چپتر 31: سیاهچال [۷]
0«سریع این رودیگری به وضعیت کدکوتاهی سیاه تغییر بدید!»
توماس در حالی که باناگهانی عجله دستورات را فریاد میزد، ازاینکه جایی که ایستاده بود ناپدید شد.
«...آه، لعنت بهش!مدت این خیلی جدیتر ازشنیدن چیزیه که انتظار داشتم.»
توماس که به سرعت به بازار سیاه تلپورت کرده بود،لحظهای دکمه اضطراری را فشار داد و باعث شد کل تاسیساتکردن با به صدا در آمدن آژیرها به رنگ قرمز دربیاید.
-دانگ!
-دانگ!
-دانگ!
او گوشیاش راالان بیرون آورد وچشم سریع شمارهای را گرفت.
-درینگ! -درینگ! -درینگ!
«...الو؟»
از آن سوی خط،کوتاهی صدایی سرد و بیاحساسدستوراتش به گوش توماس رسید.
«رئیس، یههمین وضعیت اضطراریانجامش پیش اومده.»
«...توضیح بده.»
«دروازه سیاهچال ۷۵۶،چشم کد سیاه، احتمالبرای عدم همگامسازی سیاهچال.»
صدای سردبله با کمیکوتاهی مکث گفت:
«...فهمیدم، در اینالان مورد اختیارات کاملچشم به تو داده میشه.»
-تق!
بلافاصله پس از گفتن این حرف، شخصی کهگیج آن سوی خط بود تماس را قطع کردعمل و توماس را همانجا مات و مبهوت رها کرد.
«لعنت بهش! چرامدت همیشه من باید کارهایشنیدن کثیف رو انجام بدم!»
توماس در حالی که با صدای بلنددستور ناسزا میگفت و از شدت خشم پایش رامتوجه به زمین میکوبید، سریع شماره دیگری را گرفت.
-درینگ! -درینگ! -درینگ!
«بله؟»
مدت کوتاهی پس از گرفتن شماره، صدایشنیدن یک مرد به گوش توماس رسید. توماس باببخشید شنیدن این صدا، سریع دستوراتش را فریاد زد.
«تمام واحدهای آلفا با رتبه F یا پایینتر رو احضار کن!»
«...ببخشید؟»
«همین الاندستوره انجامش بده!دستور این یه دستوره!»
«چـ-چشم!»
شخصی که آن سوی خط بود، از دستور ناگهانی توماس برایگیج لحظهای گیج شد، اما به محض اینکه متوجه فوریت در صدای اوقرنطینه شد، بلافاصله همانطور که به او دستور داده شده بود عمل کرد.
-تق!
توماس پس از قطع کردن تماس، به اطراف نگاه کرد. کلاینکه تاسیسات در وضعیت قرنطینه قرار داشت و با به صدا درداشت آمدن مداوم آژیرها در محیط، همهجا به رنگ قرمز درآمده بود.
توماس در حالیمدت که میان ابروهایشمرد را میمالید، آهی کشید.
«...جداً امیدوارم وضعیتالان به اون وخامتیچشم که فکر میکنم نباشه.»
...
«آآآآآآآه!»
در حالی که شیطان انگشتش را روی بدنم میکشید،تمام بریدگیهای عمیقی در سرتاسر بدنم ظاهر شد. احساس میکردمانجامش که دارم با یک چاقوی فلزی سرد بریده میشوم.
میخواستم حرکت کنم، اما نمیتوانستم.دستوره انگار تختهسنگ عظیمی روی منلحظهای سنگینی میکرد و مانع حرکتم میشد.
اگرچه بارون اوربلاد از بدن اصلیاش استفادهگرفتن نمیکرد، اما حضور و فشاری که اعمال میکردپایینتر چیزی نبود که بتوانم از پس آن بربیایم.
بارون اوربلاد در طول زندگیاش متخصصان بیشماری را کشتهاما بود. او برخلاف تمام احتمالات، از یک شیطان معمولیاطراف به یک شیطان با رتبه بارون ارتقا یافته بود.
