---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 63: اپیزود ۱۳ – جنگ پادشاهان (۴) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 63: اپیزود ۱۳ – جنگ پادشاهان (۴)

0

لی سونگ‌کوک از‌نگران​ پیام سیستم غافلگیر شد‌پیش​ و زیر لب گفت:

«یه سناریوی جدید دیگه...»

اصلاً زمان‌بندی خوبی نبود. قبل از اینکه‌همه​ بتونیم شرایط پاک‌سازی سناریوی فعلی رو کامل‌می‌دونستن​ کنیم، یه سناریوی دیگه ظاهر شده بود.

به‌محض اینکه‌طبیعی​ سناریوی جدید‌می‌دونستن​ رسید، بازش کردم.

[سناریوی اصلی شماره ۴ – صلاحیت‌های پادشاه]

دسته‌بندی: اصلی

درجه سختی: A

شرایط پاک‌سازی: اشغال «تخت مطلق» واقع در گوانگ‌هوامون.

محدودیت زمانی: ۸ ساعت.

پاداش: ۱۰,۰۰۰ سکه

جریمه شکست: ―

این سناریو تنها برای کسانی قابل انجام است که سناریوی مخفی «راه پادشاه» را کامل کرده باشند.

پادشاه مطلق بر تمام پادشاهان دیگر فرمانروایی مطلق دارد.

این سناریو دارای شرایط پاک‌سازی ویژه و اضافی است.

اوضاع خوب نبود. گروه ما‌گوش​ هنوز نتونسته بود هدف «مبارزه‌همون‌طور​ برای پرچم‌ها» رو به دست بیاره.

بار روی دوشمون دو برابر شده بود. باید سناریوی مربوط‌همه​ به تخت رو کامل می‌کردم، در حالی که هم‌زمان پادشاه‌حرف​ مستبد رو شکست می‌دادم و ایستگاه چانگشین رو اشغال می‌کردم.

دوکبی میانی گفت:

[به اون چهره‌های گیجتون نگاه‌بره​ کنید. لطفاً خیلی نگران نباشید.‌بودن​ این سناریو قراره به‌آرومی پیش بره.]

با وجود اینکه همه در حالت آشفتگی بودن،‌چقدر​ گوانگ‌هوامون هنوز ساکت بود. طبیعی بود. پادشاهان بازمانده‌باشید​ می‌دونستن گوش دادن به حرف دوکبی چقدر مهمه.

[همون‌طور که حدس زدید، چهارمین سناریوی اصلی اینه که تنها پادشاهی باشید که روی‌ساکت​ تخت می‌شینه. البته، پادشاه بودن به این معنی نیست که هر کسی می‌تونه روی‌پادشاهی​ اون تخت بشینه. فقط کسی که صلاحیتش رو ثابت کرده باشه می‌تونه اونجا بشینه.]

دوکبی میانی‌ساکت​ با خنده‌ای‌بازمانده​ شیطانی گفت:

[پس حالا‌قراره​ اولین صلاحیت‌پیش​ رو فاش می‌کنم.]

[صلاحیت پادشاه]

۱. «صاحب تخت باید شجاع‌تر از هر کس دیگری باشد.»

- تخت مطلق هرگز یک «پادشاه ضعیف» را نمی‌خواهد. برای به چالش کشیدن تخت، باید حداقل یک پرچم سیاه داشته باشید.

(صلاحیت‌های اضافی پس از مدتی منتشر خواهند شد.)

پرچم سیاه.‌خیلی​ از همون اولش‌قراره​ هم اعصاب‌خردکن بود.

[هوهو، انگیزه‌ بهتون‌طبیعی​ داده شد. حالا‌گوش​ یه داستان سرگرم‌کننده بسازید!]

دوکبی میانی ناپدید شد‌پیش​ و یو سانگا چهره‌ای‌حالت​ مضطرب به خودش گرفت.

«اگه پرچم سیاه‌بازمانده​ باشه... باید ۲۰ تا‌حرف​ ایستگاه رو اشغال کنی؟»

«درسته.»

گروه ما یه پرچم قهوه‌ای‌می‌دونستن​ داشت. پرچمی که می‌شد بعد از‌همون‌طور​ اشغال ۱۰ ایستگاه به دستش آورد.

«چیکار کنیم؟ برای ساختن یه پرچم سیاه،‌همه​ به ۱۰ تا ایستگاه دیگه نیاز داریم.‌می‌دونستن​ اگه ایستگاه خالی این دور و بر باشه...»

