چپتر 36: -
0لاولیان با قاطعیت گفت: «قراراستعدادسنجیِ نیست همین الان تو روتخصص به عنوان شاگردم قبول کنم.»
اوارد سعی کرد استرس و دلشورهاش را پنهان کند و به لاولیان نگاه کرد. چشماننمیتوانست درخشانش پر از حسرت و انتظار برای آیندهاش در آروث بود. با این حال، لاولیانانگشتانش در موقعیتی نبود که بتواند بیقید و شرط خواستههای این مرد جوان را برآورده کند.
«برج جادوی سرخ که من استاد اون هستم، در بین تمام انواع جادوها، رویخانوادهاش جادوی احضار تمرکز داره. به همین خاطر، اول باید به آروث بری و دردلیلش یک آزمون استعدادسنجیِ سیستماتیک شرکت کنی تا ببینیم با تخصص ما همخوانی داری یا نه.»
اوارد با امیدواری پرسید:خاطر «اما اگه... اگه برای جادویاستعدادسنجیِ احضار استعداد داشته باشم چی؟»
«اگه اینطور باشه، کشف خوشحالکنندهایه،استعدادسنجیِ اما فقط داشتن استعداد، توتخصص رو واجد شرایط شاگردیِ من نمیکنه.»
با این حرف، لاولیان خط قرمزِ کارهایی که حاضر بود انجام دهد را به وضوحنمیتوانست مشخص کرد. اوارد برای لحظهای ناامید به نظر رسید، اما خیلی زود حالت چهرهاش راانگشتانش تغییر داد، چرا که کاملاً حواسش به گیلیاد و تانیس بود که کنار لاولیان نشسته بودند.
اوارد بالاخره داشت این خانه خفهکننده را ترک میکرد. همین یک مورد کافی بود تا اینبگذارد لحظه را جشن بگیرد. حتی اگر نمیتوانست بلافاصله شاگرد لاولیان شود، همین واقعیت که میتوانست خانوادهاشهستن را پشت سر بگذارد و به کشور دیگری فرار کند، باعث میشد نوک انگشتانش از هیجان بلرزد.
لاولیان به صحبتهایش ادامه داد: «دلیلش اینه که جادوگرهای زیادی هستن که آرزو دارن شاگرد من بشن. درپرسید آروث، هویت تو به عنوان وارث خاندان لاینهارت هیچ امتیاز ویژهای برات به همراه نداره. مگه اینکه اونقدر استعدادحاضر داشته باشی که بتونی صدای اعتراض بقیه جادوگرها رو خفه کنی، وگرنه نمیتونم تو رو به عنوان شاگردم بپذیرم.»
اوارد باباید لحنی بسیارآزمون آرام گفت: «...میفهمم.»
حالا که لاولیان هشدارش را داده بود، شروع به دلداری دادن اوارد کرد: «...با اینکه آروث هیچ رفتار ویژهای با کسانی که اسم لاینهارت رو یدک میکشن نشون نمیده، اماانگشتانش من قبل از اینکه جادوگر ارشد برج جادوی سرخ باشم، دوست قدیمی گیلیادم... با منابعی که در اختیار دارم، میتونم فرصتهای زیادی برات فراهم کنم، و همچنین میتونم ازت دربقیه برابر صداهایی که ادعای تبعیض ناعادلانه دارن محافظت کنم. همه اینها برای اینه که بهترین محیط رو برات فراهم کنم تا جادویی رو که با استعدادت همخوانی داره تمرین کنی.»
تمام این وعدهها باعث شد قلب اوارد از هیجان تندتر بزند. با این حال، مهمپشت نبود اوارد چقدر دلش میخواست، او برای پذیرفتن این پیشنهاد عجله نکرد یا از سرجادوگرهای هیجان زیر خنده نزد. در عوض، با چشمانی ترسان به تانیس و گیلیاد نگاه کرد.
گیلیاد اول به حرف آمد: «...این چیزیه کهآزمون خودت باید در موردش تصمیم بگیری. نیازی نیستداری نگران من باشی. اگه میخوای بری، پس برو.»
اوارد زیر لب گفت: «...پدر...»
تانیس که تا آن لحظه ساکت مانده بود، در حالی که بهبگیرد پسرش خیره شده بود، ناگهان او را صدا زد: «اوارد، این فرصتیهکشور که پدرت سخت تلاش کرده تا برات فراهم کنه. با قدردانی بپذیرش.»
«...» اواردکافی از ترسجشن ساکت شد.
