چپتر 45: یک افترپارتی نهچندان شاد [۱]
0آماندا بعد از تموم شدن آخرین کلاسش، یعنی «شناخت مواد غذایی»،قدم به اتاقش برگشت. در طول مسیر، آدمهای مختلف سعی میکردن باهاش سربار صحبت رو باز کنن، اما اون بدون معطلی همهشون رو نادیده گرفت.
به اتاقش که رسید، اولین کاری که کرد این بود که روی کاناپهنگاهش نشست و کتابی برداشت. از اونجایی که حدود یک ساعت وقت داشت، برای گذروندنبزرگ زمان، تصمیم گرفت تنها کاری رو که به ذهنش میرسید انجام بده: خوندن کتاب.
...تنها وقتیتنهای کتاب میخوند،زیر احساس تعلق میکرد.
شرایط خانوادگیبارون آماندا کمیجادهای خاص بود.
پدرش، ادوارد استرن، رهبر گیلد «شکارچیبار شیاطین» و رتبه ۲۵ قهرمانان باذهن لقب «یخبندان پشیمانی»، به ندرت خونه بود.
مادر واقعیش وقتی دو سالش بود ترکشون کردهروز بود؛ چون نتونسته بود تمام فشارهای ناشی ازدراز همسر بودن برای چنین چهره برجستهای رو تحمل کنه.
تنها خاطرهای که آماندا از مادرش داشت، سایه تنهای زنیشرایط بود که زیر بارش شدید بارون در امتداد جادهای طولانیشیاطین قدم برمیداشت. اون روز، روزی بود که خونهشون رو ترک کرد.
آماندا دلش میخواست دستش رو به سمتش دراز کنه... امادراز اون زن حتی یک بار هم برنگشت تا نگاهش کنه.خردسال اون تصویر برای همیشه در اعماق ذهن آماندای خردسال حک شد.
به همین خاطر، از دوبارش سالگی به بعد، تحت مراقبتطولانی پدر و پرستارش بزرگ شد.
با این حال، با توجه بهمیخواست ماهیت شغل پدرش، اون به ندرت میتونستنگاهش سر وقت برگرده تا باهاش وقت بگذرونه.
هر زمان هم که وقتی پیداشدید میکرد، آماندا نوازش دستهای بزرگ وبرمیداشت گرمش رو روی سرش به یاد میآورد.
حیف که اونامتداد لحظات فقط چندقدم ثانیه بیشتر طول نمیکشیدن...
در نهایت، کسیسمتش که در واقعبار بزرگش کرد، پرستارش بود.
پرستارش معمولاً براش داستانها و قصههای پریانیبرمیداشت از پرنسسهایی تعریف میکرد که گرفتار میشدن وسمتش بعد شاهزادهای جذاب با اسب سفید نجاتشون میداد.
اون همبده دلش میخواستکتاب یه پرنسس باشه...
اون روزها، آماندا واقعاًخونهشون درک نمیکرد که پرنسسها موقعسمتش اسیر شدن چه عذابی میکشن.
اما بعدهاتنهای در طولزیر زندگیش، خوب فهمید.
اولین باریروزی که ربوده شد،دلش هفت سالش بود.
از اون موقع فقط شنیدن صداها رو به یاد میآورد. جلو چشمهاش بستهروز بود. دست و پاهاش با طناب محکم بسته شده بود. به شدت میترسید.تصویر دهانش رو با یه دهان بند بزرگ بسته بودن تا نتونه فریاد بزنه.
...خوشبختانه پدرشبارون سر رسیدجادهای و نجاتش داد.
بعد از اون،سمتش باز هم اینبار اتفاق تکرار شد.
...و باز هم.
...و باز هم.
کمکم، آماندا دید که داره احساساتش رو از دست میده.دراز لبخند طبیعی و کودکانهش با هر بار ربوده شدن بیشترخردسال از قبل محو شد. اون داشت به اجبار بزرگ میشد.
با این حال، هنوز وقتی پرستارش براش قصه تعریف میکرد، لبخندقدم میزد. اون لحظات تنها وقتهایی بودن که احساس امنیت و آرامش میکرد؛بار انگار کشیده میشد به یه دنیای دیگه، درست مثل فرار از واقعیت.
...البته تا یازده سالگی؛ همون سنی کهدستش پرستارش از دنیا رفت و آخرین ذرهتصویر گرمای قلبش رو هم با خودش برد.
از اون بهزنی بعد، آماندا دیگهشدید هیچوقت نتونست لبخند بزنه.
حتی وقتیبارون دوباره اسیر میشد،طولانی هیچ حسی نداشت.
همهچیز در اطرافش سیاه وحتی سفید شد. انتظاراتی که ازهمیشه اطرافیانش داشت، آرومآروم از بین رفتن.
