چپتر 105: داستان فرعی - سرگشتگیهای جهان فانی - شاهدخت ارغوانی
0آسمان و زمین از زیبایی شگرفی سرشارند، اما لب به سخن نمیگشایند؛ فصول چهارگانه از قوانینی بیبدیل پیروی میکنند، اما به مجادلهتبارِ برنمیخیزند؛ همهچیز بر پایهی اصولی استوار بنا شده است، اما هیچ دلیلی برای آن ارائه نمیشود. معنای حضور خدایان در قلمرو فانی همیناقدام است؛ قوانینی شفاف و اصولی لایتغیر. نظمِ نهفته در گردش فصول، چرخهی بیرحم مرگ و حیات، و توازنِ حاکم بر تمام موجودات زنده.
او همواره بر این باور بود که خدایان هرگز قدرت خویش را در جهان فانیباز متجلی نمیسازند و به دعای آدمیان اعتنایی نمیکنند. نظم از پیش رقم خورده بود؛ همهچیز درتبارِ سایهی مهارِ متقابلِ یکدیگر، میشکفت و میپژمرد. هرگونه جانبداری، این توازن ظریف را در هم میشکست.
پس از آنکه او به مقام ناظر الهی رسید و رسالتِ حفظ نظم قلمرو فانی را در ایناندیشید هزاره بر دوش گرفت، روزی جوانی گستاخ و جاهل، ناگهان به دربار آسمانی یورش برد. او با خشمیچارچوب سوزان فریاد سر داد و انگشت اتهامش را به سوی همان نظمِ حاکم بر جهان فانی نشانه رفت.
از همتای خویش پرسید که چه رخ داده است، و او با لبخندی پاسخ داد: «آه، ناظر سرنوشت، این سیاست کهنهای است که از ناظر الهیِآرامش پیشین به جا مانده است. میگفتند برای آنکه به فانیان فرصتی برای جبران خطاها داده شود، گذرگاهی به سوی دربار آسمانی باز مانده است. این انسانِگشود فانی، خونِ مریخ را در رگهایش دارد، و همین امر او را در میان آدمیان، به محتملترین گزینه برای صعود به این جایگاه بدل کرده است.»
با خود اندیشید؛ پس تبارِ مریخ بود. با این حال، جهان فانی در این اواخر غرق در آرامش بود وخود هیچ آشوب بزرگی در آن به چشم نمیخورد؛ نظم به نرمی جریان داشت. حتی این نوادهی مریخ نیز تا پیشسرنوشتِ از آمدن به اینجا، در چارچوب سرنوشتِ مقدرِ خویش، در صلح زیسته و دست به هیچ اقدام جنونآمیزی نزده بود.
پس چرا این فانی،کهنهای بیهیچ دلیلی چنین آشوبیمیگفتند به پا کرده بود؟
او لب به سخن گشود: «طبیعت انسان در ذاتِ خود سیریناپذیر است. اهمیتی نداردجایگاه چه چیزی به دست میآورند، آنان هرگز خرسند نمیشوند و همواره تشنهی بیشترند. چرانرمی باید به آنها اجازهی صعود به اینجا داده شود؟ این گذرگاه باید مسدود گردد.»
همتایش سر تکان داد و به او یادآور شد که اگردارد قصد دارد سیاستِ بهجامانده از ناظر الهیِ پیشین، یعنی شیهه راتبارِ ملغی کند، باید دلیلی موجه داشته باشد و نمیتواند خودسرانه عمل کند.
در حالی که به چشمانِ خشمآلود آن جوان در پاییندستِرگهایش دربار خیره شده بود، اعلام کرد: «بسیار خب، پس منخود نیز او را در سفری به قلمرو فانی همراهی خواهم کرد.»
هنگامی که جوان نزدیکشدنِ او راپیشین دید، گویی برای لحظهای در بهتخطاها فرو رفت. از او پرسید: «تو کیستی؟»
او پاسخ داد:باز «من ناظر الهیِ اینرگهایش هزارهام. نامم زیجی است.»