گیلیاد که متوجه ناراحتی پسرش شده بود، رشته کلام را به دستکنی گرفت: «چه دلیلی برای تردید داری؟ به هر حال، از همون سنیناینطور پایین، همیشه بیشتر از شمشیر یا نیزه، به جادو علاقه نشون میدادی.»
اوارد هنوز هم نامطمئنآزمون به نظر میرسید، اما نمیتوانستببینیم چیزی برای گفتن پیدا کند.
گیلیاد با ناامیدی آهی کشید: «به خاطر تو، از چندلحظه نفر از بزرگترین جادوگران پایتخت درخواست کردم که بیان ومیتوانست بهت آموزش بدن، اما متأسفانه هیچکدوم برای معلمیِ تو مناسب نبودن.»
کنایهای در این کلمات نهفته بود. جادوگرانی که از پایتخت برای آموزشواقعیت جادو به اوارد دعوت شده بودند، همگی جادوگران معروفی بودند که اگرهیجان تصمیم میگرفتند در آروث بمانند، میتوانستند به مقامهای بسیار بالایی در برجهایشان برسند.
هیچکدام از آنها معلم اوارد نشده بودند، چون خود اوارد نتوانستهشرکت بود خودش را کاملاً وقف یادگیری جادو کند. این خانوادهی خفهکننده،داشته هم اشتیاق و هم ارادهی آزاد اوارد را سرکوب کرده بود.
تانیس در حالیبری که چشمانش را ریزشرکت کرده بود گفت: «اوارد.»
اوارد از اینکه با نگاه مادرش روبهرو شود میترسید. اولحظه از مادرش که همیشه کنارش ایستاده بود و هر حرکتشمیتوانست را زیر نظر داشت، بسیار بیشتر از پدرش، پاتریارک خانواده، میترسید.
تانیس یکی از سخنرانیهای همیشگیاش را شروع کرد: «نبایدبلافاصله فراموش کنی. تو وارث اول خاندان لاینهارتی. به عنواندیگری پسر من، مقدر شده که پاتریارک خانواده اصلی بشی.»
اوارد از شنیدن این کلمات متنفر بود. هر بار که مجبور میشد بهببینیم آنها گوش دهد، او را غرق در ترس میکردند و بار سنگینی رویکشف شانههایش میگذاشتند. اوارد که نمیتوانست در جواب چیزی بگوید، نگاهش را به زمین دوخت.
تانیس با قاطعیت حرفش رااستعدادسنجیِ تمام کرد: «حتی در آروث همهمخوانی نباید این واقعیت رو فراموش کنی.»
گیلیاد همسرشبالاخره را سرزنشخانه کرد: «...تانیس.»
تانیس از خودش دفاع کرد:بگیرد «به عنوان مادرش، فقط دارمشاگرد سعی میکنم پسرم رو تشویق کنم.»
گیلیاد فقط میخواست او را آرام کند، اما تانیس نگاه سردی به شوهرش انداخت. او از همان ابتدا هم کاملاًاگه با برنامههای شوهرش موافق نبود. او از فکر ورود غریبهای مثل یوجین به خانواده اصلی متنفر بود. از بین اینوضوح همه کار، فرزندخواندگی؟ چقدر مسخره! مگر همین کافی نبود که گیلیاد حتی همسر دومی گرفته و صاحب دوقلو شده بود؟
او همچنین نمیخواست اوارد را به آروث بفرستد.کنی اگر پسر ارشدش، اوارد، به آروث فرستاده میشد، واضحاستعداد بود که آن آنسیلای لعنتی از خوشحالی دیوانه میشد.
با این حال، تانیس چارهای جز فرستادن اوارد به آروث نداشت. با وجود اینکه این فرزند مأیوسکنندهاش به عنوان وارث ارشد خانواده اصلی بهکشور دنیا آمده بود، اما ویژگیهای لازم برای اینکه مناسب چنین جایگاهی به نظر برسد را به ارث نبرده بود. بدتر از آن، او طبیعتی ضعیفویژهای و سادهلوح داشت. مهم نبود تانیس چقدر میخواست پسرش را نزدیک خودش نگه دارد، با این کار، حتی نمیتوانست کوچکترین پیشرفتی در تواناییهای اوارد ببیند.
تانیس در حالی کهجشن دست اوارد را میگرفت، بابلافاصله لحنی نرمتر ادامه داد: «...اوارد.»
او بدون اینکه حرف دیگری بزند، فقط به صورت پسرش خیره شدکنی و منتظر ماند تا او جواب دهد. اوارد به آرامی خودش رااینطور مجبور کرد تا نگاهش را بالا بیاورد و به چشمان تانیس گره بزند.
