چپتر 35: فصل 35
0ضیافت پایان مراسمبهترین تداوم خط خونیِ امسال،واقعاً همان شب برگزار شد.
گرهارد تنها مهمان دعوتشده نبود. با اینکه نتایج مراسم تداوم خط خونی امسال برای خانوادهیاتفاقیه اصلی فقط یک آبروریزی محسوب میشد، اما گیلیاد طوری که انگار اصلاً از این نتیجهشرمآوری خجالتزده نبود، خانوادهی تکتک بچههایی که در مراسم شرکت کرده بودند را هم دعوت کرده بود.
این کار برای این بود که به همه این حسیوجین را القا کند که مراسم تداوم خط خونی امسال، مایهیشکست ننگ شاخهی اصلی نبوده، بلکه افتخاری برای شاخههای فرعی است.
آنسیلا ازاتفاقیه تصمیم شوهرشنباید راضی بود.
با اینکه باور نداشت پیروزی یوجین لاینهارت بهترین نتیجهی ممکن باشد و واقعاً هم چنین آرزویی نداشت،گوش اما در نهایت، یوجین خانوادهی اصلی را شکست داده و پیروز شده بود. اگر پیروزی او ازباوقار طریق این ضیافت به گوش همه میرسید، شکست سیان در مقایسه با آن بسیار ناچیزتر جلوه میکرد.
او دستور داد: «صاف وایسا.»
آنسیلا لباس شب مجللی به تن داشت که حالت سلطنتی و باوقار اونتیجهی را به رخ میکشید. سیان با شانههایی افتاده و چهرهای درهمرفته کنارش ایستاده بودمیرسید که با شنیدن حرف او جا خورد و با تعجب به آنسیلا نگاه کرد.
آنسیلا پسرش را نصیحت کرد: «در مورد شکستهایی که تا الان خوردیمنی هیچ کاری نمیتونی بکنی. چه دوئل باشه چه مراسم تداوم خط خونی،معنی اتفاقیه که افتاده. با اینحال، نباید ناامیدی و کلافگیت رو نشون بدی.»
سیان نالید: «...مادر...»
«تو پسر منی. تنها پسر آنسیلا کینز. حتی اگه توکاری یه دوئل شکست خوردی و تو مراسم تداوم خط خونی عملکردبدی شرمآوری داشتی، باز هم این حقیقت که پسر منی عوض نمیشه.»
سیان نمیتوانست معنی این حرفها را کاملاً درک کند. بایوجین اینحال، بهطور مبهمی حس میکرد که معنای عمیقتری پشت آنها نهفتهداده است، برای همین سر تکان داد و شانههایش را عقب داد.
آنسیلا پساتفاقیه از مکثینباید گفت: «...سیان.»
سیان بالاینهارت تردید جوابنتیجهی داد: «...بله، مادر.»
«از این به بعد، مدام با اون بچه مقایسه میشی. اولین چیزی که همه با دیدنتاینحال یادشون میاد اینه که تو یه دوئل از یوجین باختی. اونا به این واقعیت هم میخندنباز که تو تا حدی مقصرِ اولین شکستِ ثبتشدهی خانوادهی اصلی تو مراسم تداوم خط خونی هستی.»
«...» سیان ساکت ماند.
«این چیزیه که نمیشه کاریش کرد. سیان، تو حق داری احساس شرمندگی کنی،کینز اما نباید دلسرد بشی. مهم نیست چند نفر مسخرهات کنن، باید یادت باشهکاملاً که تو پسر منی و تو صف وارثهای جایگاه پاتریارک خاندان لاینهارت قرار داری.»
«چشم، مادر.»
آنسیلا درحالی که به یوجین چشمغره میرفت، این کلمات را بانمیتونی حرص به زبان آورد: «ما نمیتونیم گذشته رو تغییر بدیم. پسنالید یادت باشه سیان، کاری که از الان به بعد انجام میدی مهمه.»
آنسیلا دست سیان را محکم گرفتهراضی بود. از طریق فشار دستش، سیان میتوانستنتیجهی لرزش خفیف دست مادرش را حس کند.
سیان سعی کرد بهنباید مادرش اطمینان خاطر بدهد:بدی «تمام تلاشم رو میکنم.»
آنسیلا با پذیرفتن دلدارینتیجهی پسرش گفت: «...درسته، ازچنین پسر عزیزم همین انتظار میرفت.»
