چپتر 49: نقابی تازه در دیار اکیانگ
0وفاداری در کار نبود.
بو اون-سول کاملاً بهسپاسگزارم تنهایی وارد رقابت دهچشمه جانشین اهریمنی شده بود.
پس از نبردی سخت در میدانکرد جنگی آکنده از گوشت و خون،چشمه مکانی که سرانجام برگزید، پاویون نانگیا بود.
نه به عنوان فرقهای که بهمنظورتون او هنرهای رزمی بیاموزد، بلکه بهچنان عنوان خانهای که بتواند به آن بازگردد.
«هاهاها.»
دان چئونگ طوری بهسپاسگزارم خنده افتاد که گوییچشمه تاب مهار آن را نداشت.
برای سایر شاگردان، اینجا مکانی برای پیگیریاجازهتون طریقت غایی رزمی به شمار میرفت، اما ازهرچند نگاه بو اون-سول، صرفاً خانهای برای بازگشت بود.
«بهراستی که به عنوانظاهرت یکی از شاگردان اینهرچند پاویون، بچهای بینقص است.»
دستیابی به برترینبشی قدرت، فارغ ازعمیقی هرگونه خطر و گزندی.
مگر این والاترین فضیلتی نبودمشکلی که شاگردی از پاویون نانگیامنه باید از آن برخوردار میشد؟
بو اون-سول بیش ازتعظیم هر کس دیگری برازندهسپاسگزارم و شایسته پاویون نانگیا بود.
دان چئونگ با خونسردی گفت: «بسیارمنظورتون خب. اما بیا مدت موندنت تویچنان جوخه مرگجویان رو یه سال تعیین کنیم.»
«اگه حتی ظرف همین یه سال همکرد به سطحی برسی که ازش راضی باشی،منظورتون میتونی جوخه مرگجویان رو ترک کنی و برگردی.»
«متوجه شدم.»
«پس یه درخواست رسمی به کاخکرد اهریمن میفرستم و ترتیبی میدم که بهمنظورتون عنوان عضوی از جوخه مرگجویان منصوب بشی.»
با اجازه دانهست چئونگ، بو اون-سولمنظورتون تعظیم عمیقی کرد.
«از اجازهتون سپاسگزارم.»
«اما یه مشکلی هست.»
«چه مشکلی؟»
«ظاهرت بیشمشکلی از حدظاهرت توی چشمه.»
«منظورتون منه؟»
هرچند خودش چندان متوجه آن نبود، اماظاهرت سیمای بو اون-سول چنان بیهمتا بود کهسیمای واژه برازنده و جذاب برای وصفش کفایت نمیکرد.
چشمانی همچون شکوفه آتش کهعمیقی در میان یخ شکفته باشد، بینیظاهرت کشیده و قلمی، و پوستی رنگپریده.
اندامی که درهست عین ظرافت، تنومندمنظورتون و استوار مینمود...
و فراتر از همه، هاله تنها و منزویاجازهتون غریبی پیرامونش موج میزد که هر کس تنها یکخودش بار آن را میدید، محال بود از یاد ببرد.
«هوم.»
دان چئونگ که خیره به بو اون-سول مینگریست، سرفهای کوتاه سر داد و گفت: «تو در حال حاضر بیشچنان از هر استعداد دیگهای بین ده جانشین اهریمنی توجهها رو به خودت جلب کردی. اگه بخوای با چهرهای کهاندامی تو ذهن همه میمونه مأموریتهای جوخه مرگجویان رو پیش ببری، هویتت در عرض یه چشم به هم زدن فاش میشه.»
او کتابچهای سرّیهست از ردایش بیرون کشیدمنه و روی میز نهاد.
بر روی آن دفترچه کهنه،تعظیم عبارات «فن تغییر چهره ومشکلی جابهجایی استخوان» به چشم میخورد.
«حتی یه نقاب از پوست انسان هم نمیتونه استادی با چشمهای تیزبینخودش رو فریب بده. اما اگه به این کتابچه سرّی مسلط بشی، میتونیشکوفه بدون اینکه ساختگی یا غیرطبیعی به نظر بیاد، چهرهت رو عوض کنی.»
دان چئونگ نفس عمیقی کشید وکرد ادامه داد: «هرچند مادامی که ازش استفادهمنظورتون میکنی، یکدهم از نیروی درونیت مصرف میشه.»
