---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 33: مهارت‌ها [۲] • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 33: مهارت‌ها [۲]

0

خوشبختانه، به لطف پیشرفت تکنولوژی این دنیا، تمام استخوان‌های شکسته و بریدگی‌هایم‌داد​ در طول یک شب بهبود یافت. چیزی که در دنیای قبلی‌ام ماه‌ها‌کمی​ زمان می‌برد تا خوب شود، اینجا یک‌شبه درمان شد. واقعاً معجزه‌آسا بود.

صبح یکشنبه بود‌دورافتاده​ و توماس آمد‌طرف​ تا دنبالم بیاید.

...بالاخره وقتش رسیده‌خالی​ بود که پاداشم‌خیلی​ را بگیرم. یک مهارت.

در ابتدا برنامه‌ریزی کرده بودم وقتی قدرتم به سطح خاصی رسید،‌داشت​ یک مهارت به دست بیاورم، اما اینکه توانستم به این زودی در‌سال‌سومی‌ها​ رمان به یکی از آن‌ها دست پیدا کنم، سورپرایز دلپذیری برایم بود.

باید توجه داشت که در داخل آکادمی، به‌سمت​ جز پروفسورها، تنها درصد کوچکی از دانش‌آموزان مهارت‌سایه​ داشتند. این موضوع حتی شامل سال‌سومی‌ها هم می‌شد.

فقط وارثان ثروتمند نسل دوم اصلاً شانس به دست آوردن یک مهارت را داشتند و حتی‌معمولی​ در آن صورت هم، در بهترین حالت تنها به یکی دو مهارت دسترسی پیدا می‌کردند. آن‌ها‌ظاهر​ آن‌قدر گران و کمیاب بودند که گیلدها نمی‌توانستند به همین راحتی آن‌ها را به کسی بدهند...

به دنبال توماس وارد یک مکان دورافتاده شدم که از همه طرف به‌مقابلمان​ شدت تحت محافظت بود. وقتی به مقابل ساختمان بزرگی رسیدیم که شبیه یک‌داشتن​ انبار معمولی به نظر می‌رسید، توماس به سمت یک فضای خالی سر تکان داد.

خیلی زود چند سایه به شکل دو نگهبان سفیدپوش در مقابلمان ظاهر شدند. از ظاهر‌تنها​ شدنشان کمی جا خوردم، اما زود آرام شدم. کسانی که از این مکان محافظت می‌کردند،‌اصلاً​ مسلماً باید قوی می‌بودند، وگرنه نگه داشتن چنین چیزهای باارزشی در اینجا چه فایده‌ای داشت؟

نگهبانان سفیدپوش پس از انجام بررسی‌های‌نظر​ متعدد روی توماس، در سایه‌ها پنهان‌داد​ شدند و حضورشان را کاملاً مخفی کردند.

توماس پس از دیدن‌شدم​ ناپدید شدن نگهبان‌ها، کف‌تحت​ دستش را روی دیوار گذاشت.

-کلینگ!

چند ثانیه پس از گذاشتن دستش روی دیوار، بخش‌باید​ کوچکی از دیوار ناپدید شد و محفظه کوچکی را‌دانش‌آموزان​ نمایان کرد که حاوی یک قفل دیجیتال ۶ رقمی بود.

-بیپ! -بیپ! -بیپ!

توماس در مقابل جعبه‌شدم​ ایستاد و به سرعت‌تحت​ رمز عبور را وارد کرد.

بلافاصله پس از وارد کردن رمز، یک چراغ سبز‌سایه​ چند بار چشمک زد و کمی بعد، درست مثل‌خوردم​ قبل، یک محفظه دایره‌ای کوچک روی دیوار ظاهر شد.

توماس چشم راستش را کاملاً‌کنم​ باز کرد، به دیوار تکیه داد‌داشت​ و چشمش را روی سوراخ گذاشت.

-کلینگ!

-وووووم!

چند ثانیه پس از قرار دادن چشمش روی‌چند​ دیوار، صدای غرش بلندی در محیط طنین‌انداز شد‌شدنشان​ و درِ کرکره‌ای به سمت بالا کشیده شد.