«این شرط دقیقاً به‌می‌دونستن​ این خاطر ظاهر شده که‌مهمه​ هیچ ایستگاه خالی‌ای وجود نداره.»

«ها؟»

تا جایی که می‌دونستم، هیچ‌می‌دونستن​ پادشاهی تا این لحظه پرچم‌مهمه​ سیاه رو به دست نیاورده بود.

«یادت رفت؟ برای‌به‌آرومی​ تغییر رنگ پرچم فقط‌همه​ یه روش وجود نداره.»

با گرفتن یه ایستگاه، ارزش دستاورد پرچم بالا‌چقدر​ می‌رفت. با این حال، راهی وجود داشت که‌باشید​ می‌شد خیلی سریع‌تر ارزش دستاورد رو بالا برد.

«آه...!»

اون هم گرفتن پرچم نماینده‌های‌می‌دونستن​ دیگه بود. همین الان، یه عالمه‌همون‌طور​ پادشاهِ پرچم‌دار توی گوانگ‌هوامون حضور داشتن.

اعضای گروه رو آروم کردم.

«نگران نباشید. این‌بازمانده​ اتفاق غیرمنتظره‌ای نبود.‌دادن​ طبق برنامه پیش می‌ریم.»

طبق برنامه. این‌نگران​ رو گفتم ولی‌به‌آرومی​ اصلاً آسون نبود.

ابرهای جنگ بر فراز گوانگ‌هوامون سایه انداخته بودن. تنشی نفس‌گیر‌مهمه​ بود که درست قبل از شروع طوفان حس می‌شد. صدای‌معنی​ بیرون کشیدن سلاح‌ها و سازمان‌دهی خطوط نبرد به گوش می‌رسید.

مردم به‌زودی‌قراره​ حرکتشون رو‌پیش​ شروع می‌کردن.

کسانی که برای ارتقا رقابت می‌کردن، حالا با شمشیرهای‌مهمه​ واقعی همدیگه رو می‌کشتن. اونایی که قلمروی وسیع‌تری می‌خواستن،‌البته​ پرچم‌های همدیگه رو می‌گرفتن تا ایستگاه‌های بیشتری رو اشغال کنن.

همدیگه رو بکشید و‌نباشید​ آیتم‌های بهتری بگیرید. همه‌بره​ این‌ها برای بقا بود.

لی سونگ‌کوک به ساختمون‌های اطراف نگاه‌گوش​ کرد و با لحنی ناباورانه زیر‌حدس​ لب گفت: «ترسناکه. اینجا واقعاً کره جنوبیه؟»

«کره جنوبیه.‌قراره​ هنوز هم‌پیش​ کره جنوبیه.»

«آقای نماینده، شما نمی‌ترسید؟»

«می‌ترسم.»

دروغ نبود. واضح بود که می‌ترسیدم. راستش رو بخواید، اغلب این حس رو داشتم. حتی‌اینه​ با وجود اینکه راه‌های بقا رو خونده بودم، هنوز هم یه کارمند معمولی بودم. به‌خنده‌ای​ زبون نمی‌آوردم ولی خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسیدم که اصلاً می‌تونم زنده بمونم یا نه.

البته، نگرانی‌هام زیاد طول نمی‌کشید.‌بره​ چون فکر کردن بهش بی‌فایده بود.‌ساکت​ توی هر دنیایی اوضاع همین‌طور بود.

کیم دوکجا که توی مینو سافت کار می‌کرد، حالا کیم‌همون‌طور​ دوکجا بود که توی دنیای راه‌های بقا زندگی می‌کرد. مرگ چه‌کسی​ می‌خواستم چه نه، به سراغم می‌اومد. مهم‌ترین چیز این بود که...

«حداقل الان‌خیلی​ حس می‌کنم‌نباشید​ دارم زندگی می‌کنم.»

[مهارت انحصاری «دیوار چهارم» فعال شد!]

ناگهان برگشتم و دیدم‌می‌دونستن​ لی سونگ‌کوک داره با چشمانی‌مهمه​ پر از احترام نگاهم می‌کنه.

«وقتی به‌خیلی​ شما نگاه‌نباشید​ می‌کنم، آقای نماینده...»

«حمله!»

قبل از اینکه حرف لی سونگ‌کوک تموم بشه، فریاد‌آشفتگی​ یک نفر به گوش رسید. در ۳۰۰ متری، پادشاهی‌چقدر​ بود که شروع به راهپیمایی به سمت شمال کرده بود.

