---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 32: مهارت‌ها [۱] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 32: مهارت‌ها [۱]

0

«هر اتفاقی که از‌خاطر​ زمان قطع ارتباطمون با‌همه​ شما افتاده رو گزارش بدید.»

افرادی سفیدپوش با کمرهای صاف‌همه​ و دست‌هایی در پشت، به صورت‌بمونن​ مرتب در یک صف ایستاده بودند.

در مقابل آن‌ها، توماس‌تیمش​ ایستاده بود و با‌مثبته​ جدیت به آن‌ها نگاه می‌کرد.

یکی از افراد سفیدپوش که‌کردن​ حلقه‌ای طلایی روی بازویش داشت،‌سرعت​ قدمی به جلو برداشت و گفت:

«گزارش به معاون مدیر، در طول طوفان‌دادم​ شن نوعی مختل‌کننده‌ی فرکانس رادیویی نصب شده بود‌تکان​ که مانع ارتباط ما با دنیای بیرون می‌شد.»

«ما همچنین نمی‌تونستیم با همدیگه ارتباط برقرار کنیم‌نزدیک‌ترین​ و به خاطر دید کم، دستور دادم که‌آورد​ همه در شعاع یک متری نزدیک‌ترین فرد کنارشون بمونن.»

توماس با تکان دادن سر، پاکت سیگاری بیرون آورد و یکی‌ابروهایش​ از آن‌ها را روشن کرد. سیگار را در دهانش گذاشت و در‌ایجاد​ حالی که به گزارش گوش می‌داد، ابری از دود را بیرون داد.

پوف!

«از اونجایی که قبل از ورود به دروازه‌همه​ انرژی شیطانی تشخیص داده شده بود، با استفاده از‌پاکت​ ردیاب انرژی تونستیم منبع انرژی شیطانی رو پیدا کنیم.»

کاپیتان با مکثی کوتاه،‌دادم​ به اعضای تیمش نگاه‌نزدیک‌ترین​ کرد و گفت: «چشم طوفان...»

«...همم؟ چشم طوفان؟ مطمئنی؟»

«مثبته.»

توماس با اخم، میان‌خاطر​ ابروهایش را مالید و‌همه​ به فکر فرو رفت.

'اگر منبع انرژی شیطانی درون طوفان شن بوده، پس‌فرد​ می‌شه تأیید کرد که این طوفان شن به صورت‌کرد​ مصنوعی ایجاد شده... اما چرا باید طوفان شن ایجاد کنن؟'

ناگهان در حین فکر کردن، فکری به‌مطمئنی​ ذهنش خطور کرد که باعث شد به سرعت‌رفت​ توجهش را به کاپیتان تیم آلفا معطوف کند.

«وارد چشم طوفان شدید؟»

کاپیتان سرش را تکان داد و گفت: «منفیه،‌همه​ تا زمانی که ما به لبه‌ی طوفان رسیدیم،‌دادن​ همه‌چیز از قبل شروع به فروکش کردن کرده بود.»

«...ها؟»

توماس که از‌اعضای​ این اطلاعات غافلگیر شده‌مطمئنی​ بود، اخمش عمیق‌تر شد.

«وقتی همه‌چیز فروکش کرد، تونستیم نگاهی اجمالی‌ذهنش​ به یک قلعه‌ی سیاه در فاصله‌ی نه‌چندان‌معطوف​ دور از جایی که ایستاده بودیم بندازیم.»

توماس که دوباره حرفش‌خاطر​ را قطع می‌کرد، به‌همه​ چیزی فکر کرد و پرسید:

«...یک قلعه‌ی‌دید​ سیاه؟ ویژگی‌هاش رو‌همه​ برام توصیف کن.»

«بفرمایید قربان.»

کاپیتان تبلتی بیرون آورد و آن را به‌خطور​ توماس داد. توماس عکس‌ها را ورق زد. طولی‌وارد​ نکشید که ردپایی از حیرت در چهره‌اش نمایان شد.

«این کار یک‌کنیم​ شیطان با رتبه‌دستور​ بارون یا بالاتره!»

«ببخشید؟»

کاپیتان با‌کوتاه​ گیجی سرش‌تیمش​ را کج کرد.

چطور یک شیطان با رتبه بارون یا بالاتر می‌توانست وارد یک سیاه‌چال رتبه F شود؟

«بیا به این نگاه کن.»

