چپتر 58: شبیخون قاتلان
0سو-اوک و وو مون-هوانگ مقدار ناچیزیمیداد از غذای آمادهشده را در بشقابهایبلکه خود گذاشتند و به سمت دهانشان بردند.
آنها در نهایت سکوت و آرامش شروعکنند به جویدن کردند، مدتی که بهاندازه سوختن بیشمسمومیت از نیمی از یک عود به درازا کشید.
نحوه غذا خوردنشاندوران حتی باوقار وقدرت احترامآمیز به نظر میرسید.
«که اینطور،حال پس قضیه ازبزند این قرار بود.»
بو اون-سول باروش مشاهده شیوه غذا خوردنطعم آنها سر تکان داد.
برداشتن تنها مقدار ناچیزیواقعی از غذا و جویدنبلکه بسیار آرام و طولانی آن.
روش غذا خوردنشان نهتنها اجازه میداد طعم واقعیمراقب مواد را بهخوبی حس کنند، بلکه شیوهای فوقالعادهگشتوگذار برای در امان ماندن از گزند مسمومیت غذایی بود.
«عجیبه؟»
سو-اوک که متوجه نگاهنهتنها مستقیم بو اون-سول شدهواقعی بود، لبخند کمرنگی زد.
«اصلاً.»
بو اون-سولداره با خونسردیکهن پاسخ داد:
«آروم جویدن مقدار کمی از غذاچرا نهفقط برای سلامتی مفیده، بلکه بهترینتعیین راه برای تشخیص سم توی غذاست.»
با شنیدنطولانی این کلمات، سو-اوکاجازه لبخند درخشانی زد.
«جناب هو، به نظر میاد تجربه زیادی دربلکه دنیای رزمی دارید. کمتر پیش میاد کسی بدونهغذایی این شیوه غذا خوردن برای محافظت در برابر سمه.»
«پس فقط اصیلزادهدوران نیست، بلکه جایگاهقدرت والایی هم داره.»
از دوران کهن، صاحبانحدس قدرت همواره مراقب سمگشتوگذار در غذای خود بودند.
بو اون-سول حال میتوانست حدس بزند چراطعم برای سو-اوک که صرفاً برای گشتوگذار بهفوقالعاده اینجا آمده بود، یک محافظ تعیین کرده بودند.
«حالت چهرهتون میگهطعم که کل شرایطبهخوبی من رو فهمیدید.»
چشمان دخترداره از ذکاوتکهن برق میزد.
«حدس بزنمحال جناب هو بهبزند چی فکر میکنه؟»
وقتی بو اون-سولروش سر تکان داد،میداد دختر ادامه داد:
«این زن به احتمال نه از ده، نهتنهابلکه تباری والاست، بلکه منصب بزرگی هم در اختیارغذایی داره. این همون چیزی نبود که بهش فکر میکردید؟»
بو اون-سول بادوران چهرهای کمی شگفتزدهقدرت سر تکان داد:
«درسته.»
«متأسفانه جناب هو، استنتاجتون غلطه.»
سو-اوک با حالتیطعم سرشار از اندوهبهخوبی و تنهایی گفت:
«من نه تباری والا دارم و نه در جایگاهی بزرگحال ایستادهام. تنها در وضعیتی قرار دارم که ناچارم در کارهایتعیین بسیاری شکست بخورم و بهخاطر همان، با حس گناه روزگار بگذرونم.»
«سو-اوک. هیچ نیازیمیتوانست به زدن اینچرا حرفهای بیهوده نیست.»
وو مون-هوانگ که تانهتنها آن لحظه در سکوت غذامواد میخورد، سرش را تکان داد:
«مگه هیچکدوم ازطعم اون ماجراها واقعاًبهخوبی تقصیر تو بود؟»
او شبیه کودکی به نظرصاحبان میرسید که دست غبار این جهانمیتوانست خاکی هرگز به او نرسیده بود.
با این وجود، گوییحدس بار سنگین نگرانیها و عذابیاینجا ژرف را به دوش میکشید.
«عذر میخوام. ولی خیلینهتنها وقت بود که برای غذامواد خوردن بیرون نیومده بودم و...»
با خاموش شدن صدایواقعی سو-اوک، سکوتی سنگین بربلکه سر میز سایه افکند.
وو مون-هوانگ پی برد که سو-اوکقدرت تمایل دارد با بو اون-سول سخنحدس بگوید، از این رو آهی کشید:
«اگه حرفی هستمیتوانست که میخوای بزنی،چرا راحت باش و بگو.»
