چپتر 34: اسرار شهردار و قاتل نیمهشب
0البته که او اوراق را به اتاقش نیاورد. او مطمئن بود که هیچ طلسم ردیابی روی هیچکدام از برگههای آن دسته وجود ندارد، اما در عین حال یقین داشت که وازن بهساکن محض پی بردن به سرقت، سعی میکرد با روشهای دشوار و از طریق طلسم پیشگویی مکان اوراق را پیدا کند. حتی ممکن بود موفق شود، و در این صورت زوریان نمیخواست آن برگههاهمین نزدیک به چیزی باشند که به طور خودکار او را به این سرقت ربط دهد. وقتی میتوانست به سادگی اوراق را در جای دیگری نگه دارد، دلیلی برای پذیرش این خطر وجود نداشت.
جای دیگر، در این مورد، به معنای بیرون از کنیازوف دوری بود - به این ترتیب اوراق از برد تقریباً هر طلسم پیشگویی که از داخل شهر اجرا میشد، خارج میشدند. بنابراین، پس از چند بار دورنوردی تصادفی برای گیج کردنساخت هر ردیاب احتمالی، آخرین پرش زوریان او را به اعماق حیات وحش جنگلی در شمال شهر برد، به مکانی که یک غار کوچک و مناسب در آن نزدیکی داشت. او این مکان را در یکی از بازنشانیهای قبلی، زمانی که درباشد حال جستجوی مواد اولیه برای سیلورلیک بود، پیدا کرده بود و حتی در آن زمان هم احساس کرده بود که مکان خوبی برای برپایی اردوگاه است. فقط به کمی دستکاری در اینجا و آنجا نیاز داشت تا برای اهدافش مناسب شود.
او یک فانوس درخشان ظاهر کرد تا راهش را در تاریکی غار روشن کند و دست به کار شد. پس از اجرای سریع یک طلسم رم دادن حیوانات در سطح وسیع برای فراری دادن تمام خفاشها و حشرات موذیحیات که در غار ساکن شده بودند، با استفاده از جادوی دگرگونی شروع به تمیز کردن مکان کرد و چند قفسه و سطح مطالعه از سنگ ساخت. مدتی بعد، پس از اینکه راحتی و پایداری چیزها را آزمایش کرد، بهکار این نتیجه رسید که صندلیهای سنگی شاید بهترین ایده نباشند و به جای آن، چند مبلمان ساده از شاخههای افتادهای که در جنگل اطراف پیدا کرده بود، ساخت. همین کافی بود - برای اهداف او به اندازه کافی خوب بود.
او بادستکاری خودش گفت: «حالانیاز بخش سختش میرسه.»
وقت آن بود کهاست ساخت طرح حائلبندی ایناینجا مکان را آغاز کند.
سه ساعت بعد، زوریان هر سد محافظتی پیشگویی که احساس میکرد میتواند مفید باشد و چندتایی را که فکر میکرد مفید نیستند، لایهبندی کرده بود و کل کار را دو بار بررسی کرده بود تا مطمئن شودتمیز همه چیز پایدار است و درست کار میکند. راستش را بخواهید... او راضی نبود. او مجموعه ناکافی از طلسمهای ضدپیشگویی مختلف برای برپایی یک طرح حائلبندی مناسب و نفوذناپذیر داشت و تجربهاش برای قضاوت درست درباره اینکهوقت چه چیزی حیاتی است و چه چیزی نیست، بسیار کم بود. علاوه بر این، اگر برپایی همین چیز پیشپاافتاده اینقدر طول میکشید، یک چیز پیچیدهتر چقدر زمان میبرد؟ او واقعاً نیاز داشت در حائلبندی جادویی بهتر شود...
او سرش را تکان داد تا افکارش را پاک کند. او باید در خیلی چیزها بهتر میشد، اما باید اولویتبندی میکرد. دفاع در برابر جادوی روح، سپس مهارتهای رزمی، و بعد هنرهای ذهنکردن آرانیا. این سه مورد فوری بودند و نمیشد آنها را به تعویق انداخت. هر چیز دیگری فعلاً در درجه دوم اهمیت قرار داشت، حتی معمای پیرامون وازن و اسناد. اگر دزدیدن اسناد بااینجا وجود تمام احتیاطهایی که کرده بود منجر به مرگ زودهنگامش میشد... خب، او فقط باید کل این ماجرا را کنار میگذاشت تا زمانی که کارش با هدف اصلی فعلیاش تمام شود، اینطور نبود؟
نه، دفاع فعلی او فعلاً باید کافی میبود. او اوراقی را که از وازن دزدیدهکار بود روی میز سنگی مجاوری که از کف غار ساخته بود گذاشت، روی صندلیای کهاستفاده از بقایای چوبی کشیدهشده به داخل غار ساخته بود نشست و شروع به خواندن کرد...
ساعتها بعد، وقتی بالاخره خواندن و مرتب کردن کل آنها تمام شد، او جداً به فکر سوزاندن کل آن دسته و پخش کردن خاکسترش در باد افتاد. اینطوری امنتر بود و احتمالاً کمی هم باعث آرامش روانیاش میشد. او انتظارقفسه داشت چیزی به شدت مجرمانه پیدا کند، اما این کاملاً چیز دیگری بود. اصلاً چرا آن مرد تمام نامهنگاریهای مجرمانهاش را در یک مکان در دسترس نگه میداشت؟ اگر زوریان جای او بود، تمام نامهها را پس از خواندن نابود میکردمحافظتی تا نتوانند علیه او استفاده شوند. آیا وازن آنها را به عنوان ابزار اخاذی احتمالی یا چیزی شبیه به آن نگه میداشت؟ اگر چنین بود، با توجه به اینکه با چه جور آدمی سروکار داشت، این کارش تا حدودی جسورانه بود.
شخص مذکور سودومیر کاندری، شهردار کنیازوف دوری بود. چون البته که همان شهردار لعنتی پشت همه چیز بود. جای تعجب نداشت که اطلاع دادن به پلیس درباره ناپدیدحشرات شدنها هرگز به جایی نمیرسید - حتی اگر کسی جداً آن را بررسی میکرد، مافوقهایشان خیلی زود به آنها میگفتند که پرونده را رها کنند. فرمانداران محلی در مناطقمبلمان حاشیهای مانند اینجا اساساً مستبدان کوچکی بودند که میتوانستند هر کاری دلشان میخواهد بکنند، تا زمانی که مطمئن میشدند شخص اشتباهی را عصبانی نمیکنند یا دردسری به پا نمیکنند.
