چپتر 42: تیغ زنگارزده و سایههای نیزار
0حس رهایی غایی چیست؟
بو اون-سول فکر میکردبگذرد طعم حس رهایی غایی رامیدهد از مدتها پیش چشیده است.
دلیلش این بود که از انجام «بازی جسد»سالم لذت میبرد؛ بازیای که در آن درون تابوتیگشوده تنگ میرفت و مدتهای طولانی در آن دوام میآورد.
وقتی انسانی کاملاًبیهمتایی زنده درون تابوت درازچنگال بکشد چه اتفاقی میافتد؟
در ابتدا،اهریمنی فقط دلگیراحساساتش و خفهکننده است.
اما با گذشت زمان، این توهم بهشدیدی سراغ فرد میآید که طنابی نامرئی وبسته محکم سرتاسر بدنش را به بند کشیده است.
وقتی آن زمان هم بگذرد، احساسگسترده خفگی شدیدی دست میدهد، گویی راهزحمت دهان و بینی بسته شده است.
درست در لحظهای که در آستانه ازچنگال دست دادن هوشیاری بود، بیرون آمدن ازنشان تابوت احساس رهایی غیرقابل وصفی به همراه داشت.
«شاید آنچهاهریمنی آن زمان حسپیشبینی کردم، رهایی نبود.»
بو اون-سول کهکشیده از کاخ اهریمنخفگی بیرون آمده بود...
تازه اکنون بود کهتوانسته به راستی طعم حسسالم رهایی غایی را میچشید.
معبد اسب سپید و فرقه شمشیرجانش باران آتشین به هر ترفندی دستبرای زده بودند تا او را بکشند.
او به سختی توانسته بودپیشبینی از دامهایی که گسترده بودنداگر جان سالم به در ببرد.
پس از آن نیز هنگامی که به زحمت پس ازگویی زخمهای هولناکش چشم گشوده بود، لرد اهریمنی بیهمتایی که احساساتش غیرقابلبیرون پیشبینی بود، جانش را در چنگال خویش به بازی گرفته بود.
اگر حتی برای لحظهای تزلزل نشان دادهجان بود، بو اون-سول به جای این جاده اصلی،چشم در حال عبور از رود سه گذر بود.
— براتاهریمنی یه درشکهاحساساتش آماده کردم.
اما شایداهریمنی به خاطر اینپیشبینی نتیجه پیشبینینشده بود.
وقتی بو اون-سول بیهیچ گزندی بیرونخفگی آمد، کاخ اهریمن اسبی پیر و درشکهچیایبینی بسیار کهنسالتر از آن اسب برایش فرستاد.
اما بو اون-سول ناامید نشد.
به محض اینکه به پاویون نانگیا بازمیگشت، بارخویش دیگر تمرینات هنرهای رزمیاش را با گذر ازجای مرز میان مرگ و زندگی از سر میگرفت.
پس اگر اینطور بود، چه ایرادی داشتچنگال که سفر بازگشتش کمی به درازا بینجامد؟نشان این حسی بود که در دل داشت.
نکته خوشایند دیگر این بود کهخفگی هنگام خروج از پاویون نانگیا، مبلغ قابلبینی توجهی برای مخارج سفر دریافت کرده بود.
— خودم تنهایی برمیگردم.
اگر اراده میکرد،بیهمتایی میتوانست خودش درشکه وچنگال درشکهچی بخرد و بازگردد.
بو اون-سول که به تنهایی کاخ اهریمنچنگال را ترک کرده بود، تصمیم گرفت پیشنشان از بازگشت، نگاهی به روستای اطراف بیندازد.
مهمانخانه یئولائه.
مکانی بود که بوتوانسته اون-سول حین پرسه زدن، برایببرد رفع گرسنگی وارد آن شد.
پچپچهای آرامی به گوش میرسید.
شاید به خاطر نزدیکی کاخ اهریمن بودچنگال که بیشتر کسانی که مهمانخانه را پرنشان کرده بودند، رزمیکاران طریقت اهریمنی به نظر میرسیدند.
گهگاه کسانی نگاهی زیرچشمی به او میانداختند،شدیدی اما از آنجا که هیچ سلاحی بهبسته همراه نداشت، گمان میکردند مسافری ساده است.
— بازم تشریف بیارید.