توماس با اشاره به قلعه در عکس، دو انگشتش را به‌بمونن​ هم نزدیک کرد و زوم کرد. به زودی ویژگی‌های قلعه واضح‌تر شد‌گوش​ و چیزی که شبیه به یک فانوس کوچک بود را نمایان کرد.

«این!»

توماس سرش را تکان داد، چهره‌اش‌فکری​ تاریک شد و با لحنی جدی‌تیم​ گفت: «بله، این یک کمپرسور مانا است.»

کمپرسور مانا دستگاهی بود که توسط شیاطین برای فشرده‌سازی تمام مانا درون یک سیاه‌چال استفاده می‌شد. با این کار، آن‌ها‌روشن​ می‌توانستند بمب کوچکی با قدرتی معادل پنج بمب اتمی بسازند. نیروی آزاد شده توسط این بمب به قدری قوی بود‌استفاده​ که باعث فروپاشی بُعد جیبی می‌شد و در نتیجه هیولاها به طور ناگهانی در دنیای انسان‌ها ظاهر می‌شدند. یک سرریز سیاه‌چال.

خوشبختانه، هیولاها نمی‌توانستند با جو‌همه​ رقیق زمین سازگار شوند. در غیر‌بمونن​ این صورت عواقب آن فاجعه‌بار می‌بود.

علاوه بر این، یک کمپرسور مانا تنها می‌توانست توسط شیاطین رتبه بارون یا‌فکر​ بالاتر مورد استفاده قرار گیرد. دلیلش این بود که فقط شیاطین رتبه بارون‌باید​ یا بالاتر می‌توانستند بدون اینکه دیوانه شوند، قدرت کمپرسور مانا را تحمل کنند.

زمانی که یک شیطان به یک رتبه اشرافی می‌رسید، نه تنها قوی‌تر می‌شد، بلکه استقامت ذهنی‌اش نیز چندین برابر‌منفیه​ افزایش می‌یافت. کمپرسور مانا تمام مانا هدایت‌شده به سمت خود را در یک توپ از انرژی غلیظ و متراکم‌دور​ متمرکز می‌کرد. اما برای انجام این کار، نیاز به کسی داشت که مانا را به درون آن هدایت کند.

این کار به مقدار مضحکی از قدرت ذهنی نیاز داشت، زیرا فرد باید تمام مانا موجود در جو را به یک نقطه خاص هدایت می‌کرد. اینجاست که‌می‌داد​ یک شیطان وارد عمل می‌شد. شیطان یک کلون از بدن خود را به سیاه‌چال می‌فرستاد و از طریق ارتباطی که با کلون خود داشت، مانا را به سمت‌میان​ کمپرسور مانا هدایت می‌کرد که به آرامی تمام مانا هدایت‌شده به سمت خود را متراکم می‌کرد. فقط شیاطین رتبه بارون یا بالاتر می‌توانستند این کار را انجام دهند.

«باورم نمی‌شه که اون‌ها‌دادم​ از زیر دماغ ما‌نزدیک‌ترین​ داشتن همچین نقشه‌ای می‌کشیدن.»

توماس کمی به تبلت‌تیمش​ خیره شد، سپس به‌مثبته​ کاپیتان نگاه کرد و پرسید:

«...خوشبختانه به نظر می‌رسه که‌کردن​ کمپرسور مانا از کار افتاده.‌سرعت​ چیز دیگه‌ای هم پیدا کردید؟»

کاپیتان با‌برقرار​ تکان دادن‌خاطر​ سرش پاسخ داد:

«مثبته. ما‌دید​ یک بازمانده‌دادم​ پیدا کردیم.»

«...آه بله،‌کوتاه​ چطور تونستم این‌چشم​ رو فراموش کنم!»

او به طور مبهم به یاد آورد که چیزی درباره‌ی یک‌توجهش​ بازمانده شنیده بود، اما در آن زمان آن‌قدر روی اطمینان از سلامت‌همه‌چیز​ همه تمرکز کرده بود که این موضوع از ذهنش پاک شده بود.

در حالی که تبلت در دستانش‌دستور​ را به پایین اسکرول می‌کرد، انگشتش‌فرد​ مستقیماً روی یک عکس متوقف شد.

با وجود اینکه وقتی قبلاً او را‌متری​ دیده بود، نقابی صورتش را پوشانده بود، توماس‌سیگاری​ فوراً توانست شخص داخل عکس را شناسایی کند.

«خودشه؟»

...