«عصبانی نمیشم، غمگینامتداد نمیشم، و از هیچکسبرمیداشت هیچ توقعی نخواهم داشت...»
...این چیزی بود که مدام به خودش میگفت و خودشو در لاک تنهایی حبسپدرش میکرد. از همون نقطه بود که تصمیم گرفت هیچ رابطه غیرضروریای با کسی نسازه. حتیواقعیش اگر خیر و صلاحش رو میخواستن، حتی اگر باهاش خوب رفتار میکردن... قلبش تکون نمیخورد...
آماندا کتابی رو که میخوندترک بست، ایستاد و به تصویردراز خودش توی آینه نگاه کرد.
موهای مشکی و بلندش که دیگه با سنجاق بسته نشده بودن، آروم روی شونههاش ریخته و تا کمرش رسیده بود. چشمهای کشیده وبار عمیقش سردی و بیتفاوتی خاصی داشتن که باعث میشد دیگران حس کنن او وجودی مقدس و دستنیافتنی برای آدمهای معمولیه. چهرهش اونقدر بینقص وپیدا زیبا بود که قلب هر کسی رو بدون توجه به جنسیتش به لرزه درمیآورد، ولی در عین حال حسی غمانگیز به آدم القا میکرد.
انگشتاش رو گوشه لبهاش گذاشت و به آرومی اونها رو بالابار کشید تا شکل لبخند به خودشون بگیرن. اما به محض اینکهسالگی رهاشون کرد، گوشههای دهانش سریعاً به حالت بیاحساس و سرد همیشگی برگشتن.
این کار رو چند باربارش دیگه تکرار کرد، اما... هر چقدرقدم هم تلاش میکرد، نمیتونست لبخند بزنه.
آماندا سمت کمد لباس رفتطولانی و پیراهن مشکی زیبایی باخونهشون طرحهای ظریف نقرهای بیرون آورد.
با اینکه معمولاً از رفتن به مهمانیها متنفر بود، تصمیم گرفتاعماق در این یکی شرکت کنه. علتش این بود که توی اولینبزرگ سخنرانی، جعبه اسرارآمیزی از رئیس کلوب، الایجا ترنر، دریافت کرده بود.
اوایل بهش اهمیتی نداد چون بهقدم این جور چیزها عادت داشت، اما...دلش به محض باز کردن جعبه، شوکه شد.
داخل جعبه عکسی از مادرش بود؛ زنی که شباهتمیکرد عجیبی به آماندا داشت و اگر خطوط ریز گوشهگیلد چشمهاش نبود، به راحتی با خواهرش اشتباه گرفته میشد.
گرچه خاطره چندانی از مادرشترک نداشت، اما نمیتونست جلوی اشتیاقشدراز رو برای دونستن جای اون بگیره.
...دلش میخواست بدونه چرا ترکش کردهشدید و توی تمام این سالها حتیبرمیداشت یک بار هم به دیدنش نیومده بود.
از اونجایی که الایجا کسی بود که این عکسدراز رو بهش رسونده بود، آماندا چارهای جز پیدا کردنشآماندای نداشت و به همین دلیل تصمیم گرفت به مهمانی بره.
لباس زیبا رو پوشید، چند ثانیهای بهبارون خودش توی آینه نگاه کرد، بعد کیفدستیروزی مشکی و کوچیکی برداشت و راهی شد.
کلیک!
در رو پشت سرش بستحتی و با ذهنی پر از سوالاعماق به سمت محل قرار حرکت کرد.
...
«هوووم، کتوشلواربده بپوشم یاکتاب لباس معمولی؟»
سر اینکه واسه مهمانی بعد از کلاس چی بپوشمسمتش بدجوری گیر کرده بودم. از اونجایی که قبلاً هیچوقتذهن توی همچین برنامههایی شرکت نکرده بودم، اصلاً نمیدونستم چی مناسبه.
کتوشلوار یا لباس راحتی؟
...اه!
راستش اگه این ماجرازیر غافلگیرم نمیکرد، محال بودامتداد پامو توی چنین مهمانیای بذارم.
بعد از کمی کلنجار رفتن، تصمیم گرفتم یه ترکیب میانه انتخاب کنم.دلش یه تیشرت سفید اتوکشیده رو با شلوار جین آبی ست کردم. تویذهن آینه نگاهی به خودم انداختم و بیاختیار با رضایت سر تکون دادم.
بعد از گذشت بیش از یک ماه از انتقالم به این دنیا، بدنم که قبلاً لاغر و ضعیف بود شروع بهپرستارش عضلهسازی کرده بود. هرچند بدنم مثل خدایان تراشخورده نبود، اما فرم متناسب و خوبی پیدا کرده بود. موهای مشکی و کوتاهم کهنمیکشیدن قشنگ حالت گرفته بودن به همراه چشمهای آبی عمیقم، باعث شدن با رضایت دوباره به خودم نگاه کنم. نسبتاً خوشتیپ شده بودم.