البته دانستن اینکه چه کسی مسئول ناپدید شدنهاست، هیچ کمکی به روشن شدن انگیزههای آن مرد نمیکرد. در نهایت، وازن صرفاً کسی بود که مواد غیرقانونی مختلف را برای سودومیر تامین میکرد و گهگاه افراد مشکوکی را به جای سودومیر استخدام میکرد تا شهردار در این معاملات مقصر شناخته نشود. تا جایی که زوریان میتوانست ببیند، این تاجر حتی از بیشتر ناپدید شدنها خبر نداشت. دراینجا واقع، به نظر میرسید معاملات مشکوک وازن با شهردار تا حدود سه ماه پیش بسیار بیخطرتر بوده است، تا اینکه آن مرد ناگهان بازی را ارتقا داد و شروع به درخواست کالاهای بسیار پرخطرتر و در مقادیر بسیار بیشتر کرد، و همچنین شروع به ترتیب دادن ترورهای تمامعیار مانند ترورهایی کرد که علیه او و آلانیک هدایت شده بود. از روی نامهها میشد فهمید که وازنسختش به تدریج از دست مشتری خود به خاطر تشدید اینچنینی اوضاع ناراحت و آزرده میشد، به خصوص که سودومیر از توضیح درباره علت این تغییر ناگهانی خودداری میکرد. معاملهای که وازن با شرکتی در سیوریا انجام داد، همان چیزی که گوری اینقدر به آن علاقه داشت، اساساً رشوهای بود که سودومیر برای وازن ترتیب داده بود تا او را آرام کند و همکاریاش را حفظ کند.
نقشهها و دستورالعملهای موجود در اسناد تا حدودی جالب به نظر میرسیدند، اما هیچ چیزی در آنجا وجود نداشت که زوریانوسیع آن را واقعاً قابل توجه یا شوم بداند. با این حال، نام سه کسبوکاری که این اسناد را ارائه کرده بودندراحتی برایش آشنا بود - آنها توسط افرادی اداره میشدند که آرانیا آنها را به عنوان اعضای فرقه اژدها شناسایی کرده بود.
پس. شهردار کنیازوف دوری نوعی ارتباط با فرقه اژدهای زیرین داشت.اهدافش آنقدر مهم که میتوانست ترتیبی دهد تا آنها اسناد بسیار ارزشمندیسریع را در ازای مبلغی ناچیز به یکی از مأمورانش تحویل دهند.
خب، ایده اینکه کل این ماجرا به مهاجمان ایباسانی مرتبط باشد با این موضوع بسیار معتبرتر شد، اگرچه این وازن نبود که برخلاف تصور اولیهاش با آنها ارتباط داشت. با این حال،بودند این سؤال که چرا او به دنبال ساحران روح در اطراف کنیازوف دوری بود، باقی ماند. اصلاً چرا زحمتش را به خود میداد؟ ایباساییها از انجام این کار چه چیزی به دستکافی میآوردند؟ برخی از این افراد را در وهله اول فقط میشد به سختی به عنوان ساحر روح توصیف کرد، و بیشتر آنها تهدید جدی برای نیروهای ایباسانی... یا در واقع هیچکس دیگری نبودند.
او آهی کشید. مثل همیشه، به نظر میرسید هر پاسخی که پیدا میکرد دو سؤال دیگرکنیازوف را به دنبال داشت. او اوراق را روی قفسه مجاوری که در دیوارهای غار تراشیده شده بودکردن گذاشت و تصمیم گرفت فعلاً آنها را نابود نکند، و سپس به اتاقش برگشت تا کمی بخوابد.
پس از اینکه کمی خوابید و فرصتی برای فکر کردن به مسائل پیدا کرد، تصمیم گرفت تحقیقات درباره فعالیتهای سودومیرکار را به زمان دیگری موکول کند. وقتی میتوانست به سادگی منتظر بازنشانیهای آینده بماند که در آن هرگز اسناد وازنقفسه را ندزدیده بود و هیچکس حتی نمیدانست که توسط کسی تهدید میشوند، دلیلی برای تحریک بیشتر لانه زنبور وجود نداشت.
با این حال، با گذشت روزها بدون هیچ حادثهای و اینکه هیچکس هرگز اسناد را تا مخفیگاه کوچک جنگلی او ردیابی نکرد، او شروع به آرام شدن کرد. او تحقیقات را از سر نگرفت یا هیچیک ازتمیز برنامههایش را تغییر نداد، اما با خود فکر کرد که این یک بازنشانی خوب و آرامشبخش خواهد بود که در آن هیچ اتفاق واقعاً مهمی نمیافتد. او به آرامی درسهای آلانیک در زمینه بینش روح شخصی را جذبطرح میکرد، در اوقات فراغتش با گولم چوبی خود (نسخه سه) ور میرفت، و مطمئن میشد که حداقل روزی یک بار طلسم ردیابی نشانگر را اجرا کند (بدون تغییر؛ طلسم هرگز چیزی جز دو نشانگر حلقه زمانی نشان نمیداد).
و سپس، دو هفته پس از شروع بازنشانی، او درخطر نیمهشب از خواب بیدار شد و چهرهای سیاهپوش با صورتیتقریباً پوشیده و چاقویی در دست دید که بالای تختش ایستاده بود.
بعداً، او از خود میپرسید که چه چیزی به او هشدار داده بود که در خطر است، اما در آن لحظه او فقط واکنش نشان داد. بدون اینکه زحمت ساختار دادن به جادو را برایقفسه تبدیل آن به یک طلسم واقعی به خود بدهد، دستش را به سمت پتویی که روی او را پوشانده بود دراز کرد و آن را با یک انفجار خام از نیروی دورجنبی به سمت قاتلمیرسه پرتاب کرد. مرد (احتمالاً؛ جثهاش نشان میداد که مرد است) با برخورد پتو به او به عقب تلوتلو خورد، واقعاً آسیبی ندید اما از این حرکت غافلگیر شد و به خاطر کوری ناگهانی گیج شد.
زوریان با عجله روی پاهایش ایستاد و به سختی توانست قبل از اینکه قاتل موفق شود پارچه نازک را از روی خود بیندازد و به سمت او هجوم بیاورد، صاف بایستد. سه ضربه چاقو بعد، زوریان یک بریدگی عمیق روی بازویش و یک خراش خونریزیکننده روی گونهاش داشت و به یقین میدانسترسید که در یک درگیری فیزیکی هیچ شانسی در برابر آن مرد ندارد. او با چشمانش دیوانهوار اتاق را جستجو کرد و سعی کرد چیزی پیدا کند تا به خودش کمک کند، و پیش خود اعتراف کرد که عایق صوتی کردن اتاق ممکن است اشتباه کوچکی بوده باشد. البته فقط کمی، زیرا حتی اگرتجربهاش میتوانست برای کمک فریاد بزند، شک داشت کسی بتواند قبل از اینکه قاتل کارش را با او تمام کند به او برسد. نه، اشتباه بزرگتر این بود که او ترجیح داده بود به جای اینکه میله پرتابههای جادویی و دستبندهای محافظتیاش را با خود به رختخواب ببرد، آنها را در کشوی میزش بگذارد.
حالا دیگر قطعی بود: بعد از این نبرد، صرف نظر از نتیجه، او قصد داشت هرروشن زمان که وقت آزاد و مانا داشت، بیوقفه پرتابه جادویی را اجرا کند تا آن رابودند کاملاً غیرارادی و بازتابی کند. او نمیتوانست وقتی از ابزارهایش محروم میشد، تا این حد بیدفاع باشد.
زوریان فریاد زد: «اگه بمیرم هر دومون رو منفجر میکنم!» و واقعاًدیگر هم منظورش همین بود. حداقل گردنبند خودکشی همیشه همراهش بود. شاید برایمیشد چنین موقعیتهایی باید چیزی غیر از مواد منفجره در آنجا قرار میداد.