قرار بود یوجین به فرزندخواندگی خانوادهی اصلی دربیاید. تانیس و آنسیلا روز گذشته از این موضوع مطلع شده بودند.کلافگیت طبیعتاً آنها مخالفت کرده بودند. با اینحال، نتوانسته بودند نظر شوهرشان را تغییر دهند. شوهرش گفته بود: «برای خاندان لاینهارتکاملاً و برای شکوه شاخهی اصلی.» کلماتش پر از غرور خانوادگی و اشتیاقی بود که نمیشد آن را زیر پا گذاشت.
آنسیلا ترجیح میداد به جای شکوه خانواده، شکوه فرزندانش را تضمین کند. با اینحال، او به اندازهی کافی طمعکار هم بودداده که بخواهد در وهلهی اول اعتبار نام لاینهارت را بالا ببرد. با ترکیب این طمع، خواستههایش بهعنوان یک مادر، و درکسلطنتی اهمیت خط خونی برای ارثومیراث، آنسیلا خودش را با واقعیت جدیدی که به خانوادهی اصلی تحمیل شده بود، وفق داده بود.
آنسیلا صدایش را پایین آورد و گفت: «هیچ راهی وجود نداره که یوجین بتونه پاتریارک بشه. با اینحال، سیان، بهحقیقت خودت اجازه نده فقط به خاطر این موضوع خیالت راحت بشه. چون هیچوقت نمیدونی آینده چی برات در نظر گرفته.گفت از اونجایی که در مقایسه با اون نقاط ضعف زیادی داری، باید برای پاتریارک شدن حتی بیشتر از قبل تلاش کنی.»
سیان گفت: «بله، مادر.» و باباشد اینکه شانههایش میخواستند دوباره بیفتند، بهداده آنها اجازهی این کار را نداد.
در عوض، درحالی که سرمورد تکان میداد، سرش را چرخاندکاری تا به سمت یوجین نگاه کند.
آنسیلا اضافه کرد: «...باتصمیم اینحال. نیازی نیست بیخودینداشت یوجین رو دشمن خودت کنی.»
سیان با تردیداینحال پرسید: «...چون از ایننشون به بعد برادر میشیم؟»
آنسیلا صادقانه از اینکه اعتراف کند سیان باید با یوجین مثل برادرش رفتار کند خوشحال نبود، اما جوابیمیرسید که داد با افکار درونیاش تفاوت داشت: «درسته. حتماً یه رابطهی برادرانه باهاش بساز. اونقدر قویاش کن کهشانههایی اون بچه تو آینده تبدیل به نقطهقوتت بشه. هر چی نباشه، تو... تو زمان رو به نفع خودت داری.»
سیان باکرد حالت پرسشینصیحت زمزمه کرد: «...زمان...؟»
آنسیلا به نصیحتش ادامه داد: «به خاطر اینکه فرزندخواندهست تحقیرش نکن. در عوض، باهاش مثل یه فرد برابرآرزویی رفتار کن. همونطور که با هم بازی میکنین و آموزش میبینین، خاطرات خوبی بساز. نذار اون بچه کینهایصاف ازت به دل بگیره. درست همینطوری... یه کاری کن که یه روزی اون پسر حاضر بشه بهت کمک کنه.»
سیان با تردید گفت:نباید «...بله، مادر.» و آرامبدی سرش را تکان داد.
این بچهی کوچک احساسات کاملاً پیچیدهای نسبت به یوجین داشت. از شکستش در دوئلشان، تحقیر، عدمطریق پذیرش و خشم سرچشمه میگرفت. اما به خاطر توانایی خیرهکنندهای که یوجین در طول مراسم تداومحالت خط خونی از خود نشان داده بود، تحسین، حسادت و هیبت نیز نسبت به او وجود داشت...
«...حالا باید باهاش دوست بشم...» اگر این حرفها فقط چند روز پیش گفتهدوئل میشد، از شنیدنشان از کوره در میرفت. با اینحال، سیانِ فعلی هیچ اثریکینز از آن عصبانیت نشان نداد. در عوض، در واقع کمی احساس خجالت میکرد.
«مـ-مادر...» سیاناست با تردیدتصمیم به حرف آمد.
آنسیلا تشویقشاتفاقیه کرد: «هر چیناامیدی میخوای بگی بگو.»
سیان با استرس پرسید: «دقیقاً چطوری... باید باهاشچنین دوست بشم؟ نـ-نمیشه شما به جای من باهاش حرفگوش بزنی، مادر؟ میتونی بهش بگی با من دوست بشه...»
