چپتر 48: جوخه مرگجویان
0با باز کردن دری در گوشهشگفتزدهاش کوره آهنگری، اتاق کار کوچکی با یکدرست میز و چند تکه اثاثیه نمایان شد.
وانگ گیول که پشت میزشگفتی چهارگوش نشسته بود، نگاهی بهچشم بو اون-سول انداخت و پرسید:
«وقتی از اوضاعتوضیح جهان رزمی میگی،اشتیاق دقیقاً منظورت چیه؟»
«دانش پایهای کهدانستنشان هر هنرمند رزمیقصد باید داشته باشه.»
«که اینطور.»
وانگ گیول کتابچه ضخیمیچشمانش را از قفسه اتاق کارکلی برداشت و روی میز گذاشت.
«این چیه؟»
«چیزهایی که میخوای بدونی.»
با قضاوت از روینتوانست ظاهر کتابچه، کاملاً مشخص بودکجا که بهتازگی تهیه شده است.
وقتی بو اون-سول باچشمانش دقت آن را باز کرد،کلی چشمانش از شگفتی گرد شد.
نه تنها مروری کلی بر اوضاع جهان رزمی در آن به چشمنتوانست میخورد، بلکه ویژگیها و اطلاعات مربوط به هر فرقه، همراه با شرححالیگوم اجمالی از استادان نامدار جهان رزمی نیز در آن گنجانده شده بود.
«بهتازگی نوشته شده.»
کتابچه حتی حاویسؤال اطلاعات دقیقی دربارهشگفتزدهاش ده جانشین اهریمنی بود.
«امکان ندارهدقت اینو برایچشمانش من نوشته باشه.»
وانگ گیول مردی بود کهدانستنشان هر روز تمام وقتش رابذاری صرف ساختن سلاحها و ابزارها میکرد.
اگر خودش این کتاب راداشت نوشته بود، بیتردید ساعتهای خوابشنتوانست را پای آن گذاشته بود.
با این حال، محتوای کتابچه دقیقاًشگفتزدهاش همان چیزهایی را توضیح میداد کهنداری بو اون-سول به دانستنشان اشتیاق داشت.
«قصد داریدقت پا بهچشمانش جهان رزمی بذاری؟»
با سؤال وانگ گیول،میداد بو اون-سول نتوانست حالتقصد شگفتزدهاش را پنهان کند:
«از کجا فهمیدید؟»
«چون وقتی نداری.»
درست مانند هیول گوم-گانگ وشگفتی بک یون، وانگ گیول نیز افکارمیخورد بو اون-سول را به وضوح میخواند.
«اگه همهشو بخونی، دستکم ازدانستنشان بیخبری و کمبود اطلاعات ضربه نمیخوری.سؤال بعد از اینکه تمومش کردی بسوزونش.»
«متوجه شدم. ممنونم.»
همین که کتاب را کنار گذاشتشگفتزدهاش و برگشت تا برود، ناگهان حسینداری غریب بو اون-سول را فرا گرفت.
یک شم درونی بود.
استاد آهن، وانگ گیول، که به نظر میرسیدقصد همهچیز را میداند؛ شاید حتی درباره آن اهریمنیکند که پدربزرگش را کشته بود هم چیزی میدانست.
و اینطور به نظر میرسید کهقصد حتی اگر چنین چیزی را بپرسد،شگفتزدهاش وانگ گیول به دنبال دلیلش نخواهد گشت.
«میخوام یهبذاری چیز دیگهنتوانست هم بپرسم.»
بو اون-سول نفسهای نامنظمشچشمانش را بهزور مهار کرد وکلی به وانگ گیول چشم دوخت.
او در آستانه پرسیدن درباره مشخصاتاشتیاق آن اهریمن بود؛ چیزی که تانتوانست آن روز از هیچکس نپرسیده بود.
اگر از دان چئونگ یا بک یون دربارهبذاری آن اهریمن میپرسید، بیشک با اصرار علت را جویاچون میشدند، یا شاید پشت سرش دست به تحقیق میزدند.