در مسیر رسیدن او به قله، فداکاریهای بیشماری انجام شده بود—او در این مسیر خونهایببخشید زیادی ریخته بود. حتی به شیاطینی که زمانی آنها را دوست مینامید از پشت خنجرفوریت زده بود، فقط برای اینکه بتواند به جایگاهی که اکنون در آن قرار داشت برسد...
همین الان، تنها کاری که بارون اوربلاد نیاز داشت انجام دهدگیج این بود که نیت قتلی را که از طریق قتلعامهای بیشمارنگاه به دست آورده بود آزاد کند، تا مرا کاملاً فلج کند.
با دانستن این موضوع، باید برای خودم زمان میخریدم تا با این نیت قتل سازگار شوم—فقط گفتنش خیلی راحتتر ازانجامش انجام دادنش بود... این احساس شبیه به یک تهدید شوم بود، مثل شمشیر بلندی که روی قلبم معلق مانده وقرار آماده بود تا در یک لحظه آن را بشکافد و مرا بکشد؛ چیزی که باعث میشد بدنم از ترس فلج شود.
خیلی زود، در حالی که احساس میکردملحظهای مرگ دارد به من نزدیکتر میشود، ایدهای بهشده ذهنم خطور کرد و شروع به صحبت کردم:
«کنجکاو نیستیبله که چرا میدونمگرفتن داری چیکار میکنی؟»
بارون اوربلاد متوقف شد، کشیدندستوره انگشتش روی بدنم را رهالحظهای کرد و به من خیره شد.
«...حرف بزن.»
«هووو، تنها دلیلی که تا الان من روگیج نکشتی اینه که میخوای بدونی چطور فهمیدم داریعمل سعی میکنی یه اضافهبار سیاهچال ایجاد کنی، درسته؟... خخ.»
با کشیده شدن انگشت سیاه و تیزش رویدستوراتش گردنم، یک خط قرمز پدیدار شد. خون به آرامیالان از بریدگی چکه کرد و روی زمین سرد ریخت.
«...برو سر اصل مطلب.»
«خخ... نه تنها میدونم که داری سعی میکنی یهشنیدن اضافهبار سیاهچال ایجاد کنی، بلکه این رو هم میدونم کهالان این تنها سیاهچالی نیست که قصد داری دچار اضافهبارش کنی.»
اگرچه میدانستم لو دادن چیزهایی کهبرای میدانم احمقانه است، اما چارهای نداشتم.متوجه انتخاب بین این کار یا مرگ بود.
باید زمان میخریدم...
حداقل به اندازهایالان که بفهمم چطور ازدستور این مخمصه خلاص شوم.
علاوه بر این، فاش کردنمدت چیزهایی که میدانستم برای بارون اوربلاد،تمام در واقع مسئله چندان مهمی نبود.
سلسلهمراتب برای شیاطین اهمیت داشت.
با توجه به این واقعیت که اوشنیدن یک شیطان با رتبه بارون بود، میدانستماحضار که در واقع اقتدار و قدرت چندانی ندارد.
حتی اگر از این مهلکه جان سالم به در میبردم، این احتمال وجود داشتاینکه که حتی اگر او آنچه را که به او گفته بودم به شیاطین ردهبالاترهمهجا گزارش میکرد، تا زمانی که مدرکی ارائه نمیداد، یافتههایش به احتمال زیاد رد میشد.
...بنابراین مهم نبود که اطلاعاتم راکوتاهی لو بدهم. احتمال زیادی وجود داشتواحدهای که این قضیه به جایی نرسد.
از این گذشته، چیزی که بیشتر ازلحظهای همه برایم اهمیت داشت جانم بود... تا زمانیشده که میتوانستم زمان بخرم، قطعاً راهی پیدا میکردم.
«!»
-بام!
ناگهان، به محض اینکه حرفم تمام شد، فشاری که مرا در برواحدهای گرفته بود چند برابر شد. پاهایم که دیگر تحمل این فشار راناگهانی نداشتند، بالاخره تسلیم شدند و روی زمین سرد و سخت زانو زدم.