زیجی، نامی بود که دههزار سال پیش، پیش ازمریخ صعودش به آسمان بر خود داشت. از آن دورانبدل کهن، این تنها چیزی بود که میتوانست به خاطر بیاورد.
هدف اولیهی او از نزول به زمین،انسانِ حصول اطمینان از این بود که فانیانمحتملترین دیگر نتوانند بیدلیل به قلمرو آسمانی صعود کنند.
این جوان، هجیا فنگیی، یکی از نوادگانِ تبار مریخ بود؛ تباری که خودِ او طراحش بود. سرنوشتِ تبار مریخ دردارد نبوغ، قدرت، خلوص نیت و البته مرگی زودهنگام خلاصه میشد؛ کمتر کسی از آنان از چهلسالگی عبور میکرد. هجیا فنگیی نیزجریان از بدو تولد رنجور و نحیف بود، و شاید همین امر، دلیلِ کینهی عمیق او نسبت به سرنوشتش به شمار میرفت.
جوان گفت: «حالا که در قلمرو فانی هستیم، اینجا قلمروِمیان من است. بانو زیجی، از قضا من یک خدمتکار کمحال دارم. آیا کسرِ شأن خود میدانید که این مقام را بپذیرید؟»
به نظر میرسید که جوان از او دلِ خوشی ندارد ودارد قصدش تنها تمسخر اوست. زیجی با خود اندیشید؛ این واقعاً چیزیتبارِ نبود جز یک فانیِ معمولی که کینههایش را در سینه میپروراند.
«بسیار خب.»
او بیهیچ درنگی پذیرفت.
از آن پس، او هجیا فنگیی را همراهی کرد؛ جداییناپذیر، همچون سایهای که در پیِ کالبدکرده روان است. با وجود اینکه جوان ادعا کرده بود زیجی خدمتکارش خواهد بود، اما هرگز اونوادهی را وادار به انجام کارهای یک خدمتکار نکرد. در عوض، اغلب خودش هوای او را داشت.
«چرا دوباره کفشهایت را نپوشیدهای؟» در میانهی یک بازار، با شتاب بهامر سوی او دوید، جفتکفشی را پیش پایش گذاشت و در حالی کهاواخر نگاهش را بالا میآورد، پرسید: «نکند نمیدانی چطور باید کفش به پا کرد؟»
در همان لحظهای که زیجی با تردید ایستاده بود، جوان شقیقههایش را فشرد، خم شد و به او کمککرده کرد تا کفشها را به پا کند. سپس قد راست کرد، سبد میوه را از دستانش گرفت و آهیاینجا از اعماق جان کشید: «به این میوههایی که خریدهای نگاه کن؛ فقط لایهی روییشان سالم است. پایینیها همگی گندیدهاند!»
«مگر نمیدانی در این دنیا آدمهای فریبکار هم پیدا میشوند؟ صبرجبران کن، نه... مگر آنها هم بخشی از طراحیِ خودت نبودند؟» برای لحظهایمحتملترین او را برانداز کرد و سپس به خنده افتاد: «شما استراتژیستهای پشتمیزنشین!»
با گفتن این حرف، چرخید و به راه افتادامر و از روی شانه گفت: «بگو همین الان از کدامتبارِ دکان خرید کردی. میروم تا حقت را از آنها بگیرم.»
زیجی با خود اندیشید که زیستن در این جهان و طراحیِ نظمِ آن، در نهایت دوصعود مقولهی کاملاً متفاوتاند. اما او به عنوان یک خدا، اشتباه نکرده بود. هرچه که بود، جوانی کهداشت تحتِ طراحی او قد کشیده بود، دقیقاً همان چیزی بود که او نیاز داشت؛ مهربان و باخلوص.