با رخصت او، سو-اوکنهتنها گویی در انتظار چنینواقعی مجالی بود، لب گشود:
«جناب هو،میداد شما هیچوقت حسمواد گناه رو نچشیدید؟»
«گمان کنم پیشدوران از ورودم به دنیایهمواره رزمی، تجربهش کرده بودم.»
«یعنی الان حسش نمیکنید؟»
«مجالی برای چشیدن حسنهتنها گناه نداشتم. باید بهواقعی هر قیمتی زنده میموندم.»
در عمق این پاسخ، زندگیمواد پر از مشقت و سردفوقالعاده بو اون-سول نقش بسته بود.
سو-اوک پس از درنگی کوتاهصاحبان درباره سخن بو اون-سول، گوییحال با خویشتن سخن میگفت، زمزمه کرد:
«میگن هر چقدر حضور انسانبزند توی دنیای رزمی طولانیتر بشه، احساساتشمحافظ هم ناگزیر رو به خشکی میره.»
سپس نگاهش راروش بار دیگر با دقتطعم به بو اون-سول دوخت:
«ولی جناب هو، شما هنوز جوونید، با این حال حسیفوقالعاده شبیه به یه کهنهکار پیر دنیای رزمی دارید که درمستقیم آستانه بازنشستگیه. گمونم وقایع تلخ زیادی رو پشت سر گذاشتید، درسته؟»
میونگ-اون نیز زمانیدوران سخنی مشابه بهقدرت بو اون-سول گفته بود.
اما بو اون-سول گمان نمیکردبزند تنها کسی است که سرنوشتیآمده دشوار را به دوش کشیده.
دنیای رزمیطولانی سراسر سنگدلنهتنها و بیرحم بود.
ذات جهان رزمیطعم بر همین بنابهخوبی نهاده شده بود.
«بانو سو...»
درست هنگامی که بو اون-سول میخواست بهصرفاً شکلی طبیعی مسیر گفتگو را تغییر دهد،حالت ناهماهنگی شومی را دریافت و لب فرو بست.
آدمها وقتی مستروش میشوند، معمولاً پرحرفتر شدهطعم و صدایشان اوج میگیرد.
اما از جایی به بعد، صدای مشتریانی کهبلکه میخانه را پر کرده بودند بیش از حدغذایی یکنواخت شده بود و پچپچهایشان دیگر مفهومی نداشت.
«قاتلها...»
بو اون-سول کسی بود که پیوسته از فن تغییراینجا چهره و جابهجایی استخوان و هنر استتار و تغییرفهمیدید هویت برای اجرای مأموریتهای جوخه مرگجویان بهره برده بود.
او در دریدن پردهنهتنها تزویر و نقاب دیگران، ازمواد هر کس دیگری تیزبینتر بود.
«زیادی غفلت کردم.»
لبخندی تلخداره بر لبانکهن بو اون-سول نشست.
افسون غریبی در طنین کلامبزند سو-اوک جاری بود که توجهآمده هر شنوندهای را تسخیر میکرد.
حتی او که در برابر بیشترمیداد رخدادها کوهی از بیتفاوتی بود، خودبلکه را مسحور کلام او یافته بود.
«اونها قاتلن.»
همین که بو اون-سول لبهایش راقدرت تکان داد تا با صدایی بمحدس هشدار دهد، ابروان وو مون-هوانگ تکانی خورد.
«کجا هستن؟»
«تمام کساییطولانی که میخانهنهتنها رو پر کردن.»
با شنیدن سخنان بوواقعی اون-سول، وو مون-هوانگ آهستهبلکه از جای برخاست و گفت:
«نیازی نیستداره جلو بیای. ازصاحبان سو-اوک محافظت کن.»
سپس نگاهی گذرا به مشتریانبزند درون میخانه انداخت و بیدرنگآمده جفت کفدستهایش را به جلو کوبید.
کواانگ!
با غرش کرکنندهای، اسباب میخانه وبهخوبی نیمی از مشتریانِ نشسته در هواامان تکهتکه شدند و در دم متلاشی گشتند.
«استاد فوقالعادهای بود.»
نمایش چنین قدرتی مهیب تنها باچرا دو کف دست گوشتی که گوشتتعیین و خون از آن فرو میریخت؟
وو مون-هوانگ استادی بهمراتبنهتنها سهمگینتر از آن چیزی بودمواد که بو اون-سول گمان میبرد.
از روزی که گام به دنیای رزمیکنند نهاده بود، هرگز ندیده بود کسی ازگزند چنین نیروی کف دست ویرانگری برخوردار باشد.
«بکشیدشون!»