مرد با شنیدن این حرف یک ثانیه تردید کرد، اما سپس دوباره برای حمله حرکت کرد. باسریع این حال، همان یک ثانیه کافی بود - زوریان که ناگهان لحظهای برای تمرکز پیدا کرده بود، ذهنقفسه مرد را با نویز تلهپاتی بمباران کرد. قاتل جا خورد و حملهاش را متوقف کرد، اما زمین نیفتاد.
حداقل هنوز نه. اما وقتی زوریان از سرگیجه لحظهای او استفادهاهدافش کرد تا یک وزنه کاغذ مجاور را به صورتش بکوبد، اوسریع در فوارهای از خون به زمین افتاد و دیگر بلند نشد.
یک دقیقه بعد، پس از اینکه کمی آرام شد (و تأیید کرد که قاتل با وجود زنده بودن، به این زودیها بلند نخواهد شد) به این نتیجه رسید که نمیتواند با این موضوع پیش پلیس برود. آنها عملاً زیردستان شهردار بودند، و سودومیربعد احتمالاً همان کسی بود که به مردی که کف اتاقش خونریزی میکرد دستور داده بود او را بکشد. یا به احتمال زیاد، با توجه به رفتارش در نامههای وازن، شخص دیگری این کار را برای او ترتیب داده بود. این واقعیت که قاتللایهبندی ظاهراً کلید اتاق او را داشت، که از این طریق زنگ خطر نفوذ زوریان را دور زده بود، هیچ کمکی به کاهش پارانویای او نمیکرد. صرف نظر از این، او واقعاً فقط یک نفر را میشناخت که میتوانست با این موضوع پیش او برود.
زوریان در حالی که از همین حالا به خاطر سرزنشیخطر که قرار بود بشنود چهرهاش در هم رفته بود، بدنتقریباً بیهوش قاتل را برداشت و به معبد آلانیک دورنوردی کرد.
همانطور که زوریان امیدوار بود، آلانیک به راحتی توضیح او مبنی بر اینکه مرد خونآلودی که حمل میکرد یک قاتل فرستاده شده برای کشتنحیوانات اوست را پذیرفت و موافقت کرد که او را از دستش خلاص کند. او حتی یک معجون شفابخش سریعالاثر به زوریان داد تا بریدگیهاپایداری و خراشهایی را که آن مرد در درگیری کوتاه مرگ و زندگیشان به او وارد کرده بود درمان کند، و آنها اصلاً ارزان نبودند.
متأسفانه، او همچنین تصمیم گرفت که زوریان اکنون باید به طور دائم با او به معبد نقل مکان کند. به گفته آلانیک، او از زمانی که زوریان در اوایل ماه جلویشده قتل او و لوکاو را گرفته بود، انتظار داشت چنین اتفاقی بیفتد و این تمام مدرکی بود که نیاز داشت تا ثابت کند زوریان در آن بیرون در امان نیست. چهاطراف کسی میگفت مهاجمان دوباره تلاش نمیکنند و موفق نمیشوند؟ نه، تا جایی که به کشیش جنگجو مربوط میشد، زوریان باید تا زمانی که اوضاع حل و فصل شود تحت نگهبانی مداوم میبود.
زوریان واقعاً از این ایده متنفر بود، زیرا به معنای حبس خانگی عملی برایمعنای بقیه بازنشانی بود، اما آلانیک روشن کرد که هیچ راهی برای رد کردن او بدونبار از دست دادن کمکش در تسلط بر ادراک روح شخصی وجود ندارد. پس چارهای نبود.
با این حال، علیرغم نگرانیهایش، معلوم شد که این موضوع به نوعی توفیق اجباری بوده است. از آنجایی که در یک معبد کوچک و خستهکننده کار زیادی برای انجام دادن وجود نداشت، زوریان بیشتر وقت خود را صرف اجرای بیپایان پرتابه جادوییراحتی کرد تا آن را سریعتر و بازتابیتر کند. به هر حال، او به خودش قولی داده بود. در هر صورت، این تلاشها توجه آلانیک را جلب کرد و او موافقت کرد که به زوریان در مورد چگونگی بهبود جادوی رزمی خود مشاوره دهد.همه مسلماً، آلانیک نمیتوانست در هدف خودخواسته او برای بازتابی کردن پرتابه جادویی کمک زیادی به او بکند - این فقط مسئله تکرار کافی بود. در عوض، بیشتر کمکهای او حول محور بهرهگیری حداکثری از طلسمهای آتش میچرخید، که به نظر میرسید تخصص اوست.
بنابراین، هر زمان که زوریان از اجرای مکرر پرتابه جادویی خسته میشد، روی تسلط بر انبوهی از طلسمهای آتش جزئی کار میکرد که آلانیک ادعا میکرد تسلط بر آنها توانایی او را در استفاده از آتش در مبارزه افزایش میدهد. یکی از آنها حلقه نازکی از آتش در اطراف اجراکننده ایجاد میکرد و دورنمای نبرد تنبهتن راایده برای دشمنان دشوار میساخت، مگر اینکه حاضر باشند بسوزند؛ آلانیک ادعا میکرد یک اجراکننده ماهر میتواند شعاع حلقه را لحظه به لحظه کم و زیاد کند، باعث شود برای پوشش بهتر به چند حلقه ضعیفتر تقسیم شود، و همچنین مرکز تراز حلقه را در امتداد بدن اجراکننده بالا و پایین ببرد. دومی دسته کوچکی از پرندگان کاملاًاینقدر خودمختار به اندازه گنجشک را که از آتش ساخته شده بودند ظاهر میکرد تا دشمن را آزار دهند؛ قرار بود این یکی تمرینی برای بافتن جادوی متحرکسازی در طلسمهای آتش باشد، زیرا مفید بودن طلسم کاملاً به این بستگی داشت که پرندگان چقدر خوب متحرک شده باشند. و همینطور الی آخر. آلانیک طلسمهای آتش جزئی زیادی میدانست.
آلانیک پرسید: «فقط بیست تا؟دستکاری بیخیال پسر، میدونم که میتونیفانوس بهتر از این عمل کنی...»
زوریان او را نادیده گرفت و با حوصله بیست گوی آتشین بهدیگر اندازه تیله را به مدارهای آرامی در اطراف خود هدایت کرد. اجرای خودخارج طلسم فوقالعاده آسان بود. کنترل همزمان ۲۰ گوی آتشین ظاهر شده آسان نبود.
زوریان در حالی که کنترل خود روی گویها را با خارج کردن چندتایی از آنها از آرایش آزمایش میکرد، گفت: «نمیخوام خیلی زود خودم رو خسته کنم.» او دفعه قبل که از اینشروع طلسم استفاده کرده بود، با کوبیدن تصادفی یکی از گویهای آتشین به پشت دستش، سوختگی بدی به خودش وارد کرده بود و اصلاً مشتاق تکرار این نمایش نبود. توانایی هدایت گویها به دلخواهگفت یک مزیت جالب بود، اما این همچنین بدان معنا بود که ویژگیهای ایمنی ذاتی چندانی در طلسم وجود نداشت. «اگه بخوام ۵۰ تا گوی آتشین رو یکجا احضار کنم، مانام خیلی زود تموم میشه.»
