چپتر 30: راز روش غایت معکوس
0«پدربزرگ... سالارنافذی دوم کاخگفت اهریمن بود.»
بدن بو اون-سول کمی لرزید.
مدتها بود شکانداخت داشت که بو جانیانگیاد یک مردهشوی معمولی باشد.
اما اینکه فکر کند او نفر دومدیگه کاخ اهریمن بوده، مقامی که بر کل دنیایتنفسی رزمی اهریمنی فرمانروایی میکرد، فراتر از تصورش بود.
«نه. غیرممکنه.»
بیش از سی سال از زمانیدیار که بو جانیانگ کارش را بهعنوان مردهشویهمان در اداره کفنودفن آغاز کرده بود میگذشت.
مهم نبود چه گذشته ناگفتهای داشته است؛ مردی که روزگاری کاخفرقه اهریمن را اداره میکرد هرگز تا این حد تنزل پیدا نمیکردبرای که بشود مردهشویی که اجساد غریبههای دور از دیار را میشوید.
«هوم.»
هیول گوم-گانگ همانداخت درست به همانالان اندازه سردرگم شده بود.
«یعنی تیغ اهریمنیاجساد هفتانگشتی استادی ازدیار شائولین بوده؟ غیرممکنه.»
تیغ اهریمنی هفتانگشتی، کسی که میگفتند هماوردیاد ارباب کاخ اهریمن است، هرگز سراغ یادگیریپاسخ کتاب دگرگونی عضلات و تاندونهای شائولین نمیرفت.
با این حال، میتوانست تضمین کند چیزیدیگه که بو اون-سول آموخته بود، تکنیک تنفسگفت نسخه اصلی کتاب دگرگونی عضلات و تاندونها بود.
دلیلش این بود که خودش روزگاری متن اصلیگرفتی کتاب دگرگونی عضلات و تاندونها را، که بهعنوانرنگ برترین هنر درونی طریقت راستین شناخته میشد، خوانده بود.
«نمیدونم باید بهت آموزشغریبههای بدم، یا بهشون بگمهوم برن یکی دیگه رو بیارن.»
«منظورتون رو نمیفهمم.»
هیول گوم-گانگ نگاهبهشون نافذی به بویکی اون-سول انداخت و گفت:
«تکنیک تنفسی که تاگفت الان یاد گرفتی، درگرفتی واقع هنر سرّی فرقه شائولینه.»
با شنیدن ایناجساد پاسخ تکاندهنده، رنگ ازمیشوید چهره بو اون-سول پرید.
«یعنی پدربزرگ درانداخت اصل استادی ازالان طریقت راستین بوده؟»
اگر بو جانیانگ استادی از طریقتیکی راستین بود و این موضوع برای کاخانداخت اهریمن برملا میشد، چه بر سرش میآمد؟
بو اون-سول نه تنها شانس تبدیل شدن به یکیواقع از ده جانشین اهریمنی را از دست میداد، بلکهپرید جان خودش نیز در معرض خطری جدی قرار میگرفت.
«به من مشکوکید؟»
«نه، نیستم.»
در کمال شگفتی،بهشون چهره هیول گوم-گانگیکی کاملاً بیتفاوت بود.
«کاخ اهریمن از قبل تحقیقاتش رو درباره نامزدهای دهواقع جانشین اهریمنی کامل کرده. اگه نیروی درونی تو مشکوکپرید بود، عمراً نمیتونستی یکی از ده جانشین اهریمنی بشی.»
«اما... این به خاطر ایندور نیست که کاخ اهریمن از تکنیکگانگ تنفسی که یاد گرفتم بیخبر بوده؟»
با اشاره دقیق بوگفت اون-سول، لبخند غریبی برگرفتی لبان هیول گوم-گانگ نشست.
«درسته. اگه میفهمیدن راز پرورش حیاتیکی طریقت راستین رو یاد گرفتی، کاخنافذی اهریمن دوباره تحقیق و بازجویی میکرد.»
بو اون-سول سکوت کرد.
