی نزدیک.

یازده رون.

آره...!

داشتم...

جیززز——

آه.

گرومب!

تنم بی‌رمق و‌واقع​ کرخت شد و‌دارنده​ دیگر یاری‌ام نکرد.

«اوآهپ!»

حس کردم سرم‌باشه​ محکم به کف‌پیش​ اتاق کوبیده شد.

«هـااا... هـااا... هـااا...»

و با‌می‌رسید​ نفس‌هایی سنگین‌ساختمانی​ هوا را بلعیدم.

پیامد رفتارهایم‌خودش​ بالاخره دامنم‌باید​ را گرفت.

اختیار بدنم‌باید​ را از‌چوبی​ دست دادم.

روی زمین‌باشم​ با شدتی‌خیلی​ تمام می‌لرزید.

«خـ...! خـ! خـ! ...آخ!»

درد خردکننده بود.

اما.

«نـ... نه...»

تنها چیزی که‌واقع​ می‌تونستم بهش فکر‌دارنده​ کنم شکستم بود.

با درد کنار میومدم.

اما نمیتونستم‌باید​ با شکستم‌چوبی​ کنار بیام.

خیلی نزدیک بودم.

فقط چند ثانیه فاصله داشتم.

«نـ... هاپ... نه...»

احساس استیصال‌باید​ در وجودم‌چوبی​ طغیان می‌کرد.

داشت من‌باشم​ رو از‌خیلی​ درون می‌خورد.

«نـ... نه...! آه.»

اون‌قدر شدید بود که درست در‌چوبی​ همون لحظه‌ای که حس کردم دوباره کنترل‌کشیدم​ بدنم به دستم برگشته، دوباره تلاش کردم.

اما.

تززز——

«نـ... نه...»

چهار رون.

چطور ممکن بود...؟

«دوباره.»

تززز——

دایره دوباره متلاشی شد.

سه رون.

«آه...»

بدنم سست و بی‌رمق شد.

حقیقت بر سرم آوار شد.

اون حالت‌باید​ ذهنی رو از‌بلندی​ دست داده بودم.

فرصتم برای‌باشم​ در چنگ گرفتن‌بزرگه​ دایره سوخته بود.

شکست خورده بودم.

«هـ... هاه.»

در حالی که‌باشه​ دستم بی‌رمق روی‌پیش​ زمین افتاد، سینه‌ام لرزید.

احساس ضعف می‌کردم.

سرم سبک شده‌واقع​ بود و دنیا‌دارنده​ مه‌آلود به نظر می‌رسید.

با این حال،‌داشت​ وقتی سرانجام عمق‌چوبی​ فاجعه رو فهمیدم...

«خخخ...!»

دندان‌هام رو‌باشم​ محکم روی‌خیلی​ هم فشردم.

نزدیک بودم...!

خیلی نزدیک بودم!

فقط اگه‌باید​ چند ثانیه‌چوبی​ بیشتر دوام میاوردم!

لعنتی!

چطور این بدن‌واقع​ تونست توی چنین‌دارنده​ لحظه حساسی ناامیدم کنه؟!

لعنت بهش!

«آاااااااه!»

با تمام‌باشم​ توان حنجره‌ام‌خیلی​ نعره کشیدم.

احساس خشمی که داشتم‌ساختمانی​ چیزی نبود که بتونم‌اول​ درون خودم مهارش کنم.

بنگ!

مشت به زمین کوبیدم.

بنگ!

دوباره تکرارش کردم.

«لـ... لعنتی....!»

خیلی سرخورده بودم.

همون‌جا بود.

درست جلوی روم.

خیلی نزدیک بودم.

حسش کرده بودم.

پس،

«چرا...؟»

چرا!!

چرا نتونستم انجامش بدم؟!!!

میخواستم دوباره داد بزنم.

اما به‌می‌رسید​ محض این‌که دهنم‌برازنده​ رو باز کردم...

«...»

هیچ صدایی بیرون نیومد.

اونجا بود که فهمیدم.

صدام بند اومده بود.

«هااا... هااا...»

تنها چیزی که از‌چوبی​ دهنم خارج می‌شد نفس‌های‌پدیدار​ سنگین و بریده‌بریده بود.

کمی بعد دهنم رو بستم.

و با خودم عهد بستم.

این پایان کار نبود.

حتی اگه بدنم‌باشه​ از هم متلاشی‌پیش​ می‌شد، بالاخره موفق می‌شدم.