اما حس میکرد وانگ گیول،حالت استاد آهن، بدون پرسیدن اینفهمیدید چیزها پاسخش را خواهد داد.
«... توانایی اجرای تکنیک شمشیری که با مهار آزادانه استخوانهاچشم و عضلات از پایین به بالا اوج میگیره، و مهارتی براینامدار قطع کردن هر دو دست یک هدف متحرک با دقتی بینقص.»
وانگ گیول با حالتی که پیشاشتیاق از این هرگز در چهرهاش دیدهنتوانست نشده بود، لب به سخن گشود:
«علاوه بر اون، استفاده از سمِ نوع پوسیدگیبذاری گوشت و تباهی خون، چیزی که فقط قصابهایفهمیدید انسان به کار میبرن، و حتی سلاحهای مخفی ساهیانگ.»
برای مدتی،بذاری سکوت بر اتاقحالت کار حاکم شد.
پس از گذشت زمانی بهشگفتی اندازه سوختن نیم عود، وانگچشم گیول با صدایی آرام دهان گشود:
«اگه چنین کسی وجود داشتهدانستنشان باشه، شاید در نظر گرفتن سطحسؤال رزمی یا فرقهاش کاملاً بیمعنی باشه.»
«چرا؟»
«داشتن چنین تکنیکهای شمشیرزنی سهمگینی و همزمان استفاده از سلاحهای مخفیچون و سم... احتمال اینکه جاسوسی باشه که به امور سری واگه پنهانی میپردازه و هویتش رو برای جهان رزمی آشکار نمیکنه بسیار زیاده.»
بو اون-سول همانطور که سخنان وانگگرد گیول را در ذهنش سبک وبلکه سنگین میکرد، چشمانش مانند امواج لرزید.
«اون خبیثی که پدربزرگم رو کشت،اشتیاق استاد سرشناسی از یه فرقه اهریمنینتوانست نبوده... بلکه ممکنه یه جاسوس باشه؟»
او گمان کرده بود کهداشت او صرفاً استادی از جناحنتوانست اهریمنی با تکنیک شمشیری مخوف است.
میپنداشت بعد از تسلط بر هنرهای رزمیپنهان پاویون نانگیا، میتواند با جستوجو در میانمانند استادان نامدار جناح اهریمنی بهراحتی پیدایش کند.
اما تصورش را بکن که اوگرد شاید جاسوسی باشد که هرگز هویت خودویژگیها را برای جهان رزمی آشکار نکرده است؟
«البته این فقط یه حدسه.»
وانگ گیولمیداد با خونسردیاشتیاق ادامه داد:
«حتی اگه جاسوس هم باشه، با داشتن چنین مهارتیکجا در هنرهای رزمی، بدون شک مقامی بلندپایهست، یا کسیه کهافکار داره بهسرعت درجات رو یکی پس از دیگری طی میکنه.»
به بیان دیگر،کرد به احتمال زیادگرد مهره بزرگی بود.
و این خود گواهی بردانستنشان آن بود که بو جانیانگ نیزسؤال شاید شخصیتی فوقالعاده بزرگ بوده است.
«میفهمم.»
بو اون-سول شوک درونیاش راحالت در سکوت فرو خورد و دستهایشچون را به احترام به هم رساند:
«پس من دیگه مرخص میشم.»
و درست در همان لحظهایدانستنشان که میخواست از در بیرون برود،سؤال وانگ گیول با صدایی آرام گفت:
«صبر کن.»
«یه پیشنهاد برات دارم.»
سکوی نسیم پاک.
اینجا اقامتگاهمیداد دان چئونگ، نایبرئیسداشت پاویون نانگیا بود.
با توجه به اینکه ارباب کنونی پاویونپنهان در کشت خلوتگزینی به سر میبرد، کارهای بسیارهیول زیادی روی دوش دان چئونگ انباشته شده بود.
گرچه پاویون نانگیا پایینترین جایگاه را در میان ده دروازهچشم اهریمنی در اختیار داشت و شاگردان اندکی داشت، اما ایناستادان وضعیت تنها در مقایسه با فرقههای عظیم جناح اهریمنی بود.