هرچند شنیدن این حرفها از بچهی لوسی که تا حالاکاری نیازی به دوست پیدا کردن نداشته، چندان دور از انتظار نبود،بدی اما آنسیلا با نگاهی پر از ناامیدی به پسرش خیره شد.
آنسیلا در نهایتآنسیلا با حرص غرید:راضی «با سیئل حرف بزن.»
اگر نگاههای خیرهی اطرافیان نبود، آنسیلا قطعاً درسبدی عبرت سختی به پسرش میداد. اما در عوض،عملکرد فقط آهی کشید و سرش را تکان داد.
در همینلاینهارت حین، سیئل کنارممکن یوجین ایستاده بود.
گرهارد در محاصرهی بزرگسالان سایر خانوادههای فرعی قرار گرفته بود و مشغولبکنی گپ زدن دربارهی ایندر و آندر بود. در میان آنها، والدین گارگیثپسر و دزرا بیشتر از بقیه برای همکلام شدن با گرهارد اشتیاق نشان میدادند.
«واقعاً پسر فوقالعادهای بزرگ کردید.»
«شنیدم قرارهاتفاقیه به فرزندخواندگیِنباید خانوادهی اصلی دربیاد؟»
«پسرتون چهلاینهارت نوع تمریناتینتیجهی انجام داده؟»
«میگن لرد گرهاردپسرش هم قراره واردشکستهایی خانوادهی اصلی بشه.»
«از پسرم شنیدمآنسیلا که قدرت پسرتون نسبتباور به جثهاش واقعاً تحسینبرانگیزه.»
«میشه برای تربیتاینحال بچههای خودم همکلافگیت کمی راهنماییام کنید؟»
«حتی خانوادهی اصلی هم محرک رشدباشد عضلانیِ انقلابیِ خاندان ما رو نداره.داده تمایل دارید یکم ازش امتحان کنید؟»
«اینکه تونستیم اینطوری دور هم جمع بشیم واقعاً اتفاق مبارکیه. فکرنمیتونی کنم از این به بعد باید برنامههای بیشتری بچینیم تا اعضای خانوادههایمادر فرعیِ مختلف بتونن با هم معاشرت کنن و بیشتر همدیگه رو بشناسن.»
«این محرک رشد عضلانی روی بچهها بیشترین تأثیر رو داره، اما برایبهترین بزرگسالان هم بیتأثیر نیست. البته باید با ورزش مناسب و مکملهای غذاییاگر همراه بشه، ولی فکر کنم لرد گرهارد بتونه حسابی ازش بهره ببره.»
«اوه، پس عالی میشه. عزیزم، مگهکلافگیت قرار نبود ماه بعد با بچههامنی بری شکار؟ گرهارد هم باید همراهت بیاد.»
«وقتی تو کوهستان بدوید و حسابیباشد عرق بریزید، لرد گرهارد هم بهداده طعم محرک رشد عضلانی ما معتاد میشه.»
در حالی که حرفها از هر طرف بهخوردی سمتش سرازیر میشد، گرهارد چارهای نداشت جز اینکهاینحال مدام سر تکان دهد و با آنها موافقت کند.
یوجین اصلاً دلش نمیخواست بیدلیل گیر این بزرگسالانِنداشت بیشازحد مشتاق بیفتد. به همین خاطر، بلافاصله از آنهاچنین فاصله گرفت و سیئل هم سایهبهسایه دنبالش راه افتاد.
«پدرم بهم گفت کهنباید از این به بعدبدی قراره خواهر و برادر باشیم.»
«اعتراضی که نداری؟»
سیئل در حالی که پشت پیراهن یوجین را میکشید، با ریزخندی گفت:بکنی «یکم حس عجیبی داره. آخه من همیشه فقط سیان و اوارد روپسر بهعنوان برادر داشتم، اما حالا یهو یه داداش کوچولوی جدید پیدا شده.»
یوجین به این لقبتصمیم جدید اعتراض کرد: «ایننداشت دیگه چه چرتوپرتیه؟ داداش کوچولو؟»
سیئل با تأکیداینحال گفت: «آخه تولدتکلافگیت بعد از منه.»
یوجین با لحن تندی پرسید: «این چه ربطی داره؟آرزویی ما که اختلاف سنیمون در حد سال نیست، فقطمیرسید چند ماهه. پس چطور میتونم بذارم بهم بگی داداش کوچولو؟»
سیئل با خونسردی جواب داد: «منشکستهایی پنج ثانیه بعد از برادرم بهبکنی دنیا اومدم، اما بازم خواهر کوچیکترشم.»