به آرامی چشمانم را باز کردم و برای لحظه‌ای با نگاهی خالی به سقف ناآشنا خیره شدم، سپس به آرامی‌روشن​ سرم را به پهلو چرخاندم. همان‌طور که ذهنم شفاف‌تر می‌شد، بوی تند و تیز الکل به سوراخ‌های بینی‌ام هجوم آورد.‌استفاده​ اتاق ساکت بود و به جز نفس‌های سنگینم، تنها صدای بوق دستگاه نوار قلب در گوشه‌ی اتاق به گوش می‌رسید.

وقتی به بدنم که پوشیده از باند بود نگاه کردم، درد‌بمونن​ تپنده‌ای به سرم زد. به غیر از باندها، سیم‌های فلزی بلندی که‌گوش​ به دستگاه نوار قلب متصل بودند نیز به بدنم وصل شده بودند.

سعی کردم بلند شوم. اما به محض اینکه تلاش کردم بالاتنه‌ام را‌مالید​ حرکت دهم، فوراً دردی فراگیر من را در بر گرفت و بدنم از‌چرا​ فرمانم سرپیچی کرد. به آرامی، بدنم روی تشک بزرگ و سفید فرو رفت.

با خنده‌ای تلخ، تنها توانستم با وضعیتی رقت‌انگیز همان‌جا دراز بکشم و امیدوار‌آلفا​ باشم که درد از بین برود. در حالی که به سقف که با‌کرده​ نور سفید فلورسنت روشن شده بود خیره بودم، بی‌شمار سؤال در ذهنم پدیدار شد.

چند وقته که اینجام؟ کجا هستم؟ چه اتفاقی افتاده؟ چشمانم‌متری​ را بستم و سعی کردم به یاد بیاورم قبل از‌روشن​ بیدار شدن در این محیط ناآشنا، چه اتفاقاتی رخ داده بود.

-تق!

اما قبل از اینکه بتوانم خاطراتم را مرور کنم،‌اخم​ درِ اتاق باز شد و دکتری با روپوش سفید و‌می‌شه​ لباس اسکراب آستین‌کوتاه و شلوار آبی رنگی وارد اتاق شد.

پشت سر دکتر، مرد بلوند و خشنی روی‌خطور​ صندلی نشسته بود، در حالی که پاهایش را‌وارد​ روی هم انداخته بود و روزنامه‌ای در دست داشت.

«آقای توماس؟»

«...همم؟»

-خش‌خش!

توماس که قبلاً مرا تا دروازه همراهی کرده‌خطور​ بود، با متوجه شدن چیزی، روزنامه‌ای که در‌وارد​ دست داشت را کنار گذاشت و وارد اتاق شد.

همان شکلی بود که اولین بار دیدمش،‌دادم​ اما برخلاف دفعه قبل، حالا یک کت‌بمونن​ و شلوار قهوه‌ای پر از چروک پوشیده بود.

«حالت چطوره؟»

«...فکر کنم خوبم؟»

«خدا رو شکر.»

توماس کنار تختم نشست، کراواتش‌دید​ را شل کرد و یک‌متری​ پاکت سیگار از جیبش بیرون آورد.

«مشکلی که نداری؟»

سرم را به نشانه منفی‌چشم​ تکان دادم، رویم را برگرداندم و‌ابروهایش​ به بیرون از پنجره نگاه کردم.

در حال حاضر در شهر اشتون‌فکری​ شب بود و چراغ‌های شهر، محوطه‌تیم​ اطراف بیمارستان را روشن کرده بودند.

«پوف... آه،‌برقرار​ دقیقاً به‌خاطر​ همین نیاز داشتم.»

توماس در حالی که ابری از دود‌متری​ بیرون می‌داد، با آرامش به عقب تکیه داد‌سیگاری​ و او هم به شب روشن نگاه کرد.

«کارت خوب بود بچه.»

«همم؟»

«به خاطر تو، تونستیم جلوی یک عدم‌دادم​ همگام‌سازی احتمالی سیاه‌چال رو بگیریم، که می‌تونست‌بمونن​ خسارت سنگینی برامون به همراه داشته باشه.»

توماس کمی مکث کرد و عمیقاً به‌متری​ شب پرستاره خیره شد. «...بنابراین بعد از یک‌سیگاری​ بحث کوتاه با مقامات بالا، تصمیمی گرفته شد...»