«عجب پروسه روی اعصابی!»

توماس در حالی که کمرش را‌نظر​ کش و قوس می‌داد، غرغر کرد و‌خیلی​ منتظر ماند تا در کاملاً بالا برود.

به محض اینکه در کاملاً باز‌طرف​ شد، نور کورکننده‌ای به چشمانم خورد که‌رسیدیم​ باعث شد چشمانم را با دستم بپوشانم.

پس از فروکش کردن‌تکان​ نور، دنیایی کاملاً ناشناخته‌چند​ در برابرم ظاهر شد.

وقتی از دروازه فلزی بزرگ گذشتم، بوی غلیظ فلز فوراً‌توجه​ وارد سوراخ‌های بینی‌ام شد. اما خیلی زود، این بو جای‌موضوع​ خود را به عطر دلپذیری داد که مشامم را نوازش کرد.

آن‌سوی در، یک راهروی ورودی باز با سقف‌های بلند‌فضای​ که با تصاویر زنده‌ای از مبارزه چند انسان با‌نگهبان​ یک شیطان نقاشی شده بود، فوراً توجهم را جلب کرد.

کف مرمرین آن‌قدر صیقل خورده بود که نورها به زیبایی روی آن منعکس می‌شدند و یادآور دریاچه زلالی بود که‌فضای​ پرتوهای خورشید را به آرامی بازتاب می‌داد. با ورود به یک اتاق جادار با دیوارهای طرح‌دار، پرده‌های ضخیم، قالیچه‌های زیبا،‌قوی​ پنجره‌های بلند و مبلمان روکش‌دار از جنس بلوط سنگین، توماس به من گفت که با حوصله روی یک مبل قرمز بنشینم.

در حالی که حس می‌کردم بدنم در مبل فرو می‌رود، با اضطراب منتظر توماس‌ظاهر​ ماندم. اگر می‌گفتم مضطرب نبودم، دروغ گفته بودم. با اینکه هیچ‌کس در اتاق حضور نداشت،‌باارزشی​ احساس می‌کردم میلیون‌ها چشم به من خیره شده‌اند و هر حرکتم را زیر نظر دارند.

هر لحظه‌ای که‌آن‌ها​ توماس دور بود،‌سورپرایز​ برایم مثل ساعت‌ها می‌گذشت.

خوشبختانه، این انتظار زیاد طول‌معمولی​ نکشید و توماس خیلی زود با‌تکان​ یک کارت قرمز در دستش برگشت.

«دنبال من بیا.»

کارت را به دستم داد و در‌زود​ حالی که به سمت منطقه خاصی در داخل‌شدند​ تأسیسات می‌رفت، از من خواست تا دنبالش بروم.

سرم را تکان دادم و در حالی که راهروی پر از نقاشی‌ها، قطعات‌آکادمی​ طراحی‌شده و دیگر دکورهای هنری را تحسین می‌کردم، به دنبالش راه افتادم. این چیزها‌ثروتمند​ باعث می‌شد این مکان شبیه به عمارتی برای افراد بی‌نهایت ثروتمند به نظر برسد.

خیلی زود به مقابل یک در گاوصندوق بزرگ رسیدیم که دو نفر با حوصله جلوی آن ایستاده بودند. اما چیزی‌مقابلمان​ که فوراً توجهم را جلب کرد این بود که اگرچه یونیفرم آن‌ها شبیه به نگهبانان معمولی بازار سیاه بود، اما‌بررسی‌های​ برخلاف رنگ سفید آن‌ها، لباس این دو قرمز بود. این نشان می‌داد که آن‌ها موقعیت بالاتری نسبت به نگهبانان سفیدپوش داشتند.

...منطقی بود، چون آن‌ها‌شدم​ آخرین خط دفاعی بودند‌تحت​ که به خزانه منتهی می‌شد.

توماس با تکان‌خالی​ دادن سر برای‌خیلی​ نگهبانان، از حرکت ایستاد.