یوجین ازاست این منطقتصمیم ماتومبهوت ماند.
بعد از کمی مکث، باناامیدی لحن ضعیفی استدلال کرد: «...این دوتاپسر قضیه یکم با هم فرق دارن.»
سیئل بیوقفه ادامه داد: «چه فرقی داره؟ من چندآرزویی ثانیه از سیان کوچیکترم، پس میشم خواهر کوچیکهاش. تو همسیان چند ماه از من کوچیکتری، پس میشی داداش کوچولوی من.»
یوجین که هنوز سعی داشت ازشکستهایی زیر بار این قضیه در برود،بکنی گفت: «نه، همونطور که گفتم، فرق داره.»
اما سیئل دستآنسیلا از بازجویی برنداشت:راضی «چرا فرق داره؟»
واقعاً چرا فرق داشت؟ حتی یوجین همنشون که خاطرات زندگی قبلیاش را به همراه داشت،اگه نتوانست جواب منطقیای برای این سؤال پیدا کند.
یوجین سعی کرد با اعتمادبهنفس حرف بزند: «...دلیلش اینهآرزویی که... من برادر واقعی تو نیستم! ما پدر و مادرهایسیان متفاوتی داریم، پس... یعنی من نمیتونم داداش کوچولوی تو باشم.»
سیئل اصلاً زیرپسرش بار نرفت: «باشکستهایی این حال، بازم برادرمی.»
«شاید فقط تو اسم اینطوری باشه،راضی ولی ما اساساً با هم غریبهایم.بهترین برای همین عمراً بهت بگم آبجیبزرگه.»
«نمیشه حتیاتفاقیه یه بارنباید بهم بگی آبجیبزرگه؟»
«حتی اگهلاینهارت پای جونمنتیجهی در میون باشه.»
سیئل لبهایشکرد را آویزاننصیحت کرد: «همف.»
او با کشیدن یقهیتصمیم پیراهن یوجین به عقبنداشت و جلو، داشت خفهاش میکرد.
با التماس گفت:اینحال «فقط یه بارکلافگیت بهم بگو آبجیبزرگه.»
یوجین مخالفت کرد: «عمراً.»
«کار سختی که نیست.»
«گفتم عمراً، یعنی عمراً.»
سیئل لحنش را عوض کرد و بانشون تهدید گفت: «اگه بخوای به این لجبازیهاحتی ادامه بدی، آبجیبزرگه مجبور میشه تنبیهت کنه.»
یوجین با کلافگیبهترین گفت: «بس کنباشد این چرتوپرتها رو.»
«خیلی بدجنس شدی.پسرش میرم پیش مامانشکستهایی چغلیات رو میکنم.»
یوجین در حالی که دستهای سیئل را از روی پیراهنشیوجین پس میزد، با کلافگی پرسید: «برو هر چقدر دلت میخوادشکست چغلی کن، ولی قبلش بگو چرا هی اینجوری منو میکشی؟»
این حرف باعثاینحال شد لبهای سیئلکلافگیت بیشتر آویزان شود.
سیئل بالاینهارت نقنق گفت: «چراممکن اینقدر بدجنسی میکنی؟»
«من بدجنس نیستم.پسرش فقط تو داریشکستهایی یه مشت چرتوپـ...»
قبل از اینکه حرفشتصمیم تمام شود، سیئل پرید وسطپیروزی حرفش: «دلت میخواد گریه کنم؟»
یوجین که هول کرده بود، در حالی کهبدی مشتهای گرهکردهاش بیاختیار کنار پهلوهایش میلرزیدند، با نگاهیعملکرد ملتمسانه به اطراف چرخید و گفت: «صـ-صبر کن ببینم.»
سیئل بعد از اینکه با قیافهای عبوسواقعاً به یوجین خیره شد، ناگهان زبانش را برایشاگر درآورد و گفت: «قرار نیست گریه کنم، احمق.»
یوجین آهیکرد کشید و گفت:مورد «معلومه که نمیکردی...»
«فقط دلم میخواد بهم بگیشوهرش آبجیبزرگه، حتی اگه شده فقطیوجین یه بار. واقعاً اینقدر سخته؟»
یوجین جواباتفاقیه داد: «برای منناامیدی که بهشدت سخته.»
آخر چطور میتوانستبهترین به یک بچهیباشد سیزدهساله بگوید آبجیبزرگه؟
«ترجیح میدم بمیرم.» یوجیننصیحت با تمام وجود بهخوردی این جمله باور داشت.