چپتر 37: -
0شب گذشته، بعد از پایان ضیافت، گیلیاد یوجین را احضار کرده بود. حالا که مراسم تداوم خط خونی بهعوضیِ پایان رسیده و او حتی به فرزندخواندگی خانوادهی اصلی درآمده بود، وقتش بود که یوجین تمرین مانای خود راغریبِ بهطور جدی شروع کند. به همین خاطر، گیلیاد تصمیم گرفته بود توضیح مفصلی دربارهی نحوهی انجام تمرینات یوجین ارائه دهد.
تمرینات او قرار بود رویاجازهی یک لیلاین انجام شود؛ مکانی کهنگرفته مانا در آن بهشدت متمرکز بود.
در اعماق جنگلِ عمارت اصلی، یک لیلاین وجود داشت که تنها اعضایکار خانوادهی اصلی اجازهی بازدید از آن را داشتند. این لیلاین بهطور طبیعی شکلعجیب نگرفته بود، بلکه سیصد سال پیش توسط خود ورموث بزرگ ایجاد شده بود.
معمولاً فقط فرزندان خانوادهی اصلی اجازهی استفاده از قدرت لیلاین را داشتند. هرچند بخشی ازعوضیِ دلیل اینکه سیان از همین حالا میتوانست نور شمشیر را متجلی کند به استعداد فوقالعادهیتحسین خودش برمیگشت، اما کمک لیلاین هم بدون شک نقش بزرگی در موفقیتش ایفا کرده بود.
اون واقعاً یه لیلاین مصنوعی ساخته. ورموث واقعاًزمین یه هیولا بود. حتی با وجود تجربهی زندگیزیر قبلی یوجین، درک این موضوع هنوز برایش سخت بود.
یعنی ورموث یهجوری با زور جریان مانا را در اعماقشکل زمین تغییر داده بود تا این لیلاین مصنوعی را بسازد؟شده و حتی توانسته بود بیشتر از سیصد سال دوام بیاورد؟
یوجین زیردوام لب فحشزیر داد: عوضیِ دیوونه.
اگر پای ورموث در میان بود، این کار قطعاً ممکن به نظر میرسید. با این حال... یوجین بهجای اینکه از دستاوردهایقطعاً باشکوه ورموث احساس تحسین کند، نمیتوانست جلوی حس عجیب و غریبِ ناآشناییاش را بگیرد. آخه تو سالهای آخر عمرش چه بلاییمغز سر مغز ورموث آمده بود که حتی به فکرش رسیده بود با ساختن یک چنین لیلاینی، شکوه آیندهی نوادگانش را تضمین کند؟
گرفتن بیشتر از ده تا زن، داشتن دهها بچه، تقسیم کردنشون به شاخههای اصلی و فرعیزیر در حالی که مدام از اهمیت اصالت خون دم میزد، و حتی به وجود آوردن مراسم تداوماحساس خط خونی... تفاوت بین ورموثی که یوجین به یاد میآورد و بنیانگذار خاندان لاینهارت، خیلی زیاد بود.
گیون ناگهان پرسید: «استرساعضای داری؟» و یوجین رااین از افکارش بیرون کشید.
یوجین بادوام لبخند جوابزیر داد: «هیجانزدهم.»
او تمام شکها و احساسات ناخوشایندش نسبت به ورموث را کنار گذاشت. در هر صورت، یوجین به لطف مهربانی گیلیاد به خانوادهی اصلینظر راه یافته بود و حالا اجازه داشت وارد لیلاین شود. گیون هم قرار بود شخصاً در بیدار کردن مانایش به او کمک کند، بنابراینلیلاینی نباید اجازه میداد نظراتش دربارهی ورموث، دیدگاهش را نسبت به خانوادهی اصلی تیره و تار کند، مخصوصاً حالا که داشتند به سمت لیلاین میرفتند.
گیون هشدار داد: «آسون نیست. چون مانا... چیزیه که همیشه اطرافت وجود داره، امادوام حس کردنش برای بار اول سخته. با اینکه من بهت کمک میکنم، ولی بهعنوانمیرسید کسی که تازه میخواد ماناش رو بیدار کنه، اولش باید حسابی به دردسر بیفتی.»
یوجین پرسید: «واقعاً؟»
گیون به توضیحاتش ادامه داد: «اوهوم. هرچی جوونتر باشی، حسپای کردنش راحتتره. وقتی سنت بالاتر میره... حساسیت به مانات کندباشکوه میشه. دلیلش اینه که بدنت به حس نکردن مانا عادت میکنه.»