توماس دوباره مکث کرد، توجهش را به من معطوف‌اخم​ کرد و نتوانست جلوی خنده خشکش را بگیرد و‌بوده​ گفت: «خب... اونا تصمیم گرفتن بهت یک مهارت بدن.»

«یک مهارت؟»

چشمانم را گشاد کردم،‌خاطر​ بلافاصله دستانم را تکان‌همه​ دادم و رد کردم.

«من اصلاً اون‌قدر‌دستور​ کار-ی نکر-دم که‌شعاع​ بخوام یک مهارت بگیرم!»

آن‌قدر شوکه شده بودم که‌چشم​ به لکنت افتادم، چون نمی‌توانستم‌میان​ از این‌همه سخاوتمندی آن‌ها تعجب نکنم.

واکنش گیج و مبهوت من قابل درک بود، چون در‌سرعت​ این دنیا اگر کسی از شما می‌پرسید که پرطرفدارترین چیز‌زمانی​ چیست، بیشتر مردم حتی بدون لحظه‌ای تردید جواب می‌دادند: «مهارت».

با این‌که قطعات هیولاها، طومارهای رزمی، طومارهای سلاح‌همه​ و هسته‌ها همگی ارزش فوق‌العاده‌ای داشتند، اما در‌دادن​ چشم مردم ارزش آن‌ها بسیار کمتر از مهارت‌ها بود.

برخلاف هنرهای رزمی، هنرهای سلاح یا‌شعاع​ هر چیزی که نیاز به نوعی تسلط‌دادن​ داشت، مهارت‌ها را می‌شد فوراً یاد گرفت.

معمولاً یک نفر سال‌ها وقت صرف یادگیری‌مطمئنی​ یک تکنیک می‌کرد تا بتواند با افتخار‌فرو​ بگوید که در آن استاد شده است.

اما در مورد مهارت‌ها، تنها کاری که باید می‌کردید این بود که آن‌آلفا​ را یاد بگیرید و تمام اطلاعات فوراً به مغزتان منتقل می‌شد. نیازی به‌کرده​ تمرین مهارت نبود، چون به محض یادگیری، قادر بودید فوراً از آن استفاده کنید.

این یک تقلب محض بود.

در عرض چند ثانیه، می‌توانستید کارهایی‌شعاع​ انجام دهید که معمولاً برای تسلط‌تکان​ بر آن‌ها به سال‌ها تمرین نیاز بود.

منظورم این است‌اعضای​ که چه کسی‌همم​ آن‌ها را نمی‌خواست؟

مهارت‌ها در داخل سیاه‌چال‌ها پیدا می‌شدند‌فکری​ و درست مثل هسته‌ها، می‌شد آن‌ها‌تیم​ را از هیولاها به دست آورد.

اما نرخ افتادن آن‌ها در مقایسه با هسته‌ها‌همه​ که خودشان هم بسیار پایین بودند، حتی کمتر بود‌پاکت​ و همین باعث می‌شد مهارت‌ها به شدت کمیاب باشند.

و به این ترتیب، وقتی اولین مهارت کشف شد،‌فرد​ مشابه هسته‌ها، هیاهوی عظیمی به پا شد و همه‌کرد​ شروع به طمع‌ورزی برای به دست آوردن آن‌ها کردند.

منظورم این است که‌تیمش​ چه کسی نمی‌خواست بدون‌مثبته​ تلاش زیاد قوی‌تر شود؟

از آن زمان به بعد، هر وقت مهارتی پیدا‌باعث​ می‌شد، حراجی‌های بزرگی به راه می‌افتاد. یک مهارت به‌سرش​ تنهایی می‌توانست حداقل چند میلیون یو در حراجی‌ها قیمت بخورد.

«هاهاها، این‌که کمکمون کردی یک سیاه‌چال که روزانه میلیون‌ها یو برامون درآمد داره رو از دست ندیم، ارزش یک مهارت رو نداره؟ به علاوه، ما قرار نیست یک مهارت رده‌بالا بهت بدیم، فقط یک مهارت رتبه F بهت می‌دیم.»

«اِ... فکر کنم حق با توئه، اما یک مهارت رتبه F هم هنوز یک مهارته...»

«آه، سر‌کوتاه​ همچین چیز‌تیمش​ بی‌اهمیتی بحث نکن.»

'چطور یک مهارت رتبه F می‌تونه یک چیز بی‌اهمیت در نظر گرفته بشه؟'

با خودم فکر کردم و‌دید​ یک بار دیگر فهمیدم که بازار‌نزدیک‌ترین​ سیاه چقدر ثروتمند و قدرتمند است.

