چپتر 27: سیاهچال [۳]
0با استفاده از شمشیرم، جسد هیولایی را کهاطرافش تازه کشته بودم برگرداندم و حدس زدم کهپاک باید نوعی گونهی جهشیافته از کرمهای شنی باشد.
سر تا پایش شبیه یک کرم بود، اماجالبه دهانش وقتی باز میشد، به یک گل چهاربرگسریع شباهت داشت. البته برخلاف گلها، اصلاً زیبا نبود.
اگر با دقت نگاه میکردید، وقتی این هیولای کرممانند دهانشهیولاها را باز میکرد، دندانهایی شبیه به ارهبرقی که به شکلیمطابقت تیز از لبههای دهانش بیرون زده بودند، به چشمتان میخورد.
از سطح خارجی بدنشاسکرول که به سختی تیتانیوم بود،مشخصات نوعی مادهی مخاطمانند ترشح میشد.
-تسس!
با انگشتم کمی از آن مخاط راشود برداشتم و بلافاصله احساس سوزشی روی انگشتمدانشنامهی حس کردم که باعث شد ناخودآگاه اخم کنم.
«یعنی این مخاط همون دلیلیهدستبندم که میتونن مثل ماهی توهیولاها اقیانوس، زیر شنها حرکت کنن؟»
با بررسی دقیقتر مخاط، نگاهی به جایی که کرممشخصات قرار داشت انداختم و از آنجا بلافاصله فهمیدم کهیافت این کرم چطور میتوانست آزادانه در میان شنها حرکت کند.
مخاطی که این موجود کرممانند ترشح میکرد، خاصیت اسیدیفرسایش داشت که به آرامی شنهای اطرافش را فرسایش میداددادم و به آن اجازه میداد آزادانه درون شنها جابهجا شود.
«جالبه...»
مخاط روی انگشتم را بادستبندم شنها پاک کردم و جسدهیولاها را درون دستبندم قرار دادم.
گوشیام را بیرون آوردم، دانشنامهیبعد هیولاها را باز کردم و سریعنام در لیست به پایین اسکرول کردم.
بعد از کمی گشتن، بالاخره هیولاییآرامی را پیدا کردم که با مشخصاتدرون هیولایی که کشته بودم مطابقت داشت.
نام: جوانه شنی
رتبه: رتبه F-D
توضیحات: هیولایی که معمولاً در مناطق بیابانی یافت میشود و اندازهاش تقریباً به اندازهی بازوی یک انسان بالغ است. اگر طعمه غافلگیر شود، جوانه شنی میتواند با دندانهای تیغمانندش به راحتی اندامهای او را پاره کرده و زمینگیرش کند. پوستی بسیار مقاوم به سختی تیتانیوم دارد و اسید قدرتمندی با PH حدود ۱ ترشح میکند.
نقطه ضعف: دهان؛ تنها ناحیهای که توسط پوستهی بیرونی سختش محافظت نمیشود.
مکان: [غروب ابدی]، [تپههای شنی اندوه]، [خشم پروردگار]،...
«PH ۱؟»
ابرویی بالا انداختم و به انگشتمدادم که قبلاً با آن مادهی مخاطمانندلیست تماس پیدا کرده بود، نگاه کردم.
خوشبختانه، به جز اینکه انگشتم کمیگشتن قرمز شده بود، به نظر نمیرسیدجوانه مشکل غیرعادی دیگری وجود داشته باشد.
«به نظر میرسه مصرف [بذر محدودیت] کمک کرده بدنم قویتر بشه... با توجه به اینکه اسیدی با PH ۱ دیگه برام چیزی نیست...»
گوشیام را به جیبم برگرداندم وجابهجا به امید پیدا کردن باس این منطقه،آوردم به پیشروی در اعماق سیاهچال ادامه دادم.
در طول مسیر، برای هر هیولایی که میکشتمآوردم و چیزی دربارهاش نمیدانستم، اپلیکیشن دانشنامهی هیولاها راگشتن در گوشیام میگشتم تا اطلاعات بیشتری دربارهشان پیدا کنم.
-اسکریییچ!
-پفففففت
بدون اینکه حتی نگاه کنم چه چیزی به من حملهدستبندم کرده، شمشیرم را به سمت راست فرو بردم و بهبعد محض اینکه حس کردم شمشیرم سنگینتر شده، ضربهای به دستبندم زدم.
«۳۸...»
تا اینجا، غالبترین هیولای حاضر در این مکان بیابانمانند، جوانهی شنینام بود و از آنجایی که با حدود دوازده تا از آنهااندازهی مبارزه کرده بودم، حالا کم و بیش میتوانستم حرکاتشان را پیشبینی کنم.
