---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 30: اپیزود ۷ – صاحبخانه (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 30: اپیزود ۷ – صاحبخانه (۳)

0

یو جونگهیوک به همه به جز لی هیون‌سونگ نگاه‌فقط​ می‌کرد. سه نفر باقی‌مانده کنار هم ایستاده بودند و‌غیرضروری​ نمی‌توانستم دقیقاً بفهمم یو جونگهیوک به چه کسی نگاه می‌کند.

「...چطور ممکنه؟」

به کی نگاه می‌کرد؟ می‌خواستم بپرسم،‌کردی​ اما می‌ترسیدم مهارتم لو برود. یو جونگهیوک‌اگر​ هنوز نمی‌دانست که من او را می‌شناسم.

با این حال، حدس زدم که شاید اطلاعات‌افتادن​ جونگ هی‌وون را دیده باشد. جونگ هی‌وون متوجه‌خودشون​ نگاه یو جونگهیوک شد و با او روبه‌رو شد.

«به چی نگاه می‌کنی؟»

「······.」

کارت عالیه، جونگ هی‌وون.

「بکشم...」

سریع دهان باز‌بسنجد​ کردم: «یو جونگهیوک. یه‌آینده​ چیزی برام سوال شده.»

برگشت و‌خودش​ نگاهم کرد.‌کردی​ چشمانش پرسشگر بودند.

«چرا گونگ پیلدو‌پیلدو​ رو به حال‌کردی​ خودش رها کردی؟»

«اگه پیامبری، باید بدونی.»

«من که همه‌چیز رو نمی‌دونم.»

اگر دقیق‌تر بخواهم‌رها​ بگویم، همه‌چیز را‌پیامبری​ به یاد نداشتم.

[شخصیت «یو جونگهیوک»‌پیلدو​ از مهارت «تشخیص‌کردی​ دروغ» استفاده کرده است.]

[شخصیت «یو جونگهیوک»‌فقط​ تایید کرده است که‌راه​ حرف‌های شما حقیقت دارند.]

خیلی دقیق بود.

«...که این‌طور، می‌فهمم.‌رها​ پیامبری که سطح‌پیامبری​ «دید آینده‌اش» پایینه.»

هر فکری دوست داری بکن.

یو جونگهیوک‌نیاز​ به حرفش‌خود​ ادامه داد:

«من گونگ‌می‌دانستم​ پیلدو رو‌می‌دونم​ زنده می‌خوام.»

«به خاطر سناریوی آینده‌ست؟»

یو جونگهیوک جوابی نداد.‌خودش​ انگار سعی داشت میزان‌پیامبری​ اطلاعاتی را که می‌دانستم بسنجد.

«می‌دونم که برای سناریوهای آینده به گونگ پیلدو‌افتادن​ نیاز داری. اما فقط به خود گونگ پیلدو نیاز‌رهاشون​ داری، نه به کل گروهی که دنبالش راه افتادن.»

「······.」

«سبک تو این نیست که چیزهای‌پیامبری​ غیرضروری رو حذف کنی؟ پس چرا‌دقیق‌تر​ همین‌طوری به حال خودشون رهاشون کردی؟»

「...چقدر روی اعصابه.」

چی؟

یو جونگهیوک در سکوت به من خیره‌آینده​ شد و گفت: «من کارهای زیادی برای‌افتادن​ انجام دادن دارم. تو هرگز درک نمی‌کنی.»

«صبر کن! مشکل این‌کردی​ نیست. اگه الان کاری‌بدونی​ نکنی، بیشتر آدم‌های چونگ‌مورو...!»

چشمان یو جونگهیوک سرد بودند.

«اهمیتی نداره.»

من انسان‌دوست نبودم. باور نداشتم که همه در‌نیاز​ این دنیا ارزش زنده ماندن دارند. چیزی که‌نیست​ در این لحظه مرا عصبانی می‌کرد، یو جونگهیوک بود.

«یو جونگهیوک.‌خودش​ می‌تونم یه‌کردی​ مشت بهت بزنم؟»

«اگه به خودت مطمئنی.»

