---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 36: - • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 36: -

0

لاولیان با قاطعیت گفت: «قرار‌تانیس​ نیست همین الان تو رو‌داشت​ به عنوان شاگردم قبول کنم.»

اوارد سعی کرد استرس و دلشوره‌اش را پنهان کند و به لاولیان نگاه کرد. چشمان‌نوک​ درخشانش پر از حسرت و انتظار برای آینده‌اش در آروث بود. با این حال، لاولیان‌وارث​ در موقعیتی نبود که بتواند بی‌قید و شرط خواسته‌های این مرد جوان را برآورده کند.

«برج جادوی سرخ که من استاد اون هستم، در بین تمام انواع جادوها، روی‌ترک​ جادوی احضار تمرکز داره. به همین خاطر، اول باید به آروث بری و در‌می‌توانست​ یک آزمون استعدادسنجیِ سیستماتیک شرکت کنی تا ببینیم با تخصص ما همخوانی داری یا نه.»

اوارد با امیدواری پرسید:‌سیستماتیک​ «اما اگه... اگه برای جادوی‌همخوانی​ احضار استعداد داشته باشم چی؟»

«اگه این‌طور باشه، کشف خوشحال‌کننده‌ایه،‌تانیس​ اما فقط داشتن استعداد، تو‌داشت​ رو واجد شرایط شاگردیِ من نمی‌کنه.»

با این حرف، لاولیان خط قرمزِ کارهایی که حاضر بود انجام دهد را به وضوح‌نوک​ مشخص کرد. اوارد برای لحظه‌ای ناامید به نظر رسید، اما خیلی زود حالت چهره‌اش را‌وارث​ تغییر داد، چرا که کاملاً حواسش به گیلیاد و تانیس بود که کنار لاولیان نشسته بودند.

اوارد بالاخره داشت این خانه خفه‌کننده را ترک می‌کرد. همین یک مورد کافی بود تا این‌مورد​ لحظه را جشن بگیرد. حتی اگر نمی‌توانست بلافاصله شاگرد لاولیان شود، همین واقعیت که می‌توانست خانواده‌اش‌کشور​ را پشت سر بگذارد و به کشور دیگری فرار کند، باعث می‌شد نوک انگشتانش از هیجان بلرزد.

لاولیان به صحبت‌هایش ادامه داد: «دلیلش اینه که جادوگرهای زیادی هستن که آرزو دارن شاگرد من بشن. در‌این‌طور​ آروث، هویت تو به عنوان وارث خاندان لاین‌هارت هیچ امتیاز ویژه‌ای برات به همراه نداره. مگه اینکه اون‌قدر استعداد‌ناامید​ داشته باشی که بتونی صدای اعتراض بقیه جادوگرها رو خفه کنی، وگرنه نمی‌تونم تو رو به عنوان شاگردم بپذیرم.»

اوارد با‌کاملاً​ لحنی بسیار‌گیلیاد​ آرام گفت: «...می‌فهمم.»

حالا که لاولیان هشدارش را داده بود، شروع به دلداری دادن اوارد کرد: «...با اینکه آروث هیچ رفتار ویژه‌ای با کسانی که اسم لاین‌هارت رو یدک می‌کشن نشون نمی‌ده، اما‌وارث​ من قبل از اینکه جادوگر ارشد برج جادوی سرخ باشم، دوست قدیمی گیلیادم... با منابعی که در اختیار دارم، می‌تونم فرصت‌های زیادی برات فراهم کنم، و همچنین می‌تونم ازت در‌دلداری​ برابر صداهایی که ادعای تبعیض ناعادلانه دارن محافظت کنم. همه این‌ها برای اینه که بهترین محیط رو برات فراهم کنم تا جادویی رو که با استعدادت همخوانی داره تمرین کنی.»

تمام این وعده‌ها باعث شد قلب اوارد از هیجان تندتر بزند. با این حال، مهم‌می‌کرد​ نبود اوارد چقدر دلش می‌خواست، او برای پذیرفتن این پیشنهاد عجله نکرد یا از سر‌پشت​ هیجان زیر خنده نزد. در عوض، با چشمانی ترسان به تانیس و گیلیاد نگاه کرد.