این چیزی بود که یوجین خودش هم از آن خبر داشت.بیاورد درست مثل هر حس دیگری که اگر مرتب از آن استفادهممکن نمیشد کند میگشت، حساسیت به مانا هم دچار همین آسیب میشد.
«سیان و سیئل اولین بار تو شش سالگی ماناشون رو بیدار کردن. در مورد اوارد... زنداداشم یکم بیش از حد عجله داشت، برای همین اون وقتیممکن فقط پنج سالش بود ماناش رو بیدار کرد.» گیون با گفتن این حرف، با لبخندی تلخ به یوجین نگاه کرد. «با اینکه تو اون سن کمشکوه داشتن ماناشون رو بیدار میکردن، بازم حدود سه روز طول کشید تا بتونن مانا رو حس کنن. اوارد... ممم... فکر کنم یه هفته طول کشید، نه؟»
یوجین پرسید:داشت «یعنی خیلیاعضای طول کشید؟»
گیون در حالی که کمی دلسوزی در صدایش مشخص بود، توضیح داد: «نه، اتفاقاً خیلی هم سریعه. نوادگان شاخههای فرعی معمولاً تو سن وجلوی سال تو ماناشون رو بیدار میکنن، اما میگن حدود یه ماه طول میکشه تا فقط بتونن مقادیر کمی از مانا رو "حس کنن". بعدتقسیم از اینکه آرومآروم این ذرات مانا رو جذب بدنشون کردن، چند ماه دیگه هم زمان میبره تا بتونن آگاهی کاملی از مانا پیدا کنن.»
یوجین بهزور آرامی سرزمین تکان داد.
گیون با نگاهی به یوجین، سریع اضافه کرد: «آه، ولی... برای تو نبایدبیشتر اینقدر طول بکشه. چون ما اینجا لیلاین رو داریم که یه راه سریع ونظر آسون برای حس کردن مانا بهت میده. علاوه بر اون، منم بهت کمک میکنم.»
یوجین پرسید:داشت «فکر میکنی چنداجازهی روز طول بکشه؟»
گیون با لبخندیبیاورد مردد گفت: «اوم...داد شاید ده روز...؟»
گیون داشت دروغ میگفت. به نظر او، ده روز اتفاقاًدوام خیلی هم سریع بود. هرچند سیزده سالگی برای بیدار کردن ماناقطعاً خیلی دیر نبود، اما سن خیلی زودی هم به حساب نمیآمد.
او با خود فکر کرد: و حتی با وجود لیلاینداده هم نمیتونیم تضمین کنیم که بتونه مانا رو حس کنه...دیوونه اما گیون شک و تردیدهایش را پیش خودش نگه داشت.
هر چه باشد، مگر دلیل حضور گیون دراین اینجا این نبود که از موفقیت یوجین اطمینانتوسط حاصل کند؟ پس فعلاً باید کنار یوجین میماند.
گیون برنامهاش را توضیح داد: «قبل از هر چیز... مهمه که بتونیکار مانا رو حس کنی. با اینکه مانا تو لیلاین از قبل خیلیجلوی متراکمه، علاوه بر اون، منم مستقیماً مانای بیشتری رو وارد بدنت میکنم.»
یوجین پرسید: «اینجریان کار باعث میشهداده راحتتر حسش کنم؟»
گیون تأیید کرد: «درسته.»
اینکه استادی مثل گیون شخصاًاجازهی در بیداری مانا به اوشکل کمک کند، امتیاز بسیار بزرگی بود.
یوجین با خودشبیاورد گفت: واقعاً دارنداد خوب بهم میرسن.
یوجین در ابتدا انتظار داشت که فقط چند سنگ مانا به او بدهند؛ اماداد در عوض، آنها به او اجازه داده بودند وارد زمینهای تمرینشان روی یک لیلاینباشکوه شود و حتی یک متخصص را برای راهنماییاش در کنار او قرار داده بودند.
یوجین برای اطمینان از جزئیات پرسید: «ده روز،زمین هان... اگه اینطوره، یعنی قراره تمام این دهزیر روز رو همراه شما تو لیلاین بگذرونم، عالیجناب گیون؟»
گیون با جزئیات به سؤالش جواب داد: «با اینکه لیلاین ممکنه وسط جنگل باشه،سال اما هر چیزی که نیاز داشته باشیم رو داره. با وجود اینکه کوچیکه، حتیدلیل یه خونه هم اونجا هست... تمام مایحتاج روزانه و غذامون هم توسط خدمتکارا تأمین میشه.»
یوجین با لبخندی بچگانهزیر گفت: «واو، به نظردیوونه میرسه قراره خوش بگذره.»