با عصبانیت مشتم‌فقط​ را گره کردم‌دنبالش​ که پیامی شنیدم.

[شخصیت «یو جونگهیوک» از‌می‌دونم​ «دفاع شخصی قوی سطح‌نیاز​ ۵» استفاده کرده است.]

مشتم را‌خودش​ پایین آوردم.‌کردی​ حروم‌زاده‌ی بزدل.

«کارت تموم شد؟»

«...»

«بیا بریم.»

لی جیهه با صدای یو جونگهیوک از جا پرید.‌همه‌چیز​ لی جیهه که با تاخیر به دنبال یو جونگهیوک‌مهارت​ راه افتاده بود، با چشمانی گیج به من نگاه کرد.

[صورت فلکی «ژنرال کچل‌خودش​ عدالت (سام‌یونگ‌دانگ)» تحت تأثیر روحیه‌باید​ جوانمردانه شما قرار گرفته است.]

[۱۰۰ سکه‌نیاز​ حمایت مالی‌خود​ شده است.]

البته که‌می‌دانستم​ کاملاً دچار‌می‌دونم​ سوءتفاهم شده بود.

[۱ ساعت و ۳۰‌خودش​ دقیقه تا فعال شدن‌پیامبری​ سناریوی سوم باقی مانده است.]

زمان زیادی باقی‌فقط​ نمانده بود و‌دنبالش​ ذهنم آشفته بود.

[صورت فلکی «ژنرال کچل عدالت‌برای​ (سام‌یونگ‌دانگ)» از اینکه جان مردم‌خود​ باید به خطر بیفتد، خشمگین است.]

[صورت فلکی «ژنرال‌رها​ کچل عدالت (سام‌یونگ‌دانگ)»‌پیامبری​ خواهان یک قیام است.]

سام‌یونگ‌دانگ با صدای بلند در سرم حرف‌اگه​ می‌زد، اما نمی‌توانستم راه حل خوبی پیدا‌دقیق‌تر​ کنم. سناریوی سوم دقیقاً یک هفته طول می‌کشید.

شاید یو جونگهیوک قصد داشت‌گروهی​ در طول مدت سناریوی سوم،‌نیست​ امتیاز دیگری به دست بیاورد.

البته که‌می‌دانستم​ نمی‌توانستم بی‌خیالش شوم.‌برای​ نمی‌توانستم بی‌خیالش شوم...

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی‌اگه​ (سون ووکونگ)» در این فکر‌نمی‌دونم​ است که چه در سر دارید.]

«یو جونگهیوکِ عوضی.»

[صورت فلکی «زندانی‌فقط​ سربند طلایی (سون‌دنبالش​ ووکونگ)» راضی است.]

[۱۰۰ سکه‌می‌دانستم​ حمایت مالی‌می‌دونم​ شده است.]

در واقع، مشکلی که پیش رویم قرار داشت یو جونگهیوک‌نمی‌دونم​ نبود، بلکه گونگ پیلدو بود. برای عبور از سناریوی سوم، کمک‌استفاده​ گونگ پیلدو کاملاً ضروری بود. اما اگر نمی‌توانستم کمکش را بگیرم...

ناگهان جونگ هی‌وون‌پیلدو​ سرش را بالا‌کردی​ آورد و لبخند زد.

«کیه؟»

«...ها؟»

«می‌دونی، همون شخص. همونی‌کردی​ که داشتی درباره‌ش با‌بدونی​ یو جونگهیوک حرف می‌زدی.»

بلافاصله در مورد گونگ پیلدو توضیح دادم. جونگ هی‌وون‌باید​ بی‌هوش بود، بنابراین نتوانسته بود گونگ پیلدو را ببیند. قصدم‌شخصیت​ عوض کردن بحث نبود. جونگ هی‌وون فوراً واکنش نشان داد.

«...این آشغال‌ها دیگه کی‌ان؟ امکانات عمومی‌دنبالش​ رو گرفتن و مردم رو مجبور‌غیرضروری​ می‌کنن برای استفاده ازشون پول بدن؟»

«آشغال‌ها طبقه بالا هستن.»