بعد از اینکه چند بار دیگه خودم روروز برانداز کردم، نگاهی به ساعت انداختم و دیدمدراز فقط ده دقیقه تا زمان قرار وقت دارم.
همینطور که با عجله سمت در میرفتم، قدمهام متوقفمیکرد شدن و نگاهم به گوشه اتاق افتاد؛ جایی کهگیلد یه شمشیر سیاه به دیوار تکیه داده شده بود.
بعد از کمی فکرخونهشون کردن، شمشیر سیاه رو برداشتمسمتش و داخل دستبند ابعادیم گذاشتم.
«امیدوارم اوضاع به جاییزیر نکشه که مجبور بشمامتداد دست به شمشیر ببرم...»
...البته این حرف رو زدم، ولی در واقع از قبل خودم رو براینگاهش بدترین حالت ممکن آماده کرده بودم. اوضاع داشت از کنترلم خارج میشد و الان،بزرگ برای اولین بار، داشتم وارد موقعیتی میشدم که هیچ اطلاعی از اتفاقات بعدیش نداشتم.
کلیک!
کلیدهای اتاق روامتداد برداشتم، چراغها رو خاموشبرمیداشت کردم و زدم بیرون.
...
«به سلامتی!»
داخل یه سالن بزرگ ووقتی مجلل، جمعی از دانشجوها درشرایط حال نوشیدن و خندیدن دیده میشدن.
دکوراسیون سالن به زیبایی چیده شده بود و نقاشیهای شیک در سراسر دیوارها بهنگاهش چشم میخورد. مبلهای بزرگ سفید با نقشهای ظریف طلایی در کنارهها، وسط سالن چیدهبزرگ شده بودن و میزهای چوبی بزرگی پر از غذا و نوشیدنی گوشههای اتاق قرار داشتن.
جایی که در اون حضور داشتیم، رستوران معروفی به نام [لو فارات] بود؛ رستورانی کاملاً لوکس که افراد سرشناس اغلب اونجا رفتوآمد داشتن.بار با توجه به محبوبیتش کاملاً مشخص بود چقدر گرونه، اما الایجا هر طور که بود موفق شده بود یه سالن کامل رو فقطبگذرونه برای همین دورهمی رزرو کنه. این قضیه تقریباً همه حاضرین رو تحت تأثیر قرار داده بود و چشمهاشون، مخصوصاً دخترها، از هیجان برق میزد.
گیلاس نوشیدنی رو توی دستم چرخوندم و آرومسمتش بوش کردم. رایحهای میوهای اما تند و سنگین داشتذهن که باعث شد دماغم یکی دو بار جمع بشه.
«دقیقاً همونطوری که دوست دارم.»
با اینکه ممکن بود به نظرقدم بیاد این نوشیدنی رو از رویدلش میز برداشتم، در واقع اینطور نبود.
نوشیدنیای که میچشیدم رو خودم همراه آورده بودم. نه اینکههمیشه از نوشیدنیهای اینجا بدم بیاد، بلکه احتمال زیادی وجود داشت کهپرستارش تمام خوراکیها و نوشیدنیهای این مهمانی از قبل مسموم شده باشن.
هرچند شاید کمی دچارجادهای پارانویا شده بودم، اماروز احتیاط شرط عقل بود.
دلیلی هم که اصلاً نوشیدنی دستم گرفته بودم این بود که بتونم تویخاص جمعیت قاطی بشم و به چشم نیام. اگه نمینوشیدم، موقع بروز یه حملهندرت غافلگیرانه، احتمال زیادی وجود داشت جزو اولین کسایی باشم که هدف قرار میگیرن.
جرعه کوچیکی نوشیدم و چند باردلش لبهام رو به هم زدم، بعدبار نگاهی به دور و برم انداختم.
با اینکه جو آروم بود و به نظر میرسید همهطولانی دارن لذت میبرن، نمیتونستم جلوی حس تنشم رو بگیرم. یهسمتش انرژی شوم و سنگین کل سالن رو در بر گرفته بود.
...قطعاً امروز قرار بودترک اتفاقی بیفته، و اونسمتش اتفاق اصلاً چیز خوبی نبود.
وسط سالن، الایجا با یه کتوشلوار سفید و شیک ایستاده بود و همزمان چندین دخترخونهشون دورش حلقه زده بودن. همدیگه رو کنار میزدن تا فرصتی برای حرف زدن باهاش گیرآماندای بیارن. الایجا که اینطور محاصره شده بود، تمام مدت لبخند ملایمی روی صورتش حفظ کرده بود.