بارون اوربلاد گردنم را گرفت وبرای بدنم را از زمین بلند کرد. صورتمفوریت تنها چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت.
آنقدر به هم نزدیک بودیم که میتوانستم نفسش را روی صورتم حس کنم. نفس این شیطان مانند بخار داغ بود.چشم پوست صورتم را به آرامی میسوزاند و آن را سرخ میکرد. در مواجهه با نفس داغ بارون اوربلاد، صورتم ازمداوم درد در هم رفت. سرم را به پهلو چرخاندم و تمام تلاشم را کردم تا از دهانش دوری کنم... درد داشت.
«...حرف بزن!»
بارون اوربلاد در حالی که گردنمکوتاهی را حتی محکمتر از قبل فشارواحدهای میداد، با خشونت به من خیره شد.
«...من میدونم که شما دارید از قبل برای زمانیاما برنامهریزی میکنید که مانا در جو اونقدر متراکم بشهاطراف که هیولاها بتونن اتمسفر دنیای انسانها رو تحمل کنن... خووو.»
با احساس اینکه فشار روی گردنم در حال تنگتر شدن است،آلفا از شکاف کوچکی که به خاطر حواسپرتی بارون اوربلاد از حرفهایم ایجادبرای شده بود، استفاده کردم تا خودم را از چنگال او رها کنم.
بارون اوربلاد که به دستِ حالا خالیاش خیره شده بود، نگاهش رااما به سمت من برگرداند. چشمانِ از قبل قرمز و خونینش، یک درجهقرار تیرهتر شد و کلمات بعدیاش را با خشمی خالص به بیرون تف کرد:
«...اوه؟ به نظر میرسهبله یه نفر هنوز بهمرد اندازه کافی زجر نکشیده.»
«هاف... هاف...»
در حالی که گردنم را گرفتهمرد بودم، با ولع هوا را بلعیدمرتبه و به بارون اوربلاد چشم دوختم.
-کلیک!
«...ها؟»
یک بازوی ضخیم و سیاه به هوالحظهای پرتاب شد، در حالی که بارون اوربلادهمانطور مات و مبهوت، سر جایش خشکش زده بود.
او نتوانستبله به موقعکوتاهی واکنش نشان دهد...
به آرامی ایستادمالان و شمشیرم راچشم به غلاف برگرداندم.
«...لعنت به این وضعیت!»
فقط همون یه حرکت بیشترناگهانی مانا من رو مصرف کرد...محض باید سریع یه فکری میکردم.
...
جستجوگران سیاهچال، اتاق کنترل ماموریت.
در داخل یک اتاق بزرگ و بسته، بیست میز بزرگ که همگی دارای چندین نمایشگر کامپیوتر بودند، پرهمین از افرادی بود که خستگیناپذیر با یکدیگر کار میکردند و در حال تبادل داده بودند. یک صفحه نمایشکردن بزرگ در جلوی اتاق قرار داشت که ردیف به ردیف دادهها را برای کل تیمِ داخل اتاق نمایش میداد.
در یک سمت، روی دیوارها، تعداد زیادی ساعت وجود داشت - که همهچیز را از زمان فعلی گرفته تانگاه مدت زمانی که هر فردِ وارد شده در داخل سیاهچال سپری کرده بود، نشان میدادند. این به خاطر آننباشه بود که بتوانند نظارت کنند آیا کسی بیشتر از زمان تعیین شده در داخل سیاهچال مانده است یا خیر.
روی یکی از میزهای بزرگ، فردی که هدست و میکروفونیواحدهای روی سرش داشت، در حالی که دستهایش را روی میز تکیهدستور داده بود، به سمت راست خود نگاه کرد و گزارش داد:
«گزارش میدم، واحدهایالان آلفا وارد سیاهچالچشم ۷۵۶ «ویرانی سرخ» شدند.»
توماس که دست به سینه ایستادهکوتاهی بود، به مانیتور روبهرویش که در آنآلفا چندین نمای دوربین دیده میشد، نگاه کرد.