«می‌رم و می‌ندازمشون بیرون.»

جونگ هی‌وون تیغه موش خاکی را برداشت. این‌پیامبری​ کار به من یادآوری کرد که باید سلاح‌هایشان را‌یاد​ عوض کنم. کارهای زیادی برای انجام دادن وجود داشت.

«خیلی مسخره‌ست.»

«اگه با هم متحد‌می‌دونم​ بشیم می‌تونیم برنده بشیم.‌نیاز​ ایستگاه گومهو رو یادت نمیاد؟»

حالت چهره‌خودش​ جونگ هی‌وون پر‌اگه​ از اعتمادبه‌نفس بود.

طبیعی بود. جونگ هی‌وون مهارت «زمان قضاوت» را به عنوان برگ‌همه‌چیز​ برنده در دست داشت. او حواس خوبی داشت و سریع با شرایط‌استفاده​ سازگار می‌شد، بنابراین تا الان ویژگی و مهارت‌هایش را کشف کرده بود.

«لفتش نده! بیا بریم بکشیمشون!»

تا زمانی که حریفانش «شرور»‌برای​ بودند، مهارت زمان قضاوت او‌خود​ بالاترین قدرت را به رخ می‌کشید.

[شخصیت «جونگ هی‌وون»‌رها​ مهارت انحصاری «زمان قضاوت»‌باید​ را فعال کرده است.]

[صورت‌های فلکی سیستم خیر‌خودش​ مطلق در برابر درخواست‌پیامبری​ جونگ هی‌وون سکوت کرده‌اند.]

[مهارت لغو شده است.]

چهره جونگ‌می‌دانستم​ هی‌وون پر‌می‌دونم​ از سردرگمی شد.

«نه، این... چی شد؟ خرابه؟»

جونگ هی‌وون سعی کرد دوباره‌رها​ مهارت را فعال کند. با‌بدونی​ این حال، مهارت عمل نکرد.

«نه... چرا فعال‌فقط​ نمی‌شه؟ مگه اونا‌دنبالش​ به وضوح شرور نیستن؟»

به سوال جونگ هی‌وون خندیدم.

«این چیزیه‌خودش​ که ما‌کردی​ انسان‌ها فکر می‌کنیم.»

«...داری در‌گونگ​ مورد چی‌خودش​ حرف می‌زنی؟»

«صورت‌های فلکی ممکنه متفاوت باشن. هیچ تضمینی‌راه​ نیست که خیر و شری که اونا‌کنی​ می‌شناسن، شبیه چیزی باشه که ما می‌شناسیم.»

«آه...»

«عدالت همیشه‌خودش​ توسط اکثریت‌کردی​ تعیین می‌شه.»

در حال حاضر، اکثریت صورت‌های فلکی تصمیم گرفته‌اند که‌باید​ آن‌ها «خوب» هستند. انسان‌ها دیگر حق تصمیم‌گیری در مورد‌نداشتم​ عدالت را نداشتند. انسان‌ها فقط عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی حامیان خود بودند.

«این...»

به اعضای گروه نگاه کردم.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد، اما آن‌ها هم طرز فکری شبیه به جونگ هی‌وون داشتند. لی هیون‌سونگ‌یاد​ سپر آهنی را که با گلوله‌های جادویی خراشیده شده بود پاک می‌کرد، در حالی که‌دقیق​ یو سانگا و لی گیلیونگ روی زمین کنار یکدیگر نشسته بودند و به سوسک‌ها نگاه می‌کردند.

این حس‌گونگ​ ناامیدی را‌خودش​ می‌توانستم درک کنم.

آن‌ها فکر می‌کردند پس از خلاص شدن از شر‌سبک​ گروه خلافکار ایستگاه گومهو، همه‌چیز را فهمیده‌اند. با این‌چقدر​ حال، فقط با فاصله سه ایستگاه، هیولایی غیرقابل‌قیاس حضور داشت.