از لحاظ وسعت و شمار افراداشتیاق وابسته به آن، چیزی از هیچیکنتوانست از نه فرقه بزرگ کم نداشت.
«هوم.»
دان چئونگ که در اتاقحالت کارش نشسته بود و نامههای انباشتهشدهچون را مرور میکرد، سرش را خاراند:
«حتی خودمم باید اعتراف کنم اوضاع زیادی ول و رهاست.چشم اینکه هرکی دلش میخواد منو ببینه، به همین راحتی ازاستادان طریق یه ندیمه سرشو بندازه پایین و بیاد تو... واقعاً که.»
دان چئونگ با دیدن بو اون-سول که همینقصد حالا سرزده وارد اتاق کارش شده بود، با خودکجا عهد بست که روزی سیستم گزارشدهی را تغییر دهد.
«خب، چیمیداد باعث شدهاشتیاق بیای اینجا؟»
«میخوام سفریبذاری به جهان رزمیحالت رو آغاز کنم.»
«جهان رزمی؟»
در حالی کهتوضیح دان چئونگ پلکاشتیاق میزد، بو اون-سول گفت:
«بله.»
«چرا؟»
«برای اینکه بتونم فنون رزم عملیامگرد رو سریعتر کامل کنم، معتقدم بایدبلکه از طریق مبارزه واقعی به اشراق برسم.»
«خب، حرفتهمان اشتباه نیست،میداد اما غیرممکنه.»
دان چئونگ با قاطعیت گفت:
«برای ورود به جهان رزمی، باید عضو یکی از دستههافهمیدید یا جوخههای پاویون اصلی باشی. تازه، باید از ارباب تالاروضوح یا فرمانده اون واحد هم اجازه بگیری. این قانون پاویون اصلیه.»
دان چئونگ اسنادکرد تلنبارشده روی میزشگرد را برداشت و گفت:
«حتی با اینکه نایبرئیسمیداد هستم، باز هم نمیتونم سرخودداری تو رو به بیرون بفرستم.»
«میدونم.»
«میدونی؟»
بو اون-سول چنان سخنچشمانش گفت که گویی منتظرمروری همین لحظه بوده است:
«من به جوخهتوضیح مرگجویان ملحق میشم. لطفاًداشت با درخواستم موافقت کنید.»
«چی گفتی؟»
دان چئونگ که سرگرم خواندن یکیشگفتزدهاش از نامهها بود، در حالی کهنداری چشمانش برقی زد از جایش جهید:
«اسم جوخهدقت مرگجویان روچشمانش از کجا شنیدی؟»
صدایش تند و برندهمیداد بود و در چشمانشقصد رگههایی از خشم موج میزد.
«از استاد آهن شنیدم.»
پیشنهادی که وانگ گیول به بو اون-سول داده بود؛کجا دعوتی بود برای پیوستن به جوخه مرگجویان؛ جوخهای که مأموریتهایافکار سرّی محولشده از سوی کاخ اهریمن را به سرانجام میرساند.
دان چئونگ لحظهایکرد درنگ کرد وگرد اخمهایش در هم رفت:
«استاد آهن حرف اضافه زده.»
«بهم اجازه میدید؟»
«اصلاً میدونیبذاری جوخه مرگجویاننتوانست چه کار میکنه؟»
جوخه مرگجویان.
جایی بود که مأموریتهای محرمانهای را انجام میدادقصد که کاخ اهریمن رسماً آنها را نمیپذیرفت؛ مأموریتهاییکند نظیر ترور، آدمربایی، تخریب، یا سرقت منابع حیاتی.
فرقههای وابسته به کاخ اهریمن موظف بودندداری فارغ از هر دلیلی، شمار مشخصی ازکند نیروهای خود را به جوخه مرگجویان اعزام کنند.
«میدونم.»
بو اون-سولدقت با وقارچشمانش سر تکان داد:
«میدونم که از لحظه پیوستنم به جوخه مرگجویان،قصد وجودم پاک میشه و هر بار باید مأموریتهاییکند رو انجام بدم که جونم رو به خطر میندازن.»