اینکه میتوانست جانشین پاویون نانگیا شود یا باهوم تحقیقات و بازجویی کاخ اهریمن دستوپنجه نرم کند،شده حالا یکسره به تصمیم هیول گوم-گانگ بستگی داشت.
«این راهب حقیر...»
پس ازبدم سکوتی درازدامن، هیولبرن گوم-گانگ سخن گفت:
«برام اهمیتی نداره که هنرهایتنفسی درونی طریقت راستین رو یاد گرفتیفرقه یا هنرهای درونی طریقت اهریمنی رو.»
«چرا... اینطوره؟»
«میپرسی چرا؟»
هیول گوم-گانگ پوزخند نرمیبگم زد، به آسمان دوردست نگریستمنظورتون و با صدایی زیرلب گفت:
«وانمود میکنمنافذی این سوالتگفت رو نشنیدم.»
خاطرهای دوردست واجساد محونشدنی در اعماق چشمانمیشوید هیول گوم-گانگ سوسو زد.
پیدا بود کهانداخت به گذشتهای دوردستالان میاندیشد، نه حال.
گویی میخواست ثابت کند دربرن میان رزمیکارانی که با شمشیرنمیفهمم روزگار میگذرانند، هیچکس بیسرگذشت نیست.
«ممنونم.»
همین که بو اون-سول سردور فرود آورد، هیول گوم-گانگ سرشگوم را به نشانه نفی تکان داد.
«نیازی به تشکر نیست. اگه روشالان غایت معکوس رو بهت یاد بدم، اینشنیدن راهب حقیر هم میتونه از اینجا بره.»
«گفتید... رفتن؟»
«درسته. این قولی بودگفت که از همون اولگرفتی با پاویون نانگیا گذاشتم.»
با شنیدن این سخن، بو اون-سول دریافت که چطور هیولگوم گوم-گانگ، با وجود نابود شدن دانتینش، توانسته بود نیروی درونیاستادی خود را بازیابد و دگربار در دنیای رزمی رخ بنماید.
همچنین میتوانست حدس بزند چرا بر ستیغیاد کوه دمشمشیر، جایی که پاویون نانگیا درپاسخ آن جا خوش کرده بود، مانده است.
«اون به پاویون نانگیا مدیونه.»
پاویون نانگیا بیشک در ازای گرفتنالان روش پرورش درونیاش، به او کهشائولینه دانتینش تباه شده بود یاری رسانده بود.
وگرنه هیچ دلیلی نداشت که روش پرورش درونی خودهیول را—که رگ حیاتی یک رزمیکار به حساب میآمد وتیغ تنها به شاگردان برگزیده آموخته میشد—به غریبهای تمامعیار بیاموزد.
«هومف.»
هیول گوم-گانگ، چنان که گوییبرن اندیشههای بو اون-سول را خواندهنمیفهمم باشد، با لحنی یخزده گفت:
«اگه روشی رو که این راهب حقیریاد بهت یاد میده پیش کسی از پاویونپاسخ نانگیا یا هر فرد دیگهای فاش کنی...»
دمی درنگ کرد، وغریبههای از نگاهش تو گوییهوم صدها تیغ بران بیرون جهید.
«نه، حتی اگه یه بیت ازش رویاد هم بروز بدی، بیدرنگ خودت و تمامپاسخ کسایی رو که بهت مربوط میشن میکشم.»
یک رزمیکار معمولی دربگم چنین موقعیتی با چهرهایبیارن مصمم سوگند یاد میکرد.
اما بو اون-سول تنها سرتنفسی فرود آورد و دستانش راسرّی با احترامی عمیق به یکدیگر فشرد.
آن کردار، وزنیاجساد به مراتب بیشتر ازمیشوید صدها سوگند پرطمطراق داشت.
«...»
لحظهای چند، سکوتیبهشون مرگبار بر فراز قلهدیگه سیاهچال آهنین سایه گسترد.
«خوبه. پس دیگهانداخت وقت رو هدر نمیدیمیاد و بلافاصله دستبهکار میشیم.»