اول اینکه، اگر دقت میکردید، درست قبل از حملهشان،فرسایش لرزش خفیفی را زیر پاهایتان حس میکردید. با ایندادم لرزش خفیف، میتوانستم تقریباً زمان حملهشان را تشخیص دهم.
علاوه بر این، از چیزی که مشاهده کردم،جالبه آنها هرگز از جلو حمله نمیکردند؛ به این معنیلیست که فقط از راست، چپ یا پشتم حمله میکردند.
با دانستن این موضوع، هر زمان که لرزشآوردم خفیفی از زیر شنها احساس میکردم، میتوانستم دامنهیگشتن تمرکزم را کاهش دهم و سریعتر واکنش نشان دهم.
دوم و مهمتر از همه،بعد به دلایلی عجیب، هر زمان کهنام حمله میکردند همیشه جیغ بلندی میکشیدند.
به همین دلیل، قضاوت در موردآرامی موقعیت دقیق جایی که قرار بوددرون از آنجا حمله کنند، آسان بود.
با این حال، با وجود اینکه فوقالعاده سریع بودند، حتی اگردادم قبل از حمله جیغ هم میکشیدند، به خاطر سرعت وحشتناکشان هربالاخره کسی نمیتوانست به موقع واکنش نشان دهد و قربانی کمین آنها میشد.
اما وقتی الگوی آنهاپاک را میفهمیدید، اساساً به آسانتریندانشنامهی هیولا برای مقابله تبدیل میشدند.
«ها، اون چیه؟»
چشمانم را ریز کردم؛ دراسیدی چند کیلومتری موقعیتم، میتوانستم چند سایهاجازه را ببینم که شبیه انسانها بودند.
به نظر میرسیدمیداد در نوعی دردسر افتادهاند،شود چون هیچکدامشان تکان نمیخوردند.
«گروهشون وایپ شده؟»
وایپ شدن و نابودی گروهها در داخلبالاخره یک سیاهچال چندان غیرمعمول نبود، چرا کهتوضیحات در آنجا خیلی چیزها میتوانست اشتباه پیش برود.
«باید کمکشون کنم...؟»
راستش را بخواهید، هیچ وظیفهای برای کمک کردن نداشتم چون در داخل سیاهچالآوردم هر کسی مسئول جان خودش بود... اما از ظواهر امر، این گروه حداقل ۵جوانه نفر عضو داشت، پس چه چیزی میتوانست باعث شود در چنین وضعیتی قرار بگیرند؟
بذار باشود آرامش به ایندستبندم موضوع فکر کنم...
آیا ممکن بود بخواهند ترحم یک رهگذر راپیدا جلب کنند و بعد وقتی گاردش را پایین آورد،بیابانی به امید دزدیدن غنایمش ناگهان به او حمله کنند؟
همم... احتمالاً نه.
اول از همه، با در نظر گرفتن جایی کهپاک بودیم، شانس پیدا کردن کسی در این نزدیکیها به شدتاسکرول پایین بود، بنابراین این نوع نقشهها در اینجا جواب نمیداد.
حتی اگر همجالبه اینطور بود، فکر نمیکردمگوشیام بتوانند مرا شکست دهند...
شترق!
سیلی محکمی به گونهام زدماسیدی و به خیره شدن بهمیداد آن افراد در دوردست ادامه دادم.
تقریباً داشتمفرسایش به هماناجازه خودِ مغرورم برمیگشتم.
در مجموع پنج نفر بودند، به علاوه، از آنجایی که در یک سیاهچال رتبه F بودند، به احتمال زیاد همگی یا قهرمانان و یا تبهکاران رتبه F بودند.
با وجود اینکه به قدرتم اطمینان داشتم، نباید تا این حد مطمئن میبودم که میتوانم پنج نفر با رتبه F را بدون اینکه خراشی بردارم شکست دهم.
هر چه بیشتر دقت میکردم، بیشتر مطمئنشنهای میشدم که قصد سرقت از کسی را ندارند،جالبه چون واقعاً به نظر میرسید در مضیقه هستند.
حالا سؤال اصلی ایناجازه بود که آیا باید بهپاک آنها کمک میکردم یا نه...
اگر به آنها کمک میکردم، به این معنی بود که بخشی از آذوقهامپایین کم میشد، چون مجبور میشدم مقداری از آن را با آنها شریک شوم،مناطق اما گذشته از این، یک چیز از همان ابتدا ذهنم را درگیر کرده بود...