تنها در دستان شخصی چونگذرگاهی او بود که چنین قدرتِرگهایش عظیمی میتوانست تحت کنترل باقی بماند.
افزودنِ محدودیتِ مرگ زودهنگام، تضمین میکرد که قلبمیگفتند او هرگز توسط سختیهای دنیوی آلوده نخواهد شد، وخونِ بدین ترتیب، این قدرت از پیش هم امنتر میشد.
او از نظمیباز که بنا کردهمریخ بود، کاملاً رضایت داشت.
هجیا فنگیی از همان دوران کودکی، رنجور و بیمارگون بود. یک تندباد، یک بارانِ سیلآسا، یا حتی سرمایی ناچیز میتوانست جانش را به خطر بیندازد. تنها درآشوب فصولِ ملایمِ بهار و پاییز بود که او توانِ سفرهای طولانی را در خود میدید. زیجی او را در نابودی ارواح خبیث همراهی میکرد، و در طول سفرشان،ذاتِ از مناطقی میگذشتند که مردمانش در رنجی عظیم دستوپازدند؛ برخی حتی درمانده و نیازمند بودند. جوان اغلب میگفت: «ای خدای بزرگ، به جهانی که ترتیب دادهای نگاه کن.»
زیجی در پاسخ میگفت که همانگونه که کوههای سربه־فلککشیده و رودهای پهناور وجود دارند، درهها و جویبارها نیزبدل در جای خود قرار گرفتهاند. در قلمرو فانی، آدمیان با تفاوتهایی در جایگاه، توانایی جسمانی، و بخت و اقبالآمدن زاده میشوند؛ این صرفاً قانون طبیعت است. گذشته از این، مگر او اینجا نبود تا بینوایان را نجات دهد؟
هجیا فنگیی با شنیدن این حرف، کمی خشمگینمیگفتند میشد. چه میشد اگر او نجاتشان نمیداد؟ چهانسانِ میشد اگر در عوض، به آنها آسیب میرساند؟
زیجی میگفت: «توباز چنین نخواهی کرد.مریخ ذاتِ تو اینگونه نیست.»
در چنین مواقعی، هجیا فنگیی اغلب در سکوت فرو میرفت. بعدهادارد به او گفت که نگاهش به او، مانند نگاه نووا بهتبارِ تکهگل بینقصی بود که از میان انگشتانش به بیرون پرتاب کرده بود.
«تو همیشهجبران همینطور هستی؛شود والامقام و بیتفاوت.»
بعدها، در کنار هجیا فنگیی، با شخص دیگری روبهرو شد که سرنوشتش را خودش رقم زده بود؛ پادشاه ارواح، هه سیمو. در تقدیر پادشاهگزینه ارواح، او به عنوان یک روح خبیث زاده شده بود؛ بیمیلترینِ همنوعانش، که او را به فرمانروایی بینقص برای ارواحی تبدیل میکرد که ازچارچوب دل وسوسهها و عقدهها زاده میشدند. تنها با حضور چنین روح خبیثی بر مسند قدرت قلمرو ارواح بود که خدایان میتوانستند با خیالی آسوده بیاسایند.
هه سیمو، درست همانطور کهخونِ او اراده کرده بود، ثابت کردمحتملترین که پادشاه ارواح فوقالعاده توانمندی است.
هجیا فنگیی روزی از او پرسید: «جد ما در آرزوی زندگی به عنوانمیان یک انسان است. او قلمرو فانی را بیش از هر چیز دیگری میپرستد.آرامش آیا هیچ راهی وجود ندارد که پادشاه ارواح به یک انسان فانی تبدیل شود؟»
«نه.»
«نمیتواند راهی باشد؟»
او مات و مبهوت ماند. «چرا باید راهی باشد؟ نظممیان کنونی بدون کوچکترین نقصی به روانی در جریان است. وقتی هیچاواخر کاستی و ایرادی وجود ندارد، چرا باید اوضاع را پیچیده کرد؟»
هجیا فنگیی مدت طولانی بهگذرگاهی او خیره شد و اورگهایش در چشمان مرد، تحقیر را دید.