هیول گوم-گانگ سکوتاجساد دراز را در هممیشوید شکست و پی گرفت:
«روشی که بهت یاد میدم روش غایت معکوسگرفتی نام داره. این روش، یه روش پرورش درونیه کهچهره از طریقت اهریمنی به طریقت راستین گذار میکنه، بنابراین...»
کمی درنگ کردبهشون و چین اندکییکی بر پیشانیاش افتاد:
«میدونی تفاوت بین هنرهایگفت درونی طریقت راستین وگرفتی هنرهای درونی طریقت اهریمنی چیه؟»
«نمیدونم.»
روشهای پرورش درونی، ژرفترینگفت و دیرفهمترین بخش هنرهایگرفتی رزمی به شمار میرفتند.
غیرممکن بود بو اون-سول، که تا آندیگه زمان تنها اصول پایه شمشیرزنی را فراگفت گرفته بود، سر از این کار درآورد.
هیول گوم-گانگ انگار چارهگفت دیگری نداشت، بند بهگرفتی بند لب به روشنگری گشود:
«هنرهای درونی طریقت راستین از راه رازهای پرورش حیات مثل تکنیکهای تنفس، نیروی درونی رو درشده دانتین ذخیره میکنن. این مثل برآمدن خورشید در بامداد و طلوع ماه در شب میمونه. بهنمیرفت بیانی دیگه، برای کالبد آدمی کاملاً طبیعیه و میشه اون رو گام برداشتن در مسیر راستین دونست.»
«طبیعی...»
«درسته.»
اندکی خاموش ماندانداخت و سپس ازالان بو اون-سول پرسید:
«حالا میتونی حدساجساد بزنی روشهای طریقتدیار اهریمنی چه شکلیان؟»
بو اون-سولنافذی پس از لختیتنفسی درنگ پاسخ داد:
«این نیست که تا وقتیبرن بشه چی راستین رو جمعنمیفهمم کرد، به هر روشی دست میزنن؟»
«دقیقاً.»
هیول گوم-گانگمردهشویی سر فرود آورددور و تایید کرد:
«هنرهای درونی طریقت اهریمنی از هر راه چارهای سود میبرن تا در کوتاهترینشنیدن زمان چی راستین رو انباشته کنن. برای همینه که در بیشتر اونها ابیاتی هستشانس که از همون نقطه آغازین به فرد توان گردآوری چی راستین بیکرانی رو میده.»
هیول گوم-گانگ دربهشون اثنای سخن، دیدگانشیکی را باریک کرد:
«با این حال، به اینجور روشها میشهیاد گفت راه معکوسی که برخلاف سامان بدنپاسخ و اصول اون حرکت میکنه. متوجه فرقش میشی؟»
چون بو اون-سول سرشغریبههای را به نشانه ندانستنهوم تکان داد، هیول گوم-گانگ گفت:
«اگه هنرهای درونی طریقتهای راستین و اهریمنی رو ده سال تمرین کنی، فرق زیادی به چشمرنگ نمیاد. ولی بعد از بیست سال، رخنهای در خلوص چی راستین پدیدار میشه، و پس از سیبلکه سال، تراز نیروی درونی چنان فاصلهای میگیره که دیگه اصلاً نمیشه اونها رو با هم قیاس کرد.»
بو اون-سولبدم نفس عمیقیبگم فرو داد.
«پس برای یادگیری درست هنرهایتنفسی رزمی، در پایان باید هنرهایسرّی درونی طریقت راستین رو فرا گرفت.»
«ابداً اینطور نیست.»
فروغی از غرورانداخت و سرفرازی درالان چشمان هیول گوم-گانگ درخشید.
«روش غایت معکوسی که این راهب ناچیز بهت یاد میده،نمیفهمم مرموزترین و برجستهترین روش در میان تمامی شیوههای پرورش درونی درفرقه سراسر دنیاست. این روش کاملاً از محدودیتهای هنرهای رزمی اهریمنی آزاده.»
با وجود تواناییهایانداخت شگفتانگیزش، بو اون-سول چندانیاد خشنود به نظر نمیرسید.
در واقع، هرچه بیشتر دربارهدور عظمت روش غایت معکوس میشنید،گوم سیمایش تاریکتر و گرفتهتر میشد.