آلانیک گفت: «به هر حال نباید طلسم رو زیاد اجرا کنی. حفظ گویها خیلی کمهزینهترکرد از بازآفرینی مداوم اونهاست. نکته اینه که کنترلشون رو به دست بگیری، و اجرای دوبارهحشرات طلسم کمکی به این موضوع نمیکنه. تو فقط داری اجازه میدی ترست از سوختن کنترلت کنه.»
زوریان اعتراض کرد: «خب آره،دستکاری نمیخوام به طور تصادفی چشمهامفانوس رو بسوزونم یا یه همچین چیزی.»
آلانیک آهی کشید و سرش رادارد تکان داد. «برای این کار خیلی مضطربی.مورد یه استراحتی بکن و فردا ادامهاش میدیم.»
زوریان با خیالی آسوده بلافاصله طلسم را رها کرد. مهمکرد نبود آلانیک چه میگفت، او اصلاً از آن طلسم خوششسطح نمیآمد. با این حال، آلانیک اینجا متخصص جادوی آتش بود.
زوریان پرسید: «میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟» آلانیک با بیخیالی دستش را تکان داد وکرد به او گفت که ادامه دهد. «درسته که میتونی با طلسمهات اهداف رو به صورت انتخابیموذی بسوزونی؟ یعنی کاملاً افراد رو از آسیب دیدن توسط گویهای آتشینت و چیزهای مشابه مستثنی کنی؟»
آلانیک متفکرانه گفت: «آه. گمان کنم لوکاو در این باره بهت گفته.» آره، حتماً، بیا همین رو در نظر بگیریم. «بله، این کاریه که میتونم انجام بدم. در واقع بیشتر از این. با این حال، این چیزی نیست که بخوای یاد بگیریمدتی - این یه مهارت سخته که به آموزشهای تخصصی زیادی نیاز داره. سالها آموزش. مگه اینکه قصد داشته باشی تو جادوی آتش تخصص پیدا کنی - و راستش رو بخوای، تو به نظرم یه جادوگر همهفنحریف میای - توصیه نمیکنم نگرانش باشی.» اونیستند لبخندی زد. «علاوه بر این، تا زمانی که بتونی تو همچین چیزی مهارت پیدا کنی، طلسم "شهابهای جیبی" که در حال حاضر باهاش دست و پنجه نرم میکنی برات یه شوخی میشه، پس این اصلاً راه میانبری برای آسیب ندیدن از اون نیست.»
زوریان گفت: «حدس میزدم. اما میدونی، یه حائل آتشینپذیرش ساده تمرین اون طلسم رو خیلی امنتر میکنه. چرا نمیتونمبرد قبل از اجرای دوباره طلسم، ازش روی خودم استفاده کنم؟»
آلانیک با لحنی بیخیال گفت: «خطر روح رو تیز میکنه. با تهدید سوختگیهای وحشتناکدست که بالای سرت معلقه، سریعتر یاد میگیری و مسائل رو جدیتر میگیری. اما بیشترشده فقط میخواستم ببینم چقدر طول میکشه تا یادت بیاد که میتونی این کار رو بکنی.»
زوریان غرولندبرپایی کرد: «اَه.است تو خیلی خبیثی.»
در ادامه بازنشانی هیچ حمله دیگری رخ نداد واهدافش این بازنشانی خاص دقیقاً طبق برنامه به پایان رسید،کار به جای اینکه مانند بازنشانی قبلی نیمهکاره قطع شود.
طلسم ردیابی نشانگر هرگز نشانگر حلقه زمانی سومی را درخطر شعاع ردیابی خود نشان نداد، با وجود اینکه زوریان درتقریباً اواخر کار، آن را چند بار در روز اجرا میکرد.
در سه بازنشانی بعدی، زوریان عمداً از ایجاد هرگونه موجی اجتناب کرد و روی پرورش مهارتهایش تمرکز کرد. زمان چندان هیجانانگیزی نبود، اما در پایان آن بالاخره توانست پرتابه جادویی را به سرعت و بهاستفاده راحتی بدون هیچ کمک خارجی اجرا کند. او همچنین به قدری در حس روح شخصی تسلط یافته بود که آلانیک شروع به آموزش زرادخانه جادوی روح تدافعی خود به او کرد. علاوه بر این، او انبوهیگفت از طلسمهای آتش جدید را یاد گرفت، پیشرفتهایی در طراحی گولم چوبی که در حال بررسیاش بود ایجاد کرد و بقیه زرادخانه رزمی خود را روی حیات وحش هیولایی که در طبیعت زندگی میکردند تمرین کرد.
متأسفانه، آلانیک با افزایش مهارتهای زوریان در هر بازنشانی، بیش از پیش به او مشکوک میشد - بدون شک این واقعیت که او تعداد زیادی از این مهارتها را به عنوان مهارتهای خودش میشناخت، نقش بزرگی در این امر داشت - و دربعد آخرین بازنشانی تقریباً از آموزش دادن به زوریان به طور کامل خودداری کرده بود. زوریان در نهایت موفق شده بود با قول دادن به اینکه پس از جشنواره تابستانی همه چیز را به او بگوید، آن مرد را راضی به کمک کند، اما شکبررسی داشت که خیلی زود حتی این هم دیگر جواب ندهد. طبق تخمین او، حداکثر دو بازنشانی دیگر فرصت داشت تا قبل از اینکه آلانیک از آموزش دادن هر چیزی به او بدون یک توضیح کاملاً قانعکننده که زوریان قادر به ارائهاش نبود خودداری کند.
اما این مشکلی نداشت - تا زمانی که این اتفاق میافتاد، زوریان دیگر درمعنای برابر جادوی روح متخاصم بیدفاع نمیبود، بنابراین اولین هدف او محقق میشد. به هرچند حال، او هرگز واقعاً انتظار نداشت که آلانیک همه چیز را به او آموزش دهد.
در بازنشانی بعدی، زوریان تصمیم گرفت ممنوعیت خودخواستهاش برای سرک کشیدن در اطراف سودومیر و فعالیتهایش را لغو کند. او با بیشترین احتیاط ممکن سعی کرد اطلاعات بیشتری درباره آن مرد پیدا کند. از آنجا که سودومیر یک شخص شناختهشده و عمومیراحتی بود، وادار کردن مردم به صحبت درباره او کار سختی نبود... اما بیشتر اطلاعاتی که به دست آورد یا بیفایده بود یا به شدت مشکوک. جالبترین اطلاعاتی که پیدا کرد این بود که این مرد اغلب به بهانه «مأموریتهای رسمی» مختلف ازبررسی کنیازوف دوری غایب بود و این مأموریتها در چند ماه اخیر به ویژه مکرر شده بودند. این موضوع با نامههای وازن همخوانی داشت که آنها نیز ادعا میکردند این مرد الگوهای خود را در چند ماه گذشته به طور اساسی تغییر داده است.