مرد گفت: «ترسو. برگرد.»
این نخستین باری بود که از او میخواست برود. در سالهای پس از آن، به نظرانسانِ میرسید از تلاش برای متقاعد کردنش دست کشیده است؛ گاه حتی شور و حرارت پیشین خودحال را به پای خامی جوانی میگذاشت و او را ترغیب میکرد تا به دربار آسمانی بازگردد.
با این حال، او هنوز هم میتوانسترگهایش آن تحقیر ریشهدار را در چشمانش ببیند؛ تحقیریبدل که گذر زمان ذرهای از آن نکاسته بود.
اما او باور نداشت که اشتباه کرده است. هر آنچه در قلمرو فانی به چشمگزینه میدید، حتی نفسِ وجود هجیا فنگیی، گواهی بر کمالِ نظم او بود. با این وجود، هرنرمی بار که با آن نگاه در چشمان مرد روبهرو میشد، اندوهی وصفناپذیر وجودش را فرا میگرفت.
او از رفتن امتناع کرد. به عنوان یک خدا، کسی نبود که با میل دیگری احضار یا مرخص شود. هجیا فنگیی او را به حال خود رها کرد و همچنان او را به هر کجانوادهی که میرفت، با خود میبرد. با گذشت زمان، او با این جهان خو گرفت. حالا دیگر این هجیا فنگییِ نحیف و شکننده بود که به او تکیه میکرد. هر بار که بیمار میشد و ازمسدود شدت درد روی بستر به خود میپیچید، او همواره اندوهی عمیق را در دل احساس میکرد. وقتی مرد از مرگ قریبالوقوع خود سخن میگفت، تمایلش برای صحبت در این باره حتی کمتر از پیش میشد.
به نظر میرسید مرد این موضوع رامانده طعنهآمیز مییافت، چرا که میگفت: «مگر اینگذرگاهی همان چیزی نیست که خودت طراحی کردهای؟»
بله، طراحی خودشباز بود. و گمانمریخ نمیکرد که اشتباه باشد.
تنها اندوهش روزبهروز فزونی مییافت.
تبار یینگهو ادامه مییافت و افراد بیشتری مانند هجیا فنگیی پیدا میشدند؛امر سرکش، صادق و مهربان، که در نهایت تحت فرمان تقدیر هلاک میشدند.اواخر او تنها یک روح معمولی در میان بیشمار ارواح این جهان بود.
اما اکنون، برایسیاست او، مرد دیگرپیشین تنها یک عدد نبود.
مرگ او پاک شدنانسانِ یک آمار نبود، بلکه خلأییامر جبرانناپذیر در تاروپود حیات بود.
هنگامی که هجیا فنگیی را در کشمکشهای قلمرو ارواح همراهی کرددارد و هه سیمو و دوان شو را دید، ناگهان دریافت کهتبارِ دوان شو و هه سیمو درست مانند فنگیی و خودش بودند.
هه سیمو دیگر یک مهره بینقص درانسانِ نظم بیعیب و نقص او نبود؛ ههمحتملترین سیمو به خودِ او تبدیل شده بود.
گویی جداییها، رنجها و مصیبتهای تمام موجودات زیر آسمان، شخصاً برجبران سر او آوار شده بود. زمانی که در دلِ نظمی که روزگاریمحتملترین به آن میبالید، درد را احساس کرد، همهچیز شروع به فروپاشی کرد.
او از ذکاوت فنگییانسانِ آگاه بود؛ مرد آشفتگیدارد او را حس کرده بود.
با غنیمت شمردن این فرصت، برخلافباز رویه معمول خود عمل کرد وامر بیامان او را تحت فشار قرار داد.