اون هم مثل من پادشاهی با پرچم قهوه‌ای‌چقدر​ بود. نمی‌تونستم چهره‌اش رو ببینم چون خیلی دور‌باشید​ بود، اما احتمالاً پادشاه یه منطقه کوچیک بود.

تقریباً هم‌زمان، جنگ‌سالارانی که توی گوانگ‌هوامون پنهان‌پیش​ شده بودن، شروع به ظاهر شدن کردن.‌ساکت​ هر کدومشون به تجهیزات دفاعی عالی مسلح بودن.

برجسته‌ترینشون مردی بود که یه دامن‌گوش​ اسکاتلندی با رنگ‌های درخشان پوشیده بود.‌حدس​ بدون نگاه کردن هم می‌تونستم بگم کیه.

هدف ما، پادشاه‌به‌آرومی​ مستبد و حاکم‌وجود​ مناطق دوبونگ-گو و سونگبوک-گو.

هاله‌ای که از خودش ساطع می‌کرد جدید بود. پادشاه مستبد که بزرگ‌ترین‌زدید​ نیروها رو در بین هفت پادشاه سئول داشت. حالا که اون حرکت‌فقط​ کرده بود، اولین فرستاده و پادشاهان سه پادشاهی هم وارد عمل می‌شدن.

«شاید بیشترشون برن‌نگران​ سراغ شمشیر سر‌به‌آرومی​ بریدن شیطانی چهار یین.»

در واقع، مسیر راهپیمایی پادشاهان به سمت موزه کاخ شمالی بود؛‌همون‌طور​ جایی که شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین در اون قرار داشت.‌می‌تونه​ ندیدمش ولی احتمالاً اون سارق ادبی هم داشت به همون سمت می‌رفت.

بعضی از نیروها بدون‌پیش​ توجه به آسیب‌ها، به سمت‌آشفتگی​ موزه می‌دویدن. قابل درک بود.

از اونجایی که صلاحیت‌های پادشاه مطلق‌دادن​ هنوز مشخص نبود، فکر می‌کردن به دست‌چهارمین​ آوردن یه آیتم خوب براشون سودمندتر باشه.

اگه اون آیتم شمشیر سر بریدن‌به‌آرومی​ شیطانی چهار یین بود، می‌تونستن یک‌باره‌آشفتگی​ امتیازات دستاوردِ نداشته‌ی پرچمشون رو پر کنن.

لی سونگ‌کوک با اضطراب پرسید:‌می‌دونستن​ «ما نباید بریم؟ شمشیر سر بریدن‌همون‌طور​ شیطانی چهار یین آیتم خیلی خوبیه.»

«اگه بریم فقط شکست می‌خوریم.»

ما آدم‌های زیادی نداشتیم.‌می‌دونستن​ علاوه بر این، حامی‌های سطح‌مهمه​ بالای زیادی بین اونا بودن.

«برید سمت غرب.»

در حالی که گروه رو هدایت می‌کردم، به‌حرف​ راه افتادم. همه پادشاهان داشتن به سمت موزه کاخ‌باشید​ شمالی می‌رفتن، برای همین سمت غرب نسبتاً خالی بود.

اینجا گوانگ‌هوامونِ تاریخی بود، پس همه‌جا پر‌همه​ از موزه بود. موزه مطبوعات، موزه تاریخ‌می‌دونستن​ مالی کره، موزه میراث پلیس ملی کره...

یو سانگا‌طبیعی​ پرسید: «ما به‌گوش​ این مکان‌ها نمی‌ریم؟»

«باید از‌خیلی​ نمایشگاه‌های مدرن و‌قراره​ معاصر دوری کنیم.»

یه اثر‌ساکت​ باستانی قدیمی‌بازمانده​ بهتر بود.

البته، اینکه یه اثر باستانی فقط «قدیمی» باشه کافی نبود. کج‌بیلی که کشاورزان عصر آهن ازش استفاده می‌کردن هم همچین آیتمی بود، اما فقط رتبه F رو داشت. مهم این بود که با یه شخص مشهور یا یه روایت ارتباط داشته باشه.

«بیاین بریم اینجا.»

جایی که توقف کردیم،‌نباشید​ موزه تاریخ سئول بود که‌وجود​ روبه‌روی کاخ گیونگهوی قرار داشت.

برقی در‌ساکت​ چشمان یو‌بازمانده​ سانگا درخشید.