«چیزهای بزرگنافذی همیشه بهایگفت سنگینی میخوان.»
و درست همانطور که فکرش رایکی میکرد، با ادامه سخنان هیول گوم-گانگ، سیمایانداخت خود راهب نیز رو به تاریکی رفت.
«با این حال، یادگیری این روش غایت معکوس بینهایتواقع دشواره. باید بدنی بسازی که تحت هر شرایطی بتونهپرید با گردش نیروی درونی و جریان انرژی حیاتی هماهنگ بشه.»
و سپسمردهشویی دست چپشغریبههای را جلو آورد.
هیچ اثرینافذی از انگشتانشگفت باقی نمانده بود.
«این روند آنچنان دردناک بودبرن که دهانم رو باز کردم ونگاه انگشتهای خودم رو جویدم و کندم.»
تصورش هم هولناک بود کهتنفسی استادی در حد و مرتبه هیولفرقه گوم-گانگ انگشتهای خودش را جویده باشد.
آن عذاب نه تنها باید بهدیار شکلی غیرقابل وصف طاقتفرسا بوده باشد،درست بلکه بیتردید زمانی طولانی ادامه داشته است.
«روش غایت معکوس به هشت لایه تقسیم میشه.گرفتی من صرفاً با رسیدن به لایه پنجم تونستمرنگ به عظیمترین نیروی درونی دنیا دست پیدا کنم.»
هیول گوم-گانگ حتی با وجود اینکه ادعادیگه میکرد برترین نیروی درونی جهان را درگفت اختیار داشته، چهرهای تلخ به خود گرفت.
«اما در دنیای هنرهای رزمی، صرفاً بایاد تکیه بر سطح نیروی درونی نمیشه بهپاسخ برتری دست یافت. اون فقط یکی از ابزارهاست.»
«تمام تلاشم رو میکنم.»
«برای زدن این حرف هنوز خیلیالان زوده. من هنوز تصمیمی نگرفتم کهشائولینه این روش رو بهت یاد بدم.»
هیول گوم-گانگبدم کلامی غیرمنتظرهبگم بر زبان آورد.
پس هرآنچه تا بدینگفت لحظه بر زبان راندهگرفتی بود، چه معنایی داشت؟
«چون روش غایت معکوسغریبههای چیزی نیست که صرفاًهوم با آموزش بشه یادش گرفت.»
نوری ژرف و نافذ ازتنفسی دیدگان هیول گوم-گانگ ساطع شد وفرقه به رخسار بو اون-سول دوخته شد.
«اگه نتونی یادش بگیری، این راهب ناچیزدیگه در وفای به عهدش برای انتقال اون ناکامتنفسی مونده... و این تن توان رفتن نخواهد داشت.»
سپس به افقهای دوردستگفت نگریست و با صداییگرفتی محزون و بم گفت:
«از همون ابتدا، اون مرد، دان چئونگ، گفت برامهیول نابغهای میفرسته که توان یادگیری روش غایت معکوس روتیغ داشته باشه. از اون زمان تا حالا ده سال گذشته.»
ده سال.
هیول گوم-گانگ برای وفای به عهد، دهدیگه سال آزگار چشمانتظار نابغهای مانده بود تاگفت روش غایت معکوس را به او بسپارد.
«قطعاً روشنافذی غایت معکوسگفت رو یاد میگیرم.»
در برابر عزماجساد راسخ بو اون-سول، هیولمیشوید گوم-گانگ سر فرود آورد.
«برای رسیدن به این مقصود، ابتدا باید ازگرفتی یه آزمون عبور کنی. تا مشخص بشه توانرنگ یادگیری روش غایت معکوس رو داری یا نه.»
«آزمون؟»
«از این لحظه، با استفاده از انرژی غایت معکوس، نقاطسرّی حیاتی بدنت رو باز میکنم. برای آموختن روش غایت معکوس،اگر نباید حتی ذرهای انرژی کدر در انرژی حیاتیت باقی مونده باشه.»