وقتی پرسوجوی ساده نتوانست نتایج جدیدی به همراه داشته باشد، زوریان تصمیم گرفت کمی جسورتر باشد و ارتباط بین وازن و شهردار را بررسی کند. او نمیخواست خودش با وازن روبهرو شود، اما خوشبختانه نیازی به این کار نبود. وازن مانند گوری یک تشکیلات تکنفره نبود - او کارمندان دیگری هم داشت و آن کارمندان دیگر پارانویا و سطح امنیت وازن را نداشتند. آنهااطراف وسایلی را از محل کار به خانه میآوردند تا بعداً بررسی کنند، کلیدهایشان را با زیرکی پشت گلدانهای مجاور پنهان میکردند و به ندرت هیچ نوع دفاع جادویی داشتند. یکی از آنها حتی یک دفترچه خاطرات روزانه مفصل با انواع و اقسام نکات و ملاحظات جالب نگه میداشت. احتمالاً جالبترین چیزی که او از کارمندان وازن فهمید این بود که او مرتباً بستههای مرموزیباید را به مکانی به نام «عمارت یاسکو» میفرستاد - مکانی که کارمندانش تقریباً مطمئن بودند در واقعیت وجود ندارد. مکانی که بستهها به آنجا تحویل داده میشدند روی نقشهها وجود نداشت، مگر به عنوان بخش تصادفی از جنگل خالی از سکنه در دوردستهای شمال شهر. در هر صورت، بسیار دورتر از آن نقطهای در حیات وحش که زوریان تا به حال به آن رسیده بود.
پس از مشورت با چند نقشه، زوریان متوجه شد که هیچ ایدهای ندارد رسیدن بهتاریکی نقطه مورد نظر چقدر طول میکشد. هفتهها؟ ماهها؟ لعنتی، آن دو واقعاً یک نقطه دورافتادهساکن را برای تبادلاتشان انتخاب کرده بودند، مگر نه؟ این کار قرار بود حسابی دردسرساز باشد...
او برای کمک پیش لوکاو رفت. متخصص دگرپیکری به عنوان یک آدمدیگر طبیعتگرد شناخته میشد، بنابراین باید توصیههایی برای رسیدن به مکانهای دورافتادهای مانندمیشد آن داشته باشد. شاید نوعی معجون تقویتکننده وجود داشت که میتوانست کمک کند؟
«نه، فکر نمیکنم معجونهای تقویتکننده کمک زیادی تو این زمینه بکنن،» لوکاو در حالی که به نقشهای که زوریان به او داده بود خیره شدهحشرات بود، این را گفت. «اثرشون به اندازه کافی دوام نمیاره و حداقل دو هفته طول میکشه تا پیاده به اونجا برسی. سخته. شاید فقط تعصبشاید خودم باشه که اینو میگم، اما تا حالا به این فکر کردی که خیلی ساده به یه پرنده تغییر شکل بدی و تا اونجا پرواز کنی؟»
زوریان با تعجب گفت:است «نه. اصلا این ایده بهآنجا ذهنم نرسیده بود. چقدر پیچیدهست؟»
لوکاو اعتراف کرد: «اصلا پیچیده نیست، اما شاید یکم گرون تموم بشه. احتمالا مجبوری یکیتاریکی دو تا معجون رو هدر بدی تا به پرواز و حرکت تو فرم جدیدت عادتساکن کنی. شاید هم بیشتر، بستگی داره چقدر سریع یاد بگیری. پرندهها خیلی با انسانها فرق دارن.»
او لیست قیمتهایش رادیگری به زوریان داد و سریعپذیرش به بخش پرندگان اشاره کرد.
لوکاو گفت: «من شخصا عقاب رو پیشنهاد میدم. پروازگر خوبیه، بینایی فوقالعادهای دارهروشن و اونقدر بزرگه که کمتر چیزی جرئت میکنه بهت حمله کنه. به علاوه،موذی عقابه دیگه، چیش بده؟ اونجایی که داری میری نیازی نیست که جلب توجه نکنی.»
زوریان به برچسب قیمت معجون «تغییر شکل به عقاب» نگاه کرد. میشد... از پسش برآمد. اگر مجبور میشد میتوانست سه تا از آنها را بخرد، هرچند از اینکهتمام بیشتر پساندازش را اینطور خرج کند متنفر بود. با وجود اینکه میدانست در ابتدای شروع مجدد بعدیاش پولها برمیگردند، اما هدر دادنشان حس بدی به او میداد. لعنتی، اوایده سالها برای جمع کردن این پولها وقت صرف کرده بود! گذشته از این، اگر بعدا در طول این شروع مجدد به دلیلی به این پسانداز نیاز پیدا میکرد چه؟
زوریان گفت: «فکر کنم بتونم امتحانشاینجا کنم. راستی، برای حیوانات کمیابی که ممکنهکرد تو اعماق جنگل پیدا بشن پول میدی؟»
لوکاو گفت: «ها، نه. اگه تو جنگلهای این اطراف پیدا بشه، خودم خیلیمورد راحت میتونم گیرش بیارم. شرمنده. هرچند اگه حاضری جونت رو تو سیاهچال محلیمیشدند به خطر بندازی، چند تا چیز هست که بدم نمیاد براشون پول خوبی بدم...»
زوریان در حالی که روی جریان هوای گرم به سمت بالا اوج میگرفت، با چشمانی که به طرز غیرممکنی تیزبین بودند، چشمانداز اطرافش را بررسی کرد. توصیف این تجربه غیرممکن بود؛ همهچیز پر از رنگ و جزئیات بود، انگار پردهای که نمیدانست زیر سایهاش زندگی میکرده، از روی چشمانش برداشته شده بود. این او را بهبهترین یاد زمانی میانداخت که والدینش او را برای معاینه چشم نزد پزشک برده بودند و به او گفته شد که باید عینک بزند. پدرش از این بابت خیلی ناامید شده بود، اما لحظهای که زوریان آن تکه شیشههای کوچک را روی صورتش گذاشته بود، میدانست که دیگر هرگز نمیخواهد آنها را دربیاورد. این تجربه دقیقا مثلاگر همان زمان بود، فقط حتی شدیدتر. اگر تلاش میکرد، میتوانست تکتک برگهای یک درخت را از فاصله یک مایلی تشخیص دهد. خانههایی در دوردست که برای فرم انسانیاش چیزی جز بلوکهایی تار نبودند، اکنون با وضوحی کامل دیده میشدند، حتی تا حد دیدن آن گربه نر پیری که در سایه دودکش یکی از خانهها پنهان شده بود.
زوریان به این نتیجهکمی رسید که عقاب بودننیاز محشر است. عجیب، اما محشر.
او برای تغییر مسیر چند بار بال زد و برای لحظهای به شکلی خطرناک تلوتلو خورد. راستش را بخواهید، هنوز پروازگر خوبی نبود و هرچه کمتر دربارهبنابراین فرودهایش صحبت میشد، بهتر بود. خوشبختانه، پرندگان بزرگی مثل عقابها بیشتر وقت خود را در هوا به سر خوردن و سوار شدن بر جریانهای هوا میگذراندند، بنابراین میتوانستسیلورلیک از پس آن بربیاید. چشمانش را به سمت جلو، در جهتی که قرار بود «عمارت یاسکو» آنجا باشد، خیره کرد و به سوی حیات وحش به راه افتاد.
