چپتر 96: چپتر 96
0هرچند دوان شو پذیرفته بود تا با یان که همپیمان شود، اما یان که همچنان به اوحسادت بیاعتماد بود. او دوان شو را از زندان ارواح بیرون کشید، اما بر دستوپایش غل و زنجیرفانوس زد و طلسمهایی بر او خواند تا مبادا هه سیمو را فراخواند؛ هرچند از شکنجه کردنش چشمپوشی کرد.
یان که با نگاهی تحقیرآمیز به دوان شو مینگریست؛ هرچه بود، او تنها انسانی فانی و کوتاهعمر به شمار میرفت که ذرهای نیروی جادویی در وجودشمیکشید یافت نمیشد و در برابر ارواح خبیث، موجودی کاملاً بیدفاع بود. مهر و توجه هه سیمو به او، همچون نسیمی زودگذر بود و دیری نمیپایید کهدقیقاً او را به دست فراموشی میسپرد. اما یان که، حتی به قیمت منفور بودن در چشمان آن زن، تا ابد در گوشهای از قلبش ریشه میدواند.
با این حال، شعلههای کمسوی حسادت نیز در اعماق وجودشهیچ زبانه میکشید؛ چرا که دوان شو، هرچند برای مدتی کوتاه،میکرد طعم عشق حقیقی و خالصانه هه سیمو را چشیده بود.
هنگامی که هه سیمو راز نهفته در فانوس پادشاه ارواح را برایش فاش ساخت، خشم سراپای یان که را فرا گرفت. اما دراعماق همان لحظه با خود اندیشید: این دقیقاً همان زنی است که سیصد سال تمام او را مسحور خویش ساخته؛ زنی که میتوانست حتیگرفت برای لحظهای، عطش سیریناپذیر او برای قدرت را فرونشاند و وادارش کند تا با کمال میل، در مقام رعیتی مطیع به او خدمت کند.
در تمام این پهناور گیتی، هیچبودن زنی یارای برابری با هه سیمو رااین نداشت. او باید از آنِ وی میشد.
در این میان، دوان شو در کمال فرمانبرداری رفتار میکرد و هرگاه نامی از هه سیمو به میاناین میآمد، نقابی از نفرت بر چهره میزد. چشمانش اغلب با پارچهای بسته بود و مدام از نقطهای بههنگامی نقطه دیگر منتقل میشد. بیش از ده روز گذشت تا اینکه سرانجام، غریو کرکننده نبرد به گوشش رسید.
پارچه از روی چشمانش کنار رفت. پس از آنکه نگاهش به نور عادتنداشت کرد، چشم چرخاند و خود را در میان یک خیمه نظامی یافت. غریو جنگمیزد و چکاچک شمشیرها گویی از اعماق زمین و از زیر پاهایش به گوش میرسید.
دوان شو حدس زد کهفراموشی باید بر فراز صخرهای مشرفبودن به میدان نبرد مستقر شده باشند.
یان که پرده خیمه را کنار زد و بهگوشهای درون گام نهاد. با لحنی سرد و گزنده گفت: «اکنوناعماق زمان آن فرا رسیده. با هه سیمو تبادل حواس کن.»
دوان شو دستش را پیش برد: «شمشیرمیسپرد باطلکننده توهم را به من بازگردان. برای فعالقلبش کردن طلسم، به انرژی معنوی آن نیاز دارم.»
یان که نگاهی گذرا به او انداخت،خدمت اما در نهایت به یکی از ارواحباید خدمتگزار فرمان داد تا شمشیر را بیاورد.
دوان شو شمشیر باطلکننده توهم را در دست فشرد و طلسمی را که هجیا فنگییریشه برایش به یادگار گذاشته بود، بیرون کشید. شمشیر درخششی کورسو زد، اما دوان شو اخمیطعم بر چهره نشاند و چشمانش را گشود: «هه سیمو بسیار دور است. طلسم کارگر نخواهد افتاد.»