این‌که یک مهارت رتبه F را یک چیز بی‌اهمیت می‌خواندند، فقط نشان می‌داد که چه سازمان قدرتمندی هستند.

با این‌که مهارت‌های رتبه F در پایین‌ترین سطح طیف قرار داشتند، اما هنوز هم پول هنگفتی می‌ارزیدند.

با دیدن این‌که چقدر راحت از کنار یک مهارت رتبه F می‌گذشتند، نتوانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم که چند مهارت در اختیار دارند... آیا ممکن بود مهارت‌های رتبه S هم داشته باشند؟

اگر این‌طور بود، پس‌خاطر​ من واقعاً میزان نفوذ بازار‌شعاع​ سیاه را دست‌کم گرفته بودم...

حتی به عنوان نویسنده رمان، چیز زیادی‌متری​ درباره بازار سیاه نمی‌دانستم چون در داستان‌پاکت​ هرگز خیلی عمیق به آن‌ها نپرداخته بودم.

آن‌ها صرفاً یک سازمان دم‌دستی‌چشم​ بودند که قهرمان داستان برای تسهیل‌ابروهایش​ رشد خودش از آن‌ها استفاده می‌کرد.

من فقط ساختار کلی سازمان و هویت برخی از مقامات رده‌بالای‌توجهش​ آن را می‌دانستم، اما به جز چند اطلاعات جزئی دیگر، بازار‌رسیدیم​ سیاه در هاله‌ای از ابهام و رمز و راز پوشیده شده بود.

اما به نظر می‌رسید آن‌ها سازمان بسیار بزرگ‌تری از چیزی هستند که من تصور کرده بودم... مخصوصاً اگر چندین مهارت رتبه S در اختیار داشته باشند... که پیدا کردنشان بسیار سخت‌تر بود.

تنها ۱۸ سیاه‌چال رتبه S برای بشریت شناخته شده بود.

که در مقایسه با سیاه‌چال‌های رتبه F که تعدادشان به ده‌ها هزار می‌رسید، تفاوت چشمگیری بود.

از آنجا که عرضه کمتر بود، تعداد مهارت‌هایی که می‌شد به دست آورد نیز کمتر بود. علاوه بر این، سیاه‌چال‌های رتبه S بسیار سخت‌تر از رتبه‌های پایین‌تر بودند، که به دست آوردن مهارت‌های رتبه S را به همان نسبت دشوارتر می‌کرد.

یک مهارت رتبه S تقریباً به یک نفر اجازه می‌داد که یک شهر کوچک بخرد. به این اندازه گران‌قیمت بودند.

اما باید گفت که اگرچه مهارت‌های رتبه S واقعاً بسیار قوی‌تر از مهارت‌های رتبه‌پایین بودند، اما این بدان معنا نبود که مهارت‌های رتبه‌پایین بی‌فایده هستند.

در واقع، مهارت‌های رتبه‌پایین، بسته به شخص، می‌توانستند بسیار مفیدتر از یک مهارت رتبه S باشند.

برای مثال یک آدمکش را در نظر بگیرید. اگر به آن‌ها این گزینه داده می‌شد که بین مهارت رتبه D شنل سایه، مهارتی که به کاربر اجازه می‌داد زیر یک سایه پنهان شود، یا مهارت رتبه S خشم ظالم که یک مهارت با منطقه اثر گسترده بود، یکی را انتخاب کنند، واضح است که مهارت رتبه D را ترجیح می‌دادند که برای حرفه‌شان مناسب‌تر بود.

در پایان روز، همه‌چیز به‌دید​ این بستگی داشت که شما‌متری​ چقدر با آن مهارت سازگاری دارید.

«خیلی خب،‌دید​ بهتره حالا‌دادم​ استراحت کنی.»

توماس از جا بلند شد و کت و‌مثبته​ شلوار چروکیده‌اش را مرتب کرد، سیگار را از دستش‌درون​ انداخت و با پایش به آرامی روی آن کوبید.

«وقتی حالت بهتر شد،‌حین​ راهنماییت می‌کنم به جایی‌خطور​ که بتونی مهارتت رو بگیری.»

با اتمام حرف‌هایی که‌خاطر​ می‌خواست بزند، توماس برگشت‌همه​ و از اتاق خارج شد.

ناولها | novelha.net