بو اون-سول پسبیهمتایی از سیر کردن شکمش،چنگال از مهمانخانه بیرون رفت.
سپس به سمت بخشاحساساتش درونی بازارگاه به راهخویش افتاد تا درشکهای پیدا کند.
در حالت عادی تند گام برمیداشت،خفگی اما اکنون مانند ولگردی محلی بادهان فراغت خاطر در بازار قدم میزد.
با این حال، هرچه بیشتردامهایی به مناظر اطراف مینگریست، بیشترنیز متوجه حسی عجیب از ناهمگونی میشد.
و پی به چیزیاحساساتش برد که تا پیشخویش از آن احساس نکرده بود.
اینکه این منظرهبیهمتایی آرام، برایش غریبجانش و ناآشنا جلوه میکرد.
«تغییر کردهام.»
پس از ترک غسالخانه پیونگآن، تمامگسترده روزهایش یا صرف آموختن هنرهای رزمیزحمت شده بود یا جنگیدن با دیگران.
او از زندگی یک غسال،پیشبینی بیش از حد ناگهانی وارداگر زندگی یک رزمیکار شده بود.
«این... چیزی نبود که میخواستم.»
بو اون-سولبند به دستانشبگذرد خیره شد.
بر این دستان، خون پسران وگسترده دختران بسیاری نقش بسته بود که درزخمهای رقابت ده جانشین اهریمنی شرکت کرده بودند.
این هرگزاهریمنی چیزی نبوداحساساتش که خواهانش باشد.
ایست.
گامهای بو اون-سول کهبگذرد در افکارش غرق شدهدست بود، لحظهای کند شد.
حسی ناخوشایند و غریب.
این نگاهِ شکارچیایبیهمتایی بود که بهجانش طعمهاش چشم دوخته باشد.
«شاید بایداهریمنی از کاخ اهریمنپیشبینی یه شمشیر میگرفتم؟»
شمشیر آهنینش که از پاویون نانگیا آورده بود، هنگام دفاعگویی در برابر فرم نهایی گو گون-پیونگ دو نیم شده بودهوشیاری و او آن را در کاخ اهریمن رها کرده بود.
بو اون-سول آهی کشید، مسیرشدامهایی را تغییر داد و به سمتهنگامی کوره آهنگری انتهای خیابان بازار رفت.
— دنبال سلاح میگردی؟
آهنگر که بو اون-سول را پسربچهای آوارهچنگال میدید، نیشخندی زد و به قفسهای کهنشان سلاحها روی آن چیده شده بودند اشاره کرد:
— برایبند جوونها یهبگذرد شمشیر سبک خوبه.
جایی که آهنگر نشان میداد،دامهایی شمشیر بلندی با جلایی درخشاننیز به نمایش گذاشته شده بود.
هوووش.
بو اون-سول شمشیربیهمتایی بلند را برداشتجانش و اخم کرد.
ظاهرش معقول بود، اما تیغهاشاحساس بیش از حد نازک بودگویی و مرکز ثقلش کاملاً بههمریخته.
اگر با سلاحسختی دیگری برخورد میکرد،گسترده بیشک تکهتکه میشد.
خلاصه، شمشیری بود کهاحساساتش فقط به درد تزیینخویش اتاق اربابزادهای ثروتمند میخورد.
— چیز ارزونتریبیهمتایی نداری؟ دست دومجانش هم باشه مشکلی نیست.
با حرفهای بو اون-سول، آهنگراحساس با چهرهای ناامید به جعبههاییگویی در انتهای قفسه اشاره کرد:
— از توی اونا یکیدامهایی رو انتخاب کن. هر کدوم روهنگامی برداری، پنج نیانگ نقره بهت میدم.
درون جعبهای بزرگ،بیهمتایی شمشیرهای کهنه لایهلایه رویچنگال هم انباشته شده بودند.
بیشترشان زنگزدهاهریمنی بودند و خیلیهاپیشبینی هم غلاف نداشتند.
بو اون-سول میان شمشیرهایبگذرد تلنبارشده جستجو کرد و شمشیریمیدهد پوشیده از زنگار را برداشت.
آنچنان کهنه و زنگزده بود کهگسترده شبیه شمشیری نیمهکاره به نظر میرسید،زحمت گویی تنها شکل اولیهاش شکل گرفته باشد.