با جدیت به من نگاه کرد‌سورپرایز​ و گفت: «خب، قبل از اینکه‌داخل​ برم، بذار از قبل بهت هشدار بدم.»

«تو فقط اجازه داری‌انبار​ یک مهارت انتخاب کنی،‌سمت​ تکرار می‌کنم، فقط یک مهارت.»

همان‌طور که صحبت می‌کرد، توماس بارها روی این واقعیت‌محافظت​ تأکید کرد که فقط می‌توانم یک مهارت بردارم. به من‌سمت​ نگاه کرد تا مطمئن شود فهمیده‌ام، و سپس ادامه داد:

«همون‌طور که خودت‌خالی​ می‌دونی، مهارت‌ها گرون‌خیلی​ هستن... حتی برای ما.»

«با اینکه سازمان ما ممکنه قدرتمند باشه، دادن مهارت به افراد غیرعضو‌داخل​ هنوز هم برامون کمی سنگینه. اگه به خاطر این نبود که بهمون‌می‌شد​ کمک کردی تا یک بحران بزرگ رو حل کنیم، هیچ‌وقت بهت مهارت نمی‌دادیم.»

با دقت گوش می‌دادم و مدام سرم را تکان‌فضای​ می‌دادم. هر چیزی که می‌گفت را از قبل می‌دانستم. جدیت‌سفیدپوش​ او قابل درک بود، چون مهارت‌ها واقعاً ارزش زیادی داشتند.

توماس کمی مکث کرد و با لبخندی حاکی از رضایت‌مقابل​ به من که حرف‌هایش را درک کرده بودم، نگاه کرد.‌فضای​ کارت قرمز را از دستم گرفت و به نگهبانان داد.

«نکته دیگه‌ای که باید یادت باشه اینه که مهارتی که می‌تونی انتخاب کنی فقط می‌تونه بین رتبه G و F باشه. مهارت‌های با رتبه بالاتر برات غیرقابل دسترس خواهند بود.»

«خزانه‌ای که قراره واردش بشی سه‌سورپرایز​ طبقه داره، که تو فقط اجازه‌داخل​ دسترسی به طبقه اول رو داری.»

توماس با خنده‌ای‌شبیه​ کوتاه، به حالت شوخی‌می‌رسید​ به من نگاه کرد:

«اگه تونستی کاری که کردی رو‌طرف​ دوباره تکرار کنی، شاید بهت اجازه‌بزرگی​ دسترسی به طبقه‌های بالاتر رو هم دادیم.»

«نه، ممنون.»

فوراً گوشه لبم پرید و با‌سورپرایز​ تمام وجود رد کردم. عمراً دلم نمی‌خواست‌آکادمی​ دوباره آن تجربه را از سر بگذرانم.

«بسیار خب، من بیرون منتظر می‌مونم.‌نظر​ وقتی انتخاب مهارتت تموم شد، می‌تونی مستقیماً‌خیلی​ زیر نظر یکی از نگهبان‌ها یادش بگیری.»

پس از تمام شدن حرف‌هایش، توماس‌طرف​ به کنار رفت و به من‌بزرگی​ اجازه داد تا وارد خزانه شوم.

«اونجا بایست.»

نگهبان سرخ‌پوش که جلوی‌پیدا​ درِ خزانه ایستاده بود،‌برایم​ به نقطه خاصی اشاره کرد.

-ووم!

به دستور او، در نقطه‌ای که نگهبان‌شدت​ اشاره کرده بود ایستادم. خیلی زود تمام‌شبیه​ بدنم در نوری قرمز رنگ احاطه شد.

-دینگ! -دینگ!

«بسیار خب، کارت تمومه.»

-بیپ!

-کررررر

با کشیدن کارت روی خزانه، یک چراغ سبز ظاهر‌سایه​ شد و به دنبال آن، صدای غرش بلندی به‌خوردم​ گوش رسید و درِ خزانه به آرامی باز شد.

«خب، خوش بگذره بچه.»