گیلیاد اول به حرف آمد: «...این چیزیه که‌تخصص​ خودت باید در موردش تصمیم بگیری. نیازی نیست‌داشته​ نگران من باشی. اگه می‌خوای بری، پس برو.»

اوارد زیر لب گفت: «...پدر...»

تانیس که تا آن لحظه ساکت مانده بود، در حالی که به‌فرار​ پسرش خیره شده بود، ناگهان او را صدا زد: «اوارد، این فرصتیه‌زیادی​ که پدرت سخت تلاش کرده تا برات فراهم کنه. با قدردانی بپذیرش.»

«...» اوارد‌چرا​ از ترس‌حواسش​ ساکت شد.

گیلیاد که متوجه ناراحتی پسرش شده بود، رشته کلام را به دست‌پرسید​ گرفت: «چه دلیلی برای تردید داری؟ به هر حال، از همون سنین‌واجد​ پایین، همیشه بیشتر از شمشیر یا نیزه، به جادو علاقه نشون می‌دادی.»

اوارد هنوز هم نامطمئن‌گیلیاد​ به نظر می‌رسید، اما نمی‌توانست‌بالاخره​ چیزی برای گفتن پیدا کند.

گیلیاد با ناامیدی آهی کشید: «به خاطر تو، از چند‌کشور​ نفر از بزرگ‌ترین جادوگران پایتخت درخواست کردم که بیان و‌ادامه​ بهت آموزش بدن، اما متأسفانه هیچ‌کدوم برای معلمیِ تو مناسب نبودن.»

کنایه‌ای در این کلمات نهفته بود. جادوگرانی که از پایتخت برای آموزش‌خانه​ جادو به اوارد دعوت شده بودند، همگی جادوگران معروفی بودند که اگر‌بلافاصله​ تصمیم می‌گرفتند در آروث بمانند، می‌توانستند به مقام‌های بسیار بالایی در برج‌هایشان برسند.

هیچ‌کدام از آن‌ها معلم اوارد نشده بودند، چون خود اوارد نتوانسته‌امیدواری​ بود خودش را کاملاً وقف یادگیری جادو کند. این خانواده‌ی خفه‌کننده،‌فقط​ هم اشتیاق و هم اراده‌ی آزاد اوارد را سرکوب کرده بود.

تانیس در حالی‌حواسش​ که چشمانش را ریز‌نشسته​ کرده بود گفت: «اوارد.»

اوارد از اینکه با نگاه مادرش روبه‌رو شود می‌ترسید. او‌کشور​ از مادرش که همیشه کنارش ایستاده بود و هر حرکتش‌ادامه​ را زیر نظر داشت، بسیار بیشتر از پدرش، پاتریارک خانواده، می‌ترسید.

تانیس یکی از سخنرانی‌های همیشگی‌اش را شروع کرد: «نباید‌بودند​ فراموش کنی. تو وارث اول خاندان لاین‌هارتی. به عنوان‌لحظه​ پسر من، مقدر شده که پاتریارک خانواده اصلی بشی.»

اوارد از شنیدن این کلمات متنفر بود. هر بار که مجبور می‌شد به‌اما​ آن‌ها گوش دهد، او را غرق در ترس می‌کردند و بار سنگینی روی‌شاگردیِ​ شانه‌هایش می‌گذاشتند. اوارد که نمی‌توانست در جواب چیزی بگوید، نگاهش را به زمین دوخت.

تانیس با قاطعیت حرفش را‌تانیس​ تمام کرد: «حتی در آروث هم‌خانه​ نباید این واقعیت رو فراموش کنی.»

گیلیاد همسرش‌بلافاصله​ را سرزنش‌شود​ کرد: «...تانیس.»

تانیس از خودش دفاع کرد:‌گیلیاد​ «به عنوان مادرش، فقط دارم‌بالاخره​ سعی می‌کنم پسرم رو تشویق کنم.»