در واقع، استاددانستنشان آهن وانگ گیول رهبرداری سابق جوخه مرگجویان بود.
او نه تنها از نبوغ درخشان بو اون-سول آگاه بود، بلکه اشتیاق او رامانند برای سفری در جهان رزمی میدانست؛ سفری خونین که آکنده از گوشت و پوست باشد.نمیخوری به همین دلیل به بو اون-سول پیشنهاد کرده بود تا عضوی از آن جوخه شود.
«به حرفی کهکرد من، معاون تالار، میخوامتنها بزنم خوب گوش کن.»
دان چئونگ این سخنمیداد را با نگاهی کاملاًقصد جدی بر زبان آورد.
«تمام فرقههای جناح راستین و جناح اهریمنی، جاسوسهایی رو بهنتوانست شکل حرفهای آموزش میدن. این قضیه برای اتحادهایی مثل کاخمانند اهریمن و اتحاد رزمی که اصلاً نیازی به گفتن نداره.»
«میگی جاسوس.»
«درسته. نبرد بین دو نفر ممکنه به این بستگی داشته باشهمیخورد که کی سریعتر شمشیر میکشه. اما جنگ بین فرقهها یا جناحهانیز به این بستگی داره که کی شبکه اطلاعاتی بهتری رو اداره میکنه.»
دان چئونگ لحظهای مکثمیداد کرد تا نفس تازهقصد کند و دوباره گفت:
«یه تکه اطلاعات سطح بالا میتونه اوضاع مالی یه فرقه بینقص رو به خاککند سیاه بنشونه، یا یه فرقه متحد رو به دشمن تبدیل کنه. علاوه بر اون،اگه جاسوسهای برجسته میتونن به راحتی به خطوط دشمن نفوذ کنن یا رهبراشون رو بکشن.»
دان چئونگ در حالینتوانست که به بو اون-سولکند نگاه میکرد، ادامه داد:
«در گذشته، کاخ اهریمن خودش مستقیماً جاسوسها رو آموزشکلی میداد. اما برای جاسوسهایی که به شکل حرفهای در یکاجمالی مکان مشخص تربیت میشدن، چندین و چند مشکل پیش اومد.»
«چه مشکلاتی؟»
«چون همگی در یک جا آموزش میدیدن، فهرستی ازسؤال اعضا وجود داشت. و اگه سر و کله یهنداری خائن پیدا میشد، ضربهش به همه جاسوسها سرایت میکرد.»
دان چئونگ آهی کشید.
«برای جبران این موضوع، کاخ اهریمن شروعتنها کرد به فرستادن استادان برجسته از هراطلاعات فرقه و دادن مأموریتهای مخفی به اونها.»
چشمان بو اون-سول گرد شد.
جاسوسهای بینامونشانی که از فرقههای مختلف اعزام میشدند،بذاری بر خلاف جاسوسهای متعلق به یک پایگاه واحد،فهمیدید بیتردید هیچ ردپایی از خود به جا نمیگذاشتند.
«بدون اینکه حتی بپرسن مأموری که این کار رو انجامفهمیدید میده کیه یا به کدوم فرقه تعلق داره. جایی کهوضوح این مأموریتها رو انجام میده، جوخه مرگجویانه. میفهمی منظورم چیه؟»
جهان رزمی جایی نبود که فردگرد بتواند صرفاً با داشتن مهارت دربلکه هنرهای رزمی، در آن پیروز میدان شود.
بو اون-سول با شنیدن سخنان دان چئونگداشت دریافت که روی دیگری از جهان رزمیشگفتزدهاش وجود دارد که او با آن ناآشناست.
«مهمتر از همه، دلیلی که با این کار مخالفت میکنم اینه کهشگفتزدهاش لحظهای که به جوخه مرگجویان ملحق بشی، دیگه نه شاگرد پاویون نانگیایون هستی و نه به کاخ اهریمن تعلق داری... تو میشی یه هیچکس.»