یان که چشمانشحتی را ریز کرد: «چهچشمان حقهای در سر میپرورانی؟»
دوان شو پس از لحظهای درنگ، به فانوس پادشاه ارواح که بر کمرابد یان که آویخته بود، اشاره کرد و گفت: «روح او درون آن فانوس محبوسچرا است. شاید بتوانم با استفاده از هاله آن، تبادل حواس را به انجام برسانم.»
یان که بیدرنگ دست پیش برد و گلوی دوان شو را در چنگال خود فشرد؛ شرارههای شک و سوءظن در چشمانش زبانه میکشید. دوان شو مچ او را گرفتاغلب و با صدایی خفه و بریدهبریده گفت: «تو خود میدانی... من هیچ نیروی جادویی در وجودم ندارم... و یک روح خبیث هم نیستم... حتی اگر فانوس پادشاه ارواح رانظامی در دست داشته باشم، یارای استفاده از آن را ندارم. اینجا... از درون و بیرون... در محاصره افراد توست... و من در غل و زنجیرم... چطور ممکن است بتوانم بگریزم...؟»
چهره دوان شو از خفگی بهمیسپرد سرخی گراییده بود، اما نگاهش همچنان زلالگوشهای و سرشار از صداقت به نظر میرسید.
یان که به آرامی او را رهاچشمان کرد، اما نگاهش همچنان آغشته به سوءظنیحال عمیق بود و سرتاپای او را میکاوید.
با وجود تمام تردیدها، یان که به خوبی میدانست دوان شو چیزیچشمان جز یک انسان فانی و بیدفاع نیست. حتی اگر فانوس پادشاه ارواحاعماق را در اختیار داشت، کاری از پیش نمیبرد؛ راهی برای گریز وجود نداشت.
پس از سکوتی طولانی و سنگین، یان که فانوس پادشاه ارواح را در دستان دوان شو قرار داد و بامیکرد نگاهی نافذ و میخکوبکننده به او خیره ماند. دوان شو در یک دست فانوس و در دست دیگر طلسم رااینکه نگه داشته بود. فانوس را تا مقابل سینهاش بالا آورد و ناگهان، لبخندی درخشان و غیرمنتظره بر لبانش نقش بست.
در همان کسر از ثانیه، یان که بوی خطر را به مشام کشید؛ اما پیشریشه از آنکه مجالی برای واکنش بیابد، دوان شو آویز یشمی فانوس پادشاه ارواح را بهطعم یکباره بلعید. برآمدگی گلویش بالا و پایین رفت و آویز در اعماق وجودش ناپدید شد.
در چشمبرهمزدنی، قدرتی عظیم و هولناک از کالبدش فوران کرد و همچون موجی خروشان به اطراف پراکنده شد؛ موجی که یان که رابرای سه قدم به عقب راند تا سرانجام توانست تعادلش را به سختی حفظ کند. لباسها و موهای دوان شو در میان طوفانی سهمگین بهدقیقاً رقص درآمدند. او در هالهای بیکران از انرژی شبحیِ فانوس پادشاه ارواح غرق شده بود و اکنون، تفاوتی با یک روح خبیث واقعی نداشت.
«عفو کنید، اما مننمیپایید واقعاً توانایی استفاده ازحتی فانوس پادشاه ارواح را دارم.»
دوان شو سرش را اندکی کج کرد و لبخند محویهیچ بر لبانش نشست؛ گویی خاطرهی آن منظرهی آرامشبخش در استانمیکرد یو از پنج سال پیش در ذهنش تداعی شده بود.
در آن زمان، هنگامی که او و سیمو برای نخستین بار تبادل حواس کردند، فانوس پادشاه ارواح را بلعیده بود. در آن هنگام، هه سیمو از انرژی معنوی شمشیر باطلکننده توهم به عنوان واسطهایچشیده بهره جسته بود تا فانوس پادشاه ارواح را وادار به اطاعت از او کند. هه سیمو در آن روزگار اشاره کرده بود که فانوس، به شکلی دور از انتظار با وجود او سازگاری دارد؛ تامیل جایی که میتوانست بخش اعظم قدرت آن را تحت کنترل خویش درآورد. و اکنون به نظر میرسید که با گذشت این همه سال، سیمو هرگز این دسترسی و اجازه را از او سلب نکرده بود.