«آزمون فقط پاکسازیاجساد انرژی کدریه کهدیار توی بدنم انباشته شده؟»
«زدودن انرژی کدرِ انباشتهشده در نقاط حیاتی از طریق هدایت چی راستین، فرایندیهشنیدن که باید بهمرور زمان و با ملایمت صورت بگیره. یه رزمیکار هرچقدر همتنها مقتدر باشه، در طول یک شبانهروز تنها میتونه یک نقطه حیاتی رو باز کنه.»
در حالی که بو اون-سولبرن سردرگم نگاهش میکرد، هیول گوم-گانگ نیشخندینگاه زد و دندانهایش را نمایان ساخت.
«این راهب ناچیز حالا هر سیصد و شصت و پنج نقطه حیاتی روشنیدن یکجا برات میگشاید. بهت اطمینان میدم، دردش اونقدر فرسایندهست که محاله طاقت بیاری؛تنها مگه اینکه مثل من یکی دو تا از انگشتهات رو بجوی و بکنی.»
هیول گوم-گانگ با نگاهیغریبههای خیره و نافذ بههوم چشمان بو اون-سول گفت:
«بهت هشدار میدم، اگه بهتنفسی خودت اطمینان نداری، بهتره ازسرّی همین حالا پا پس بکشی.»
سپس دست چپبهشون قطعشدهاش را نشانیکی داد و پوزخندی زد.
«بدون انگشت، حتی اگه عظیمترین نیروی درونییاد رو هم کسب کنی، هرگز قادر نخواهیپاسخ بود فنون رزمی پاویون نانگیا رو بیاموزی.»
«انجامش میدم.»
در برابر پاسخ بو اون-سول کهالان کمترین تردیدی در آن راه نداشت، هیولشنیدن گوم-گانگ با تکان دادن سر رضایت داد.
«بسیار خب. پشیمون نشی!»
با فریاد رعدآسای او، صدهاتنفسی پرتو نور از سرانگشتان دستسرّی راست هیول گوم-گانگ فوران کرد.
هنر سرّی اعلای معبدغریبههای اژدهای آسمانی، «انگشت بیسرآغازهوم و بیانتها»، پدیدار گشت.
چواراراراک.
باد انگشتِ رهاشده از سویبرن هیول گوم-گانگ همچون انفجار خیرهکننده آتشبازینگاه بر کالبد بو اون-سول باریدن گرفت.
پاپاک.
با اصابت ایناجساد امواج سهمگین، مردمک چشمانمیشوید بو اون-سول فراخ شد.
جیجیک.
تارهای عضلاتش منبسط شدندبگم و بر بافت ردایبیارن رزمی کهنهاش فشار آوردند.
در همان دم، قطراتگفت عرق همچون سیلاب بارانگرفتی بر گونههایش جاری گشت.
«داره شروع میشه؟»
چشمان هیول گوم-گانگ باریک شد.
زدودن انرژی کدر از کالبدبرن با گشودن نقاط حیاتی، درنمیفهمم حقیقت تفاوتی با شکنجهای سهمگین نداشت.
چرا که به هنگام تزریق پرشتاب چی راستین برای گشودنسرّی نقاط بسته، رزمیکار دردی جانکاه را تاب میآورد؛ تو گوییاگر استخوانهایش را با قساوت بیرون میکشند و با خنجر میتراشند.
شیوههای هولناک شکنجه در جهان رزمی، نظیر «شکنجههوم سایه جهنم» یا «دست مرگ آبی»، در اصل بایعنی تزریق بیرحمانه چی راستین به نقاط حیاتی انجام میشدند.
«بهزودی شروعنافذی به ضجهگفت زدن میکنه.»
هیول گوم-گانگبدم در این بارهبرن هیچ شکی نداشت.
گشودن این همهانداخت نقطه حیاتی درالان چنین دم کوتاهی...
باید دردی را به جان بودیار اون-سول میانداخت که پنداری تکتک رگهایدرست خونین پیکرش در شعلههای آتش میگدازند.
«همم.»
اما از دهانبهشون بو اون-سول تنهایکی نالهای کوتاه برخاست.