«درخواست گزارش وضعیت بده.»
«دریافت شد!»
...
در داخل یک دنیای متروک که در آن آسمانی به رنگتمام سرخ تیره محیط را در بر گرفته بود. تنها صدای زوزهچشم بادی که از میان درختان پیچخورده و بوتهای میگذشت، به گوش میرسید.
ناگهان، با ظاهر شدندستور افراد سفیدپوش در این دنیایاما متروک، سکوت در هم شکست.
-ووم! -ووم! -ووم!
-تیمهای آلفا،همین وضعیت روانجامش گزارش بدید.
«واحد آلفا ۷۰۱۵۴، تایید.»
«واحد آلفا ۶۲۵۸۴، تایید.»
«واحد آلفا ۷۵۸۹۴، تایید.»
«واحد آلفا ۴۸۳۳۴، تایید.»
«...»
«...»
-تمام تیمها تایید شدند—کاپیتان عملیات ماموریتمرد آلفا، دوربینت رو روشن کن ورتبه چیزی که میبینی رو گزارش بده.
-کلیک!
فرد سفیدپوشی که حلقه طلایی رنگی روی بازویش داشت، با روشن کردنواحدهای دوربینی که روی سینهاش قرار گرفته بود، گفت: «دوربین فعال شد، درناگهانی حال انجام اندازهگیریها—تلاش برای برقراری ارتباط با نگهبانان سیاهچالی که قبلاً وارد شدهاند.»
-خشششش
کاپیتان با شنیدن صدایکوتاهی مداوم نویز که از گیرندهاشتمام میآمد، سرش را تکان داد.
«پاسخی دریافت نمیشه.»
-بسیار خب، به تمامبله تیمهای آلفا دستور بدهمرد به سمت جلو حرکت کنن.
«تیمهای آلفا، حرکت کنید!»
تمام افراد سفیدپوش در یک آرایشمرد منظم به سمت جلو رژه رفتند وپایینتر کاپیتان را تا اعماق سیاهچال دنبال کردند.
...
-شوا!
پفففف
خطی سفید در مقابل بارون اوربلاد ظاهر شد و خون سیاه بهآرامیرتبه روی زمین چکید. شمشیرم را محکم در دست گرفتم و فشار بیشتری بهگیج دسته شمشیری که در بدنش فرو رفته بود، وارد کردم. درست در قلبش.
«...فکر میکنیهمین این واقعاً میتونهدستوره بهم آسیبی بزنه؟»
بارون اوربلاد شمشیر فرورفته در بدنشکوتاهی را گرفت، لبخند بیرحمانهای زد وواحدهای بهآرامی شمشیر را از بدنش بیرون کشید.
تچ... حرومزادهی نامیرا.
با دیدن رفتار بیتفاوتش، انگار کهمرد فرو رفتن شمشیر در بدنش هیچرتبه اهمیتی نداشت، دلم هری ریخت پایین.
-پام!
قبل از اینکه حتی وقت کنم شمشیرم رامرد پس بگیرم، نیروی عظیمی را روی شکمم احساساحضار کردم که باعث شد از شدت درد خم شوم.
-اوووق!
این نیرو آنقدر قوی بود که طعمی تلخدستوراتش و ترش تمام جوانههای چشاییام را فرا گرفت والان مایعی سبز رنگ از دهانم به بیرون فواره زد.
«کاههه...»
-جرینگ!
«باورم نمیشه واقعاًچشم فکر میکردی شانسیبرای در برابر من داری.»
شمشیرم را به کناری پرت کرد و توانستم صدای برخورد فلزآلفا با زمین را بشنوم. هر بار که صدای تقتق افتادن شمشیرم رویبرای زمین را میشنیدم، تکههایی از قلبم نیز همراه با آن خرد میشد.
...بدون شمشیر، من هیچچیزانجامش نبودم. تنها شانسم برایناگهانی مبارزه از بین رفته بود.