فانوس پادشاه ارواح در حقیقت دروازه حیات او به شمار میرفت، با این حال، تنهاشعلههای پس از گذشت شش ماه از آشناییشان، آن را به دست او سپرده بود. سیموچشیده پیش از آنکه حتی طعم عشق او را بچشد، تمام اعتمادش را نثار او کرده بود.
دوان شو غل و زنجیرها را از مچ دستانش باز کرد، به همان سادگی که گویی دستبندیمیدواند را از دست خارج میکند؛ سپس با لگدی، زنجیرهای دور پاهایش را به گوشهای افکند. با همانخالصانه لبخند محو، افزود: «در ضمن، این اسباببازیها یارای در بند کشیدن مرا ندارند. باز هم عفو کنید.»
سیلی تاریک از ارواح خبیث به درون خیمه هجوم آوردند. یان که از جا جهید تا بهمیان سوی دوان شو یورش ببرد، اما نگاه دوان شو برنده و تیز شد. به ناگاه، شعلههای آبیرنگنقطه آتش روح در اطرافش زبانه کشیدند و در کسری از ثانیه، یان که را به عقب راندند.
دوان شو، بیآنکه حتی شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد، تنها آن را به سوی یان که نشانه رفت؛ کسی که اکنون با سدِ غیرقابلنفوذِ گله ارواح محاصره شده وطعم راهی برای نزدیک شدن نداشت. لحنش شاداب و سرزنده بود، اما کلماتش زهرآگین: «ارباب یان، شنیدن نام سیمو از دهان تو، حالم را به هم میزند. میخواهی نیروی جادوییاش رامیتوانست از او سلب کنی، به اسارتش درآوری... اصلاً قصد داری پس از مرگ من چه بلایی بر سرش بیاوری؟ بگو ببینم، آیا در زمان حیاتت نیز تا این حد منزجرکننده بودی؟»
یان که با خشمی جنونآمیز و تشنه بهابد خون به او خیره شد؛ نگاهش چنان بود کهحسادت گویی میخواست بندبند وجود او را از هم بدرد.
لبخند دوان شو پهنتر شد. شمشیرش را در دست چرخاند، از کنار یان که گذشت و با گامهایی استوار به سوی خروجی خیمهنیز روانه شد. ردپایی از شعلههای آبیرنگ در پی او کشیده میشد و ارواح خبیث را وادار میکرد تا هراسان از سر راهش کنارفرا بروند. در همان حال که دور میشد، با خونسردی گفت: «من هرگز نمیتوانستم به اندازه تو، تا این حد حقیرانه و منزجرکننده زندگی کنم.»
گرهِ کار قلمرو ارواح باید در همانخدمت قلمرو گشوده میشد. در بابِ نابودی یان که،آنِ قصد نداشت پای از گلیم خویش فراتر بگذارد.
آتش روح، پردهٔ خیمه را در کام خود کشید و سوزاند. دوان شو پا به بیرون گذاشت و در دم، هه سیمو را برزبانه فراز صخرهٔ روبهرو دید. دختری در جامهای سرخ و سپید، با گیسوانی سیاه که در باد میرقصید؛ درست بسانِ شکوفههای سرخِ آلویی که غباریلحظه از برف بر آنها نشسته باشد. فاصله چندان دور بود که نمیتوانست حالت چهرهاش را بخواند، اما گمان کرد که او قدمی به پیش نهاد.
دوان شو نگاهش را به زیر انداخت. در پای صخره، سپاهیان ارواح خبیث در نبردی سهمگین در هم گره خورده بودند. گرد و غبار و دودطعم بر فراز میدان کارزار موج میزد و ارواح بیشماری زیر ضربات تیغها و نیشها به خاکستر بدل میشدند؛ خاکستری که چون طوفانی از برفِ چرکمرده درتمام هوا چرخ میخورد. در زیر این لفافِ خفهکننده از خاکستر، نور رنگ باخت و گویی جهان در مرزِ وهمآلودِ میان سپیدهدم و گرگومیش، یخ بسته بود.
