چپتر 36: درس انتخابی [۲]
0«ممنون بابت کمکت.»
رن پس ازبازندهی ابراز تشکر، مستقیماًاون از کلاس بیرون رفت.
کوین پس از اینکه برای لحظهای کوتاه بهموهای قامت دورشوندهی دانشآموزی که بهتازگی به او کمکنیمسر کرده بود خیره شد، چرخید و به صندلیاش برگشت.
کوین کیفش رااحمقه درآورد و وسایلشبگی را جمع کرد.
درست زمانی که داشت جمع کردن وسایلش را تمامباهاش میکرد، فردی خوشقیافه که ظاهرش با یک سلبریتی تراز اولدنبال رقابت میکرد، با آرامش از بالا به او نگاه کرد.
«واسه چیبگیر این کارجوابش رو کردی؟»
«منظورت چیه؟»
کوین سرش را کججین کرد و با لحنیمثل پرسشگرانه به جین نگاه کرد.
«چرا به یهنیمسر بازندهی رقتانگیز مثلولش اون کمک میکنی؟»
کوین که از طرز بیان جیناون اخم کرده بود، در دل سرشداد را تکان داد و جواب داد:
«به نظر من، گیررسید دادن به کسی کهموهای از خودت ضعیفتره، خیلی رقتانگیزتره.»
«هومف، تا الان دیگهولش باید فهمیده باشی کهمیگیره دنیا چطور کار میکنه.»
جین که با تحقیر به حرف کوین پوزخندبحث زده بود، چرخید و به سمت آرنولد کهآهی دو ردیف جلوتر از کوین نشسته بود، رفت.
«وقتت رو برای کمک بهبدهد بازندههایی مثل اون هدر نده.باعث این کار در شأن تو نیست.»
«فقط نادیدهاش بگیر.»
درست زمانی که کوین میخواست جوابشبازندهی را بدهد، صدای زیبایی به گوششبیان رسید که باعث شد سرش را برگرداند.
اما با موهای کوتاه قهوهای و پوستحال سفید چینیمانندش آنجا ایستاده بود و به کوینینداره که نیمسر از او بلندتر بود نگاه میکرد.
«اون یهچرا احمقه، پسرقتانگیز نادیدهاش بگیر.»
«اما...»
«فقط ولش کن، به هر حالبگی هر چی بگی رو نادیده میگیره،فایدهای پس بحث کردن باهاش هیچ فایدهای نداره...»
اما چرخیداحمقه و به سمتبگی خروجی کلاس رفت.
«میای؟»
«آه... آره.»
کوین آهی کشید، کیفشجین را برداشت و به دنبالاون اما از کلاس خارج شد.
از آنجایی که هنوز به این مکانحال عادت نکرده بود، کوین از اما خواسته بودنداره تا در طول نمایشگاه دروس اختیاری راهنماییاش کند.
کوین خودش را بهرقتانگیز او رساند و شانهبهشانهطرز با اما قدم برداشت.
در حالت عادی، یک نفر از قدم زدن در کنارپوست چنین دختر زیبایی بینهایت خوشحال میشد، اما این موضوع برایحال کوین که به این همه توجه عادت نداشت، بهشدت معذبکننده بود.
کوین از زمان مرگ والدینش ترجیحبگی میداد دور از چشم مردم بماند، بهنداره همین دلیل به این خیرهشدنها عادت نداشت.
اما بدون اینکه خودش بداند، آنهانادیده فقط به اما نگاه نمیکردند، بلکهنداره به او نیز خیره شده بودند.
ظاهر او که با جین رقابت میکرد، کاملاً با زیبایی نفسگیربرگرداند اما مطابقت داشت و باعث میشد هر کسی که قدم زدنبلندتر آنها را در کنار هم میدید، از روی تحسین آه بکشد.
«بهش عادت میکنی.»
«ها؟... ببخشید؟»
«منظورم اینه کهنیمسر خیلی زود بهولش این نگاهها عادت میکنی.»
«اوه؟ باشه... اما چرا من بایداون به این نگاهها عادت کنم؟ مگهداد اونا فقط به تو خیره نشدن؟»
اما طوری که انگار داشت بهبرگرداند یک احمق نگاه میکرد، سرش را تکانآنجا داد و سرعت قدمهایش را بیشتر کرد.