— همینو برمیدارم.
— اون یکی رو؟
آهنگر که وجدانش به درد آمدهخفگی بود، سرش را خاراند و یکدهان شمشیر آهنین از جعبه دیگری پیش کشید:
— بهتره اینو برداری.توانسته البته اگه واقعاً قصدسالم داری چیزی رو باهاش میبُری.
— همین رو میخوام.
بو اون-سول پنج نیانگاحساساتش نقره روی میز گذاشتخویش و از آهنگری بیرون آمد.
سپس حومه روستا را ترکاحساس کرد و به سمت مسیرگویی جنگلی خلوتی به راه افتاد.
گامهای آرام.
پس از مدتی قدم زدنپیشبینی با فراغت خاطر، بو اون-سولاگر به نیزاری پهناور رسید و ایستاد.
هنگامی که نفس عمیقیاحساساتش کشید، بوی ضعیف آهن راگرفته در وزش باد حس کرد.
— بیاین بیرون.
بو اون-سول به آسمانتوانسته دوردست نگاه کرد وسالم با صدایی آرام گفت:
— مگه اینکهبیهمتایی دنبال جایی بهترجانش از اینجا میگردین.
خشخشخش.
با سخنان او، نیزار بااحساس آشفتگی تکان خورد و ناگهان سایههاییراه سیاه پیرامون بو اون-سول پدیدار شدند.
گویی مه سیاه ازتوانسته دل زمین برخاسته وسالم به پیکر انسانها درآمده باشد.
— هوم.
بو اون-سول اخم درهم کشید.
سایههایی که خود را نشاناحساس دادند، همگی چهرههایشان پوشیده بودگویی و شمشیرهایی یکشکل حمل میکردند.
آشکارا رزمیکارانیبکشند متعلق به یکدامهایی فرقه واحد بودند.
— چشمان واقعاً تیزی داری.
از میان مردان نقابدار باپیشبینی چهرههای پوشیده، کسی که بهاگر نظر رهبرشان میآمد پیشقدم شد:
— بو اون-سول.
«منو میشناسی.»
«معلومه که میشناسم.بیهمتایی از اینکه یهجانش جورایی جانشینی گرفته تا...»
چشمان مرداهریمنی نقابدار حین حرفپیشبینی زدن برقی زد.
«این رو هم میدونم که حدود سهشدیدی سال دیگه عضوی از طریقت اهریمنی میشی وشده دنیای رزمی رو به خاک و خون میکشی.»
«داری مهمل میگی.»
«مهمل؟»
مرد نقابداراهریمنی با صداییاحساساتش گزنده گفت:
«مگه نمیدونی وقتی امثال تو قویترخفگی بشن، کاخ اهریمن و طریقت اهریمنیدهان حتی بیشتر از قبل شکوفا میشن؟»
«کاخ اهریمن و طریقت اهریمنی...»
او تنها برایبیهمتایی انتقام قدم در راهچنگال هنرهای رزمی گذاشته بود.
او شبحاهریمنی قاتلی تشنهاحساساتش به خون نبود.
هیچ میلی به درگیر شدن درخفگی منافع یا جنگ قدرتِ هیچ فرقهایدهان نداشت، و در پی شهرت هم نبود.
«میخواید منو بکشید؟»
«میخوایم بکشیمت؟اهریمنی یه چیزی روپیشبینی اشتباه متوجه شدی.»
مرد نقابدار پوزخندیبیهمتایی زد و بهجانش بو اون-سول چشم دوخت.
«حق مرگ و زندگی تو دستخفگی ماست. قضیه این نیست که بخوایمدهان بکشیمت، بلکه مقدر شده که بمیری.»
«حق مرگ و زندگی؟»
در همان دم، قصداحساساتش کشتاری سوزان در چشمانخویش بو اون-سول شعله کشید.
کسانی که خود را قدرتمند مینامیدندجانش و دچار این توهم بودند کهبرای میتوانند بر سرنوشت دیگران حکم برانند.
او بیش ازکشیده هر چیزی ازخفگی چنین افرادی بیزار بود.
«هه هه هه. قدرتمندهاتوانسته میتونن بر سرنوشت ضعیفهاسالم حکم برونن. دنیای رزمی همینه.»