«ممنونم.»
همین که بو اون-سول دفترچهتعظیم را برگرفت، دان چئونگ بار دیگرهست دستهای از مدارک را پیش کشید.
«میتونی بری. ترتیبیاجازهتون میدم که هر زمانظاهرت خواستی بتونی حرکت کنی.»
دریاچه دونگتینگ.
هرچند نامش دریاچه بود،اجازه اما در حقیقت رودیاجازهتون پهناور به شمار میرفت.
تنها دلیلش این بود که آب رود یانگتسه بهمنظورتون آن سرازیر شده و از آن خارج میشد، ازجذاب این رو ساختارش شبیه به یک دریاچه جلوه میکرد.
پهنهای که مرز میان رود و دریاچه درسپاسگزارم آن ناپیدا میشد را جهان رزمی میخواندند؛ اصطلاحیخودش که خاستگاه اصلی واژه نامبخش دنیای رزمیکاران بود.
«هی، بایست!»
همزمان با توقف آرام کالسکهای کهعمیقی در امتداد جاده حکومتی میتاخت، صدایظاهرت پوف کشیدن اسب به هوا خاست.
«به اکیانگ رسیدیم.»
با طنین صدای کالسکهچی، درعمیقی کالسکه گشوده شد و قامتیهست بلندبالا به آرامی پدیدار گشت.
آیا تازه به سن بلوغ رسیده بود؟منه جوانی برازنده با قامتی بسیار فراتر از ششجذاب فوت و گیسوانی بلند و رها هویدا شد.
او بو اون-سول بوداجازه که رسماً به عضوی ازسپاسگزارم جوخه مرگجویان بدل گشته بود.
پس از ترک پاویون نانگیا، اوهست به شعبه مخفی جوخه مرگجویان کاخخودش اهریمن، واقع در اکیانگ، اعزام شد.
پیرامون دریاچه دونگتینگ در استان هونان، همانند مرزی میان طریقتهایهست راستین و اهریمنی بود؛ جایی که چهرههای سرشناس هر دوبیهمتا جناح پیوسته با یکدیگر سرشاخ شده و بر سر منافع میجنگیدند.
به عبارت دیگر، میتوانست منطقهای حائل نامیده شودهرچند که نه کاخ اهریمن و نه اتحاد رزمیوصفش توان اعمال نفوذ مطلق بر آن را نداشتند.
بو اون-سول قصد داشت در خلال انجام مأموریتها در اینمشکلی دیار، که کشمکش قدرت میان طریقتهای راستین و اهریمنی در آنبیهمتا به اوج میرسید، به تمرین و پرورش هنرهای رزمی خود بپردازد.
تق.
وقتی گردنش رااجازه خم کرد، صدایکرد شکستن استخوانهایش پیچید.
«شاید بهتر بودهست تمام مسیر رومنظورتون با مهارت سبکی میاومدم؟»
هنگامی که رزمیکاران راهی سفریتعظیم دور و دراز میشدند، معمولاًمشکلی از مهارت سبکی خود بهره میگرفتند.
بو اون-سول که نیروی درونیش از سطحظاهرت یک جیازی فراتر رفته بود، میتوانست بدونسیمای دشواری روزانه حدود هزار لی را درنوردد.
با این حال، او سوار بر کالسکه شدهسپاسگزارم بود تا با فراغ بال کتابچههای سرّی دریافت شدهچندان از دان چئونگ و وانگ گیول را مطالعه کند.
«همونطور کهمشکلی انتظار میرفت...ظاهرت رزمیکارهای زیادی اینجان.»
بو اون-سول به محض ورود به شهر، بااجازهتون چشمانی تیزبین به بازاری نگریست که ردیفی ازهرچند مهمانخانهها و میخانهها در آن صف کشیده بودند.
نیمی از عابران پیادهسپاسگزارم سلاح به همراه داشتند ومنظورتون نگاهشان تیز و برنده بود.
به ویژه صندلیهای کنار پنجره میخانههاکرد با چشمانداز دریاچه دونگتینگ، آکنده از افرادیمنظورتون بود که ردای رزمیکاران بر تن داشتند.
درست در همان لحظه، پسربچهای با سر وهرچند وضع پادوها جلوی بو اون-سول زبان ریخت: «ارباب جوان،کفایت چرا سری به میخانه ما نمیزنید؟ چشماندازش واقعاً بینظیره!»