در کمال شگفتی، با وجود نظاره کردنصرفاً نیروی رزمی هولناک وو مون-هوانگ، قاتلان تیغهای خویشچهرهتون را برکشیدند و بیهیچ لرزی به پیش تاختند.
«پروانههایی در پی شعله آتش.»
وو مون-هوانگ پوزخندیطعم زد و با دستانشکنند نیمدایرهای فراخ ترسیم کرد.
گووووو.
حریمی کرانناپذیر از نیروی کف دست، آنچنانصرفاً نیرومند که گویی خودِ هوا را درحالت کام میکشید، در گرداگرد او شکل گرفت.
پونگ! پونگپونگ!
با رشتهای از انفجارهای پیاپی، قاتلانبهخوبی یورشآورده بار دیگر به تلی ازامان خون و گوشت درهمپیچیده بدل گشتند.
«وقتی در کاردوران نیست، کار روقدرت زود تموم میکنم.»
در همان حالی که وو مون-هوانگ جفتصرفاً کفدستهایش را تاب میداد و نیروی مهیب کفچهرهتون دست را به گردش درمیآورد، فریاد قاتلان برخاست:
«متفرق بشید!»
کواانگ!
کف میخانه با غرشیکهن سهمگین فرو ریخت و مهاجمانبودند به اعماق آن سرنگون شدند.
پیوپیووت!
در همان دم، صفیرنهتنها تیز ساییدگی فلز درواقعی گوش بو اون-سول پیچید.
در گرماگرم سلاخی مهاجمان به دست وو مون-هوانگ،بلکه آنان که در فراز سقف در کمین بودند،غذایی سلاحهای مخفی را به سوی سو-اوک رها کردند.
پَت.
بو اون-سول آستینش را افشاند،بزند سلاحهای مخفی را با نرمی کنارمحافظ زد و رو به سو-اوک گفت:
«بیشتر ازطولانی سه قدم ازاجازه من دور نشو.»
پیوپیوپیوپیو!
سیلی از سلاحهای مخفیکهن آلوده به زهر برمراقب سر سو-اوک باریدن گرفت.
اما بو اون-سول پیش از آنچرا شمشیرش را برکشیده و حالت غاییتعیین سابر مستبد آسمانی را آشکار ساخته بود.
پاپاکاکا!
باران سلاحهای مخفی زیر نیرویمواد معکوس و سهمگین حالت غاییفوقالعاده سابر مستبد آسمانی بهتمامی منحرف شد.
برقی درخشید!
بو اون-سول پس ازحدس دفع سلاحهای مخفی، بیدرنگ شمشیرشاینجا را در هوا فرود آورد.
«فقط یهطولانی مشت طعمهنهتنها بیارزش بودن.»
در این فاصله، وو مون-هوانگ کار تمام آدمکشهایبلکه حاضر در مهمانخانه را ساخته بود و در حالیعجیبه که خاک از دستهایش میتکاند، به سمت سو-اوک رفت.
«حالت خوبه؟»
«بله. به لطف آقای هو...»
«هوم؟»
وو مون-هوانگ نگاهی به بومواد اون-سول انداخت که آرام برفوقالعاده جا ایستاده بود و پوزخندی زد:
«مگه اینداره یارو اصلاًکهن چیکار کرد؟»
«هدفت نشون دادنمیتوانست مهارتهای رزمیت بود،چرا یا اسکورت کردن ایشون؟»
بو اون-سول با نگاهینهتنها به فضای ویرانشده داخل مهمانخانه،مواد زبانی چرخاند و ادامه داد:
«وقتی تعداد دشمن زیاده، نباید حتیبهخوبی سه قدم از کنار کسی که وظیفهماندن داری ازش محافظت کنی دور بشی. فهمیدی؟»
«عجب آدمداره مضحکی. فکر کردیصاحبان کی هستی که...»
حالت چهره وو مون-هوانگ کهبزند تا آن لحظه آکنده ازآمده تمسخر بود، ناگهان رنگ باخت.
درست بالای سر سو-اوک، سقف غرق در خونواقعی شده بود و بر تن یکی از دیوارها،امان سوزنهای پردار باریکی بهطور متراکم به چشم میخورد.
«لعنتی، وقتی حواسم پرت شد...»
تازه در آن لحظه بود که وو مون-هوانگ دریافتبودند در حین فرود آوردن بیمحابای نیروی کف دستش، گروهآمده دیگری از آدمکشها مستقیماً سو-اوک را نشانهگیری کرده بودند.
«هومف، انگارحال نون بازوتحدس رو درآوردی.»
گرچه وو مون-هوانگ با سردیاجازه سخن گفت، اما در ژرفایبهخوبی درونش سخت تکان خورده بود.