«هوف، بیخیال... درساحمقه اختیاریای مدنظرت هست کهنادیده بخوای توش شرکت کنی؟»
«نه خیلی، داشتم فکر میکردم که وارد یه جورباهاش درس اختیاری مربوط به مبارزه بشم، چون از چیزاییبرداشت که تا الان دیدم هیچکدومشون توجه خاصی رو جلب نکردن.»
اما سرش را کمی به پهلو خم کرد تا حرفهایباعث کوین را بهتر بشنود. موهای خرماییرنگ و نسبتاً کوتاهش بهآرامیکوینی روی شانههایش نشست و رنگ آبی لاجوردی یونیفرم را ملایمتر کرد.
اما با شنیدن جواب کوین نتوانست جلویرسید چرخاندن چشمانش را بگیرد و در حالیسفید که میان ابروهایش را ماساژ میداد، گفت:
«تنها کاریلحنی که بلدیجین بکنی تمرینه؟»
«نه دقیقاً، فقط بابلندتر خودم فکر کردم که هرنادیده درس اختیاری دیگهای اتلاف وقته.»
«خب... فکر نمیکنم در جایگاهی باشم که بگم چی رواخم باید انتخاب کنی و چی رو نباید انتخاب کنی، اماخیلی واقعاً ازت میخوام که با دقت بیشتری در موردش فکر کنی.»
«حتماً.»
اما ایستاد و چشمانش را ریزبگی کرد. چرخید و با چهرهای جدیفایدهای به کوین نگاه کرد و گفت:
«نه، فکراحمقه نمیکنم اینحال کار رو بکنی...»
کوین با متوجه شدن رفتار وصدای حالت چهرهی اما، ناخودآگاه کمرش رااما صاف کرد و با دقت گوش داد.
«دروس اختیاری معنی خیلی عمیقتری نسبتگوشش به چیزی که فکر میکنی دارن،قهوهای مخصوصاً برای آدم بااستعدادی مثل تو.»
«اگه فقط یه درس اختیاری رو تصادفی انتخاب کنی و از قضا زیرمجموعهی یه جناح باشه، حتی اگه قصد ورودکسی به اون جناح رو نداشته باشی، بازم تو رو بخشی از خودشون میدونن. مخصوصاً چون پای تو در میونه... علاوهردیف بر این، بهمحض اینکه به یه جناح بپیوندی، رسماً دشمن تمام جناحهای دیگهای میشی که در مقابل اون جناح قرار دارن.»
«یادت باشه، بهمحض اینکه وارد یه جناح شدی، حتینادیده اگه قصدش رو نداشته باشی، اگه بخوای خارج بشیآره باید خودت رو برای دشمنی با اون جناح آماده کنی.»
کوین با شنیدن توضیحاترقتانگیز اما مبهوت ماند و عرقبیان سردی از پشتش جاری شد.
«این همه دردسرگوشش فقط برای شرکتبرگرداند توی یه درس اختیاری؟»
اما با انگشتش به سینهیحال کوین ضربهی آرامی زد وباهاش با جدیت به او نگاه کرد.
«آره، پس همینطوریولش بیدقت وارد یهنادیده درس اختیاری نشو.»
کوین در حالی که پشتسرهم سرصدای تکان میداد، به اما قول داداما که در انتخاب درس اختیاریاش دقت کند.
هنگام تماشای چرخیدن او، با وجود اینکه کوین بروزبرگرداند نمیداد، اما در دل بهشدت از اما سپاسگزار بود کهنیمسر به ارادهی خودش تصمیم گرفته بود به او کمک کند.
کوین از قبل میدانست که امابازندهی درس اختیاریاش را انتخاب کرده و الاناخم فقط داشت در حق او لطفی میکرد.
با وجود اینکه تنها حدود سه هفتهحال بود که یکدیگر را میشناختند، کوین ازفایدهای همین حالا اما را یک دوست خوب میدانست.
آنها اولین بار هنگامرقتانگیز ورود به آپارتمانهای شبانهروزیشانطرز یکدیگر را ملاقات کردند.
در همان زمان بودرسید که او با جین، آمانداقهوهای و ملیسا نیز آشنا شد.
از آنجایی که در یک ساختمان بودند،نادیده چارهای جز تعامل با یکدیگر نداشتند و ازمیای همانجا بود که بهخوبی با هم کنار آمدند.
البته، در ابتدا پستیوبلندیهایی وجودبگی داشت، زیرا جین خصومت آشکاریهیچ را نسبت به کوین نشان میداد.