آن هم باانداخت سیمایی کاملاً مسلط،الان سرد و آرام.
«چی؟»
هیول گوم-گانگ انتظار داشت او را در حال جانواقع کندن و پیچیدن به خود ببیند؛ دیدن این ناله مختصراصل و آرامش مطلق، موجی از حیرت را در دیدگانش نشاند.
«نکنه هنوز انرژی کدربگم درون مریدینهاش به طوربیارن کامل پس زده نشده؟»
اما لحظهای بعدانداخت سرش را بهالان نفی تکان داد.
عرقی چسبناک و جوشان همیندور حالا هم چون جویبار ازگوم پوست بو اون-سول فرو میریخت.
این رخدادی بود که تنها درالان صورت اثرگذاری دقیق چی راستینِ تزریقشدهشائولینه و دفع قهری انرژی کدر هویدا میشد.
«اومم.»
درست در همان آن،گفت ناله دیگری از دهانگرفتی بو اون-سول خارج شد.
طنین صدایش آکنده از رضایتی عمیق بود؛میشوید سیمایش چنان مینمود که گویی در استراحتگاهی مجلل،سردرگم نوازش ماساژی آرامشبخش را بر بدن حس میکند.
«پس گشودهنافذی شدن نقاط حیاتیتنفسی همچین حسی داره.»
بو اون-سول بهبهشون آرامی پلکهایش رایکی بر هم نهاده بود.
گردش چی راستین درون بدنشتنفسی بسان دستان نوازشگر مادری بود کهفرقه نقاط حیاتیاش را آرام تسکین میداد.
گهگاه موجی سهمگین درون مجاری مریدینهایش نفوذ میکرد تو گوییگوم میخواست کالبدش را از هم بدرد، اما به سرعت، گرماییاستادی مطبوع که از دانتین او زبانه میکشید، درد را مهار میکرد.
«همم.»
حرارت مداوم از قعر دانتین برمیخاست و سراپای تنش رانمیفهمم در بر میگرفت؛ و با چکیدن هر قطره عرق، این احساسفرقه به او دست میداد که ناپاکیهای درونش برای همیشه محو میشوند.
«محاله... یعنی ممکنه؟»
دیدگان هیول گوم-گانگ در حالی کهدیار به قطرات چکیده از بدن بودرست اون-سول مینگریست، از حدقه بیرون زد.
حالتش درست مانند جنگیر متقلبی بودالان که حین نقش زدن طلسمی دروغین،شائولینه با شبحی راستین روبهرو شده باشد.
«یعنی از همون ابتدابگم هیچ انرژی کدری تویبیارن نقاط حیاتیش وجود نداشته؟!»
عرقی که در پی باز شدن نقاطیاد حیاتی بیرون میجهید، همواره به سیاهی میزدپاسخ و بوی تعفنی زننده بر جای میگذاشت.
لیک عرق بو اون-سول تنهادور اندکی کدر بود و ازگوم هرگونه بوی ناخوشایندی عاری بود.
انرژی حیاتی او در کمال معصومیت ویاد پاکی قرار داشت؛ دستنخورده، بسان طفلی کهپاسخ تازه پای به این گیتی نهاده باشد.
«هه هه هه هه.»
هیول گوم-گانگ پسانداخت از دریافتن حقیقت،الان خندهاش به آسمان برخاست.
روش غایت معکوس؛ هنر مرگباری کهدیار به سبب دردهای عذابآورش تا پایدرست مرگ، آموختنش برای هر انسانی ناممکن مینمود.
اما اینک در برابرش، نابغهای نشستهالان بود که شایستگی رساندن این هنرشائولینه را به کمال مطلق دارا بود.
«اوهاهاهاها!»
هیول گوم-گانگنافذی به قهقههایگفت جنونآمیز درآمد.
«گفتی نامت بو اون-سوله.»
شعلهای چنان سوزان که گویی توانالان گداختن آهن را داشت، از دیدگانشائولینه هیول گوم-گانگ به بو اون-سول باریدن گرفت.
«از همین امروز،بهشون روش غایت معکوسیکی رو بهت یاد میدم.»