«دفع کردن همزمان سلاحهایواقعی مخفی و کشتن آدمکشهابلکه توی چنین زمان کوتاهی...»
فرصتی که وو مون-هوانگ چشم ازقدرت سو-اوک و بو اون-سول برداشته بود،حدس بهراستی در کسری از ثانیه گذشت.
با این همه، او با چنان حرکات پنهانگشتوگذار و بینقصی بر آدمکشها تاخته بود که حتیمیگه خود وو مون-هوانگ نیز پی به ماجرا نبرده بود؟
«پس دستکمطولانی یه ولگردنهتنها بیمصرف رو نفرستادن.»
«حالا دیگه، راه بیفتین برگردیم.»
تق.
وو مون-هوانگ حوالهایمیتوانست روی میز نیمهشکسته گذاشتصرفاً و به راه افتاد.
اما صدایطولانی بو اون-سول بااجازه صلابت طنین انداخت:
«نمیتونیم بریم عمارت خاندان دان.»
«چی گفتی؟»
«اینا کسایی هستن که آدمکشهاشون رو از قبلگشتوگذار توی مهمانخانه مستقر کرده بودن. بعید نیست عمارتمیگه خاندان دان هم به اشغال آدمکشها دراومده باشه.»
با شنیدن سخنانروش بو اون-سول، وومیداد مون-هوانگ خندهای سر داد:
«خب که چی؟ پیشنهادت چیه؟»
«تا مشخص نشدن هویتکهن و اربابان این آدمکشها، بایدبودند توی یه پناهگاه مخفی بمونیم.»
«پنهان بشیم؟ انگارمیتوانست یه چیزهایی روچرا خوب متوجه نشدی.»
وو مون-هوانگطولانی لبخندی زدنهتنها و ادامه داد:
«حتی اگه یه لشکر ازمواد این مگسها به سمتم هجومفوقالعاده بیارن، هیچ غلطی نمیتونن بکنن.»
«کسی کهداره باید محافظتکهن بشه، بانو سوئه.»
«فرقی نمیکنه. بارها ازحدس این ماجراها پیش اومده واینجا خودم حساب همهشون رو رسیدم.»
بو اون-سول در برابرنهتنها لجاجت و غرور ووواقعی مون-هوانگ سری تکان داد.
«این مرد کسیطعم نیست که بابهخوبی حرف قانع بشه.»
«اگه اینطوره، لااقل چهرههامون رو با فن تغییرمراقب چهره و جابهجایی استخوان عوض کنیم. همین کارگشتوگذار ساده در برابر حوادث پیشبینینشده، زمان باارزشی برامون میخره.»
بو اون-سول همواره مرهمهاحدس و چسبهای ویژه تغییرگشتوگذار چهره را همراه خود داشت.
بنابراین، حتی اگر ذرهای گِل نیز در نزدیکیاشواقعی مییافت، میتوانست مانند فن تغییر چهره و جابهجاییامان استخوان، در هر آن سیمای دیگران را دگرگون سازد.
«داری میگی مثل یهواقعی موش قایم بشم وبلکه قیافهم رو عوض کنم؟»
وو مون-هوانگ با تمسخرکهن غرید و هالهای هراسانگیزمراقب از وجودش آزاد کرد:
«حتی اگه این آدمکشها همهجوربزند دامی هم برامون پهن کرده باشن،محافظ خیلی راحت همهشون رو متلاشی میکنم.»
وو مون-هوانگ با دست اشارهای کردمیداد تا نشان دهد بحث خاتمه یافتهبلکه است و با گامهایی استوار برگشت:
«برمیگردیم به عمارت خاندان دان.»
پیشبینی بوحال اون-سول درستحدس از آب درآمد.
بهمحض اینکه به نزدیکی عمارت خاندان دانطعم رسیدند، آدمکشهایی که حلقهای نفوذناپذیر بر گرداگردفوقالعاده عمارت تنیده بودند، تاختوتاز خود را آغاز کردند.
وو مون-هوانگمیداد بهشدت دستپاچهواقعی و غافلگیر شد.
حتی اگر بهاندازه تمام اعضای یکقدرت فرقه آدمکشی نیز به سویش میآمدند، تردیدبزند نداشت که بهتنهایی بر آنها چیره میشود.
اما سیلی از دشمنانحدس که اکنون سرازیر میشدند،گشتوگذار از مقیاسی دیگر بود.
تاکتیک امواج انسانی.
هرچند تن از آنان رامواد به خاک و خون میکشید، بازبرای هم صفی بیپایان به پیش میآمد.
