چپتر 39: درس انتخابی [۵]
0در داخل اتاق بزرگی که با رنگ صورتی تزئین شده بود و یک تخت دونفرهی بزرگ در وسطجلوی آن قرار داشت، دختر جوان و زیبایی دراز کشیده بود که موهای کوتاه قهوهایاش روی بالشش پخش شدهدخالتی بود. او در حال حاضر زیر چند پتوی نازک آرمیده بود که نمیتوانستند خطوط بدنش را پنهان کنند.
مرد بلندقامتیدیگر با موهای همرنگهیچ که کنار او
بدون اینکه خودم متوجه شوم، دیدگاهم به زندگی کمکم داشتاصلاً تغییر میکرد. قبلاً فکر میکردم تنها کاری که باید بکنم اینجلوی است که تمرین کنم و آرامآرام با خط داستانی پیش بروم.
یکجور طرزاین فکر «پرستارتمرین بچه» داشتم.
فقط قهرمان داستان را دنبال کنم و اگرهمان چیزی خارج از خط داستانی اتفاق افتاد، پوشششانهیچچیز دهم. تمام جاهطلبیام همین بود. نه چیزی بیشتر.
...اما هر چه بیشتر در اینشانس دنیا میماندم، بیشتر میفهمیدم که اینچیز دنیا چیزی فراتر از یک داستان است.
مردم، مناظر زیبا، اساتید، همکلاسیهایم... همهچیز درباشم اطرافم واقعی بود. این دیگر یک رماننقش نبود و هیچ شانس دومی هم وجود نداشت.
اگر از زمان تناسخ در رمانآرامآرام خودم یک چیز یاد گرفته باشم،پرستار این بود که به قدرت نیاز داشتم...
اصلاً از همان اول، اگرقدرت قدرت داشتم، نیازی نبود که نقشنقش پرستارِ خط داستانی را بازی کنم.
...نه، اگر قویتر بودم،نبود هیچچیز نمیتوانست جلوی رسیدنموجود به خواستههایم را بگیرد.
چه قهرمانهای داستان، چه اتحادیه، چه پادشاهباشم شیاطین... اگر قویتر بودم، هیچکس نمیتوانست مانع اینپرستارِ شود که آنطور که دلم میخواهد زندگی کنم.
با اینکه هنوز هم قصد نداشتم در خط اصلی داستانیکجور دخالتی بکنم، اما آن جاهطلبی قبلیام برای پرستاری از قهرمانهای داستانخارج دیگر وجود نداشت. باید بیشتر از آنها، به فکر خودم میبودم.
آیا دلم میخواست دوبارهباشم یک تجربهی نزدیک به مرگاول دیگر را از سر بگذرانم؟
نه، نمیخواستم. احساس اینکه زندگیاتهیچ بازیچهی دست دیگران شود، چیزیزمان نبود که بخواهم دوباره تجربهاش کنم.
...دیگر نمیخواستمزمان در زنجیرِچیز کس دیگری باشم.
من چیزی برای خودمتمرین میخواستم... و فقط از طریقبروم قدرت میتوانستم به آن برسم.
شاید فعلاً ترجیح دهم بیسروصدا بمانم تا بتوانم بدون درگیریهای غیرضروری قدرتم رابازی بسازم، اما روزی که تصمیم بگیرم قدرتم را به دنیا نشان دهم، روزیهیچکس خواهد بود که شیاطین تنها با شنیدن نامم به لرزه بیفتند... رن دوور!
...و برای رسیدن به این هدف، تصمیم گرفتم هر عامل حواسپرتی در اطرافم را حذف کنم.قدرت خیلی زود مثل دیوانهها شروع به تمرین کردم. هر روز صبح زود بیدار میشدم، به باشگاهبگیرد میرفتم، در کلاسها شرکت میکردم، غذا میخوردم، دوباره به باشگاه میرفتم و این چرخه تکرار میشد.
اما چیزی که داشت آزاردهنده میشد این بودقدرت که با گذشت روزها، باشگاه شلوغتر و شلوغتربازی میشد. علاوه بر این، جو باشگاه اصلاً درست نبود...
حدود دو هفتهاست از اتفاقات نمایشگاهآرامآرام دروس انتخابی میگذشت.
و فضای متشنجی کل آکادمی را فرا گرفته بود، چرا که سالاولیها، سالدومیهابازی و سالسومیها مدام برای هم خطونشان میکشیدند. این وضعیت عمدتاً توسط فابیان سازماندهیهیچکس شده بود که افرادی را اجیر کرده بود تا با سالاولیها درگیر شوند.
در هفتهی اول، اوضاع آنقدرها هم بد نبود چون فقط درگیریهایتناسخ کوچکی رخ میداد. با این حال، با گذشت هفتهی اول ونقش ورود به هفتهی دوم، درگیریها به سطح کاملاً جدیدی کشیده شد.