آن شب، تانیس مدتآزمون طولانی در اتاق اواردکنی با او صحبت کرد.
اوارد قرار بود روز بعد با لاولیان به آروث برود. تانیس امیدوار بود کهاگر اوارد بتواند شاگرد لاولیان شود. اما اگر نمیتوانست این کار را بکند، دستکم امیدوار بودنوک که با معاشرت با دیگر جادوگران در آروث، شانسش را برای جانشینی پدرش افزایش دهد.
او امیدوار بود که اوارد با نزدیک شدن به این جادوگران، بتواند روابطی بسازد کهپشت بعداً به نفعش تمام شود و از این طریق برای رسیدن به مقام پاتریارک حمایت جمعزیادی کند؛ این فرصتی بود که با ماندن در عمارت اصلی هیچگاه نمیتوانست از آن بهره ببرد.
تانیس در طول شبخاطر این جمله را بارها تکراراستعدادسنجیِ کرد: «تو وارث خاندان لاینهارتی.»
اوارد که نمیتوانست چشم ازاستعدادسنجیِ زمین بردارد، هر بار همان جوابهمخوانی را تکرار میکرد: «بـ... بله، مادر.»
روز بعد از ضیافت، افراد زیادی در حال ترک عمارتشاگرد اصلی بودند. لاولیان به همراه اوارد راهی آروث شد وباعث گارگیث و دزرا هم همراه والدینشان به خانههای خود برمیگشتند.
حتی حذفیهایی که نامشان آنقدر مهم نبود که در خاطر بماندشرکت هم رفته بودند، بنابراین ساختمان ضمیمه باید تقریباً خالی میبود، اماداشته خدمتکاران آنجا از همان کلهی سحر مشغول تکاپو و فعالیت بودند.
دلیلش این بود که از این به بعد، ساختمان ضمیمه قرار بود فقط در اختیار یوجین و گرهارد قرار بگیرد. گیلیاد به آنها پیشنهاد داده بود که همراه او در عمارت خانوادهیکارهایی اصلی بمانند، اما یوجین این پیشنهاد را رد کرده بود. این کار را به خاطر پدرش، گرهارد، انجام داد. اگر بدون دلیل موجهی در عمارت اصلی میماندند، گرهارد احتمالاً چارهای نداشت جز اینکهجشن مدام در حضور اعضای خانوادهی اصلی دست به عصا راه برود و معذب باشد. پس به جای تحمل این ناراحتی، با زندگی جداگانه در ساختمان ضمیمه، شرایط برای هر دوی آنها راحتتر میشد.
یوجین با لبخند گفت:خانه «امیدوارم از این به بعدکافی با هم خوب کنار بیایم.»
نینا در جواب سر تکان داد. با پایان مراسم تداوم خط خونی،واقعیت وظایف او به عنوان خدمتکار یوجین متوقف نشده بود. بنا به درخواست یوجین،بلرزد نینا قرار بود همچنان به عنوان خدمتکار شخصی او به کارش ادامه دهد.
نینا میدانست کهداره این نشانهای از احترامبری و ارزشگذاری یوجین است.
گرهارد در حالی که برایاستعدادسنجیِ رفتن آماده میشد، پرسید: «چیزی هستهمخوانی که بخوای از گیدول برات بیارم؟»
یوجین جواب داد: «من به چیزیترک نیاز ندارم، پدر، پس بهتره فقطبگیرد روی جمع کردن وسایل خودت تمرکز کنی.»
با اینکه گرهارد در حال حاضر به خاطر خماری از سردرد رنج میبرد، اما نمیتوانست تا زمان بهبودی استراحتفرار کند. چون باید فوراً با چند نفر از سرایداران خانوادهی اصلی به گیدول میرفت. از آنجا که قرار بودخاندان از این به بعد با یوجین در ساختمان ضمیمه زندگی کند، باید ترتیبی میداد تا عمارتش در گیدول بسته شود.
تمام شوالیههایی که مدتها به گرهارد خدمت کرده بودند، به همراه تمام خدمتکاران و سرایداران، در گیدول منتظرش بودند. با وجود اینکه او نمیتوانست با همهی آنهاخوشحالکنندهایه به عمارت اصلی برگردد، قرار بود چند نفر از میانشان انتخاب شوند و همراه گرهارد بیایند. در این میان، عدهای هم آنجا میماندند و وظیفهی ضروری نگهداریحواسش از عمارتِ حالا بیصاحب به آنها محول میشد. تا زمانی که دستمزد خوبی به آنها داده میشد، بسیاری از خدمتکاران حاضر بودند در همان عمارت قدیمی خودشان بمانند.