با این حال، پرواز بر فراز درختان خیلی زود خستهکننده شد، حتی با آن بینایی به طرز مضحکی تقویتشده؛ سایبان پربرگ جنگل سطح زمین را به شکلی کاملا موثر از دید پنهان میکرد، بنابراین درقفسه بیشتر مسیر چیزی برای دیدن وجود نداشت. او میتوانست کوههای پوشیده از برف را در دوردست ببیند؛ «کوههای زمستان» بدنام که بر چشمانداز مرکز آلتازیا تسلط داشتند و برخی میگفتند منبع تمام یخها و برفهامیرسه هستند؛ قلب یخی و بیرحم زمستان که سالی یک بار بیدار میشد تا زمین را با یخبندان بپوشاند، تا زمانی که ناگزیر توسط نیروهای تابستان عقب رانده میشد و زمستان جای خود را به بهار میداد.
زوریان دوست داشت این را خرافات بنامد، اما تا جایی که میدانست ممکن بود واقعا ذرهای حقیقت در آن نهفته باشد، مثلا شاید یک عنصر یخیوسیع فوقالعاده قدرتمند آنجا زندگی میکرد یا چیزی شبیه به این. اطلاعات بسیار کمی درباره این کوهها وجود داشت، که دلیل عمدهاش خطرناک بودن آنها بود؛ کاوشرسید در آنها تقریبا به اندازه تلاش برای نقشهبرداری از اعماق پایینتر سیاهچال امن بود، اما به هیچوجه به آن اندازه پاداش و سود به همراه نداشت.
سرانجام، زوریان به مقصدش نزدیک شد. نگران بود که آن نقطه را از دست بدهد، چون نقشهای نداشت و همهچیز از زاویه دید او تقریبا شبیه بهخفاشها هم به نظر میرسید، اما نیازی به نگرانی نبود. عمارت یاسکو بسیار واضح بود و به راحتی دیده میشد. برخلاف چیزی که او گمان میکرد، اینجا یکبهترین فضای باز نامشخص یا سنگی ایستاده نبود که وازن و سودومیر کاندری از آن به عنوان نقطه تحویل استفاده کنند. در واقع، اینجا واقعا یک عمارت بود.
زوریان چند بار دور ساختمان چرخید و سعی کرد چیزی را که میبیند درک کند. این عمارت در دریایی از رنگ سبز به رنگ سفید میدرخشید، تا حدودی بر اثردورنوردی گذر زمان و طبیعت فرسوده شده بود، اما کاملا قابل سکونت و رسیدگیشده به نظر میرسید. در کنار عمارت، یک انبار کوچک نیز متصل به آن وجود داشت. با اینبرپایی حال، به نظر میرسید انبار نوسازتر باشد؛ هیچ خزهای روی سقفش نبود، هیچ ترکی روی دیوارهایش که چشمان تقویتشدهاش بتوانند ببینند وجود نداشت، و ساختارش بسیار مکعبیتر و کاربردیتر بود.
زوریان هیچ ایدهای نداشت که چرا کسی باید چنین چیزی را اینجا بسازد. اگر یک قلعه یا برج دیدهبانی بود، میتوانست درکفراری کند... اما چه کسی میخواست یک اقامتگاه لوکس به این انزوا و در معرض خطرات شمال بسازد؟ متاسفانه، تفکرات او زمانی قطع شدآزمایش که کلاغهایی که روی درختان اطراف عمارت پراکنده بودند، به حضور او واکنش نشان دادند و صد قارقار خشمگین فضا را پر کرد.
زوریان برای لحظهای روی آنها تمرکز کرد. اگرچه پرندگان کوچک بودند و در فاصله دوری قرارراهش داشتند، اما چشمانی که در حال حاضر داشت هیچ مشکلی در تشخیص ویژگیهای آنها نداشت. آنهاساکن کلاغ نبودند. بزرگتر بودند و پرهای سیاه و قیرگونشان تزئینات قرمز کوچک و درخششی تقریبا فلزی داشت.
نوکآهنیها. پرندگان جهنمی شمال. زوریان در این فرم شانسی برای خودش در برابر یکی از آنها قائل نبود، چه رسد به گله عظیمی که در اطراف عمارت مستقر شده بودند. هرچند حالا کهاستفاده به آن فکر میکرد، احتمالا میتوانست در این فرم هم پرتابه جادویی اجرا کند، نه؟ پس شاید میتوانست یکی دو تا از آنها را قبل از اینکه بقیه تکهتکهاش کنند، پایین بکشد. بااندازه این حال، این کار هیچ سودی برایش نداشت، بنابراین از چرخیدن دور عمارت دست کشید و بین خودش و نوکآهنیها فاصله انداخت تا اینکه آنها سرانجام از سروصدا و حرکات تهدیدآمیز دست برداشتند.
با خودش فکر کرد که چه کار کرده که اینقدر آنهانداشت را عصبانی کرده است. حدس زد که آنها فقط از اینشهر خوششان نمیآید که یک شکارچی بزرگ به شکلی تهدیدآمیز دورشان بچرخد.
خب مهم نبود. فرود آمدن درست در کنار عمارتظاهر به هر حال ایده بدی بود. بسیار در معرضدادن دید بود و احتمالا حائلبندی جادویی هم شده بود.
او در منطقه اطراف به دنبال فضای بازی گشت که بتواند بدون شکستن گردنش در آن فرود بیاید (انتقال جراحات بین فرم واقعی و تغییر شکل یافتهفراری عجیب و متناقض بود، اما لوکاو به او اطمینان داده بود که کشته شدن در یک فرم به این معنی است که قطعا در فرم دیگر همسنگی مردهای) و سرانجام یک فضای باز در فاصلهای به سمت غرب عمارت پیدا کرد. کمی دورتر از چیزی بود که امید داشت، اما آدم نیازمند حق انتخاب ندارد.
پس از یک فرود واقعا شرمآور که باعث شد با صورت روی چمنها بیفتد،راهش زوریان دوباره به فرم انسانیاش بازگشت و چند دقیقه را صرف به خاطر سپردن آنموذی مکان کرد تا بتواند از آن به عنوان نقطه ورود برای دورنوردیهای آینده استفاده کند.
پس از انجام این کار، به امید اینکه نگاه نزدیکتری بیندازد، به سمت عمارت به راه افتاد. از همین حالا دلش برای بینایی محشر عقابخارج تنگ شده بود، اما برخی کارها را بهتر بود از روی زمین انجام داد و به این ترتیب او واقعا میتوانست از خطر دورنوردی کندقبلی و خودش را نامرئی سازد. تا جایی که میدانست، نوکآهنیها هیچ حس جادویی نداشتند، بنابراین یک استتار نوری برای فرار از توجه آنها کافی بود.