«اینجا دنبال چی می‌گردیم؟»

«باید گانپیونگوی رو پیدا کنیم. یه‌دادن​ اثر باستانی از سلسله چوسونه که شبیه‌چهارمین​ یه دیسکه، اما نمی‌دونم توی کدوم طبقه‌ست.»

«باشه، سعی می‌کنم پیداش کنم!»

«باید سریع پیداش کنیم پس‌می‌دونستن​ بیاین پخش بشیم. گیلیونگ، تو با‌همون‌طور​ نونا سانگا برو. و لی سونگ‌کوک-شی...»

در حالی که داشتم حرف می‌زدم، چیز تیزی‌حالت​ از پشتم پرواز کرد. به‌طور غریزی چمباتمه زدم‌دادن​ و اعضای گروه رو هم با خودم پایین کشیدم.

دیوار بیرونی ساختمون با یه‌گوش​ تیر سوراخ شد. ردی از قدرت‌حدس​ جادویی روی بدنه تیر وجود داشت.

بدنم مورمور شد.

[پیکان جادویی قوی].

این شخص مهارت تیراندازی با کمان را به‌خوبی یاد گرفته‌بودن​ بود. چه کسی بود؟ این کمین غیرمنتظره افکارم را پیچیده‌همون‌طور​ کرد. آیا کسی بود که حرکات گروه من را خوانده باشد؟

«همه برین داخل! زود باشین!»

چند تیر دیگر شلیک شد.

[«تیغه ایمان» فعال شده است!]

شمشیرم را تاباندم و به تیرهای در حال پرواز ضربه زدم. خوشبختانه مقدار قدرت جادویی آن‌ها زیاد نبود، بنابراین دفع کردنشان کار سختی نبود.

مشکل تعدادشان بود. یک تیر به سمتم آمد و در رانم فرو رفت. به‌سرعت عقب‌نشینی کردم و پشت یک پناهگاه مخفی شدم.

«هاهاها! پادشاه تازه‌کار داره کجا پرسه می‌زنه؟»

صدایی در محوطه طنین‌انداز شد. گروهی از مردان مسلح به کمان و شمشیر در فاصله ۵۰۰ متری ظاهر شدند.

پرچمشان دیده نمی‌شد. به عبارت دیگر، آن‌ها یک نیروی جداگانه فرستاده بودند. بعضی از پادشاهان باهوش‌تر از چیزی بودند که فکر می‌کردم. آیا او قصد داشت در حالی که پرچم پادشاهان کوچک‌تر را می‌گرفت، آیتم‌ها را هم بالا بکشد؟

[مهارت انحصاری، «فهرست شخصیت» فعال شده است.]

مهارت را روی شخصی که پیشرو بود استفاده کردم.

+

[اطلاعات شخصیت]

نام: چو وانگین

سن: ۳۳ سال

حامی صورت فلکی: آخرین قهرمان هوانگسانبول

ویژگی شخصی: بازیگر فرعی (عمومی)

مهارت‌های انحصاری: آموزش سلاح سطح ۴، بازیگری سطح ۱، بازرسی ضعیف سطح ۱.

نشان: کندوی بکجه سطح ۴، آماده جنگیدن تا پای جان برای کشور سطح ۲، مدیریت نیروی جداگانه سطح ۳.

آمار کلی: فیزیک سطح ۱۹، قدرت سطح ۱۹، چابکی سطح ۲۱، قدرت جادویی سطح ۱۵.

ارزیابی کلی: این موردی است که حتی یک فرد هیچ‌کاره هم اگر با یک حامی عالی ملاقات کند، می‌تواند رشد کند. به دلیل درجه بالای همگامی با حامی، قدرت نشان‌های او قابل توجه است.

+

لعنتی، عجب ببری پیدا شده بود. انتظار نداشتم‌بره​ ارباب هوانگسانبول را اینجا ملاقات کنم. کسانی که ویژگی‌می‌دونستن​ بازیگر داشتند، معمولاً به این نوع صورت‌های فلکی می‌چسبیدند.

«اگه به‌عنوان یک پادشاه شرافت سرت‌گوش​ می‌شه، پرچمت رو تسلیم کن. این‌طوری‌حدس​ اعضای گروهت جونشون رو از دست نمی‌دن.»

لحن دراماتیک و ضعیفش به من فهماند که چرا فقط یک بازیگر‌طبیعی​ فرعی بود. «آخرین قهرمان هوانگسانبول» به چنین شخصی متصل شده بود. به‌اینه​ نظر می‌رسید بدشانسی در انتخاب شریک، حتی برای صورت‌های فلکی هم صدق می‌کرد.