دوان شو زیر لب زمزمه کرد: «بهراستی که تماشایی است.» شمشیر باطلکننده توهم را به حالتریشه افقی برابر چشمانش گرفت، با هر دو دست قبضهاش را فشرد و بهآرامی آن را ازعشق غلاف بیرون کشید. تیغهٔ سیمین، نوری خیرهکننده را بازتاب داد که در چشمان درشت و درخشانش نشست.
«بیا برویم، باطلکنندهٔ توهم.»
با این سخن، یکراست از فراز صخره به پایین پرید. در حین سقوط، شعلههای درخشان و لاجوردیرنگاین در اطرافش زبانه کشیدند. چون به زمین نزدیک شد، از شمشیر باطلکننده توهم یاری جست و باچشیده چند جهش پیاپی از سینهٔ صخره، با شتابِ آتشِ فانوس پادشاه ارواح، در قلب میدان نبرد فرود آمد.
در برابرش، سربازان یان که ایستاده بودند. سپاهیان شبحی با دیدن روح خبیثی که غرق در آتشحسادت روح از آسمان فرود میآمد، با وحشت به سوی او چرخیدند. دوان شو بیآنکه کلامی هدر دهد، شمشیرپادشاه باطلکننده توهم را در کمانی ظریف به چرخش درآورد و یکراست به دلِ انبوه ارواح خبیث یورش برد.
هه سیمو بر فرازنمیپایید صخره ایستاده بود و مردمکقیمت چشمانش به شدت تنگ شد.
بینایی ارواح خبیث بهطرز غریبی تیز بود؛ از این رو، ژنرال کوچکش را دید که سیاهپوش، به خطوط پشتی دشمن میتازد. دو شمشیر درخشان چونان طوفانی به پاچشمانش خاستند و هر روح خبیثی را که نزدیک میشد، به اندامهایی تکهتکه و سپس به خاکستر بدل میکردند. چشمانش لبریز از خنده بود؛ خندهای که در دل آنچرخاند کشتار میشکفت، گویی خستگیناپذیر بود، بسان کوافوی جاودان که تا آخرین نفس در پی خورشید میدوید و حمامی از خون به راه میانداخت که پایانی بر آن متصور نبود.
جهانِ هه سیمو برای لحظهای از حرکت ایستاد؛ سپس بیاعتنا به فریادِ وحشتزدهٔ جیانگ آی از پشت سرش، از صخرهکمسوی پایین پرید. با نیرویی شبحی و هولناک که لرزه بر اندام ارتشها میانداخت، چونان ابری طوفانزا بر میدان نبرد فرودبرایش آمد. به سوی دوان شو شتافت، بازوی او را در قلب آن کارزار چنگ زد و فریاد برآورد: «دوان شو!»
شمشیر دوان شو در میانهٔ راه متوقف شد. در همانقلبش آن، هه سیمو او را به عقب کشید و در یکمیکشید چشمبرهمزدن، به همان صخرهای که پیشتر بر آن ایستاده بود، بازگشت.
چشمان دوان شو غرق در خون بود. توانحتی از تنش رفت، بر زانو افتاد و بهریشه سوی جلو، در آغوش هه سیمو رها شد.
«هاهاهاها... شورانگیز است... بهراستی که شورانگیزمطیع است...» دوان شو با صدایی دورگهبرابری و شکسته، بر شانهٔ او خندید.
هه سیمو شانههایش را گرفت تا او راقیمت محکم نگه دارد. نگاهش میلرزید. به چشمانش خیرهمیدواند شد و بار دیگر نامش را خواند: «دوان شو!»
سوسویی در چشمان دوان شو دوید و رنگ سرخ بهآرامی پس نشست. پیشاین از آنکه لبخندی بر لبانش بنشیند، هه سیمو را در سکوت برانداز کرد: «سیمو،عشق سال نو مبارک. صلح و برکت سهم تو باد. برایت هدیهٔ سال نو آوردهام.»
به شکم خود اشاره کرد.دست «فانوس پادشاه ارواح... آن را برایتبودن پس گرفتم. اکنون درون من است.»