وقتی دست فنگیی را گرفت، لبخندی فاتحانه را بر لبان او دید.امر ناگهان به این درک رسید که شاید در تمام این سالها، تسلیم وغرق رضایت ظاهری او تنها یک نقاب بوده است. او فقط منتظر مانده بود.
منتظر تا اوسیاست احساساتی نسبت بهپیشین مرد پیدا کند.
منتظر تا توسط همان نظمی که خودش طراحی کردهامر بود، در هم بشکند و مجروح شود. منتظر تااندیشید متزلزل شود، تردید کند و تن به سازش دهد.
—ترسو.
این همان چیزی بود که آن زمان گفته بود، و بعدها نیزامر تکرارش کرد. او پرسید: «آیا اینقدر از نقص میترسی؟ در این جهان،اواخر از پستترین روح خبیث گرفته تا عالیرتبهترین خدا، چه چیزی واقعاً بینقص است؟»
نظمی که تهیسیاست از احساسات باشد،پیشین چیزی جز تکبر نیست.
پس از بیست سال دوری از دربار آسمانی، به قلمرومیان بهشت بازگشت. یکی از همکارانش با دیدن او به شوخی گفت:اواخر «چه شده، آیا ناظر الهی آمده تا دوباره دروازهها را ببندد؟»
او سرش را تکانشود داد. «نه، آمدهام تاخونِ نظم را تغییر دهم.»
تحت نظم جدید، وارثان تبار یینگهو میتوانستند در سیسالگی انتخاب کنند که قدرت خود را رها کرده و تا پایان عمر طبیعی خودحال زندگی کنند، یا قدرتشان را حفظ کرده اما با مرگ زودهنگام مواجه شوند. اگر یک پادشاه ارواح عشق حقیقیای مییافت که حاضر بود زندگیاشنزده را با او مبادله کند، میتوانست به یک فانی تبدیل شود؛ قدرت خود را از دست میداد اما فرصت تناسخ را به دست میآورد.
—«زمان زیادی از آخرین باری کهپیشین به قلمرو فانی سر زدهایم میگذرد.خطاها شاید باید بیشتر به آنجا برویم.»
همکارش از این سخنان شگفتزده شد ورگهایش گفت: «به نظر میرسد قاضی تقدیر پسجایگاه از این سفر بسیار تغییر کرده است.»
شاید هنوزجبران چیزهای بیشتری برایگذرگاهی تغییر وجود داشت.
سالها بعد، با فرا رسیدن سرمایباز پاییز و طلایی شدن برگهای جینکو،امر هجیا فنگیی در خیابان قدم میزد.
در میان جمعیتسیاست پرهیاهو، ناگهان چشمشپیشین به چهرهای آشنا افتاد.
او در میان انبوهانسانِ مردم ایستاده بود ودارد در سکوت تماشایش میکرد.
او نزدیک شد و پرسید:گذرگاهی «ای وجود الهی، چه چیزیرگهایش تو را به اینجا کشانده است؟»
—«تا ببینم آیاخطاها در نظم جدیدم نقصیانسانِ وجود دارد یا نه.»
او با همانسیاست لحن آرام وپیشین بیتفاوت همیشگیاش سخن گفت.
فنگیی لحظهای او را برانداز کرد، سپس لبخندی زد ومیان در کنارش قدم برداشت. —«مایل هستی به دیدن جد ماحال بیایی؟ او اغلب از تو سخن میگوید. اکنون بسیار خوشحال است...»
هیاهوی دستفروشان خیابانی فضا را پر کرده بود و عطر شکوفههای اسمانتوسامر در کوچهها میپیچید. او دریافت که دههزار سال پیش، پیش از آنکهاواخر همهچیز را به دست فراموشی بسپارد، در چنین جهان فانیای زیسته بود.
فریفتهی قلمرو فانی، آمدهشود بود تا دلرباییِ آنخونِ را در آغوش بکشد.