بو اون-سول بابیهمتایی شنیدن حرفهای مردجانش نقابدار سر تکان داد.
«اگه اینطوره،اهریمنی من هماحساساتش حکم میرونم.»
پرتویی به رنگکشیده سرخ خون ازخفگی چشمانش بیرون جهید.
«بر رشته عمرسختی شما، که امروزگسترده به پایان میرسه!»
با فریاد مرگباربیهمتایی بو اون-سول، مرد نقابدارچنگال بر سر همراهانش غرید:
«آرایش رو مستقر کنید!»
ووووش.
مردان نقابداری که بو اون-سول را احاطه کرده بودندببرد به دو صف تقسیم شدند؛ یکی از سمت چپاهریمنی و دیگری از سمت راست شروع به چرخیدن کردند.
شینننگ.
بو اون-سول با بیرون کشیدن شمشیر آهنینش،چنگال آن را به سوی مردان نقابداری کهنشان در حال چرخش بودند به جلو راند.
پاتتت!
اما پیش از آنکه بتواند فرم خودجان را به تمامی اجرا کند، نوک شمشیر کشیدهشدهاشچشم طوری منحرف شد که گویی خم شده است.
«تاکتیک رزمی عجیبیه.»
انگار نیرویی نامرئیبیهمتایی شمشیر را بهجانش سمتی دیگر رانده بود.
در همان لحظه، پرتو تیزی ازخفگی نور شمشیر از ناکجا پرواز کرددهان و به شانه بو اون-سول ساییده شد.
چیک!
لباسش پاره شد واحساساتش خط باریکی از خونخویش روی شانهاش نقش بست.
مردان نقابدار با آشفتگی حرکت میکردند و مدامخویش تصاویری پسین پدید میآوردند، طوری که تشخیص جهت فرودجاده آمدن ضربات شمشیر برای بو اون-سول ناممکن شده بود.
چیک! چیک!
بار دیگر، رگباریسختی از ضربات تیزگسترده شمشیر باریدن گرفت.
بو اون-سول به سرعت از ضرباتجانش جاخالی داد و کوشید پاتک بزند،برای اما شمشیرش هر بار منحرف میشد.
حرکات مردان نقابدار، که بهپیشبینی نظر میرسید دیوانهوار شمشیر میزنند،اگر ضعفهای یکدیگر را پوشش میداد.
«مدتها این شیوهکشیده حمله گروهی روخفگی با همدیگه تمرین کردن.»
آنچه مردان نقابدار به کاردامهایی گرفته بودند، آرایش غایی طریقت راستین،هنگامی یعنی «آرایش پرده گردان کشتار» بود.
اما بو اون-سول که چیزی از آرایشهایچنگال رزمی نیاموخته بود، صرفاً گمان میکرد آنها تکنیکداده گروهی عجیبی را برای مدتی طولانی تمرین کردهاند.
وووش.
در همان دم، شمشیریبگذرد که از ناکجا پدیداردست شد، دوباره شانهاش را خراشید.
«...؟»
رد سردرگمیاهریمنی در چشمان بوپیشبینی اون-سول نقش بست.
فرم شمشیر بسیار برندهاحساساتش بود، اما نمیشد آنخویش را حرکتی مرگبار نامید.
هدف تنها ضربه زدن بهاحساس نزدیکی نقطه جیانجینگ بود تا اوراه را از توان جنگیدن ساقط کند.
«مگه اینبکشند تکنیک شمشیرتوانسته اهریمنی نبود؟»
هرچند در ظاهر سرسخت و خشن به نظر میرسیدند، امااگر فن شمشیر مردان نقابدار بیشتر حرکاتی برای هدف قرار دادنعبور نقاط حیاتی دست و پا داشت تا ستاندن جان یک انسان.
«ربطی به من نداره.»
بو اون-سول حتی کنجکاو هماحساس نبود که آنها چه کسانی هستندراه یا چرا میخواهند او را بکشند.
«مگه دنیای رزمی بههرحالتوانسته جایی نیست که یاسالم میکشی یا کشته میشی؟»
ووونگ.
با بالا بردن نیروی درونی توسط بوچنگال اون-سول، ذراتی از نور سرخ در پیرامون بدنشداده منفجر شد و حواسش دهها برابر ارتقا یافت.