شمار این آدمکشها به اندازهصاحبان چند فرقه آدمکشی بود کهحال همزمان گرد هم آمده باشند.
«هاپ!»
وو مون-هوانگ با دیدن امواجاجازه مهاجمان، دو کف دستش را مانندکنند بالهای پروانهای سبکبال در هوا چرخاند.
غررررر!
دهها آدمکشداره پیشتاخته در دمصاحبان به خاک افتادند.
نیروی کف دستی ملایم تا مغز مریدیانهای آنان نفوذ کردهآمده بود؛ نیرویی ویرانگر که نهفقط امعا و احشای داخلیشان رادختر درهم پیچید، بلکه مریدیان قلبشان را هم از ریشه درید.
«اینا آدمکش نیستن.»
وو مون-هوانگ در حالی کهمواد به اجساد به خاک افتادهفوقالعاده مینگریست، چشمانش را باریک کرد.
شمشیرزنی یک آدمکش، هنر شمشیرصاحبان کشتار بود؛ هنری که منحصراً برایمیتوانست دریدن جان دشمن به کار میرفت.
اما این مهاجمان با حرکاتی منضبط شمشیرصرفاً میزدند، گویی همگی رزمیکارانی بودند که زیر دستچهرهتون فرماندهان یک واحد نظامی آموزشهای سخت دیده بودند.
پنگگگ!
وو مون-هوانگ نیروی سهمگینی از کف دست شلیکبلکه کرد و چهار تن از آنان را بهغذایی تودهای درهمشکسته از گوشت و خون بدل ساخت.
با این حال، آنان همچون برادههای آهنیهمواره که جذب آهنربا میشوند، حلقه محاصره راچرا نگسستند و بیامان به وو مون-هوانگ حملهور شدند.
«هومف!»
وو مون-هوانگ با گسیل پیاپی نیروی کف دست،واقعی خط دفاعی تورمانندی از انرژی بنا نهاد تاامان سو-اوک را از چنگال دشمنان در امان دارد.
اما ازدحام بیپایانشان چنانواقعی بود که بستن کاملبلکه تمامی رخنهها را ناممکن میکرد.
«نگران این سمت نباش.»
با شکافته شدن خط دفاعی،بزند بو اون-سول شمشیر بلندش را برکشیدمحافظ و سلاخی مهاجمان را آغاز کرد.
فیششش!
هر بار که تیغه فولاد نیلوفر سفیدکنند گوشت و استخوان را میشکافت، زوزه وحشتانگیزگزند دریدن تنها و فریادهای گوشخراش به آسمان برمیخاست.
«اول اون یکی رو بکشین!»
در همان دم، موج آدمکشهاییبزند که به سوی بو اون-سول یورشمحافظ میآوردند، سیلی خروشان به راه انداخت.
آنان آرایشی منظم گرفتند و تیغهایشان راطعم یکصدا به پیش راندند، تو گویی قصد داشتندبرای او را با یک ضربه از میان بردارند.
«هوم.»
بو اون-سول با وجود دهها شمشیری کههمواره همزمان به سمتش هجوم میآوردند، لبخندی آرامچرا زد و موضع شمشیرش را دگرگون ساخت.
«که-هوک!»
شمشیر یکی از مهاجمان که پشت بو اون-سولواقعی را نشانه رفته بود، ناگهان به سویی دیگر منحرفماندن شد و بازوی یکی از یاران خودی را درید.
این دگرگونی از حالت غاییمواد سابر مستبد آسمانی سرچشمه میگرفت؛فوقالعاده شگرد سوجون، فرمانده جوخه نوآوری.
«آرایش رو عوض کنین!»
از آنجا که بو اون-سول با حالت غایی سابر مستبدآمده آسمانی به دلخواه خود مسیر ضربات سرازیرشده را میگرداند، مهاجماندختر غرق در بهت شدند و آرایش جنگی را به هم ریختند.
«آااارغ!»
اما ضجههایمیداد دردناک بهواقعی پایان نمیرسید.
فرقی نداشت چه آرایشیکهن به خود میگرفتند، چرا کهبودند همهچیز پوچ و بیثمر بود.
در برابر بو اون-سول که طریق درندهصرفاً را تا والاترین مرتبهاش بیدار کرده بود، تمامیچهرهتون نقاط رخنه و ناتوانیشان عریان به نظر میرسید.
در آن هنگام، مردی کهاجازه به نظر میرسید پیشوای مهاجمانبهخوبی است، با درماندگی نعره برآورد:
«هر غلطیمیداد هم بکنین...واقعی همهتون میمیرین!»