توماس با بی‌خیالی دستش را تکان داد، به دیوار تکیه‌خالی​ داد و یک پاکت سیگار بیرون آورد، اما با نگاه‌مقابلمان​ غضبناک نگهبانان مواجه شد که باعث شد لبخند تلخی بزند.

با سرگرمی سرم را‌شدم​ تکان دادم و به‌تحت​ سمت خزانه حرکت کردم.

-کلنک!

با قدم گذاشتن به داخل خزانه،‌سورپرایز​ در پشت سرم بسته شد. خیلی‌داخل​ زود سکوت، محیط اطرافم را فرا گرفت.

سرم را که بالا آوردم، قفسه‌های کتاب بزرگ و محکمی را دیدم که در امتداد‌چند​ دیوارها چیده شده بودند و در ردیف‌های رنگارنگ روی زمین پیش می‌رفتند و تا انتهای‌می‌بودند​ طبقه اول امتداد داشتند. در انتهای اتاق، پلکانی دیده می‌شد که به طبقه دوم راه داشت.

«واو...»

تعداد بی‌پایان مهارت‌هایی که پیش رویم قرار داشت، مرا مبهوت کرد. فقط در بخش رتبه F، کمتر از هزار کتاب وجود نداشت.

مهارت‌ها، درست مثل بازی‌ها، به شکل‌سورپرایز​ کتاب بودند. به همین دلیل اینجا‌داخل​ هیچ فرقی با یک کتابخانه معمولی نداشت.

هر کتاب رنگ متفاوتی داشت و نشان‌دهنده‌می‌رسید​ عنصر و گرایش متفاوت آن مهارت بود؛ از‌چند​ آتش و آب گرفته تا خاک و غیره.

-شما یک ساعت‌دورافتاده​ برای انتخاب مهارت‌طرف​ خود فرصت دارید.

درست زمانی که در بهت فرو رفته‌زود​ بودم، صدای سردی که از بلندگوی گوشه‌ظاهر​ اتاق به گوش رسید، مرا به خود آورد.

سریع به خودم آمدم و نگاهی به بخش‌های رتبه G و F انداختم.

از آنجا که مهارت‌های بسیار زیادی برای انتخاب وجود داشت، فوراً‌تکان​ تصمیم گرفتم دامنه جستجویم را محدود کنم. اول از همه، بلافاصله تصمیم‌شدنشان​ گرفتم مهارت‌هایی را که نیاز به مصرف مانای بالایی داشتند، کنار بگذارم.

چون من جادوگر نبودم، ظرفیت مانایم نسبتاً پایین بود. انتخاب مهارتی که تمام مانای بدنم را تخلیه‌نظر​ کند، برایم به شدت مضر بود، زیرا [سبک کیکی] هم هر زمان که مهارتی را اجرا می‌کردم،‌شدنشان​ کمی مانا مصرف می‌کرد. اگر از مانا استفاده نمی‌کردم، محال بود بتوانم با آن سرعت حرکت کنم.

با کنار گذاشتن آن‌ها، دامنه انتخابم به شدت کاهش یافت. دوم اینکه، به مهارتی نیاز داشتم که با [سبک کیکی] هم‌افزایی داشته باشد. هنگام مبارزه با‌داشتن​ بارون اوربلاد، متوجه شدم که اگرچه [سبک کیکی] قدرتمند بود، اما در مراحل ابتدایی، هنر شمشیرزنی نسبتاً ضعیفی به حساب می‌آمد. دلیل اصلی‌اش این بود که‌بخش​ وقتی حرکت اولم دفع می‌شد، دیگر نمی‌توانستم کار دیگری بکنم؛ همان‌طور که بارون اوربلاد با اجازه دادن به شمشیرم برای نفوذ در بدنش، حمله مرا خنثی کرد.

به چیزی نیاز داشتم که بتواند برایم زمان بخرد‌باید​ تا بتوانم گارد و وضعیتم را دوباره تنظیم کنم...‌دانش‌آموزان​ یا حداقل چیزی که سبک مبارزه‌ام را تکمیل کند.