چرا هنوز درخواست کمک نکردهاند؟
با اینکه از دور به نظر میرسیدشنهای همه مردهاند، اما اگر کسی با دقتشود نگاه میکرد، میدید که همه نفس میکشند.
علاوه بر این، بعضیاجازه از آنها حتی حرکتجالبه میکردند، هرچند خیلی خفیف.
مطمئن بودم که هیچ مشکلیدستبندم برای فرستادن سیگنال خطر وهیولاها صبر کردن برای کمک نداشتند.
اما چرالیست این کاراسکرول را نکرده بودند؟
این وضعیت خیلی عجیب بود.
بخشی از وجودم میخواست فقط ولشان کنم و نادیدهشانپاک بگیرم، اما غرایزم به من میگفتند که اگر الانپایین اینجا را ترک کنم، ممکن است بعداً پشیمان شوم...
«آه... به جهنم!»
با آهی خفیف، از روی تپه شنیبالاخره که رویش بودم پایین پریدم و بهتوضیحات سمت جایی که گروه آنجا بود، سُر خوردم.
«به جهنم، حتیموجود اگه تله همآرامی باشه، فقط فرار میکنم.»
با اینکه شکمیداد و تردیدهایی داشتم،جابهجا احتیاط شرط عقل بود...
بیشتر از اینکه دلمپاک بخواهد کمکشان کنم، میخواستمآوردم بفهمم چه اتفاقی افتاده است.
اصلاً امکان نداشت یک گروه پنج نفره از رتبه F در یک سیاهچال رتبه F به این روز بیفتند.
حتی هیولای باس هم در برابر پنج رتبه F کار سختی در پیش داشت.
هرچه به موقعیتشان نزدیکتر میشدم، نشانههای واضحی از وقوع یک مبارزهدادم به چشم میخورد. معمولاً شنهای صحرا به شکل موجهای کوچک درمیآمدند، اماپیدا اینجا شنها همهجا پخش شده بودند و گودالهایی در همهجا دیده میشد.
با قضاوت از وضعیت اطراف، مبارزه بزرگی رخآوردم داده بود. با این حال، به طرز عجیبیگشتن هیچ لاشه هیولایی در آن حوالی وجود نداشت.
معمولاً هنگام مبارزه با یک هیولا، رد خونپیدا در همهجا یا نوعی نشانه از اینکه مبارزهایمناطق با یک هیولا رخ داده است، دیده میشد.
اما وقتی با دقت نگاه کردم، به جز کمی خونمیداد قرمز که احتمالاً متعلق به اعضای گروه بود، هیچ چیزیآوردم که نشان دهد آنها با یک هیولا میجنگیدند وجود نداشت.
هرچه بیشتر درمیداد موردش فکر میکردم،جابهجا وضعیت عجیبتر میشد...
راستش، حالا کهجالبه به آن فکر میکردم،گوشیام چرا هنوز زنده بودند؟
معمولاً وقتی باپایین یک هیولا میجنگیدید، فقطبالاخره دو پایان وجود داشت.
یا شما میمردید یا آنها.
هیچ چیزفرسایش دیگری دراجازه کار نبود.
اما اینجا، باجالبه اینکه گروه مجروح شدهگوشیام بودند، هنوز زنده بودند.
آیا این یعنی آنهااسکرول با هیولاها نمیجنگیدند بلکه بامشخصات گروه دیگری درگیر شده بودند؟
اما حتی درموجود آن صورت، چرا آنهاشنهای را زنده گذاشته بودند؟
قطعاً اتفاق عجیبی در اینجا در حال رخ دادنپاک بود و اگر به اندازه کافی مراقب نبودم، ممکنپایین بود پای من هم به این ماجرا کشیده شود...
با رسیدن به گروه، متوجه شدم که همه آنها با چشمانی خالی بهپایین سمتم خیره شدهاند، اما با اینکه به نظر میرسید میتوانند مرا حس کنند،مناطق قادر به صحبت کردن یا پردازش آنچه در حال رخ دادن بود، نبودند.
نه، بیشتر از اینکه نتوانند فکر کنند، انگار آنقدر دچارمطابقت کمآبی شده بودند که توان فکر کردن نداشتند. این موضوعاندازهاش به سؤالات بیشماری که در ذهنم تلنبار شده بود، افزود.
چقدر بودمخاطی که اینطورخاصیت شده بودند؟
برای اینکه آنقدر دچار کمآبیدرون شوند که نتوانند صحبت کنند، چنددادم روز از زمان حملهشان گذشته بود؟
هرچه بیشتر به اینپاک وضعیت نگاه میکردم، سؤالاتآوردم بیشتری در ذهنم شکل میگرفت.