با نگاه به بارون اوربلاد که با پوزخندی گشاد بردستوراتش لب بهآرامی به سمتم میآمد و ظاهراً از دیدن چهرهیانجامش پر از یأسم لذت میبرد... بالاخره ترس بر من غلبه کرد.
«بذار بهت یاد بدمدستور وقتی روی اعصاب یه شیطاناما راه میری چه اتفاقی میافته.»
...
«...این دیگه چیه؟»
-آلفــ... خخخ... وضــ... گزا...ش...
اعضای تیمهای آلفا بدون اینکه کوچکترین اهمیتی بهگیج اختلال سیگنال رادیویی بدهند، سر جای خود میخکوبعمل شده بودند و چشمانشان به افق خیره مانده بود.
در میدان دیدشان، دیوار عظیمی از شنشنیدن بهآرامی به آنها نزدیک میشد. انگار بهمنیاحضار در قالب یک تودهی بیشکل به سمتشان میآمد.
خیلی زود،همین آنها راانجامش در خود بلعید.
درون طوفان، بادهای فوقالعاده شدید ذرات شن را به هوا بلندتمام کردند و ابری متلاطم و خفهکننده به راه انداختند که درچشم عرض چند ثانیه، دیدِ تمام افرادِ داخلش را تقریباً به صفر رساند.
-خخخخخخ
بهجز صدای خروشانمدت باد، تنها صدای نویزشنیدن رادیو به گوش میرسید.
...
«آاااااااه!»
با خیره شدن به بازویم که در زاویهای عجیباما خم شده بود، از شدت درد فریاد کشیدم. انگاراطراف موجی از الکتریسیته در بدنم جریان یافته بود. دردی طاقتفرسا.
«خب، خب، تازهمدت اولشه، به اینمرد زودی جا نزن.»
بارون اوربلاد با پوزخندی شیطانی لبانشچشم را لیسید و به بدن من کهمحض روی زمین پهن شده بود، نگاه کرد.
با دیدن چهرهاش که به نظرکوتاهی میرسید از رنج کشیدنم بینهایت لذت میبرد،آلفا با نفرتی عمیق به او خیره شدم.
پیش از این، وقتی به او حمله میکردم، حملاتم کورکورانه نبود. از همان ابتدا میدانستم که بدنش نامیراست. دلیلش این بود که بدن او در واقع جعلی بود. این فقط بخشی از بدن اصلیاش بود که میتوانست بینهایت بازسازی شود. اگر این کار را نمیکرد، هرگز نمیتوانست وارد یک سیاهچالهی رتبه F شود.
وقتی به او حملهکوتاهی میکردم، در واقع دنبالدستوراتش نقطهضعفش، یعنی هسته میگشتم.
هر چیزی در این دنیا نقطهضعفی داشت. حتی قویترین موجود جهان هماما نقطهضعف داشت، پادشاه شیاطین هم از این قاعده مستثنی نبود. این قانونقرار جهان بود. مگر اینکه یک خدا باشی، هیچ موجود کاملی وجود نداشت.
از آنجا که این بدنِ اصلیِ بارون اوربلاد نبود، نقطهضعف اصلیاشتمام هستهای بود که برای کنترل این بدن استفاده میشد. من دقیقاًچشم میدانستم نقطهضعفش چیست، اما با مشکل جدیدی روبرو بودم؛ نمیدانستم کجاست.
سعی کردم شمشیر را در جاهای مختلفلحظهای بدنش فرو کنم، اما فایدهای نداشت چونهمانطور همیشه در عرض چند ثانیه بازسازی میشد.
...و حالا که شمشیرم از دسترسم خارجشنیدن شده بود، تمام امیدم برای شکست دادناحضار بارون اوربلاد را از دست داده بودم.
«خب، بعدی رو چی بشکنیم؟»
...همم؟
ناگهان، در حالی که در اوجبرای ناامیدی بودم، مانند پرتویی درخشان ازمتوجه امید، بریدگی کوچکی روی بازوی شیطان دیدم.