کنار اون، چند تا از پسرها با چشمهایی پرروزی از حسادت نگاهش میکردن. اما این عده در اقلیتبار بودن، چون بیشتر پسرها محو تماشای صحنه دیگهای شده بودن.
آماندا که روی بالکن ایستاده بود و درست مثل الههای که به زمین هبوط کردههمین به نظر میرسید، گیلاس نوشیدنی در دست به ماه چشم دوخته بود. نور ملایم ماهپیدا اندام بینقصش رو در بر گرفته و صحنهای شبیه به یه تابلوی نقاشی خلق کرده بود.
چند تا از پسرها سعی کردن بهش نزدیکروز بشن، اما به محض اینکه دیدن نادیده گرفتهدراز میشن، با درماندگی و شکستخورده به داخل سالن برگشتن.
با دیدن این صحنه، گوشه لبممیخوند کمی بالا رفت و با تأسفکمی سرم رو تکون دادم. پسرا همیشه همینن.
همینطور که سمت بالکن و جاییدلش که آماندا ایستاده بود قدم برمیداشتم،بار صدای پچپچهای ضعیفی رو به سمتم شنیدم:
«اینم پنجمی...»
«چقدر بهش وقت میدی؟»
«من میگم ۵ ثانیه.»
«نه، بهبارون نظرم ۱۰جادهای ثانیه دووم میاره.»
از اونجایی که مشخصاتم بالا رفته بود،برنگشت شنواییم هم قویتر شده بود. با شنیدن پچپچهاشون،همین بیاختیار چشمامو چرخوندم. واقعاً چقدر وقت اضافه داشتن؟
در بالکن رو باز کردم، آروم تابرمیداشت لبه بالکن رفتم و کنار آماندا ایستادم. سرمسمتش رو بالا آوردم و به ماه خیره شدم.
...گرچه دلم نمیخواست با اون یا هیچکدوم از شخصیتهای اصلی تعاملی داشته باشم، اما این باراسترن چارهای نداشتم. اگه بلایی سرش میاومد، به احتمال زیاد خط داستانی عوض میشد و تمام مزیتهاییکرده که در اختیار داشتم یکشبه دود میشد و میرفت هوا. ساده بگم، نمیتونستم از پس عواقبش بربیام.
به همین خاطر تصمیم گرفتمترک خودمو آفتابی کنم و در موردحتی خطر پیش رو بهش هشدار بدم.
جرعهای از نوشیدنیم خوردمزیر و بدون اینکه حتی نگاهیجادهای به آماندا بندازم، آروم گفتم:
«امشب بایدروزی حواست بهترک خودت باشه...»
«...»
آماندا طوری که انگارجادهای اصلاً صدام رو نشنیده، بهروزی تماشای نور ماه ادامه داد.
با دیدن این واکنشش نه هول شدم و نه ناراحتی نشون دادم، چونآماندای شخصیتش رو از قبل خوب میشناختم. با اینکه تظاهر به بیتفاوتی میکرد، اماشغل صدام رو کاملاً رسا و واضح شنیده بود؛ فقط به روی خودش نمیآورد.
با لبخندی کمرنگ، قبلجادهای از اینکه به داخل مهمانیروزی برگردم آخرین جملهم رو گفتم:
«ممکنه امشب یه اتفاقی بیفته، و احتمالاًاحساس هدفش تو باشی... نه، در واقع بیشترینپدرش احتمال اینه که دقیقاً تو هدفشون باشی.»
آماندا بالاخره سرش رو چرخوند و رفتن من از بالکندراز رو نگاه کرد. با دیدن رفتنم، برای کسری از ثانیهخردسال ابروهاش توی هم گره خورد و بعد دوباره باز شد.
خیلی زود، درست مثلزیر اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه،جادهای دوباره به ماه خیره شد.
سرم رو برگردوندم و بادلش دیدن این رفتارش، لبخند ملایمیحتی زدم و به جای قبلیم برگشتم.
گرچه به ظاهر میرسید هشدارهام رو جدیبارون نگرفته، اما در حقیقت میدونستم که حواسشروزی رو جمعتر کرده و گاردش رو بالا برده.
اون که از سنین پایین در چنین شرایطی قرار گرفتهخونهشون بود، خوب میدونست حتی اگه این فقط یه شوخی مسخرهنگاهش باشه، باز هم احتمال داره این هشدار حقیقت داشته باشه.
برای اون، حتی اگه پای یه شوخی هم در میون بود، آمادهذهن بودن بهتر از غافلگیر شدن بود. اگه به احتمال ضعیف حرف منتوجه درست از آب درمیاومد، میتونست مانع از این بشه که دوباره اسیر بشه.