حق با او بود؛ در حالی که او در یک استتار نوری و هالهای از سکوت پنهان شده بود و سانتیمتر به سانتیمتر به عمارت نزدیکتر میشد، نوکآهنیهاشده هیچ توجهی به او نکردند. با این حال، قبل از اینکه واقعا مکان را شناسایی کند، گلهای از گرگهای زمستان به رهبری یک نمونه به شدت غولپیکر بهشاخههای صحنه هجوم آوردند. برخلاف بقیه اعضای گله، گرگ آلفا پوست سفیدی نداشت. پوست او نقرهای و براق بود و ذهنش متفاوت از بقیه احساس میشد. قویتر، عمیقتر، پیچیدهتر. هوشمند.
زوریان سر جایش خشکش زد و با وحشت به گروه نگاه کرد. بیست و دو گرگ زمستانتاریکی به رهبری یک گونه هوشمند فوقالعاده خاص و ناشناخته. لعنتی، حتما باید شانسش رو امتحان میکرد، نه؟بودند با توجه به اینکه بینی سگسانان چقدر حساس بود، هیچ راهی نداشت که آنها فریب طلسمهایش را بخورند...
اما... آنها تا حدودی فریب خوردند. در یک لحظه، یگانه سیمین ناگهان متوقف شد و شروع به بررسیکار خط درختان کرد، و وقتی چشمانش برای لحظهای از روی موقعیت زوریان گذشت، قلب زوریان ایستاد، اما بعدشروع آن لحظه گذشت و گله به حرکت خود ادامه داد و در جایی در سمت دیگر عمارت ناپدید شد.
یک دقیقه بعد، وقتی مطمئن شد که آنهابرای رفتهاند، زوریان به آرامی به سمت جنگلهای اطرافکنیازوف عقبنشینی کرد و با دورنوردی از آنجا رفت.
زوریان تصمیم گرفت فعلا عمارت یاسکو را به حال خود رها کند. او اکنون تقریبا مطمئن بود که آنها با مهاجمان ایباسایی ارتباط دارند و قطعا قصد داشت در مقطعی از راز آن مکان سر در بیاورد. با این حال،قفسه احساس میکرد که بررسی عمارت در وضعیت فعلیاش احتمالا با مرگهای زیادی همراه خواهد بود. به علاوه، او حسی داشت که شهردار یک نکرومنسر است و حتی اگر خودش هم نبود، قطعا یکی را در استخدام خود داشت، بنابراین باختنساعت در یک نبرد در آنجا ممکن بود عواقبی جدیتر از یک شروع مجدد زودهنگام داشته باشد. نه، اگر میخواست به آنجا برود، باید ابتدا درسهای آلانیک را تمام میکرد و حداقل مهارتهای رزمیاش را به میزان قابل توجهی افزایش میداد.
در عوض، حالا که زمانش با آلانیک رو به پایان بود، باید تلاشش را برای بهبود جادوی رزمیاش بیشتر میکرد تا بتواند برود ووسیع با قبایل دیگر آرانیا صحبت کند و رازهای هنرهای ذهن آنها را بیاموزد. دلایل زیادی برای اهمیت این موضوع وجود داشت، اما دلیلی کهآزمایش بیشتر از همه او را به پیش میراند، امکان باز کردن قفل بسته حافظه مادر سالار بود که هنوز در ذهنش باقی مانده بود.
زوریان میدانست که بسته حافظه تا ابد دوام نخواهد آورد. فعلا پایدار بود، چرا که مادر سالار تمام تلاشش را کرده بود تا آن را تا حد امکانچند مقاوم و بادوام بسازد، اما با گذشت زمان از هم میپاشید و از کار میافتاد و تمام خاطرات قفلشده در آن از بین میرفت. اگر زوریان میخواست جاهایکرده خالی باقیمانده در آخرین پیام مادر سالار را پر کند و بفهمد چه چیزی باعث شده بود او به چنین تصمیماتی برسد، باید به آن دانش دسترسی پیدا میکرد.
او هیچ توهمی نداشت که این کار قرار است آسان باشد. اولا هیچ تضمینی وجود نداشت که قبایل دیگر آرانیا دوستانه رفتار کنند و حتی اگر هم اینطور بود، هیچ دلیلی وجود نداشت که آنها واقعامطالعه رازهایشان را به یک انسان تصادفی آموزش دهند. و حتی اگر میتوانست همکاری آنها را جلب کند، تفسیر خاطرات موجودی به بیگانگی آرانیا قطعا کار دشوار و طاقتفرسایی بود. و حتی اگر میتوانست بر آن مسلططرح شود، باز هم فقط یک شانس برای باز کردن بسته حافظه داشت، بدون اینکه محتوای آن را خراب کند یا هرگونه دفاعی را که مادر سالار برای جلوگیری از همین کار نصب کرده بود، فعال سازد.
اما این مسئلهای برای آینده بود؛ در حال حاضر او احساس اطمینان زیادی برای قدم گذاشتن به یک کندوی احتمالا غیردوستانه آرانیا نداشت. از آنجا که تمایلیفراری به آزمایش جادوی ذهن خود در برابر استادان این فن نداشت، برنامه فعلی او برای مقابله با آرانیای متخاصم یا خائن اساسا به اجرای سریع «سپر ذهن» وشاید سوزاندن هر چیزی که در دیدرس بود از طریق جادوی متعارفتر خلاصه میشد. با این حال، برای اینکه این برنامه جواب دهد، مهارتهای رزمی بهتر یک ضرورت بود.
از قضا، او چیزی داشت که میتوانست مهارتهای رزمیاش را پیش ببرد و همچنین پولی را که هنگام خرید آن دو معجون «تغییر شکل به عقاب» به لوکاوحشرات باخته بود جبران کند: کاوش در سیاهچال! او اساسا ورودی سیاهچال در کنیازوف دوری را به دلیل درگیر شدن با ناپدید شدن ساحران روح محلی و درسهای آلانیکنباشند نادیده گرفته بود، اما دیگر دلیلی برای ادامه این کار وجود نداشت. به هر حال، در این مقطع بیشتر حیات وحش اطراف کنیازوف دوری دیگر چالشی برایش محسوب نمیشدند.
بنابراین، دو روز پس از عقبنشینی شتابزدهاش از عمارت یاسکو، زوریان به سمت ورودی رسمی سیاهچالهای زیر کنیازوفترتیب دوری رفت و درخواست مجوزی برای پایین رفتن به اعماق آن کرد. خوشبختانه این کار هیچ هزینهای نداشتآخرین و واقعا چیزی بیش از یک تشریفات نبود تا مطمئن شوند که میفهمی قرار است وارد چه چیزی شوی.
مرد پشت پیشخوان در حالی که کارت مجوزی را به او میداد که باید برای عبور به نگهبانان نشان میداد، گفت: «فقط یادت باشه، این بخش ازساکن سیاهچال هرگز به درستی پاکسازی و امن نشده. این یعنی ثروتهای بیشتری اون پایین پیدا میشه، اما در عین حال اوضاع خیلی خطرناکتره. آدمها مدام اون پایینمبلمان ناپدید میشن. هیچکس قرار نیست دنبالت بگرده مگر اینکه به یکی از اصناف کاوشگران محلی ملحق بشی. چیزی که من شخصا به جادوگرهای جوانی مثل تو پیشنهاد میدم.»