اما این کار دشواری بود.‌گوش​ سطح نشان‌های «کندوی بکجه» و‌همون‌طور​ «مدیریت نیروی جداگانه» خیلی بالا بود.

با در نظر گرفتن تعداد افراد،‌به‌آرومی​ سخت بود که بدون بالا بردن‌آشفتگی​ آمار کلی‌ام، از پس همه آن‌ها بربیایم.

[سکه‌های در اختیار: ۶۸,۱۵۰ سکه]

...باید سکه‌هایم را اینجا استفاده می‌کردم؟ با این حال، اگر اینجا از سکه‌ها برای بالا بردن آمار کلی‌ام استفاده می‌کردم، سختی فاز نهایی سناریوی چهارم به‌شدت افزایش می‌یافت.

این کار کل نقشه‌ام را به هم می‌ریخت.

اگر چشم‌هایم را می‌بستم و حدود ۲۰,۰۰۰ سکه استفاده می‌کردم...

«برات خجالت‌آور نیست که با استفاده از نام سه پادشاهی، پادشاه یک ملت ضعیف رو آزار می‌دی؟»

با شنیدن این صدا به اطراف نگاه کردم و شخص آشنایی را دیدم که نزدیک می‌شد. تجسد گیبک، چو وانگین، حالت چهره‌اش درنده شد.

«ملکه اینجا چی‌کار می‌کنه؟»

«لحن خامت دقیقاً همون چیزیه که از ارباب یک پادشاهی ویران‌شده انتظار می‌ره.»

زن با چهره‌ای ازخودراضی جوابش را داد. پادشاه زیبایی، مین جی‌وون. چرا این زن اینجا پیدایش شده بود؟

...نکند من را تعقیب کرده بود؟

نه. امکان نداشت.

چشمان مین جی‌وون نگاهی به من انداخت.

[شخصیت «مین جی‌وون» علاقه ضعیفی به شما نشان می‌دهد.]

...واقعاً؟

«خفه شو! خون بزدل شیلا حالا ادعای حکومت بر سه پادشاهی رو داره؟ من دختری مثل تو رو به‌عنوان پادشاه به رسمیت نمی‌شناسم!»

غرش خشم چو وانگین از بدنش فوران کرد. او شاید یک بازیگر فرعی بدون مهارت‌های زیاد بود، اما صدای بسیار بلندی داشت.

راستی، این موضوع جالب بود. گیبک و ملکه جینسونگ در دوره‌های متفاوتی متولد شده بودند، اما پس از تبدیل شدن به صورت فلکی، می‌توانستند این‌گونه با هم روبه‌رو شوند.

از مین جی‌وون پرسیدم: «چرا داری کمکم می‌کنی؟»

«شیلا کشورهای ضعیف رو نادیده نمی‌گیره.»

«این شیلا بود که گایا رو نابود کرد.»

«...نکنه تو هم مدرک درجه یک تاریخ کره داری؟»

«هر فارغ‌التحصیل دبیرستانی این‌قدر رو می‌دونه.»

حالت چهره مین جی‌وون کمی گرفته شد.

«من نمی‌دونم، چون دبیرستان نرفتم.»

طبیعی بود. مین جی‌وون از نوجوانی بازیگر بود. او در سنین پایین بازیگر شد و چیزهایی غیر از تاریخ یاد گرفت.

«حرفات درسته. من نمی‌تونم آدم‌ها رو با پول به دست بیارم. دارم بدهی ناشی از گستاخیم رو پس می‌دم. همین.»

من تاریخچه مین جی‌وون به‌عنوان یک بازیگر را می‌دانستم و می‌توانستم صداقت را در کلماتش حس کنم. با این حال هنوز هم غافلگیرکننده بود. او تجسدی با غرور بالا بود، بنابراین فکر نمی‌کردم این‌طور در برابرم سر تعظیم فرود بیاورد.

تجسد گیبک به گفتگوی ما خندید.

«یک پادشاه تحت‌تأثیر مسائل شخصی قرار می‌گیره؟ به خاطر همینه که جوجه‌ای مثل تو...»

کاپیتان مین جی‌وون به نمایندگی از هوارانگ جلو آمد.

«گستاخ! چطور مردی مثل تو می‌تونه پادشاه یک کشور باشه؟»

چشمان گیبک به سمت هوارانگ کشیده شد.