او نیروی درونی و حواس «طریقخفگی درنده» را که تا آن لحظهدهان به کار نبسته بود، کاملاً آزاد کرد.
درخشش ناگهانی!
هنگامی که چشمانش را کاملاً باز کرد،چنگال ضربات شمشیر مردان نقابدار که تا پیشنشان از آن نادیدنی بودند، به وضوح نمایان شدند.
هرچند به ظاهر آشفته حرکتپیشبینی میکردند، اما از الگویی معین ازحتی گامبرداری و فنون شمشیر پیروی میکردند.
«جالبه. فقطبند طبق یه قانوناحساس مشخص حرکت میکردن؟»
به محض اینکه یک آرایشدامهایی خنثی شود، به مجموعهای ازنیز حرکات کاملاً بیفایده بدل میگردد.
لبخندی بر گوشه لبهای بو اون-سولجانش نشست، چرا که دست حرکات تکراری وتزلزل از پیش تعیینشده آنها را خوانده بود.
سوووئک!
بو اون-سول شمشیرش را درستاحساس به سوی کانون مردان نقابدارِگویی در حال چرخش امتداد داد.
با این حرکت، شمشیرهایتوانسته مردان نقابدار از هرسالم سو به طرفش هجوم آوردند.
اما بو اون-سول درنگاحساساتش نکرد و به پیشخویش راندن شمشیرش ادامه داد.
«بههرحال یه حرکت فریبندهست.»
کلنگگگ!
در همان دم،سختی گردش مردان نقابدارگسترده از حرکت ایستاد.
علت آن بود که یکی از مردانچنگال نقابدار برای دفع حمله بو اون-سول، حرکتینشان ناهمگون با ساختار آرایش انجام داده بود.
«دستپاچه نشید!»
سرکرده مردان نقابدار که ظاهراً گمانخفگی میکرد بو اون-سول رخنهای در آرایشدهان یافته است، با صدایی رسا فریاد زد:
«آرایش دوم رو پیاده کنید!»
در پی آن، مردان نقابدار حرکات نامنظمچنگال خود را از سر گرفتند و بارانینشان از ضربات شمشیر را به راه انداختند.
اما بو اون-سول تا پیشپیشبینی از آن طریق درنده رااگر به غایت خود رسانده بود.
هر چقدر هم که مرداناحساس نقابدار آشفتهوار جابهجا میشدند، یافتنگویی نقاط ضعفشان برای او دشوار نبود.
«تکنیک گروهیشون عالیه،سختی اما اختلاف سطحگسترده بین مردان نقابدار زیاده.»
آنها مانند صورتهای فلکی در آسمان شب به گونهایگرفته پیشبینیناپذیر جابهجا میشدند، اما چون گامبرداری چند تن از آنانحال در هم گره خورده بود، ضعفهایشان به سرعت هویدا گشت.
«فکر کنماهریمنی دیگه وقتهاحساساتش تموم کردنشه.»
با ادامه یافتن آنبگذرد حرکات ملالآور، بو اون-سولدست سرانجام ضربهای مرگبار فرود آورد.
«آااخ!»
همانطور که شمشیر هوا را میشکافت، یکیچنگال از آن نقابدارانی که نامنظم حرکت میکردنشان گلویش را چسبید و ضجهای درمانده برآورد.
با ضربهایاهریمنی صاعقهآسا، شاهرگ گردنشپیشبینی دریده شده بود.
«تو همین فرصت کوتاهبگذرد به نقطه ضعف آرایشدست شمشیر والای هفتستاره پی برد؟»
آرایش دومی که نقابدارانتوانسته در حال اجرایش بودند،سالم «آرایش شمشیر والای هفتستاره» بود.
در هم شکستن آرایش غایی فرقه وودانگ،چنگال که هرگز پیش از آن شکسته نشدهنشان بود، آن هم تنها با یک ضربه؟
«کاخ اهریمن از حالا تکنیکهایپیشبینی پادآرایش طریقت راستین رو بهاگر ده جانشین اهریمنی آموزش داده!»
سرکرده مردان نقابدار که توانایی بوخفگی اون-سول را به شکلی فاحش اشتباهدهان تعبیر کرده بود، لبش را گزید.
«آرایش سومبکشند رو بهتوانسته کار بگیرید!»