با نگاهی به اتفاقات گذشته، کوین حسی داشت که این موضوع ربطی بهموهای ملیسا دارد، چرا که هر زمان که او با ملیسا تعامل داشت، خصومتبگی جین یک درجه بیشتر میشد، اما کوین نمیخواست خیلی در این موضوع فضولی کند.
به همین خاطر، به دلیل وجود جین، جو خوابگاه کاملاً متشنجموهای بود. اما خوشبختانه به لطف اما که با همه کنار میآمد، آنحال جو معذبکننده از بین رفت و همه توانستند با یکدیگر سازگار شوند.
میشد گفت که اما کلیدیچرا بود که همه را درمیکنی خوابگاه به یکدیگر پیوند میداد.
اگر او نبود، چه کسی میداند کهحال آیا کوین اصلاً به خودش زحمت میدادفایدهای تا با جین حرف بزند یا نه.
«هی، هی، حواست هست؟»
چیزی که او را از افکارش بیرون کشید، چهرهیقهوهای اما بود که از راه رفتن دست کشیده واحمقه با چهرهای درهمرفته و دلخور به او نگاه میکرد.
«بامزه.»
کوین با خودش فکر کرد ونادیده در برابر میل به لبخند زدننداره به حالت چهرهی او مقاومت کرد.
«احساس میکنم داری بهجوابش چیزی فکر میکنی کهگوشش میتونه بهشدت رو اعصابم بره...»
«!»
کوین چشمانش را گرد کرد، سرشبازندهی را به یک طرف چرخاند وبیان وانمود کرد که چیزی نشنیده است.
«آها! پسکوینی واقعاً داشتیبلندتر فکر میکردی!»
«نمیدونم داریچرا در موردرقتانگیز چی حرف میزنی.»
ظاهر کوین آرام و بیاحساسباعث بود، اما در درونش، طوفانی ازسفید افکار و احساسات را حس میکرد.
«آخه چطور میتونه ذهن منحال رو بخونه؟ این همون چیزیه کههیچ بهش میگن حس ششم زنانه؟ وحشتناکه...»
اما چشمانش را ریز کرد و با دقت به کوینی که تمام تلاششخروجی را میکرد تا چهرهی بیتفاوتش را حفظ کند خیره شد، سپس سرش راخواسته تکان داد و درِ عظیمی را که به سمت بیرون راه داشت باز کرد.
«این یکیبگیر رو نادیده میگیرم...بدهد حالا دنبالم بیا.»
کوین به رهبری اماصدای از ساختمان خارج شد وبرگرداند در محوطهی آکادمی قدم زد.
«واو، اینجا خیلیپرسشگرانه شلوغتر از چیزیهبازندهی که انتظار داشتم.»
دریایی از دانشآموزان در محوطه جمع شدهحال بودند و هر کدام راه خود رافایدهای به سمت نمایشگاه دروس اختیاری پیدا میکردند.
برخی در کمال آرامش با دوستانشان در محوطه قدم میزدند،اخم بعضی روی تکههای چمن اطراف محوطه نشسته بودند و عدهایخیلی دیگر با عجله به سمت غرفههای نمایشگاه دروس اختیاری میدویدند.
اگر به این دلیل نبود که برخی از دانشآموزان به دلایلی عجیبچینیمانندش راه خود را کج میکردند تا از مسیر آنها کنار بروند، رسیدنبحث به محل برگزاری نمایشگاه دروس اختیاری به این راحتی و بدون مانع نبود.
«دقیقاً داریم کجا میریم؟»
«بخش B.»
کوین کمی مکثمیخواست کرد و چشمانشصدای اندکی گشاد شد.
«بخش B؟ اونجا منطقهی اساتید نیست؟»
«دقیقاً به خاطر اینکهجین منطقهی اساتیده، نمایشگاه دروسمثل اختیاری اونجا برگزار میشه.»
کوین که از جواببلندتر او گیج شده بود، بانادیده سردرگمی به اما نگاه کرد.
«چطور همچین چیزی منطقیه؟»
اما در حالی که چشمانش را میچرخاند،اما بیاعتنا به کوینی که با بهت به اوکوینی خیره شده بود، به راه رفتن ادامه داد.
سرانجام، وقتی دید کوینولش هنوز متوجه موضوع نشدهمیگیره است، آهی کشید و گفت:
«مگه قبلاً درولش مورد معنی عمیقترِ پشتمیگیره دروس اختیاری بهت نگفتم؟»
کوین سرش را تکان داد و جواب داد: «درسته، اما این چه ربطی به برگزاری نمایشگاه تو بخش B داره؟»
«چون اساتیدجوابش هم بخشی اززیبایی یه جناح هستن...»