«پاویون گیونگهای ما بهاجازه داشتن لذیذترین غذاها بیناجازهتون تمام میخانههای این منطقه معروفه.»
برای پیشخدمت بودن بیش از حدهست جوان مینمود، اما چربزبانی و رفتارشخودش به طرز عجیبی رندانه و کارکشته بود.
بو اون-سول نگاهی به چشمانعمیقی تیزبین آن پادو انداخت وهست سر تکان داد: «علاقهای ندارم.»
«اینطور بیانصاف نباشید، فقط یه بار تشریف بیارید بالا.خودش میخانه ما یه هوانگجوی درجهیک سیساله داره که سوغاتنمیکرد همین دیاره. تازه، پیشخدمتهای ما انعام جداگونه هم نمیخوان!»
بو اون-سول بابشی شنیدن این حرفعمیقی ابرو در هم کشید.
مکانی که شراب چندسپاسگزارم ده ساله سرو میکرد ومنظورتون به پادوهایش انعام داده میشد...
مگر چنین جایی عشرتکدهایتعظیم تجملی و درجهیک مخصوصسپاسگزارم اشراف یا مقامات عالیرتبه نبود؟
«علاقهای ندارم.»
وقتی بو اون-سول دستش را به نشانه رد تکانسپاسگزارم داد، پادو سرش را با حسرتی ساختگی خم کرد: «پسسیمای ارباب جوان، دفعه بعد حتماً به پاویون گیونگها سر بزنید!»
بو اون-سول در حالی که تعظیم کردنظاهرت و دور شدن پسربچه را تماشا میکرد،سیمای ناگهان حسی غریب و ناآشنا به سراغش آمد.
«اگه خوب فکراجازه کنم... حالا پادوهاکرد دارن برام بازارگرمی میکنن.»
این موقعیتی غیرقابل تصور بود؛چشمه آن روزها که در غسالخانهچندان هوانگجو به عنوان مردهشور کار میکرد.
آن زمان تنپوشهایی کهنه و مندرس بر تناجازهتون داشت، حتی نه رداهایی درخور، و بوی تعفنهرچند اجساد از فرسنگها دورتر از وجودش به مشام میرسید...
«به خاطر این لباسهاست؟»
بو اون-سول در حال حاضر لباسهاییکرد فاخر و ردایی بلند دوختهشده بهچشمه دست خاندان گونگسون پایتخت به تن داشت.
برای پنهان کردن هویت خویش، همانند اشرافزادهایمنه عیاش و خوشگذران لباس پوشیده بود که گوییجذاب برای سیاحت به حوزه دریاچه دونگتینگ آمده باشد.
«اون موقعها، نیازی به لباستعظیم خوب نداشتم. ظرف فقط یهمشکلی روز، بوی مردار روشون مینشست.»
بو اون-سول با لبخندی تلخ، درهست برابر بساطی که آینههای مفرغی گوناگونخودش را به نمایش گذاشته بود متوقف شد.
«نه، به خاطر لباسها نبود.»
تصویری که در آینهظاهرت مفرغی بازتاب مییافت، دیگرهرچند پسربچهای لاغر و نزار نبود.
با رسیدن به سن بلوغ، نه تنها هیکلش استوار ومشکلی باوقار گشته بود، بلکه به جوانی برازنده بدل شده بودچنان که وقار و زیبایی اشرافی از سر و رویش میبارید.
—پسر یه خانواده اصیله؟
—چهرهش واقعاً خوشتراشه.
—حتی میتونه بازیگر نمایش باشه.
همانطور که از میاناجازه بازار گذر میکرد، صدایاجازهتون پچپچ مردم به گوشش میرسید.
بو اون-سول در حالی کهمشکلی آرامآرام از راسته بازار خارج میشد،هرچند در سکوت سرش را تکان داد.
«واقعاً بایدبشی ظاهرم روتعظیم عوض کنم.»
او در طول مسیر و درون کالسکه، به فنخودش تغییر چهره و جابهجایی استخوان که دان چئونگ بهنمیکرد او داده بود، به طور کامل مسلط شده بود.
«بهتره چهره واقعیمبشی رو به افرادعمیقی شعبه هم نشون ندم.»
به هر حالاجازهتون همگی از وابستگانهست کاخ اهریمن بودند.