قرار نبود‌باشم​ بذارم به‌خیلی​ همین سادگی بمیرم.

قرار نبود...

«...؟»

پلک زدم.

«کجام؟»

به سختی‌می‌رسید​ تقلا می‌کردم تا‌برازنده​ موقعیتم رو بفهمم.

تنها یک پلک‌داشت​ زدن کافی بود تا‌بلندی​ منظره اطرافم دگرگون بشه.

«مگه همین‌باید​ الان توی‌چوبی​ اتاقم نبودم...؟»

درخت‌ها از هر سو‌خیلی​ احاطه‌ام کرده بودند و‌بزرگ‌تر​ ماه در آسمان معلق بود.

محیطی کاملاً‌می‌رسید​ متفاوت با‌ساختمانی​ اتاقم بود.

«بدنم...!»

انگار کنترل بدنم رو‌چوبی​ از دست داده باشم،‌پدیدار​ به خودی خود حرکت می‌کرد.

دزدکی از میان درخت‌ها رد می‌شد؛ درست‌باشکوهی​ مثل این‌که داشت سعی می‌کرد از چیزی‌بزرگ​ پنهان بشه. این وضعیت مدتی ادامه داشت.

تا این‌که،

«جداً تو همون ستاره سیاهی؟»

صدایی سرد به گوشم رسید.

بدنم لرزید و پاهام از‌بزرگه​ حرکت ایستادند. به آرامی سرم‌حتی​ چرخید و پیکری نمایان شد.

شنلی سیاه و کلاه‌دار‌ساختمانی​ به تن داشت و‌اول​ چهره‌اش رو پنهان کرده بود.

در حالی که به آرامی‌باشه​ بهم نزدیک می‌شد، حس خفقان‌آور‌پدیدار​ و عجیبی از بدنش ساطع می‌شد.

چه خبره...؟

اوضاع گیجم کرده بود.

این صحنه... این تجربه... به شکلی وهم‌آور آشنا‌اول​ بود. من رو یاد اولین رویایی انداخت که‌گرفته​ درست قبل از اومدن به این دنیا دیده بودم.

نکنه این...؟

«خیلی ضعیف‌تر از‌باشه​ اون چیزی هستی‌پیش​ که فکر می‌کردم.»

فاصله میانمون کمتر شد.

یک قدم به عقب برداشتم.

«هه.»

گرچه نمیتونستم ببینم، اما حس می‌کردم‌پیش​ زیر اون کلاهک پوزخند می‌زنه. به‌قفل​ نظر می‌رسید این صحنه براش سرگرم‌کننده بود.

«...هیون چقدر سقوط کرده که آدمی به بی‌عرضگی تو رو انتخاب کرده؟ نه تنها‌بزرگ​ از عهده اجرای هیچ طلسمی برنمیای، بلکه حتی با اون غرور حقیرت رفتی جلو‌گوشه‌وکنار​ و همه رو به مبارزه طلبیدی. اصلاً تعجبی نداره که اولین دوئلت رو باختی.»

ها؟

دوئل رو باختم؟

گرچه کاملاً مطمئن نبودم، اما حس‌پیش​ می‌کردم این بدن... این رویا... متعلق به‌اتاق​ نسخه آینده خودم بود، نه جولین قبلی.

بنابراین...

خبر باختم‌می‌رسید​ در دوئل ضربه‌برازنده​ سنگینی بهم زد.

«پس آخرش هم باختم...؟»

کمتر از یک ساعت طول کشید‌پیش​ تا بفهمم وقتی همه رو به چالش‌اتاق​ کشیدم، لقمه بزرگ‌تر از دهنم برداشته بودم.

با مهارت‌های فعلیم هیچ‌خیلی​ راهی وجود نداشت که‌بزرگ‌تر​ بتونم کسی رو شکست بدم.

یک احمق.

یک نادان.

این تمام‌باید​ چیزی بود‌چوبی​ که بودم.

و با این حال...

«نه، فقط به‌واقع​ خاطر اینه که به‌رتبه​ اندازه کافی جون نکندم.»

حتی برای یک‌داشت​ ثانیه هم از‌چوبی​ عزمم دست نکشیدم.

اگه باخته بودم، معنیش‌چوبی​ این بود که به‌پدیدار​ اندازه کافی تلاش نکردم.

به اندازه کافی مستأصل نبودم.

دردی که کشیدم.