وقت آن بود‌بسنجد​ که شکنجه‌ی امید‌سناریوهای​ را آغاز کنم.

«این به این‌رها​ معنی نیست که‌پیامبری​ هیچ راهی وجود نداره.»

«ها؟»

«شاید سخت باشه،‌فقط​ اما راهی برای‌دنبالش​ شکست دادنشون هست.»

آن‌ها هم‌زمان به‌بسنجد​ من نگاه کردند.‌سناریوهای​ لی هیون‌سونگ پرسید:

«...واقعاً راهی داری؟»

«چی هست؟»

به اطرافم نگاه‌فقط​ کردم و صدایم‌دنبالش​ را پایین آوردم.

«باید گونگ پیلدو‌بسنجد​ رو از منطقه‌سناریوهای​ مسلح بیرون بکشیم.»

«منطقه مسلح دیگه چیه؟»

«نشانشه. برای‌گونگ​ دفاع از یک‌رها​ منطقه بهینه‌سازی شده.»

منطقه مسلح. دلیل اینکه مقابله با گونگ پیلدو‌افتادن​ سخت بود، همین نشان بود. این یک توانایی‌خودشون​ تقلب‌آمیز بود که می‌توانست در یک منطقه «برجک» بسازد.

در حال حاضر، فقط یک منطقه مسلح بود. وقتی‌فقط​ این نشان در آینده تکامل پیدا می‌کرد، به «قلعه مسلح»‌حذف​ تبدیل می‌شد و برای گرفتنش باید محاصره‌ای ترتیب داده می‌شد.

اما گونگ‌خودش​ پیلدو یک نقطه‌اگه​ ضعف واضح داشت.

«به محض اینکه منطقه تعیین‌شده‌اش رو ترک کنه، منطقه‌باید​ مسلحش غیرفعال می‌شه. مینی‌برجک‌هاش هم بی‌فایده می‌شن. معمولاً برای‌نداشتم​ یک مهارت دفاعی به این گستردگی، محدودیت‌های زیادی وجود داره.»

در همان لحظه، لی‌خود​ هیون‌سونگ و جونگ هی‌وون با‌سبک​ تحسین به من نگاه کردند.

«آه... که این‌طور.»

«فقط با یک‌رها​ بار دیدن فهمیدیش؟‌پیامبری​ این ویژگیته، دوکجا-شی؟»

همان اتفاق قبلی تکرار شد، اما‌کردی​ دیدم که این افراد تا حدودی‌نمی‌دونم​ با من سازگار شده‌اند. یو سانگا پرسید:

«اما چطور‌نیاز​ می‌خوای مجبورش‌خود​ کنی حرکت کنه؟»

«فعلاً باید‌می‌دانستم​ به همینش‌می‌دونم​ فکر کنیم.»

جونگ هی‌وون شکایت‌رها​ کرد: «آه، از‌پیامبری​ فکر کردن متنفرم.»

سپس همه برای مدتی ساکت‌رها​ شدند. لی هیون‌سونگ اولین کسی‌بدونی​ بود که ایده‌اش را مطرح کرد.

«وقتی می‌ره‌نیاز​ دستشویی بهش‌خود​ حمله کنیم...»

«وسایل کنار نیمکتش رو ندیدین؟»

گونگ پیلدو هرگز از منطقه مسلح خود خارج نمی‌شد. نیمکتش هر چیزی که نیاز داشت‌یاد​ را در خود جای داده بود. آنجا یک کیسه خواب، پتو، غذا، آب برای خوردن و‌بود​ خوابیدن و حتی جایی برای ادرار کردن وجود داشت. البته مستأجران این‌ها را برایش فراهم می‌کردند.

«دیوونه‌ست. یه گوشه‌گیرِ کامله. نکنه به‌کردی​ خاطر این حرکت نمی‌کنه که چیز‌نمی‌دونم​ خوبی رو تو اون زمین قایم کرده؟»

«اونجا بزرگ‌ترین «اتاق» تو چونگ‌موروئه.»