هیچ نیازی نبود کهتعظیم وابستگی واقعی و چهره اصلیاشمشکلی را برای کسی برملا کند.
بو اون-سول با سامان دادن به افکارش،منه نیروی درونیاش را بالا کشید و فنواژه تغییر چهره و جابهجایی استخوان را اجرا کرد.
تق، ترق.
صدای خرد شدن استخوانها از فک وظاهرت شقیقههایش به گوش رسید و پوستش مانندسیمای سطح آب شروع به موج برداشتن کرد.
هرچند نام این مهارت فن تغییر چهره و جابهجاییمشکلی استخوان بود، اما نمیتوانست چهره فرد را آزادانه دگرگونسیمای کند یا ساختار کلی استخوانبندیاش را به کلی تغییر دهد.
ظاهر انسان تنها باظاهرت اندکی تغییر در حالت چشمهاخودش یا فرم صورت دگرگون میشد.
به بیان دیگر، فن تغییر چهره و جابهجایی استخوانسپاسگزارم صرفاً روشی برای حرکت دادن جزئی ماهیچهها و استخوانهایچندان چهره اصلی بود تا صورتی کاملاً متفاوت پدید آورد.
تق، تق، تق.
بو اون-سول پس ازتعظیم جابهجا کردن عضلات و استخوانهایمشکلی صورتش، سرش را بالا آورد.
در این فاصله، آن جوان زیباروی و خیرهکننده ناپدیدخودش شده بود و به جایش جوانی با ظاهری معمولینمیکرد قرار داشت که در هر کوی و برزنی دیده میشد.
تنها با تغییر اندک بینی، چشمان و خط فکش،سپاسگزارم توانسته بود سیمایش را چنان طبیعی دگرگون سازد که حتیسیمای استادانی با چشمان تیزبین نیز متوجه هیچ چیز مشکوکی نمیشدند.
«خب، راه بیفتیم.»
بو اون-سول با ترک بازارچهعمیقی و ورود به کوچهای پرپیچوخم، درظاهرت انتهای کوچه روبهروی عمارتی فرسوده ایستاد.
کتابفروشی قدیمی هوئیشوان.
بر فراز عمارت، کتیبهای کهنهتعظیم به طول حدود شش فوتمشکلی به شکلی متزلزل آویزان بود.
با نگاه به نگارهها ومشکلی خطوط رنگوروپرفتهاش، چنین برمیآمد کهمنه کتابفروشیای با پیشینهای کهن باشد.
قیژژژ.
با صدایی گوشخراش مانند زوزه یک شبح، درهرچند را گشود و قدم به درون گذاشت، ووصفش در یک نگاه منظره کتابفروشی قدیمی را برانداز کرد.
«جای خوبیه.»
بو اون-سول همانطور که به فضای باشکوه وچشمه فراخ درون کتابفروشی مینگریست که عمارت متون مقدسبیهمتا شائولین را در یاد زنده میکرد، سر تکان داد.
برای نگهداری شایسته ازتعظیم کتابها، نور و رطوبتسپاسگزارم باید با وسواس مهار میشدند.
درون کتابفروشی، تنها به اندازهای چراغ روغنی آویخته بودندخودش که به سختی میشد کتابها را با نورشان خواند، وچشمانی در نقاط مختلف، زغال مرغوب و نمک چیده شده بود.
«خوش اومدین.»
در حالی که از میان قفسههای انباشته وچشمه به هم فشرده از کتاب عبور میکرد، مردیبیهمتا میانسال که پشت میزی نشسته بود از جای برخاست.
مرد میانسال با رداییتعظیم بلند به رنگ نیلی روشن،مشکلی لبخندی گرم زد و گفت:
«دنبال چیز خاصی میگردین؟»
او سانگنیانگ بود، صاحباجازه کتابفروشی قدیمی هوئیشوان واجازهتون رهبر شعبه اک-یانگِ جوخه مرگجویان.
«اومدم یه کتاب بفروشم.»
بو اون-سول بااجازه صدایی سرد وکرد بیتفاوت پاسخ داد.
پیش از آمدن به اینجا، از وانگ گیولهرچند شنیده بود که شعبههای جوخه مرگجویان چگونه فعالیتوصفش میکنند و راه برقراری تماس با آنها چیست.