گیلیاد فقط می‌خواست او را آرام کند، اما تانیس نگاه سردی به شوهرش انداخت. او از همان ابتدا هم کاملاً‌کشف​ با برنامه‌های شوهرش موافق نبود. او از فکر ورود غریبه‌ای مثل یوجین به خانواده اصلی متنفر بود. از بین این‌خیلی​ همه کار، فرزندخواندگی؟ چقدر مسخره! مگر همین کافی نبود که گیلیاد حتی همسر دومی گرفته و صاحب دوقلو شده بود؟

او همچنین نمی‌خواست اوارد را به آروث بفرستد.‌بودند​ اگر پسر ارشدش، اوارد، به آروث فرستاده می‌شد، واضح‌لحظه​ بود که آن آنسیلای لعنتی از خوشحالی دیوانه می‌شد.

با این حال، تانیس چاره‌ای جز فرستادن اوارد به آروث نداشت. با وجود اینکه این فرزند مأیوس‌کننده‌اش به عنوان وارث ارشد خانواده اصلی به‌زیادی​ دنیا آمده بود، اما ویژگی‌های لازم برای اینکه مناسب چنین جایگاهی به نظر برسد را به ارث نبرده بود. بدتر از آن، او طبیعتی ضعیف‌وگرنه​ و ساده‌لوح داشت. مهم نبود تانیس چقدر می‌خواست پسرش را نزدیک خودش نگه دارد، با این کار، حتی نمی‌توانست کوچک‌ترین پیشرفتی در توانایی‌های اوارد ببیند.

تانیس در حالی که‌حواسش​ دست اوارد را می‌گرفت، با‌بودند​ لحنی نرم‌تر ادامه داد: «...اوارد.»

او بدون اینکه حرف دیگری بزند، فقط به صورت پسرش خیره شد‌پرسید​ و منتظر ماند تا او جواب دهد. اوارد به آرامی خودش را‌واجد​ مجبور کرد تا نگاهش را بالا بیاورد و به چشمان تانیس گره بزند.

آن شب، تانیس مدت‌گیلیاد​ طولانی در اتاق اوارد‌بودند​ با او صحبت کرد.

اوارد قرار بود روز بعد با لاولیان به آروث برود. تانیس امیدوار بود که‌می‌شد​ اوارد بتواند شاگرد لاولیان شود. اما اگر نمی‌توانست این کار را بکند، دست‌کم امیدوار بود‌هویت​ که با معاشرت با دیگر جادوگران در آروث، شانسش را برای جانشینی پدرش افزایش دهد.

او امیدوار بود که اوارد با نزدیک شدن به این جادوگران، بتواند روابطی بسازد که‌می‌کرد​ بعداً به نفعش تمام شود و از این طریق برای رسیدن به مقام پاتریارک حمایت جمع‌بگذارد​ کند؛ این فرصتی بود که با ماندن در عمارت اصلی هیچ‌گاه نمی‌توانست از آن بهره ببرد.

تانیس در طول شب‌سیستماتیک​ این جمله را بارها تکرار‌همخوانی​ کرد: «تو وارث خاندان لاین‌هارتی.»

اوارد که نمی‌توانست چشم از‌تانیس​ زمین بردارد، هر بار همان جواب‌خانه​ را تکرار می‌کرد: «بـ... بله، مادر.»

روز بعد از ضیافت، افراد زیادی در حال ترک عمارت‌بالاخره​ اصلی بودند. لاولیان به همراه اوارد راهی آروث شد و‌بگیرد​ گارگیث و دزرا هم همراه والدینشان به خانه‌های خود برمی‌گشتند.

حتی حذفی‌هایی که نامشان آن‌قدر مهم نبود که در خاطر بماند‌امیدواری​ هم رفته بودند، بنابراین ساختمان ضمیمه باید تقریباً خالی می‌بود، اما‌فقط​ خدمتکاران آنجا از همان کله‌ی سحر مشغول تکاپو و فعالیت بودند.