یوجین در پس آن لبخند معصومانهاشداده پوزخند زد: انگار قراره ده روز طولفحش بکشه. ده دقیقه هم وقتم رو نمیگیره.
یوجین فقط با دوری از هرگونه تمرین مانا، خودش را ازبسازد جذب مانا به بدنش باز داشته بود. او از همان ابتداپای تواناییاش در حس کردن مانا را نادیده نگرفته و کند نکرده بود.
یوجین اعتراف کرد: هرچند... حساجازهی کردن مانا و پذیرفتنش توشکل بدن دو تا چیز کاملاً متفاوتن.
او کمی احساس انتظار و هیجانداد داشت. آیا این بدنِ تقلبمانند درکار جذب مانا هم خوب عمل میکرد؟
دور از عمارت، کلبهای دنج و خلوت در دل جنگل قرار داشت. هرچندفحش ورموث سیصد سال پیش لیلاین را ایجاد کرده بود، اما کلبه در وضعیت خوبیدستاوردهای به سر میبرد؛ گویی از آن زمان بهطور مداوم از آن نگهداری شده بود.
گیون دستور داد: «چند لحظه همینجا بمون. یکم طولتغییر میکشه تا سیستم امنیتی رو غیرفعال کنم. متأسفانه تاداد وقتی منتظری، چیز زیادی برای تماشا کردن وجود نداره.»
یوجین هوشمندانهداشت جواب داد:اعضای «بله، قربان.»
گیون ابتدا از اسبش پیاده شد. سپس دستهکلیدی از جلیقهاش بیرون آورد و شروعممکن به باز کردن تکتک قفلهای کلبه کرد. این قفلها هم قفلهای آهنی سادهای نبودند. بدونآخه اجازهی پاتریارک، حتی با داشتن کلیدهای درست هم باز کردن قفلها و در غیرممکن بود.
در این مدت، یوجین هم از اسبش پیاده شده بود و چرخید تافحش به اطرافش نگاهی بیندازد. با اینکه او همین دو روز پیش هم بهبهجای جنگل آمده بود، اما آنها اصلاً تا این حد به اعماق جنگل نرفته بودند.
یوجین به درختان انبوه اطراف نگاه کرد. او میتوانست حشرات و حیواناتتوانسته کوچک مختلفی را ببیند، اما هیچ هیولایی در کار نبود. تمام اینکار جنگل غولپیکر بهعنوان بخشی از عمارت اصلی تحت مدیریت سختگیرانهای قرار داشت.
یوجین با خودش فکر کرد: «البته اگه فقطاین به این فضای بکر نگاه کنی، آدم حس میکنهورموث هر لحظه ممکنه یه الف از توش بپره بیرون.»
سیصد سال پیش، وقتی پادشاهان شیاطین هلموث شروع به تاختوتاز کردند، نژادهایی که بیشترین آسیب رامیرسید دیدند انسانها نبودند، بلکه الفها و اژدهایان بودند. هر بار که قدرت شوم هلموث بیشتر میشد،عمرش الفهای بیشتری جان میدادند و اژدهایانی که سعی در مقابله با پادشاهان شیاطین داشتند، دستهدسته قتلعام میشدند.
...حتی الان هم که از آن پنج پادشاه شیاطینبیشتر فقط دو نفر باقی مانده بودند، این دو نژاد هنوزمیان نتوانسته بودند خودشان را از فجایع گذشته کاملاً بازیابی کنند.
گیون یوجین راسخت صدا زد: «خب،زور بیا بریم داخل.»
یوجین که غرق در ملغمهای از احساساتداشتند پیچیده شده بود، لحظهای مکث کرد تاسال به خودش مسلط شود و بعد برگشت.
یوجین با دیدنبیاورد داخل کلبه گفت: «همهجاعوضیِ از تمیزی برق میزنه.»
گیون در حالی که یوجین را بهبسازد داخل راهنمایی میکرد، در جواب تعجب پنهان اوعوضیِ گفت: «انواع و اقسام جادوها روش اجرا شده.»
آنها مستقیماً بهسخت سمت پلههایی رفتند کهجریان به زیرزمین ختم میشد.
یوجین با هیجانتنها پرسید: «اشکالی نداره اگهداشتند همین الان شروع کنیم؟»
گیون با تعجب زمزمهزیر کرد: «...همم؟» و برگشتدیوونه تا به یوجین نگاه کند.
سپس چند بار پلکزمین زد، لبخند کجودارومریزی زدتوانسته و سر تکان داد.
گیون موافقت کردسخت و گفت: «اگهزور خودت اینطوری میخوای.»