«...اتاق؟»

راستی، جونگ هی‌وون هنوز‌کردی​ درباره اتاق‌ها چیزی نمی‌دانست. اما‌همه‌چیز​ نیازی نبود که توضیح دهم.

[۱ ساعت تا‌پیلدو​ فعال شدن سناریوی‌کردی​ سوم باقی مانده است.]

او به زودی متوجه می‌شد.

«ما هم‌می‌دانستم​ باید یه‌می‌دونم​ اتاق پیدا کنیم.»

لحظه‌ای که گروه ما‌کردی​ از جا بلند شد، افراد‌همه‌چیز​ اطرافمان از ترس عقب کشیدند.

«نـ-نـ-نزدیک نیاین!»

به‌خصوص مردی چاقو به دست که از یک اتاق یک‌نفره در سکوی‌غیرضروری​ خط ۳ محافظت می‌کرد، هوشیاری بالایی نشان داد. با این حال، قبل‌کارهای​ از اینکه بتوانیم نزدیک شویم، افراد دیگری به سمت او هجوم بردند.

«برو بیرون، عوضی!»

آن‌ها کورکورانه حمله کردند. به محض اینکه‌باید​ مرد به بیرون هل داده شد، علامت‌بگویم​ منطقه سبز تغییر کرد. مالک عوض شده بود.

[منطقه سبز‌گونگ​ ۱/۱ ->‌خودش​ منطقه سبز ۰/۱]

مردم درگیر یک مبارزه خونین بر سر اتاق‌افتادن​ بودند. یک نفر چاقو به رانش خورده بود،‌خودشون​ در حالی که بینی شخص دیگری شکسته بود.

جونگ هی‌وون اخم کرد.

«نباید جلوشونو بگیریم؟»

«حتی اگه دخالت کنیم‌خودش​ هم نتیجه همونه. در‌پیامبری​ نهایت یه نفر می‌میره.»

«چرا باید کسی بمیره؟»

«تو این‌می‌دانستم​ سناریو نمی‌شه‌می‌دونم​ ازش اجتناب کرد.»

حرفم تازه تمام‌رها​ شده بود که بیهیونگ‌باید​ در هوا ظاهر شد.

[خب خب، روز سوم سناریوی اصلی رو‌اگه​ شروع کنیم؟ امروز چهره‌های جدیدی رسیدن، پس‌دقیق‌تر​ مگه قرار نیست کلی خوش بگذره؟ هاهاها!]

بیهیونگ نگاهی‌نیاز​ به سمت‌خود​ من انداخت.

سه دوکبی مسئول سناریوی چونگ‌مورو بودند. به نظر‌نیاز​ می‌رسید بیهیونگ موقتاً نماینده آن‌هاست. این نتیجه طبیعیِ‌نیست​ داشتنِ کوچک‌ترین کانال در میان آن سه بود.

سپس سناریوی‌خودش​ سوم در مقابل‌اگه​ ما ظاهر شد.

[سناریوی اصلی شماره ۳ – منطقه سبز (روز سوم)

دسته‌بندی: اصلی

درجه سختی: C

شرایط پاک‌سازی: «منطقه سبز» را در ایستگاه اشغال کنید و از دست هیولاهایی که هر شب در نیمه‌شب ظاهر می‌شوند، جان سالم به در ببرید. این سناریو ۷ روز طول خواهد کشید.

مدت زمان: ۸ ساعت

پاداش: ۱۰۰۰ سکه

جریمه شکست: ―]

چشمان لی هیون‌سونگ گشاد شد.

«ایـ-این...!»

[ساده‌ست. قبل از بقیه، منطقه سبز رو اشغال کنید. البته که می‌تونید منطقه سبز‌بگویم​ بقیه رو هم از چنگشون دربیارید. راستی، بهتره عجله کنید. اگه بعد از شروع سناریو‌خیلی​ منطقه سبز نداشته باشید، تجربه وحشتناکی در انتظارتونه. هاها، پس همه باید تلاششون رو بکنن!]

با شنیدن حرف‌های بیهیونگ، چهره‌رها​ مردم در هم رفت. در همین‌همه‌چیز​ حین، فریادهای مردم همچنان ادامه داشت.