دلیلش این بود که از این به بعد، ساختمان ضمیمه قرار بود فقط در اختیار یوجین و گرهارد قرار بگیرد. گیلیاد به آن‌ها پیشنهاد داده بود که همراه او در عمارت خانواده‌ی‌دیگری​ اصلی بمانند، اما یوجین این پیشنهاد را رد کرده بود. این کار را به خاطر پدرش، گرهارد، انجام داد. اگر بدون دلیل موجهی در عمارت اصلی می‌ماندند، گرهارد احتمالاً چاره‌ای نداشت جز اینکه‌صدای​ مدام در حضور اعضای خانواده‌ی اصلی دست به عصا راه برود و معذب باشد. پس به جای تحمل این ناراحتی، با زندگی جداگانه در ساختمان ضمیمه، شرایط برای هر دوی آن‌ها راحت‌تر می‌شد.

یوجین با لبخند گفت:‌شود​ «امیدوارم از این به بعد‌بگذارد​ با هم خوب کنار بیایم.»

نینا در جواب سر تکان داد. با پایان مراسم تداوم خط خونی،‌خانه​ وظایف او به عنوان خدمتکار یوجین متوقف نشده بود. بنا به درخواست یوجین،‌شاگرد​ نینا قرار بود همچنان به عنوان خدمتکار شخصی او به کارش ادامه دهد.

نینا می‌دانست که‌استعدادسنجیِ​ این نشانه‌ای از احترام‌ببینیم​ و ارزش‌گذاری یوجین است.

گرهارد در حالی که برای‌تانیس​ رفتن آماده می‌شد، پرسید: «چیزی هست‌خانه​ که بخوای از گیدول برات بیارم؟»

یوجین جواب داد: «من به چیزی‌می‌توانست​ نیاز ندارم، پدر، پس بهتره فقط‌فرار​ روی جمع کردن وسایل خودت تمرکز کنی.»

با اینکه گرهارد در حال حاضر به خاطر خماری از سردرد رنج می‌برد، اما نمی‌توانست تا زمان بهبودی استراحت‌جشن​ کند. چون باید فوراً با چند نفر از سرایداران خانواده‌ی اصلی به گیدول می‌رفت. از آنجا که قرار بود‌انگشتانش​ از این به بعد با یوجین در ساختمان ضمیمه زندگی کند، باید ترتیبی می‌داد تا عمارتش در گیدول بسته شود.

تمام شوالیه‌هایی که مدت‌ها به گرهارد خدمت کرده بودند، به همراه تمام خدمتکاران و سرایداران، در گیدول منتظرش بودند. با وجود اینکه او نمی‌توانست با همه‌ی آن‌ها‌نمی‌کنه​ به عمارت اصلی برگردد، قرار بود چند نفر از میانشان انتخاب شوند و همراه گرهارد بیایند. در این میان، عده‌ای هم آنجا می‌ماندند و وظیفه‌ی ضروری نگهداری‌بالاخره​ از عمارتِ حالا بی‌صاحب به آن‌ها محول می‌شد. تا زمانی که دستمزد خوبی به آن‌ها داده می‌شد، بسیاری از خدمتکاران حاضر بودند در همان عمارت قدیمی خودشان بمانند.

یوجین به پدرش توصیه کرد: «از اونجایی که‌بودند​ وسایل ساختمان ضمیمه خیلی بهتر از وسایل عمارت خودمونه،‌لحظه​ الکی چیزایی که بهشون نیاز نداریم رو جمع نکن.»

گرهارد با تردید پرسید: «من هنوز به‌خانواده‌اش​ این قضیه عادت نکردم... ما واقعاً... قراره‌می‌شد​ از این به بعد اینجا زندگی کنیم...؟»

گرهارد در حالی که می‌چرخید تا نگاهی به ساختمان ضمیمه بیندازد، با ناباوری‌خفه‌کننده​ خندید. با اینکه چندین بار تمام تلاشش را کرده بود تا با شرایط‌شود​ کنار بیاید، اما واقعیت هنوز هم گاهی شبیه یک رویا به نظر می‌رسید.

او به خودش‌استعدادسنجیِ​ یادآوری کرد: «...اما‌کنی​ این قطعاً واقعیته.»