قبلاً وقتی بازوی شیطان را قطع کرده بودم، دیدم که در یکرتبه چشمبههمزدن دوباره رشد کرد، اما حالا که به آن نگاه میکردم، بهلحظهای نظر میرسید کاملاً بهبود نیافته و جای زخم کوچکی باقی مانده است.
-تلق!
«آااااااااااااه!»
قبل از اینکه بتوانم خوشحالی کنم، احساسلحظهای کردم استخوانهای پایم در حال خرد شدنهمانطور هستند و از شدت درد فریاد کشیدم.
بارون اوربلاد که ازکوتاهی دیدن چهرهی دردمندم لذتدستوراتش میبرد، با صدای بلندی خندید.
«هاهاهاها، بیشتر جیغ بکش!»
-تلق!
«آاااااااااه!»
تنها در قلعهای خالی، یک شیطان میخندید، در حالی که انسانی از شدت دردِاحضار شکستن پاهایش توسط شیطان فریاد میکشید. اما شیطان نمیدانست که با هر فریاد، انساناینکه بهآرامی به سمت شمشیر فلزی و درخشانی که روی زمین افتاده بود، نزدیکتر میشد.
...
«تیم آلفاشماره جواب بدید،بله تیم آلفا!»
-خخخخخخ
توماس با خیره شدن به صفحهنمایشی که سیاه شده بود، بهسرعتآلفا بیسیم را برداشت و سعی کرد با اعضای تیم آلفا ارتباط برقراربرای کند، اما فایدهای نداشت؛ تنها چیزی که میشنید صدای نویز بیسیم بود.
-بام!
«لعنتی!»
توماس مشتش را روی میز کوبید و در حالی که دستانش را روی میزهمانطور تکیه داده بود، دیوانهوار به دنبال راهحل میگشت. وقت تنگ بود، باید سریعاً بهابروهایش راهحلی میرسید. هرچه زمان بیشتری میگذشت، احتمال در خطر بودن تیم آلفا بیشتر میشد.
اگر میتوانست، خودش تا الان به داخل سیاهچاله شیرجه زده بود، امارتبه چون بیش از حد قوی بود نمیتوانست این کار را بکند، مگرلحظهای اینکه میخواست ریسک کشته شدن تمام افراد داخل سیاهچاله را به جان بخرد...
در حالی که در اتاق قدم میزددستور و با اضطراب با شمارههای مختلفی تماس میگرفت،متوجه ناگهان صدای فریاد هیجانزدهای را از کنارش شنید.
«قربان، داریمشماره یه سیگنالبله دریافت میکنیم!»
توماس بهسرعت خودش را به فردیبرای که فریاد زده بود رساند، بیسیممتوجه را از دستانش قاپید و گفت:
«تیم آلفا صدایمدت منو میشنوید؟ تیممرد آلفا صدای منو میشنوید؟»
-تیم آلفا پاسخ میده، مادستوره یه بازمانده پیدا کردیم، درلحظهای حال آمادهسازی کمکهای اولیه هستیم.
...
درون فضایی تاریک ودستور بسته، شیطانی چهارزانو نشسته بوداما و اخمی بر چهره داشت.
«...هوم؟ همش همین بود؟»
بارون اوربلاد از طریق دیدِ کلون خود،دستور به جسد بیجانی که روی زمین افتاده بودمتوجه خیره شد. با ناامیدی سرش را تکان داد.
به نظرشماره میرسید اسباببازی جدیدشمدت دیگر کار نمیکند.
-شینگ!
«...ها؟»
درست زمانی که میخواست کار را تمام کند، بارونبرای اوربلاد ناگهان کنترل بدن کلونش را از دست داد وعمل بدن کلون بهآرامی روی زمین شروع به متلاشی شدن کرد.
با نگاه به سمت راست، به بازوی کلونش،مرد دید که شمشیری مستقیماً در آن فرو رفتهاحضار است؛ دقیقاً همان جایی که هسته قرار داشت.