با رسیدن به گروه، سریعبعد به سمت کسی که ازمطابقت همه به من نزدیکتر بود رفتم.
او زرهی عظیم به تن داشت کهشنهای شبیه به یک کرگدن بود. سعی کردمشود بدنش را که به پهلو افتاده بود، برگردانم.
با گرفتن صفحات فلزی عظیم روی ساعدش، عضلات چهارسرم را منقبض کردم و سعی کردم بدنشسریع را برگردانم. با احساس وزن فوقالعاده زیاد زره، در دل به اینکه تصمیم گرفته بودم اولبیابانی به او کمک کنم لعنت فرستادم. نهتنها شبیه کرگدن بود، بلکه وزن یک کرگدن را هم داشت!
با قضاوت از اینکه چقدردستبندم داشتم تقلا میکردم، حدس زدم زرهسریع حداقل صد کیلوگرم وزن داشته باشد.
-کلنگ!
بالاخره بعد از کمیخاصیت تقلا، توانستم بدنش رااطرافش به سمت بالا برگردانم.
روی یک پا زانو زدم وجابهجا بهسرعت کلاهخودش را از روی صورتشگوشیام برداشتم تا بهتر او را ببینم.
«لبهای خشک، چشمهای گشاد ودستبندم بیحالت... وضعیت خیلی وخیمتر ازهیولاها چیزیه که اول فکر میکردم.»
با بررسی وضعیتش، همهچیز بهبعد این واقعیت اشاره داشت کهمطابقت او بهشدت دچار کمآبی شده است.
نهتنها پوستش بهشدت خشک بود،اسیدی بلکه عضلاتش مدام منقبض میشدند کهاجازه نشان میداد وضعیت چقدر جدی است.
با دیدن اینکه وقت زیادی ندارم،جابهجا سریع دو بار به دستبندم ضربه زدمآوردم و یک بطری آب جلوم ظاهر شد.
بطری آب را در دهانش گذاشتمدادم و بهآرامی تماشا کردم که چطورلیست برای باز کردن دهانش تقلا میکرد.
با اینکه به نظر میرسید میداند یک بطری آبمشخصات جلویش قرار گرفته، اما چون بهشدت دچار کمآبی شده بود،میشود مغزش از قبل شروع به از کار افتادن کرده بود.
با دیدن این صحنه، بطریاسیدی آب را کج کردم ومیداد گذاشتم آب داخل دهانش بریزد.
«قلپ... قلپ... قلپ...»
در ابتدا، وقتی آب به دهانش ریخت، قلپهای آرامی خورد، اما با گذشت زمان قلپهایبعد سبک بهآرامی به قلپهای بزرگ تبدیل شدند و کمکم اما مطمئناً، چشمانش که شفافیت خوداندازهاش را از دست داده بودند، در حالی که دیوانهوار آب مینوشید، به حالت عادی برگشتند.
با تماشای او که حریصانهبعد آب مینوشید، لبخند کجی زدممطابقت و به سمت بقیه برگشتم.
با نگاه به آنها، به نظرآرامی میرسید در وضعیتی مشابه با مردیدرون که تازه کمکش کرده بودم، قرار دارند.
چون فقط یک بطری آب داشتم،جابهجا فقط میتوانستم صبر کنم تا کارش تمامآوردم شود و بعد به بقیه کمک کنم.
خوشبختانه، چون بطری آب میتوانست تادادم ۵۰ لیتر آب ذخیره کند، نیازیلیست نبود نگران تمام شدن آب باشم.
«خ... مـ-مـ-نـووون»
«هیس... اینو بخورموجود تا من بهآرامی بقیه کمک کنم.»
مردی که تازه کمکش کرده بودم، با به دست آوردن مقداریدادم از توانش سعی کرد حرف بزند، اما من بلافاصله او رابالاخره ساکت کردم و مقداری گوشت خشک به او دادم تا بخورد.
با اینکه میخواستم دقیقاً بدانمدستبندم چه اتفاقی افتاده، او هنوزهیولاها در وضعیت بدی قرار داشت.
در حال حاضر اولویت اصلی کمک بهبالاخره بقیه بود، میتوانستم وقتی حال بقیه خوب شدمعمولاً وقت پیدا کنم تا با او حرف بزنم.
با گرفتن بطری آب ازاسیدی او، به سراغ نفر بعدی رفتماجازه و صحنه مشابهی جلوم تکرار شد.