کوتاه سخن اینکه، اگرنتوانست مشکلی پیش میآمد، هیچکس مسئولیتکجا او را به عهده نمیگرفت.
«تنها در دو حالت ممکنه شاگردی از پاویونمروری اصلی داوطلبانه به جوخه مرگجویان بپیونده: یا گناهفرقه بزرگی مرتکب شده، یا به پول زیادی نیاز داره.»
دان چئونگهمان با صداییمیداد آهسته گفت:
«با انجام مأموریتهای جوخه مرگجویان، مقدار مشخصی از گناه بخشیده میشه.حالت علاوه بر اون، کاخ اهریمن برای هر مأموریت پول هنگفتی میده،گوم واسه همین کسایی که نیاز به پول دارن میرن سراغ جوخه مرگجویان.»
دان چئونگبذاری بار دیگرنتوانست سخن گفت:
«اما تو کسی هستی که قراره در آینده نمایندهکلی پاویون اصلی باشه. هیچ نیازی نیست جلاد جوخه مرگجویان بشیاجمالی و چنین کارهای کثیف و خشن رو به دوش بکشی.»
«اهمیتی نداره.»
«داری میگی تو، یکی ازداشت ده جانشین اهریمنی از پاویون اصلی،حالت میخوای عضوی از جوخه مرگجویان بشی؟»
«میخوام قوی بشم.»
«تو جایگاه ده جانشینچشمانش اهریمنی هم میتونی بهمروری اندازه کافی قوی بشی.»
بو اون-سولهمان سرش را بادانستنشان قاطعیت تکان داد.
«باید سریع قوی بشم.»
بو اون-سول از پیشنتوانست شالوده تکنیکهای مبارزه واقعیکند را بنا نهاده بود.
هر چه بیشتر نبردهای مرگشگفتی و زندگی را تجربه میکرد،چشم با سرعت بیشتری نیرومند میشد.
«بهم گفتن به جای اینکه بیهدف تو جهانقصد رزمی پرسه بزنم، بهتره عضو جوخه مرگجویان بشمکند و مأموریتهای رسمی بگیرم، حتی اگه خطرناک باشه.»
دان چئونگمیداد کلامی برایاشتیاق گفتن نیافت.
این حقیقت داشت که با تجربهشگفتزدهاش نبردهای مرگ و زندگی، میشد سریعترنداری از هر کس دیگری قدرت یافت.
«دلیل خاصی دارهکرد که میخوای اینقدرگرد سریع قوی بشی؟»
با این پرسش دانمیداد چئونگ، بو اون-سول لبهایشقصد را محکم بر هم فشرد.
دان چئونگ با درک اینکه بوقصد اون-سول هر چقدر هم بازخواست شود پاسخیپنهان نخواهد داد، آهی از سر ناچاری کشید.
«باشه. بذار یهسؤال چیز دیگه روشگفتزدهاش هم بهت بگم.»
دان چئونگ با صداییچشمانش آرام گفت، گویی برمروری تصمیمی استوار شده باشد:
«طرح ده جانشین اهریمنی نقشهایه که ارباب کاخ اهریمن پیش برده. از دیدگاهحالت ده دروازه اهریمنی، حتی اگه یه جانشین اهریمنی درخشان هم پدید بیاد، اونها نمیتوننافکار شاگردان وفادارشون رو که تا امروز پروروندن یا نسل خونی خودشون رو رها کنن.»
دان چئونگ لحظهای درنگاشتیاق کرد تا نفسی تازهبذاری کند و سپس ادامه داد:
«پروژه ده جانشین اهریمنی فقط راهیه برای تراشیدنکند شمشیری که بشه بدون هیچ درنگی ازش برایگوم کشتن استادان بزرگ راستین در جناح راستین استفاده کرد.»
«باخبرم.»
«باخبری؟»
بو اون-سول با یادآوری داستانیداشت که بک جون-چئون در کاخ اهریمنحالت برایش بازگو کرده بود، پاسخ داد:
«ارباب تالار اسناد بیشمارنتوانست در کاخ اهریمن همینکند حرف رو بهم زد.»