با محدودتر کردن گزینه‌ها، تصمیم گرفتم در بخش‌های F و G جستجو کنم.

با گشتن در میان آن‌ها، نتوانستم جلوی سرازیر شدن آب دهانم‌ساختمان​ را برای بعضی از مهارت‌ها بگیرم. چند مهارت فوق‌العاده شگفت‌انگیز پیدا‌تکان​ کردم. یکی از آن‌ها به طور خاص توجهم را جلب کرد.

[مشت خشم]: یک مهارت مشت‌زنی که تمام مانا را در یک شعاع خاص‌مقابلمان​ متمرکز کرده و مشت ویرانگری را آزاد می‌کند که اگر کسی غافلگیر شود،‌داشتن​ می‌تواند آسیب مخربی به جا بگذارد. قدرت را به طور لحظه‌ای دو برابر می‌کند.

با خواندن توضیحات اولین مهارتی که از بخش رتبه F برداشتم، دهانم از تعجب باز ماند و به شکل «O» درآمد.

«قدرت رو دو برابر می‌کنه؟»

...این وحشتناکه.

مخصوصاً اگر کسی که از قبل فوق‌العاده قوی بود از این مهارت‌سفیدپوش​ استفاده می‌کرد. تصور کنید یکی از سران اتحادیه از این مهارت استفاده‌وگرنه​ کند. احتمالاً فقط یک مشت آن‌ها می‌توانست کل یک کوه را بلرزاند.

اساساً هرچه رتبه‌آن‌ها​ شخص بالاتر می‌رفت،‌سورپرایز​ این مهارت ترسناک‌تر می‌شد.

...اگر این استاندارد مهارت‌های رتبه F بود، با فکر کردن به مهارت‌های رتبه‌بالاتر، لرزی بر ستون فقراتم نشست.

با وجود اینکه برخی از مهارت‌های رتبه S را که کوین بعداً به دست می‌آورد می‌شناختم، اما این باعث نمی‌شد ذهنم از تصور صحنه‌های ویرانگری که آن‌ها در زندگی واقعی ایجاد می‌کردند، دست بردارد.

خدا رو‌فضای​ شکر که‌تکان​ کمیاب بودند.

با گشتن در میان قفسه‌های کتاب،‌سورپرایز​ هر از گاهی مکث می‌کردم تا‌داخل​ درک بهتری از برخی مهارت‌ها پیدا کنم.

این روند سی دقیقه ادامه داشت تا اینکه در نهایت، توانستم انتخابم را به سه مهارت محدود کنم. دو تا از مهارت‌ها رتبه F بودند، در حالی که یکی رتبه G بود.

[{G} بی‌تفاوتی پادشاه]: مهارتی که به کاربر اجازه می‌دهد تمام احساسات را پاک کرده و مانند یک پادشاه مطلق عمل کند که صرف‌نظر از احساسات، تنها بهترین گزینه را محاسبه می‌کند.

[{F} پناهگاه شعله]: مهارتی که حلقه‌ای از آتش را در اطراف کاربر احضار می‌کند. به جز کاربر، گرمای سوزان همه کسانی را که در پناهگاه شعله هستند، فرا خواهد گرفت.

[{F} نفس زمستان]: مهارتی که به کاربر اجازه می‌دهد نفسی پر از سرما بیرون دهد و در نتیجه، دمای محیط اطراف در یک شعاع خاص به زیر نقطه انجماد برسد. سرعت دشمن را به نصف کاهش می‌دهد.

این سه مهارت، مفیدترین مهارت‌ها برای وضعیت فعلی من‌فضای​ بودند. نه به این خاطر که قوی بودند، بلکه‌نگهبان​ به این دلیل که کاملاً با سبک مبارزه‌ام همخوانی داشتند.

[{F} پناهگاه شعله] مرا جذب کرد چون مهارتی بود که می‌توانست برایم زمان بخرد. با فراخوانی این مهارت می‌توانستم حریفم را برای لحظه‌ای غافلگیر کنم و در زمانی که حریفم شوکه شده بود، می‌توانستم گارد و وضعیتم را بازیابی کرده و دوباره به او حمله کنم.