کافی نبود.

«در هر صورت...»

توجهم دوباره‌باشم​ به مرد‌خیلی​ شنل‌پوش برگشت.

نگاه پنهانش روی من افتاد و لرزه‌رتبه​ به تمام بدنم انداخت. انگار دو دست گلویم‌سمتم​ رو چنگ زده بودند؛ به سختی نفس می‌کشیدم.

احساسی آشنا‌خودش​ تمام وجودم‌باید​ رو فرا گرفت.

...ترس بود.

«شاید بهتر‌باشم​ باشه این غائله‌بزرگه​ رو تمومش کنم.»

با گام‌هایی‌می‌رسید​ آسوده به‌ساختمانی​ سمتم اومد.

تنها چند سانتی‌متر دورتر از من متوقف‌بلندی​ شد. چشمانش روی من قفل شد و‌قفل​ حس کردم نفسم از بدنم بیرون رفت.

«...آدم‌های مهم‌تری‌باید​ هستن که باید‌بلندی​ به حسابشون برسم.»

اندکی بعد‌باشم​ دنیا در سیاهی‌بزرگه​ مطلق فرو رفت.

«هواااا....!»

چشمانم به یکباره‌داشت​ باز شد و بدنم‌بلندی​ روی زمین نیم‌خیز شد.

در حالی که نفس‌های عمیق‌بلندی​ و نامنظمی می‌کشیدم، عرق از‌کارتم​ سر و روی بدنم سرازیر بود.

«بر... هااا... برگشتم؟»

به سختی تقلا‌واقع​ می‌کردم تا موقعیتم‌دارنده​ رو درک کنم.

هزاران سوال‌خودش​ در ذهنم طوفان‌باشه​ به پا کرد.

اون چی بود؟ اون مرد‌بلندی​ کی بود...؟ و اصلاً چرا‌کارتم​ من رو کشت؟ کجا کشته شدم؟

و درست در حالی که سرم از تقلا‌بزرگ‌تر​ برای فهمیدن اون رویا تیر می‌کشید، چیزی جلوی چشمانم‌می‌کردند​ نقش بست و صدایی عجیب از دهنم خارج شد.

«...آه.»

دلیلش این بود که،

— ●[جولین د. اونوس]● —

سطح: ۱۷ [جادوگر رده ۱]

تجربه: [۰%—[۱۶%]———————۱۰۰%]

پیشه: جادوگر

﹂ نوع: عنصری [نفرین]

﹂ نوع: ذهنی [احساسی]

طلسم‌ها:

﹂ طلسم‌خودش​ نوع مبتدی‌باید​ [احساسی]: خشم

﹂ طلسم‌باید​ نوع مبتدی‌چوبی​ [احساسی]: اندوه

﹂ طلسم‌باشم​ نوع مبتدی‌خیلی​ [احساسی]: ترس

﹂ طلسم‌می‌رسید​ نوع مبتدی‌ساختمانی​ [احساسی]: شادی

﹂ طلسم‌خودش​ نوع مبتدی‌باید​ [احساسی]: بیزاری

﹂ طلسم‌باید​ نوع مبتدی‌چوبی​ [احساسی]: شگفتی

﹂ طلسم‌باشم​ نوع مبتدی‌خیلی​ [نفرین]: زنجیرهای آلاکانتریا

﹂ طلسم‌می‌رسید​ نوع مبتدی‌ساختمانی​ [نفرین]: دستان بیماری

مهارت‌ها:

[ذاتی] - پیش‌بینی آینده

— ●[جولین د. اونوس]● —

صفحه‌ای عجیب‌می‌رسید​ روبه‌رویم شناور‌ساختمانی​ شده بود.

صفحه‌ای که چندین‌داشت​ کادر کوچک‌تر دیگر‌چوبی​ نیز همراهی‌اش می‌کردند.

؟| سطح‌باید​ ۱. [ترس]‌چوبی​ تجربه + ۰٫۰۱%

؟| سطح‌باشم​ ۱. [ترس]‌خیلی​ تجربه + ۰٫۰۵%

؟| سطح‌می‌رسید​ ۱. [ترس]‌ساختمانی​ تجربه + ۰٫۰۴%

؟| سطح‌خودش​ ۱. [ترس]‌باید​ تجربه + ۰٫۳%

؟| سطح‌باید​ ۱. [ترس]‌چوبی​ تجربه + ۰٫۰۱%

ناولها | novelha.net