کوین قدمهایش را متوقف کردچرا و لحظهای زمان برد تامیکنی حرفهای اما را هضم کند.
اگر حرف اما حقیقت داشت، پسولش انتخاب یک درس اختیاری بسیار جدیتر ازهیچ چیزی بود که در ابتدا تصور میکرد.
اگر حتی اساتید هم سعی داشتند بر نمایشگاه دروس اختیاریاخم اعمال نفوذ کنند، به این معنی بود که سیاستهای پنهانخیلی در آکادمی ریشهای بسیار عمیقتر از تصورات قبلی او داشتند.
«با وجود اینکه اساتید از نظر فنی دیگه بخشی ازپوست یه جناح نیستن، اما این به اون معنا نیست که نمیتوننبگی بهطور غیرمستقیم به جناحی که قبلاً عضو اون بودن کمک کنن.»
«شاید دیگه عضواحمقه یه جناح نباشن، امانادیده وفاداریشون هنوز سر جاشه...»
«اگه بخوان، میتونن با سوءاستفاده از قدرتمیگیره و اختیارشون، دانشآموزا رو مجبور کنن بهمیای جناحشون بپیوندن و زندگیشون رو سختتر کنن.»
اما با دیدن اینکه چهرهی کوینصدای ثانیهبهثانیه تاریکتر میشد، متوجه اشتباهش شداما و سعی کرد به او دلگرمی بدهد.
«آه... اما توبدهد نیازی نیست نگرانگوشش این موضوع باشی.»
«با اینکه بهشدت خواهان داری، اونا بیگداررقتانگیز به آب نمیزنن تا مجبورت کنن وارد یهداد جناح بشی، چون تو تحت محافظت آکادمی هستی.»
«علاوه بر این، تو من،احمقه آماندا، ملیسا و اون پسرهمیگیره رو داری که ازت محافظت کنیم.»
«هیچ استادی بابازندهی وجود حمایت ما جرئتمیکنی نمیکنه با تو دربیفته...»
کوین با دیدن اینکه او چطور دیوانهواراما بهانههایی میآورد تا حس بهتری به اوایستاده بدهد، گرمایی را در قلبش احساس کرد.
برای او که بیشتر عمرش را در تنهایی گذراندهبحث بود، داشتن دوستانی که در مواقع سختی از اوکشید حمایت میکردند و به او کمک میرساندند، احساس جدیدی بود.
نمیتوانست بگویداحمقه که از اینبگی حس بدش میآمد...
«ممنون...»
«بابت چی؟»
اما که از رفتارجین عجیب کوین غافلگیر شده بود،اون یک قدم به عقب برداشت.
«داری عاشقم میشی،نیمسر نه؟ متأسفم اما فعلاًحال قصد قرار گذاشتن ندارم.»
«...»
تمام حسننیتی کهگوشش نسبت به اوبرگرداند داشت به باد رفت...
«هی، این قیافهی چندششده دیگه چیه؟ فقط داشتم شوخیبحث میکردم! اما با این حال، اینکه داری با یه همچینبرداشت قیافهای به زیبایی مثل من نگاه میکنی رو اعصابم میره.»
«خودشیفته هم که هستیم، نه؟»
«نه، فقطبگیر دارم حقیقتجوابش رو تأیید میکنم.»
کوین از جواب سریع او مبهوتگوشش ماند و برای لحظهای زبانش بند آمد،پوست زیرا نمیدانست چه جوابی به او بدهد.
اما، بیاعتنا به کوین کهچرا آنقدر بیزبان شده بود کهمیکنی نمیتوانست حرف بزند، ادامه داد:
«از زیبایی من که بگذریم، بازم باید موقع تعامل با اساتید محتاط باشی،هیچ چون با وجود اینکه نمیتونن دستشون رو بهت بزنن، اما اگه کینهای ازتمکان به دل بگیرن بازم میتونن بهطور غیرمستقیم سعی کنن زندگی رو برات سخت کنن.»
«غغغ... چراچرا همهچیز باید اینقدرمثل رو اعصاب باشه؟»
«راستش، حالا که بهش فکرباعث میکنم، همین الانشم چند تا ازسفید اساتید ازت کینه به دل دارن.»