گرهارد با نگاه کردن به چهره‌ی خندان پسرش، احساس کرد قلبش از‌خفه‌کننده​ غرور لبریز شده است. پس از اینکه یک بار دیگر پسرش را‌شاگرد​ در آغوش گرفت، سوار کالسکه‌ای شد که توسط سرایداران آماده شده بود.

یوجین در حالی که گرهارد را بدرقه می‌کرد،‌پشت​ با لبخند گفت: «به سلامت بری، حتماً یادت‌انگشتانش​ نره که حسابی پز این شانس خوبمون رو بدی.»

صبحِ اولین روز از زندگی جدید او به عنوان یک فرزندخوانده این‌گونه‌خانه​ گذشت. در حالت عادی، او در این زمان تمریناتش را شروع می‌کرد،‌بلافاصله​ اما یوجین به جای این کار، فقط بی‌هدف در سالن تمرین منتظر ماند.

امروز از بسیاری جهات روز مهمی برای یوجین بود. نه تنها اولین روز‌اما​ از ادامه‌ی زندگی‌اش به عنوان عضو پذیرفته‌شده‌ی خانواده‌ی اصلی به شمار می‌رفت، بلکه‌شاگردیِ​ روزی بود که برای اولین بار از زمان تناسخش، مانای خود را بیدار می‌کرد.

تمام طومارهای آموزش مانا در ابتدا با آموزش نحوه‌ی حس کردن مانا شروع می‌شدند. با اینکه مانا در همه‌جای‌بگیرد​ جهان وجود داشت، اما هر چقدر هم که سخت تلاش می‌کردید، نمی‌توانستید آن را با چشم غیرمسلح ببینید. تنها‌هیجان​ پس از تزکیه‌ی خود و حواستان بر اساس طومار آموزش مانا بود که می‌توانستید حس کردن مانا را آغاز کنید.

چنین «تزکیه‌ای» به طور کلی‌واقعیت​ به دو دسته تقسیم می‌شد:‌کشور​ تکنیک‌های تنفسی و تکنیک‌های فیزیکی.

تکنیک‌های تنفسی، مانای حل‌شده در جو را از طریق تنفس جمع‌آوری می‌کردند؛ تکنیک‌های فیزیکی این مانا را از طریق حرکات بدن انباشته می‌ساختند. یادگیری‌بلافاصله​ هیچ‌کدام از آن‌ها آسان نبود، اما اگر یوجین مجبور به انتخاب می‌شد، می‌گفت که تکنیک‌های تنفسی بر تکنیک‌های فیزیکی برتری دارند. زمانی که یک تکنیک‌دارن​ تنفسی کاملاً درونی می‌شد، کاربر می‌توانست با هر حرکتی که انجام می‌داد مانا جذب کند، اما انجام چنین کاری برای تکنیک‌های فیزیکی بی‌نهایت دشوار بود.

در زندگی قبلی‌اش، هامل مانای خود را بر اساس یک‌داری​ تکنیک فیزیکی تمرین داده بود. بعدها، با راهنمایی سیه‌نا و‌کشف​ ورموث، او تکنیک فیزیکی‌اش را به یک تکنیک تنفسی تغییر داد.

یوجین به خاطر‌حواسش​ آورد: «طومار آموزش مانای‌نشسته​ لاین‌هارت، یک تکنیک تنفسیه.»

اگرچه شاید واضح به نظر می‌رسید، اما تمرین مانا را نمی‌شد فقط‌فرار​ با تنفس عادی انجام داد. تکنیک‌های تنفسی که برای تمرین مانا استفاده‌زیادی​ می‌شدند نیز به قلق خاصی نیاز داشتند، چیزی شبیه به اجرای جادو.

صدایی یوجین‌چرا​ را خطاب قرار‌گیلیاد​ داد: «زود اومدی.»

گیون لاین‌هارت بود. او در حالی که دو اسب را به‌امیدواری​ دنبال خود می‌کشید، به یوجین نزدیک شد. یوجین بدون اینکه تعجبی‌فقط​ نشان دهد، برای ادای احترام سرش را در مقابل گیون خم کرد.

ناولها | novelha.net