همهچیز از آنجا شروع شد که یک سالدومی، یک سالاولی را بهاول خاطر تنه زدن به او کتک زد. خیلی زود، چند نفر ازبگیرد سالاولیهای خشمگین تصمیم گرفتند شخصاً به فرد مسئول این اتفاق درسی حسابی بدهند.
یک روز پس از بستری شدن آن سالاولی در بیمارستان، سه سالدومیپرستار با جراحات شدید به بیمارستان فرستاده شدند، از جمله همان کسی کهپوشششان به سالاولی آسیب رسانده بود و حالا خودش شدیدترین جراحات را داشت.
پس از آن،گرفته درگیریها بیشتر ونیاز بیشتر بالا گرفت.
اوضاع آنقدر وخیم شده بود که معلمان دیگر نمیتوانستند چشمشان را روی این وضعیتگرفته ببندند و قاطعانه اعلام کردند هر کسی که در حال دعوا در داخل آکادمینمیتوانست دستگیر شود، اخراج خواهد شد. بدون هیچ استثنایی. فارغ از رتبه یا پیشینهی خانوادگی.
به لطف اینتناسخ اعلامیه، درگیریهای داخلگرفته آکادمی فروکش کرد.
...کلمهی کلیدی: «داخل».
این یعنی به محض اینکه پایتاننیاز را از مرز آکادمی بیرون میگذاشتید،پرستارِ هر کی به هر کی بود.
خوشبختانه برای من، واقعاً کاری بیرون از آکادمی نداشتم، بنابراین تقریباً از کلیاد این درگیریها در امان بودم. علاوه بر این، چون رتبهام پایین بود، فرقیبودم نمیکرد سالپایینی باشند یا سالبالایی، در هر صورت مثل زباله با من رفتار میکردند.
حداقل درزمان این مورد هیچیاد تبعیضی قائل نمیشدند...
اتفاق مهم دیگری که افتاده بودآرامآرام این بود که پارکرها و راشفیلدها بالاخرهبچه اقدام علیه یکدیگر را شروع کرده بودند.
قیمت سهام هر شرکت هر روز در نوسانهمان بود، چرا که کسبوکارهای متعلق به هر دوهیچچیز طرف یکی پس از دیگری در حال ورشکستگی بودند.
هرجومرج مطلقی برپا بود.
درگیریها در حال بالا گرفتنیاد بود و خیلی زود دامنهاشاصلاً به آکادمی هم کشیده میشد...
آه...
مطمئن نبودم چه حسی باید نسبت به این موضوع داشته باشم. جوپرستارِ آکادمی آنقدر متشنج بود که داشت روی تمریناتم هم تأثیر میگذاشت. خوشبختانه،پادشاه به خاطر طبیعت بیسروصدا و حاشیهگریزم، هنوز در امان بودم... حداقل فعلاً.
-کلیک!
با بستن در خوابگاهم،چیز به سمت کلاس انتخابیامقدرت یعنی {اکتشاف غذا} راه افتادم.
آره، درست همانطور که ازکنم اسمش پیداست، درس انتخابیای کهیکجور برداشته بودم روی غذا تمرکز داشت.
اما اشتباه نکنید، این انتخابقدرت اولم نبود، در واقع احتمالاً یکینقش از آخرین انتخابهایم به حساب میآمد.
...اما به خاطر تمام درگیریهای داخل آکادمی که در آن سالبالاییها سالاولیها را رد میکردند، به اضافهی رداصلاً شدنهای متعددی که به خاطر رتبهام نصیبم شد، چارهای جز ثبتنام در این درس انتخابی برایم باقی نماندهشیاطین بود. درسی که عمدتاً روی غذا تمرکز داشت... خب، به این سادگیها هم نبود، اما در همین مایهها بود.
چیزی که اوضاع را بدتر میکردگرفته این بود که این همان درساول انتخابی بود که آماندا برداشته بود.
با یکجور بازی عجیب سرنوشت، در نهایت باپیش یکی از قهرمانهای اصلی داستان که میخواستم ازقهرمان او دوری کنم، در یک کلاس انتخابی افتادم.
...دیگر در این نقطه، داشتم شک میکردم که آیا اصلاً نقشهام برایپرستارِ بیسروصدا ماندن عملی میشود یا نه، چون مدام در موقعیتهایی قرار میگرفتم کهشیاطین یا باید با شخصیتهای اصلی تعامل میکردم یا با باسهای اواسط رمان میجنگیدم.
نه جدی،دیگر مشکل ایننبود دنیا چه بود؟
من به معنای واقعیچیز کلمه داشتم سختیهای بیشتری نسبتنیاز به خود قهرمان داستان میکشیدم.