«چی؟ چطور؟ من چیکار کردم؟»
«چیکار نکردی؟ منظورم اینه که یهو ازمیگیره ناکجاآباد پیدات شد و مثل بولدوزر راهتمیای رو به سمت رتبهی اول باز کردی.»
«تو تقریباً همهی اونایی رو کهصدای باور داشتن خطوط خونی یا داشتنِ حامیموهای مهمترین عامل برای بهترین بودنه، تحقیر کردی.»
«صرفاً وجود تو برای اونازیبایی خاری تو چشمه، معلومه کهاما ازت کینه به دل میگیرن.»
کوین با کشیدن نالهای دردمندانه،چرا نتوانست جلوی خودش را برایمیکنی لعنت فرستادن به حماقت خودش بگیرد.
تنها دلیلی که او در آزمون تمامحال تلاشش را کرده بود، این بود کهفایدهای هنوز متوجه نشده بود که قوی است.
به دلیل زندگی در انزوا و دور از جامعه از زمان مرگداد والدینش، او نمیدانست که با مهارتهایی که به لطف سیستم تقلبمانند بهدیگه دست آورده بود، میتوانست یکی از بهترینهای نسل خودش به حساب بیاید.
او فکر میکرد از آنجایی که برخیاما از بچهپولدارهای نسل دومی به امکانات سطح بالاییکوینی دسترسی داشتند، قطعاً باید از او قویتر میبودند.
اما او بهشدت دستکمولش گرفته بود که اینمیگیره سیستم چقدر تقلبگونه است.
سیستم نه تنها بهترین رژیم تمرینی را برای کوین فراهمهیچ میکرد، بلکه در پایان هر مأموریت، مهارتهای سطح بالا، افزایشخارج مشخصات و آرتیفکتهایی را به عنوان پاداش به او میداد.
تا زمانی که ثبتنام برایبدهد آکادمی لاک باز شد، او دیگربرگرداند به یک نابغه تبدیل شده بود.
اگر این حقیقت راصدای میدانست، در طول آزمونباعث آنقدر به خودش فشار نمیآورد.
منظورم این است که کوین از زمان ورود به لاک، موقعیتهایطرز آزاردهندهی زیادی را پشت سر گذاشته بود که در آنها، وضعیتضعیفتره رتبه ۱ او توجه ناخواستهی زیادی را به خود جلب کرده بود.
اگر فقط از قبل میدانست...
اما که با دیدن آشفتگی کوین دلش برایطرز او سوخته بود، تصمیم گرفت بحث را عوض کندکسی تا ذهن او را از مشکلات دردسرساز دور کند.
«آسمون قشنگ و آبیه، نه؟»
«...ببخشید؟»
«ابرها هم که خیلی پفدارن...»
«حالت خوبه؟»
«تا حالاجوابش از این بهترزیبایی نبودم، تو چطوری؟»
«من چی؟ من بیشترجین نگران توام که داری رفتارایاون عجیبوغریب از خودت نشون میدی.»
«برگشتی به حالت عادیت؟»
کوین که بالاخره متوجه نیت امااون شده بود، از روی خجالت سرخداد شد و از او تشکر کرد.
«آه... ممنون.»
«مشکلی نیست، فقط به اون چیزای رو اعصاب فکر نکن. تو بدترینفایدهای حالت فقط چند تا دردسر کوچیک خواهی داشت. شاید هنوز متوجهش نشده باشی،عادت اما اون رتبهی ۱ همونقدر که یه سپره، یه بار سنگین هم هست.»
«با داشتن اون، دیگه نیازی نیست نگران این باشی کههیچ مردم علناً کاری باهات بکنن و راستش حتی اگه تاخارج الان متوجهش نشده باشی، تو دائماً تحت محافظت آکادمی هستی.»
«رتبهی ۱ فقط یه عنوان نیست، بلکه نمادیگوشش از امیده... نوری که بر این دنیای نفرینشده میتابهچینیمانندش و ما رو به سمت آزادی حقیقی راهنمایی میکنه...»
اما در حالی که مستقیماً به چشمانرسید کوین نگاه میکرد، مشت آرامی به شانهاشسفید زد و لبخند خیرهکنندهای بر لب آورد.
«پس بهجای نگران بودن، به چیزی که بهمثل دست آوردی افتخار کن و هر چیزی روجواب که جرئت میکنه سد راه موفقیتت بشه، نابود کن.»