جاهطلبی یوجین نکته مثبتیاعضای بود، اما گیون نمیتوانستاین جلوی نگرانی خفیفش را بگیرد.
این پسر، یوجین لاینهارت، واقعاً استثنایی بود. حتی گیون هم این واقعیت را تأیید میکرد. با اینکه شخصاً عملکرد یوجین را در دوئل با سیانعجیب یا در طول مراسم تداوم خط خونی ندیده بود، اما از چیزهایی که دربارهاش میشنید، بهوضوح میتوانست به این حقیقت پی ببرد. علاوه بر این،شاخههای حرکات عادی بدنش آنقدر سبک و چابک بود که باورش سخت میشد متعلق به بچهای باشد که هنوز حتی تمرین مانا را هم شروع نکرده است.
گیون با خودش فکر کرد: «...هرچند، خوب حرکتتوانسته دادن بدن به این معنی نیست که تودیوونه دستکاری مانا هم به همون اندازه مهارت داشته باشه.»
گیون بهخوبی از این واقعیت آگاه بود. خودش هم کسی بود که از بچگی مدام اوزیر را نابغه خطاب میکردند و تحسینهای بیشماری شنیده بود. با این حال، با وجود اینکه استعدادشباشکوه در هنرهای رزمی شگفتانگیز بود، زمان بسیار زیادی طول کشیده بود تا با مانای خودش اخت شود.
گیون در سکوت غرق نگرانی شد: «خداداشتند کنه الکی سطح توقعش رو بالا نبردهسال باشه که بعدش بدجوری تو ذوقش بخوره...»
هرچه بیشتر از استعدادت آگاه باشی وعوضیِ بیشتر به آن ببالی، درد و سرخوردگیممکن ناشی از شکستهای مداوم برایت سنگینتر تمام میشود.
من قطعاً یهجریان نابغهام، پس چرا نمیتونمبسازد این کار رو بکنم؟
گیون در بچگی به زمان زیادی نیاز داشت تا بتواند با سرخوردگی ناشی از شکستهایشبیاورد کنار بیاید. در نهایت موفق شده بود از دیواری که مانع پیشرفتش بود عبور کند، امادستاوردهای بیدار کردن مانایش برای اولین بار و تسلط بر کاربردهای آن، باز هم بهشدت طاقتفرسا بود.
گیون در دل آهی کشید: «...الان بیشترداشتند از هر وقت دیگهای در معرض اینسال خطره، چون بدجوری به خودش اعتمادبهنفس داره.»
دستاوردهای یوجین در تاریخ خاندان لاینهارت بیسابقه بود. این اولین بار بود که بچهای از شاخههای فرعی، فرزندان شاخه اصلی را شکستتحسین میداد تا در مراسم تداوم خط خونی پیروز شود. همچنین اولین بار بود که بچهای به فرزندخواندگی خانواده اصلی درمیآمد. انگار اینهاگرفتن کافی نبود، او حتی وینید را از خزانه خانواده به دست آورده بود و بعد هم اجازه ورود به لیلاین را پیدا کرد.
وقتی حتی بزرگسالان هم از این لیست بلندبالای دستاوردها شوکهدوام میشدند، یوجین بهعنوان یک بچه سیزدهساله که موفق به انجام همهقطعاً اینها شده بود، چقدر باید به خودش میبالید و مغرور میشد.
هر بار که این فکر از ذهنش میگذشت، نگاه گیون رنگ نگرانی به خوددوام میگرفت. با اینکه میدانست این نگرانیها زودرس است، اما نمیتوانست جلوی ترسش را بگیرد؛میرسید ترس از اینکه یوجین با روبهرو شدن با سختیهای واقعیت، دچار یأس و ناامیدی شود.
اگر یوجین میتوانست افکار گیون را بخواند، از خندهطبیعی رودهبر میشد. سرخوردگی از نابغه نبودن؟ او سیصد سالبزرگ پیش یک بار این دوران را پشت سر گذاشته بود.
با ایستادن در کنار ورموث بزرگ، حقیقت اینکه یک «نابغه» واقعاً چه معنایی دارد، بارها و بارها مثل پتک به صورتش کوبیدهتحسین شده بود. در مقایسه با ورموث، هیچکس در این دنیا پیدا نمیشد که آنقدر مغرور باشد تا خودش را نابغه بنامد. تنهاگرفتن ورموث لیاقت این لقب را داشت و به نظر میرسید کلمه «نابغه» فقط و فقط برای توصیف کسی مثل او خلق شده است.
یوجین در زمان زندگیاشزمین بهعنوان هامل، این واقعیت رابیشتر با تمام وجود پذیرفته بود.