«هوارانگ...؟ خیلی جالبه. با اون صورت فلکی قرارداد بستی؟»

کاپیتان هوارانگ با این حرف‌ها سرخ شد. این موضوع به من یادآوری کرد که حامی کاپیتان هوارانگ، گوانچانگ است.

«می‌خوای گردنت هم مثل حامیت قطع بشه؟»

در نبرد هوانگسانبول، گوانچانگ با بریده شدن گلویش توسط گیبک کشته شد.

«خفه شو!»

ممنون که برای کمک آمدید، اما رابطه بین صورت‌های فلکی در بدترین حالت ممکن بود. این موضوع به دلیل سطح بالای همگامی آن‌ها به‌طور خاصی بدتر هم می‌شد.

به دلیل تاریخچه زندگی‌شان، سلسله مراتبی در میان صورت‌های فلکی وجود داشت.

یک شخص نمی‌توانست در برابر پادشاه خود بایستد و دشمن بر اساس سوابق تاریخی تعیین می‌شد.

برای مثال، کوروشیما میچیفوسا از ژاپن هرگز نمی‌توانست «دوک وفاداری و جنگاوری» را شکست دهد.

دقیقاً مثل این بود که گوانچانگ نمی‌توانست در برابر گیبک پیروز شود.

مین جی‌وون هم این را می‌دانست و خوشحال به نظر نمی‌رسید.

من اول صحبت کردم: «فقط ارتش رو شکست بدین. وگرنه نمی‌تونیم پیروز بشیم.»

ارتش بکجه نیروی نظامی کمی بیشتری داشت.

گیبک یک فرمانده نظامی بود. هرچه افراد بیشتری را رهبری می‌کرد، قدرتش بیشتر می‌شد. گوانچانگ حریف او نبود.

سپس صدای یو سانگا شنیده شد: «دوکجا-شی! پیداش کردم!»

به عقب نگاه کردم و یو سانگا را دیدم که با یک دیسک کوچک در حال دویدن بود. به این زودی پیدایش کرد؟

گانپیونگوی. عتیقه‌ای که شبیه ساعت دیواری بود، در دستان یو سانگا می‌درخشید.

در این لحظه، ایده‌ای به ذهنم رسید. به گانپیونگوی، سپس به مین جی‌وون و تجسد گوانچانگ نگاه کردم. بعد تصمیمم را گرفتم. شاید می‌توانستم بدون استفاده از سکه در این نبرد پیروز شوم؟

«حمله!»

[شخصیت «چو وانگین» از نشان «نیروی جداگانه» سطح ۳ استفاده کرده است!]

هوارانگ مدام به دست نیروهای بکجه می‌افتادند. مین جی‌وون با چهره‌ای ناامید به من نگاه کرد و من گفتم: «فکر کنم بتونیم پیروز بشیم.»

«ها؟»

«ما نبرد هوانگسانبول رو بازسازی می‌کنیم.»

خیلی‌ها این را می‌دانستند، اما هوانگسانبول نبردی بود که شیلا در آن پیروز شد.

یادداشت مترجم: در فصل قبل لینک ویکی‌پدیا را برایتان گذاشتم، اما از آنجا که این اطلاعات برای درک اتفاقات در حال وقوع مهم است، خلاصه کوتاهی ارائه می‌دهم.

نبرد هوانگسانبول یک نبرد بزرگ بود که بین بکجه و شیلا رخ داد. فرمانده بکجه گیبک و فرمانده شیلا کیم یوشین بود.

ارتش شیلا ۵۰,۰۰۰ نفر نیرو داشت، در حالی که بکجه تنها توانست ۵,۰۰۰ نفر را جمع‌آوری کند، اما گیبک نیروهای خود را با یک سخنرانی قهرمانانه متحد کرد. نیروهای بکجه در چندین درگیری پیروز شدند و نیروهای شیلا روحیه خود را از دست دادند.

سپس یک ژنرال پسرش، کیم گوانچانگ را فرستاد تا به‌تنهایی با دشمن بجنگد. گوانچانگ دستگیر شد و سپس توسط گیبک آزاد گردید. پس از بازگشت به اردوگاه شیلا، گوانچانگ بار دیگر به سمت دشمن یورش برد. گیبک دوباره او را دستگیر کرد و این بار او را اعدام نمود.

به لطف شهادت گوانچانگ، نیروهای شیلا روحیه خود را بازیافتند و کیم یوشین پیروز شد. گیبک در نبرد کشته شد.

تصویر گانپیونگوی:

ناولها | novelha.net