«چه کتابی؟»
با پرسش سانگنیانگ، بو اون-سولمشکلی کتابی با عنوان «سالنامه بهارمنه و پاییز» از سینهاش بیرون کشید.
«هوم.»
سانگنیانگ بامشکلی گرفتن کتاب، چشمانشچشمه را باریک کرد.
«خیلی جوونه.»
اگرچه او چهره راستینش را با فن تغییر چهرهمنظورتون و جابهجایی استخوان پنهان کرده بود، سانگنیانگ دریافته بود کهوصفش بو اون-سول جوانیست که تازه به سن بلوغ رسیده است.
«ماهر هم به نظر نمیرسه.»
همانطور که به چهره سادهچشمه و معمولی بو اون-سول نگاهچندان میکرد، در دل نوچی کشید.
اعضای جوخه مرگجویان عموماً از میان کسانی برگزیدهاجازهتون میشدند که از هیچ چیز باکی نداشتند وهرچند آزمودگی و تجربهای گسترده در دنیای رزمی اندوخته بودند.
به همین روی، بیشتر اعضاییمشکلی که از فرقههای گوناگون میپیوستندمنه بالای سی سال سن داشتند.
حتی جوانترینهایشان نیزاجازه در اواخر دهه بیستاجازهتون سالگی به سر میبردند.
«خب، بهمشکلی من چهظاهرت ربطی داره.»
سانگنیانگ در هربشی صورت وابسته بهعمیقی کاخ اهریمن بود.
او حتی نمیدانستاجازهتون این افراد ازهست کدام فرقه آمدهاند.
میان آنها نیازیاجازه به آشنایی یاکرد نام بردن نبود.
از آنجا که رسماً ارواحی نادیدنی و ناموجود بهخودش شمار میرفتند، هیچ حس پیوندی میانشان نبود و حتینمیکرد اگر یکی از آنها جان میباخت، خم به ابرو نمیآوردند.
«میشه فروختش؟»
با سخنکرد بو اون-سول، سانگنیانگمشکلی به خودش آمد.
کیفیت کتاب عالی بود، اماعمیقی میان حروف «سالنامه بهار وهست پاییز»، عنکبوتی سرخرنگ کشیده شده بود.
این نشان جوخه مرگجویان بود.
«ای وای، کتاب آسیب دیده.»
چشمان سانگنیانگ برایاجازهتون دمی لرزید وهست سپس زبانی چرخاند.
«قیمت چندانیبشی نداره. چقدرتعظیم میخوای بفروشیش؟»
«به جای پول، اگهظاهرت ممکنه میخوام با یههرچند کتاب دیگه طاقش بزنم.»
«هاهاها. انگارمنصوب واقعاً اهلاجازه کتابی. مااون!»
با صدای مرد میانسال، جوانیمشکلی که در بخش پشتی مشغولمنه مرتب کردن چیزی بود بیرون آمد.
«صدام زدین.»
«کتابهای قدیمیمشکلی انتهای سالن روچشمه بهش نشون بده.»
«اطاعت.»
بو اون-سول به دنبال آن مرد، مااون، لختی ازمنظورتون میان قفسههای کتاب گذشت و در پایان وارد انباری شدوصفش که کتابهای کهنه در آن روی هم تلنبار شده بودند.
نه کاخ.
به محض ورودش به انبار،چشمه درگاه ورودی با در آهنیچندان ستبر و ضخیمی بسته شد.
مااون به قفسهایبشی اشاره کرد وعمیقی با صدایی آهسته گفت:
«من مااون هستم،اجازهتون مسئول برقراری ارتباطهست در شعبه اک-یانگ.»
نامهای از سینهاش بیرونتعظیم کشید، آن را براندازسپاسگزارم کرد و سری تکان داد.
«اعضای جوخه مرگجویان برای راحتی کار با نامهرچند رمز صدا زده میشن. تو میشی... هجده. گرچهوصفش بعیده هیچوقت همدیگه رو به اسم صدا بزنیم.»
در چهره وبشی صدای مااون ذرهایعمیقی احساس دیده نمیشد.
«توی این کتابها مأموریتهاسپاسگزارم ثبت شدن. یکی رو بردارمنظورتون تا جزئیاتش رو برات بگم.»
رفتار متواضعانه پیشین او به کلیکرد رخت بربسته و وقار و هیبت یکمنظورتون استاد هنرهای رزمی جایش را گرفته بود.