«ارباب تالاردقت اسناد بیشمار...چشمانش منظورت بک جون-چئونه؟»
«بله.»
دان چئونگ پسدانستنشان از اندکی شگفتی،قصد سر تکان داد.
«که اینطور. اونسؤال هم از اینشگفتزدهاش بچه خوشش اومده.»
بو اون-سول استعدادی داشتچشمانش که قلب هر دارندهی روحکلی رزمی را به تپش میانداخت.
حسی شبیه به اینکه گوهریدانستنشان که عمری در جستجویش بودهاند،بذاری اینک درست روبهروی چشمانشان ایستاده باشد.
«که اینطور.»
دان چئونگ صدایش رانتوانست صاف کرد و خیرهکند به بو اون-سول نگریست.
«اما پاویون اصلی فرق داره.»
چشمان دان چئونگ کهمیداد به بو اون-سول دوخته شدهداری بود، چونان خورشید فروزان گشت.
«چون ما تو پاویوناشتیاق اصلی، قصد داریم ازتبذاری یه جانشین واقعی بسازیم.»
دان چئونگ به بو اون-سول نه به مثابه مهرهای یکبارمصرففهمیدید چون ده جانشین اهریمنی، بلکه به عنوان جانشینی مینگریست کهوضوح نسل بعدی پاویون نانگیا بر دوش او استوار خواهد بود.
دان چئونگ پسکرد از درنگی کوتاه،گرد از بو اون-سول پرسید:
«با این اوصاف،توضیح باز هم میخوایاشتیاق عضو جوخه مرگجویان بشی؟»
«بله.»
دان چئونگبذاری دیگر سخنینتوانست برای گفتن نداشت.
حتی اگر فرماندار پیونگآن همشگفتی خودش نخواهد، به زور نمیتوانچشم او را بر مسند نشاند.
اگر بعد از تمام ایندانستنشان هشدارها باز هم اعتنا نمیکرد،بذاری کاری از دست کسی برنمیآمد.
«آزمونهای پرخطر یه رزمیکار رو آبدیدهقصد میکنن. اما مأموریتهای جوخه مرگجویان بیشترشگفتزدهاش از اینکه آزمون باشن، قمار با جانه.»
دان چئونگبذاری آهی کشیدنتوانست و گفت:
«نام اصلی جوخه مرگجویان، جوخه مرگطلبانگرد بوده. چون اعضاش مأموریتهاشون رو بدونبلکه کوچکترین فکری به زنده برگشتن انجام میدن.»
«خوب میدونمهمان منظورتون چیه،میداد معاون تالار.»
بو اون-سولمیداد با نگاهی استوارداشت و تزلزلناپذیر گفت:
«اما من فقط میخوام باحالت سرعت قوی بشم، و چیزهاییفهمیدید که نگرانش هستید رخ نخواهد داد.»
«چرا اونوقت؟»
«چون من فقط یکیمیداد از ده جانشین اهریمنی نیستم؛داری من شاگرد پاویون نانگیا هستم.»
—شاگرد پاویون نانگیا ضعیف نیست.
اینها کلماتبذاری پیشین خودنتوانست دان چئونگ بودند.
بو اون-سول نیزکرد میخواست همان واژگانگرد را بازگو کند.
«نمیفهمم.»
دان چئونگمیداد لبخند محویاشتیاق بر لب نشاند.
پاویون نانگیا در بنمایه خودحالت هیچ پیوند عمیق یا رابطهفهمیدید استاد و شاگردی راستینی نداشت.
آنجا تنها میعادگاه گرگهایی بود کهگرد در پی دستیابی به قدرت، کارشانبلکه دستبهدست کردن و آموختن هنرهای سری بود.
پس به چه سبب بودانستنشان اون-سول چنین سرسپردگی و وفاداریایبذاری به پاویون نانگیا نشان میداد؟
این بار بو اون-سول، گوییداشت افکار درون ذهن دان چئونگ راحالت خوانده باشد، با خونسردی پاسخ داد:
«چون حالا،بذاری پاویون نانگیانتوانست خانه منه.»