هه سیمو لحظاتی طولانی به او خیره ماند. چشمان تاریکش لرزیدند و سپس در شفافیتی مطلق آرام گرفتند؛ گویی تازه ازهرگاه دلِ فاجعهای بیرون آمده بودند که زمین و زمان را به آتش کشیده بود. بهآرامی، آغوشش را تنگتر کرد. نمیتوانست جسمغریو او را حس کند، پس تمام توانش را در بازوانش ریخت تا او را محکمتر و باز هم محکمتر در آغوش بفشارد.
«دوان شو... دوان شونشی...» نام او را از میانمنفور دندانهای کلیدشدهاش بیرون داد. صدایش میلرزید، گویی ادای هر هجاشعلههای بهای گزافی برایش داشت. «تا حد مرگ از تو بیزارم.»
دوان شو دستانش را دور او حلقه کرد و صورتش را در شانهٔ دخترحال پنهان ساخت. با تأخیری دردناک، بدنش شروع به لرزیدن کرد؛ گویی تمام زخمهایش بهحقیقی یکباره سر باز کرده باشند. شانهٔ هه سیمو آرامآرام از اشکهای او خیس شد.
در همان لحظهای که پس از یک سال دوری، دوباره او را دید،ابد عزمش را جزم کرده بود تا راهش را از میان خون و شمشیرمیکشید به سوی او باز کند و بگوید: من نمیخواهم این پایان کار باشد.
ما برای یک عمرمقام به هم پیوند خوردهایم.پهناور نمیتوانیم اینگونه به پایان برسیم.
اما اکنون، کلمات بر زبانشفراموشی نمیچرخیدند. در عوض، زمزمه کرد: «دردچشمان دارد، سیمو. خیلی محکم بغلم کردهای.»
هه سیمو درحتی گوشش نجوا کرد: «نهچشمان به اندازهٔ دردِ من.»
«تو کهزودگذر دیگر نمیتوانینمیپایید دردی حس کنی.»
«میتوانم.»
تو بهدیری من آموختی کهفراموشی چگونه درد بکشم.
رنج در رگهایش میدوید و جایی برایچشمان فرود آمدن نمییافت؛ پس تنها توانست بگوید:حال «تو آخر سر، قاتلِ جانِ من میشوی.»
دوان شو دستی بر پشت او کشید، اما ناگهان بدنش منقبض شد. تقلا کرد تا او رامیدواند از خود دور کند. هه سیمو که غافلگیر شده بود، او را رها کرد؛ درست در همانخالصانه دم که دوان شو مایعی تیرهرنگ را سرفه کرد و قطرات آن بر چهره و جامهٔ دختر پاشید.
هه سیمو خشکش زد. نگاه میکرد که چگونه دوان شو دستی بر دهانش فشرد، در حالیمیشد که آن مایع بیرحمانه از میان انگشتانش بیرون میزد، گویی هرگز بند نخواهد آمد. وحشت در چشماننقطهای پسر دوید، اما با صدایی خفه سعی کرد به او اطمینان خاطر دهد: «نترس... نترس... این فقط...»
«این خون است.» هه سیمو دست او را که بر دهانش فشرده بود، پسقلبش زد. با حسی که گویی دیگر تاب تحمل این درد را نداشت، بهکندی گفت:مدتی «فکر میکنی فقط به این خاطر که نمیتوانم رنگها را ببینم، نمیفهمم این چیست؟»
دوان شو دیگر نتوانست دهانش را بپوشاند و خون با شدت فواره زد.این نگاهش رفتهرفته تار و بیتمرکز شد. به جلو تلوتلو خورد و بر شانهٔطعم هه سیمو فرو ریخت. با صدایی بیرمق زمزمه کرد: «سیمو... من... من بیمارم.»
در همان فرصت کوتاهی که برای ادای اینحتی کلمات داشت، باز هم توانست دست هه سیمو رامیدواند بگیرد و انگشتانشان را محکم در هم گره بزند.
سپس توانش تهکشیدمیل و بر شانهٔمطیع او از هوش رفت.