پَک! پَک! پَک!

«بمیر! بمیر!»

«مـ-من این کارو‌رها​ به خاطر کینه‌پیامبری​ نمی‌کنم! باید زنده بمونم...»

شاید این همان چیزی بود که همه به‌پیامبری​ آن پی برده بودند. کشمکش پیش روی ما دیگر‌یاد​ یک داستان نبود. یو سانگا با صدایی لرزان پرسید:

«مطمئناً ما که‌فقط​ مجبور نیستیم مثل‌دنبالش​ این آدما بجنگیم؟»

«نیازی نیست بجنگیم. فقط باید اتاقی‌سناریوهای​ پیدا کنیم که بتونه تعداد زیادی‌دنبالش​ آدم رو تو خودش جا بده.»

«اندازه مناطق سبز بر اساس نوعشون متفاوته.‌باید​ از ظرفیت فقط یک نفر گرفته تا‌بگویم​ ظرفیت ۷۰ نفر مثل منطقه گونگ پیلدو.»

«البته، اگه‌گونگ​ اتاقی باقی‌خودش​ مونده باشه.»

با شنیدن‌نیاز​ حرف‌هایم، دهان جونگ‌گروهی​ هی‌وون باز ماند.

«دوکجا-شی واقعاً تو نگران کردن آدما‌سناریوهای​ استعداد داره... پس بیاید همین الان حرکت‌راه​ کنیم. شاید چندتا اتاق باقی مونده باشه.»

«اگه از هم جدا بشیم سریع‌تره. گروه‌باید​ رو تقسیم می‌کنیم. هیون‌سونگ-شی با سانگا-شی می‌ره،‌بگویم​ هی‌وون-شی هم گیلیونگ رو با خودش می‌بره.»

«دوکجا-شی؟»

«من تنهایی راحتم.»

نیازی نبود چیز دیگری بگویم.‌برای​ همه به من اعتماد داشتند.‌خود​ لی گیلیونگ اول از همه گفت:

«هیونگ، اون...‌خودش​ اگه نتونیم یکی‌اگه​ پیدا کنیم چی؟»

«اگه تا ۲۰ دقیقه قبل‌رها​ از شروع سناریو نتونستیم اتاقی‌بدونی​ پیدا کنیم، دوباره همین‌جا جمع می‌شیم.»

«فهمیدم. پس من می‌رم.»

گروه به‌طور منظم پخش شد. جونگ هی‌وون و لی گیلیونگ به طبقه B2 رفتند، در حالی که یو سانگا و لی هیون‌سونگ به طبقه B3 رفتند. رفتن همراهانم را تماشا کردم و سپس گوشی هوشم را روشن کردم. به محض اینکه «راه‌های زنده ماندن» را باز کردم، فوراً جمله‌ای روی صفحه ظاهر شد.

«هیچ اتاقی‌خودش​ در چونگ‌مورو‌کردی​ باقی نمانده بود.»

این حقیقت به وضوح‌خودش​ نوشته شده بود. احتمالاً آن‌ها‌باید​ نمی‌توانستند هیچ اتاقی پیدا کنند.

بنابراین فقط می‌توانستند یک راه را انتخاب کنند. برای زنده ماندن،‌چیزهای​ باید شخص دیگری را می‌کشتند و اتاقش را می‌گرفتند. اما آیا‌خیره​ لی هیون‌سونگ و جونگ هی‌وون می‌توانستند این کار را انجام دهند؟

همه آدم‌های اینجا «شرور» نبودند. کسانی مانند گونگ پیلدو‌فقط​ بودند که از دیگران سوءاستفاده می‌کردند. اما در واقع،‌غیرضروری​ بیشتر آن‌ها فقط برای محافظت از خودشان دندان نشان می‌دادند.

آیا یو سانگا و لی گیلیونگ‌پیامبری​ می‌توانستند به چنین افرادی دندان نشان‌دقیق‌تر​ دهند؟ خیلی زود جواب را می‌فهمیدم.

ناولها | novelha.net