«هامل احمق»؛ وقتی برای اولین بار این لقب را در یک کتاب داستان کودکان دید،بیاورد یوجین حس کرد دلش میخواهد آن نویسنده ناشناس را با دستهای خودش تکهتکه کند. اما بعددستاوردهای از کمی فکر کردن، به این نتیجه رسید که این لقب چندان هم بیراه نبوده است.
هر چه باشد، هامل برخلاف سیهنا، آنیس و مولون که هیچوقت ورموث راسیصد رقیب خودشان نمیدانستند، واقعاً احمق بود. برای آنها، ورموث فقط یک دوست وهرچند همرزم بود که در کنار هم با مرگ و زندگی دستوپنجه نرم کرده بودند.
با اینکه هامل هم چنین حسی داشت، اما تنها کسی بود کهکار دلش میخواست از ورموث پیشی بگیرد. به همین خاطر، او تنها کسی بودعجیب که مدام با تصمیمات ورموث مخالفت میکرد و با او جروبحث راه میانداخت.
با وجود اینکه زیرزمین کاملاً خالی بود، گیون به وسط اتاق اشاره کرد وداد گفت: «اونجا وسط بشین. برای قدم اول، فقط روی نفس کشیدنت تمرکز کن و سعیاحساس کن ذهنت رو خالی کنی. چون برای شروع، باید بتونی مانای اطرافت رو حس کنی.»
یوجین اطاعتبرایش کرد ویعنی گفت: «چشم.»
مانا همیشه در همهجا جریان داشت، اما حس کردنش کار سختی بود. وسیصد اگر میخواستی مانا را در بدنت جمع کنی، اول از همه باید میتوانستیهرچند آن را حس کنی. «تمرین» واقعی تازه بعد از این مرحله شروع میشد.
گیون آموزشش را شروع کرد: «طومارداد آموزش مانا که نسلبهنسل در شاخه اصلیقطعاً دستبهدست شده، میراثی از جدمون، ورموث بزرگه.»
یوجین با خودش گفت: «اوه.»تغییر و گوشهایش را تیز کرد.دوام او منتظر شنیدن همین حرفها بود.
گیون ادامه داد: «هرچند شاید در ابتدا با طوماری که شاخههای فرعی استفاده میکردندوام یکی بوده باشه، اما الان دیگه کاملاً متفاوت شده. هر چی باشه زمان زیادیمیرسید گذشته، و... شاخههای فرعی اجازه ندارن طومار اصلی رو به نسلهای بعدیشون منتقل کنن.»
ورموث بزرگ مرز مشخصی بین خانواده اصلی و شاخههای فرعی آن کشیده بود. تمام شاخههای فرعی ریشهای مشترک با خانوادهشده اصلی داشتند. حتی جد یوجین هم در گذشتههای دور عضو شاخه اصلی بود، اما زمانی که نتوانست مقام پاتریارک را بهبدون دست بیاورد، از خانواده اصلی کنار گذاشته شد. پس از این تبعید، محدودیت غیرقابلگریزی بر تمام اجداد شاخههای فرعی اعمال شد.
این محدودیت باعث میشد تا نتوانند طومار آموزش مانا را که از خانواده اصلی یاد گرفته بودند، به نوادگان خودباشکوه منتقل کنند. تنها چیزی که به نوادگان شاخههای فرعی ارث میرسید، تقلید ضعیف و ناقصی از طومار اصلی خانواده بود.شکوه این طومار جعلی هم توسط خود ورموث ساخته شده بود، اما مسلماً تأثیر آن بسیار کمتر از نسخه اصلی بود.
گیون در حالی که مانای درونداده بدنش را بیدار میکرد، نام طومارشانزیر را به زبان آورد: «فرمول شعله سفید.»
مانایی که نور سفید خالصی از خود ساطعزمین میکرد، بلافاصله بدن گیون را احاطه کرد؛ درست مثلفحش اینکه شعلهای تمام بدنش را در بر گرفته باشد.
یوجین نمیدانست که نام این طومار «فرمول شعلهاین سفید» است، اما ظاهر منحصربهفرد مانای تولید شدهتوسط توسط این طومار را بهخوبی به یاد داشت.
مانای باکیفیتی که ورموث از آن استفاده میکرد، همیشه به شکل شعلهای سفید و خالص، درست مثل مانایبهجای گیون، تجلی پیدا میکرد. هر زمان که ورموث با این مانای شعلهمانندِ سفید که دور بدنش پیچیده بودفکرش به جلو یورش میبرد، جرقههایی که از او ساطع میشد دقیقاً شبیه به یالهای افشان یک شیر بود.