حتی اگر صرفاً مسئول ارتباطچشمه بود، باز هم مردی ازچندان تبار کاخ اهریمن به شمار میآمد.
کسی نبودمنصوب که بتواناجازه دستکم گرفتش.
تنها شش کتاب روی قفسه بههست چشم میخورد که بسیار تمیز بودند،خودش چنان که گویی به تازگی فراهم شدهاند.
خشخش.
کتابی با نام «سوابق گستردهچشمه دوران تایپینگ» را گشود و درسیمای صفحه نخست، کلماتی نامتعارف پدیدار شدند.
—مأموریت بیونگهو، آگهی نهم.
سیصد نیانگ نقره.
دزدیدن بخوردان برنزی زرینتعظیم در اقامتگاه گو جوکسانسپاسگزارم از فرقه گرگ وحشی سهپا.
«مأموریتیه برای رخنه به گارد دروازهمنظورتون زرین در کوه دروازه زرین و دزدیدنبیهمتا بخوردان برنزی زرینی که گو جوکسان داره.»
مااون آغازمنصوب به توضیحاجازه دادن کرد:
«اما مگر اینکه جغرافیای منطقه کوه دروازه زرین رومنظورتون خیلی خوب بشناسی، وگرنه نصیحتت میکنم انتخابش نکنی. تاجذاب حالا چند تلاش ناموفق برای دزدیدنش انجام شده، واسه همین...»
با لحنیبشی خشک، پیوسته وعمیقی یکنواخت شرح میداد.
«منظور از "آگهی" چیه؟»
مااون بیدرنگمنصوب به پرسش بوتعظیم اون-سول پاسخ داد:
«تعداد دفعاتی که یه مأموریت صادر شده. یعنی یا تامنه حالا سه نفر توش شکست خوردن، یا مدتها هیچکس قبولشکفایت نکرده و به همین خاطر سه بار دوباره اعلام شده.»
«هوم.»
بو اون-سول باهست فرودادن نفسش، بهمنظورتون دیگر کتابچهها نگریست.
در چهار کتاب دیگر نیز مأموریتهایی پیرامونکرد دزدیدن سلاحها یا گنجینههای اهریمنی، یا برهم زدنمنه اوضاع با بهرهگیری از اطلاعات ثبت شده بود.
و هر بار کهسپاسگزارم کتابی را ورق میزد، مااونمنظورتون بدون احساس برایش توضیح میداد.
«اینا بیمعنیه.»
با گره انداختن درظاهرت ابروانش، بار دیگر دستش راخودش به سوی کتابچهای پیش برد.
«این آخریشه؟»
بو اون-سول کتابیاجازهتون با عنوان «کتابهست سرودها» را بررسی کرد.
—مأموریت بیونگهو، آگهی نهم.
سه هزار نیانگ نقره.
کشتن مخفیانه سوک جونگ،اجازه معاون تالار جذب روحاجازهتون از فرقه سایه خونین.
«نیازی نیستکرد به اونسپاسگزارم نگاه کنی.»
مااون بازدمی سرداجازه بیرون داد وکرد سرش را جنباند:
«اون یهمشکلی مأموریت درظاهرت سطح بیونگهوئه.»
«مگه اجازه ندارم انجامش بدم؟»
«از سرکرد و روشسپاسگزارم معلوم نیست؟»
مااون گوشهبشی لبش راتعظیم کج کرد:
«گَپ، ائول، بیونگ، جونگ... مأموریتهای سطح بیونگهومنه و بالاتر معمولاً توسط اعضای باتجربهای برداشتهواژه میشن که دستکم سه سال سابقه مأموریت دارن.»
با انگشت به «کتاباجازه سرودها» اشاره کرد واجازهتون سخنش را پی گرفت:
«سوک جونگ استادیه که بیش از ده ساله توی دنیای رزمی برای خودش اسمی درچنان کرده. اون تا حالا دمار از روزگار آدمکشهای زیادی درآورده، واسه همین نمیشه با یهکشیده شبیخون ساده از پا درش آورد. بیدلیل نیست که سه هزار نیانگ براش در نظر گرفتن...»
کلام مااون ناتمام ماند.
لبخندی باریک و محوظاهرت بر کنج لبان بوهرچند اون-سول نقش بسته بود.