بارون اوربلاد با نگاهی خالی به بازویی که در حال محو شدنمتوجه بود خیره شد، سرش را بالا آورد و چهرهی تشنه به خونِمحیط انسان جوانی را دید که تا چند لحظه پیش قصد کشتنش را داشت.
«منتظرم باش...»
-ووووا!
این آخرین کلماتی بود که شیطانکوتاهی شنید، پیش از آنکه احساس کندواحدهای ارتباطش با عروسک خیمهشببازیاش قطع شده است.
...
در حالی که اخگرهای سیاهگرفتن فضا را پر میکردند، بدنواحدهای شیطان از دیدرسم ناپدید شد.
-جرینگ!
با رها کردن شمشیر از دستم، احساس کردم تمام انرژیدستوراتش باقیماندهام از بدنم تخلیه شد. خیلی زود بدنم روی زمین شروعدستوره به لرزیدن و تشنج کرد و خون روی زمین جاری شد.
«آه... یعنی اینطوری میمیرم؟»
...همم؟
این چیه؟
با لمس کردن گونههایم، قطرات آبی راگرفتن حس کردم که از گوشهی چشمانم پایینرتبه میریختند. بهآرامی، اشکها صورتم را خیس کردند.
...داشتم گریه میکردم؟
چرا داشتم گریه میکردم؟
من که قبلاً یک باردستوره مرده بودم، چرا به خاطرلحظهای چنین مسئلهی بیاهمیتی گریه میکردم؟
چقدر بزدلم.
چطور یه مردچشم گنده مثل منبرای میتونه گریه کنه؟ رقتانگیزه.
با نگاهی به اطراف، تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که با وضعیتیاحضار رقتانگیز روی زمینی که به رنگ خون درآمده بود، دراز بکشم. در حالی که گودالمتوجه خونِ اطرافم بهآرامی بزرگتر میشد، خاطرات مبهمی از زندگی گذشتهام دوباره در ذهنم جان گرفتند.
در ابتدا، زندگیام عالی بود... خانوادهی گرمی داشتم که خیلیلحظهای دوستم داشتند. اون موقع خوشحال بودم. حیف که تازه وقتیکردن چیزی رو از دست میدی، میفهمی چقدر برات عزیز بوده...
از اون به بعد، زندگیاممدت دیگه مثل قبل نشد. سختدستوراتش کار کردم. واقعاً تلاش کردم.
...اما در ازاش تنها چیزی که نصیبم شد یه زندگی رقتانگیز بودمتوجه که توش بیروح و بیانگیزه فقط روی کیبوردم تایپ میکردم. هر روزمحیط یه مبارزه بود. وزنم، سلامتیام، شغلم، سلامت روانم... داشتم خیلی زجر میکشیدم.
تا اینکه... ناگهانمدت به داخل رمانمرد خودم منتقل شدم.
یه شروع تازه. یه آغاز جدید. فکر میکردم شاید، فقط شاید بتونم ازمحض این فرصت برای ساختن دوبارهی زندگیام استفاده کنم. هر کاری از دستم برمیاومدمداوم انجام دادم تا حداقل بتونم خوشحال باشم. آیا درخواست یه ذره خوشبختی زیادهخواهی بود؟
...نمیخوام بمیرم.
دیدم آرومآرومدستوره تاریک ودستور تاریکتر شد...
بدنم بهآرامی سردمدت شد و حس میکردمشنیدن نفسهایم ثانیهبهثانیه ضعیفتر میشن.
در حالی که دیدم کمکم داشتچشم از بین میرفت، بهسختی صدای قدمهایاما شتابزدهای رو شنیدم که به سمتم میاومدن.
...یعنی ذهنمشماره داشت باهامبله بازی میکرد؟
خب، دیگه اهمیتی نداشت،دستور چون مغزم بهآرامی توانایی فکراما کردنش رو از دست میداد.
«...ما یه...بله بازمانده پیداکوتاهی کردیم... آمادهسازی... اولیه...»
این آخرین کلماتی بودانجامش که شنیدم، پیش از آنکهبرای در تاریکی مطلق فرو بروم.