یوجین به پدرش توصیه کرد: «از اونجایی کهکنی وسایل ساختمان ضمیمه خیلی بهتر از وسایل عمارت خودمونه،استعداد الکی چیزایی که بهشون نیاز نداریم رو جمع نکن.»
گرهارد با تردید پرسید: «من هنوز بهمیکرد این قضیه عادت نکردم... ما واقعاً... قرارهاگر از این به بعد اینجا زندگی کنیم...؟»
گرهارد در حالی که میچرخید تا نگاهی به ساختمان ضمیمه بیندازد، با ناباوریمیتوانست خندید. با اینکه چندین بار تمام تلاشش را کرده بود تا با شرایطصحبتهایش کنار بیاید، اما واقعیت هنوز هم گاهی شبیه یک رویا به نظر میرسید.
او به خودشداره یادآوری کرد: «...اماباید این قطعاً واقعیته.»
گرهارد با نگاه کردن به چهرهی خندان پسرش، احساس کرد قلبش ازداری غرور لبریز شده است. پس از اینکه یک بار دیگر پسرش رافقط در آغوش گرفت، سوار کالسکهای شد که توسط سرایداران آماده شده بود.
یوجین در حالی که گرهارد را بدرقه میکرد،مورد با لبخند گفت: «به سلامت بری، حتماً یادتبلافاصله نره که حسابی پز این شانس خوبمون رو بدی.»
صبحِ اولین روز از زندگی جدید او به عنوان یک فرزندخوانده اینگونهواقعیت گذشت. در حالت عادی، او در این زمان تمریناتش را شروع میکرد،هیجان اما یوجین به جای این کار، فقط بیهدف در سالن تمرین منتظر ماند.
امروز از بسیاری جهات روز مهمی برای یوجین بود. نه تنها اولین روزببینیم از ادامهی زندگیاش به عنوان عضو پذیرفتهشدهی خانوادهی اصلی به شمار میرفت، بلکهکشف روزی بود که برای اولین بار از زمان تناسخش، مانای خود را بیدار میکرد.
تمام طومارهای آموزش مانا در ابتدا با آموزش نحوهی حس کردن مانا شروع میشدند. با اینکه مانا در همهجایباشم جهان وجود داشت، اما هر چقدر هم که سخت تلاش میکردید، نمیتوانستید آن را با چشم غیرمسلح ببینید. تنهالحظهای پس از تزکیهی خود و حواستان بر اساس طومار آموزش مانا بود که میتوانستید حس کردن مانا را آغاز کنید.
چنین «تزکیهای» به طور کلیخفهکننده به دو دسته تقسیم میشد:لحظه تکنیکهای تنفسی و تکنیکهای فیزیکی.
تکنیکهای تنفسی، مانای حلشده در جو را از طریق تنفس جمعآوری میکردند؛ تکنیکهای فیزیکی این مانا را از طریق حرکات بدن انباشته میساختند. یادگیریهیجان هیچکدام از آنها آسان نبود، اما اگر یوجین مجبور به انتخاب میشد، میگفت که تکنیکهای تنفسی بر تکنیکهای فیزیکی برتری دارند. زمانی که یک تکنیکباشی تنفسی کاملاً درونی میشد، کاربر میتوانست با هر حرکتی که انجام میداد مانا جذب کند، اما انجام چنین کاری برای تکنیکهای فیزیکی بینهایت دشوار بود.
در زندگی قبلیاش، هامل مانای خود را بر اساس یکسیستماتیک تکنیک فیزیکی تمرین داده بود. بعدها، با راهنمایی سیهنا واگه ورموث، او تکنیک فیزیکیاش را به یک تکنیک تنفسی تغییر داد.
یوجین به خاطربری آورد: «طومار آموزش مانایشرکت لاینهارت، یک تکنیک تنفسیه.»
اگرچه شاید واضح به نظر میرسید، اما تمرین مانا را نمیشد فقطبگیرد با تنفس عادی انجام داد. تکنیکهای تنفسی که برای تمرین مانا استفادهکشور میشدند نیز به قلق خاصی نیاز داشتند، چیزی شبیه به اجرای جادو.
صدایی یوجینکافی را خطاب قراربگیرد داد: «زود اومدی.»
گیون لاینهارت بود. او در حالی که دو اسب را بهشرکت دنبال خود میکشید، به یوجین نزدیک شد. یوجین بدون اینکه تعجبیداشته نشان دهد، برای ادای احترام سرش را در مقابل گیون خم کرد.