[{F} نفس زمستان] هدف مشابهی با [پناهگاه شعله] داشت، اما برخلاف آن مهارت، این یکی سرعت حریف را کم می‌کرد. برخلاف [پناهگاه شعله] که می‌شد از آن برای پایان دادن به مبارزه با غافلگیر کردن حریف استفاده کرد، این مهارت بیشتر برای یک مبارزه طولانی‌مدت مناسب بود. این مهارت می‌توانست در هنگام مبارزه به من برتری عظیمی بدهد، زیرا [سبک کیکی] زمانی می‌درخشید که دشمن کندتر بود. از نظر هم‌افزایی، این مهارت در مقایسه با دو مهارت دیگر، بیشترین هم‌افزایی را داشت.

و در نهایت [{G} بی‌تفاوتی پادشاه]، تنها مهارت رتبه G در این لیست، و احتمالاً مهارتی که بیش از همه مرا وسوسه می‌کرد.

یکی از چیزهایی که از مبارزه‌ام با بارون‌سمت​ اوربلاد به آن فکر کردم این بود که اگر‌شکل​ آرام‌تر بودم، خودم را در چنین وضعیت وخیمی نمی‌یافتم.

به محض اینکه بازویش خودش را بازسازی کرد، باید متوجه این واقعیت می‌شدم که فقط بخشی‌معمولی​ از آن ترمیم شده است. آن‌قدر محو حضور او شده بودم که متوجه چنین جزئیات کوچکی نشدم.‌شدند​ اگر این کار را کرده بودم، مبارزه خیلی زود تمام می‌شد و مجبور نبودم این‌قدر زجر بکشم.

علاوه بر این، [بی‌تفاوتی پادشاه] به ویژه برای من که هنوز یک انسان را نکشته بودم، بسیار مفید بود. بله، از نظر فنی من لوکاس و پاتریک را‌چیزهای​ کشته بودم، اما آن اتفاق در دنیای واقعیت مجازی افتاده بود، جایی که از کشتن آن‌ها هیچ احساس گناهی نداشتم. به عنوان کسی که از زمین آمده بود،‌حاوی​ جایی که از بدو تولد به شما موعظه می‌کردند که کشتن کار بدی است، هنوز نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که واقعاً یک انسان را بکشم. حداقل هنوز نه.

کشتن یک انسان در این دوران چیزی بود که‌باید​ بیشتر دانش‌آموزان آکادمی باید حداقل یک بار انجام می‌دادند، زیرا‌داشتند​ در نهایت وظیفه کشتن تبهکاران خاصی به ما محول می‌شد.

مانع ذهنی‌ای که باید از آن عبور می‌کردم تا خودم را وادار به‌خیلی​ کشتن یک انسان کنم، بسیار بلندتر از افرادی بود که در این دنیا‌آرام​ متولد شده بودند و از بدو تولد در معرض چنین چیزهایی قرار داشتند.

با کمک [بی‌تفاوتی پادشاه] دیگر نیازی نبود نگران این موضوع باشم. علاوه بر این، با داشتن این مهارت، هنگام‌سمت​ مبارزه با یک حریف، احساساتی مانند عصبی بودن، ترس و اضطراب دیگر هرگز قضاوت مرا تیره و تار نمی‌کردند‌کسانی​ و به من اجازه می‌دادند در مواقع بحرانی بهترین عملکردم را داشته باشم و احتمال مرگم را کاهش دهم.

با بررسی تمام‌خالی​ جوانب، تصمیم گرفتم [بی‌تفاوتی‌زود​ پادشاه] را انتخاب کنم.

اگرچه این تنها مهارت رتبه G در این لیست بود، اما این مهارت برای من مفیدترین مهارت در میان سه مهارتی بود که انتخاب کرده بودم. فقط این حس را داشتم که صرف‌نظر از اینکه در آینده چقدر قدرتمند شوم، این مهارت تا آخر مرا همراهی خواهد کرد.

ناولها | novelha.net