زوریان صدای مبهمی به نشانه تایید از خود درآورد و رفت. او از یک پلکان مارپیچ طولانی پایین رفت تا اینکه به غار طبیعیحیوانات کوچکی رسید که یک شهر کوچک را در خود جای داده بود. ساکنان شهر بالا به آن «دهکده کاوشگران» میگفتند، اگرچه رسما فقط امتدادیپایداری از کنیازوف دوری بود. در واقع افراد زیادی اینجا زندگی نمیکردند؛ ساختمانها بیشتر شامل خانههای صنفی و کسبوکارهایی بودند که به کاوشگران سیاهچال خدمات میدادند.
او هیچ قصدی برای پیوستن به هیچیک از اصناف نداشت. آخرین باری که بررسی کرده بود، آنها به اعضای جدیدی مثل او اجازه نمیدادند تا حداقل چند ماه پس از پیوستنشان به میدان بروند، که این موضوع آنها را برای کسی در موقعیت او کاملا بیفایده میکرد. او منطق این کارصندلیهای را درک میکرد؛ آنها نمیخواستند اعضای جدید و بیتجربهشان در تونلها به طرز وحشتناکی کشته شوند و جادوگران بسیار کمی در سن او توانمندی خاصی داشتند، اما این موضوع باعث نمیشد که این اصناف برای او کمتر بیفایده باشند. او همچنین پولی برای خرید هیچ چیزی از مغازهها نداشت، بنابراین مدتنفوذناپذیر زیادی در این سکونتگاه نماند. به هر حال آدمهای آنجا عوضی بودند و فقط برای پاسخ دادن به سوالات اولیه پول میخواستند یا قبل از اینکه «رازهایی» را فاش کنند، از او میخواستند که به صنفشان بپیوندد. خدا را شکر که به هر حال میتوانست پاسخها را مستقیما از ذهنشان بخواند.
زوریان به دستهای از قارچهای درخشان در گوشه غار نسبتا بزرگی که در طول سرگردانیهایش در سیستم غارهای زیر کنیازوف دوری با آن روبرو شده بود، خیره شد. به نظراستفاده میرسید یک دسته معمولی از قارچهای درخشان غولپیکر باشد که تفاوت چندانی با آنهایی که در جاهای دیگر این اطراف دیده بود نداشت، اما او بهتر میدانست. فریب نخورده بود. حسکافی ذهن او به وضوح به او میگفت که یک ذهن حیوانی پشت آن قارچ وجود دارد... نه صبر کن، خود قارچ ذهن داشت؟ یک توهم بود؟ یا یک قارچ هوشمند عجیب؟
زوریان با این تصمیم که این موضوع اهمیتی ندارد، عصای رزمی که برای خودش ساخته بود را همسطح کرد و یک پرتو خاکسترکننده به سمت «قارچ» شلیک کرد. اگر در این دو هفتهای که این پایین گذرانده بود چیزیتمیز یاد گرفته بود، این بود که مطلقا همهچیز میخواست او را بکشد و بخورد؛ و نه لزوما به همین ترتیب. مثلا کنههای سنگی میخواستند تو را فلج کنند و تخمهایشان را در بدن هنوز زندهات بگذارند تا لاروهایشان بتوانندحائلبندی تو را از درون به بیرون زنده زنده بخورند. به هر حال، نکته این بود که ضربه زدن در قدم اول در مواجهه با این چیزها عقلانی بود و او هیچ قصدی برای نزدیکتر شدن به این قارچ تقلبی نداشت.
همانطور که انتظار میرفت، لحظهای که پرتو آتش به آن برخورد کرد، «قارچ» فورا از هم باز شد و به شکل شاخکدار بزرگی از هشتپای تونل درآمد. معلومحشرات بود. توانایی این چیزها در تقلید همزمان رنگ و بافت محیط اطرافشان به همان اندازه که چشمگیر بود، مقابله با آنها را هم آزاردهنده میکرد. با این حال،نباشند این یکی شانس نیاورده بود. غافلگیر از حمله ویرانگر آتش، برای مدت کوتاهی با وحشت شاخکهایش را به اطراف تکان داد و سپس بیجان روی کف غار افتاد.
زوریان سنگی به سمت آن پرتاب کرد تا مطمئن شود که تظاهر نمیکند و سپس خیالش راحت شد. اگر حس ذهن خود را نداشت، احتمالا تا الان به دست یکی از آنها مرده بود؛ردیاب این بدون شک مزیت اصلی او در مقایسه با سایر کاوشگران سیاهچال بود. به لطف آن، او توانسته بود از مکانهای کمین کرمهای زوبینی، هشتپاهای تونل و سایر خطرات پنهان فرار کند تا به مناطقاهدافش پایینترِ غنیتر و کمتر استخراجشدهای مثل این برسد. جای تعجب نبود که تایون آن زمان که برای اولین بار از این توانایی مطلع شد، از داشتن کسی با این قابلیت در تیمش اینقدر هیجانزده بود.
او به کرههای نورانی شناور اطرافش دستور داد تا در سراسر غار پراکنده شوند و به آرامی دیوارهها را برای یافتن هرگونه نشانهای از کریستال و مواد معدنی عجیب بررسی کرد. به طور کلی، به نظر میرسید مانای متبلور منبع درآمد بسیار بهتری نسبت به شکار موجودات برای قطعاتشان باشد، حداقل اگر میتوانست به مناطقساده بکری مثل این دسترسی پیدا کند. مانای متبلور همچنین این مزیت را داشت که، خب، ثابت بود. اگر او در این شروع مجدد مقداری از آن را در یک مکان خاص پیدا میکرد، منطقی بود که در هر شروع مجدد بعدی نیز در همانجا باشد. این بدان معنا بود که اگر میتوانست در طول چندین شروعمیکشید مجدد مکان آنها را نقشهبرداری کند، قادر بود تنها در عرض چند ساعت به مجموعهای از مکانهای شناختهشده یورش ببرد و در ابتدای هر شروع مجدد جدید، تزریق پول نقد عظیمی به دست آورد. به ویژه اگر یاد میگرفت چگونه تداخل سیاهچال را فیلتر کند و بتواند در حالی که داخل آن است، دورنوردی انجام دهد.
متاسفانه، بررسی او در این غار چیزی پیدا نکرد. زوریان با نگاه به جسد سوخته هشتپای تونل، به این احتمال فکر کرد که فقط مغز و منقارش (که باخفاشها اختلاف ارزشمندترین قسمتهای آن بودند) را برداشت کند و به سطح زمین برگردد. او تا همینجا هم دو تکه بزرگ مانای متبلور و چند تکه کوچک پیدا کرده بود،نباشند بنابراین این سفر از همین حالا هم یک موفقیت چشمگیر بود و ادامه دادن آن به معنای رفتن به اعماق بیشتر سیاهچال و تمام خطراتی بود که به همراه داشت.
او به راهش ادامه داد؛ تا الان کهنیاز واقعا در خطر نیفتاده بود، پس حتی اگرروشن خطر یک درجه هم بیشتر میشد، او باید... میتوانست...
زوریان از یک پیچ گذشت و به اصطلاح چهرهبهچهره با نوعی لجن صورتی شناور پوشیده از چشم روبرو شد. میدرخشید، رشتههای نور در سراسر حجم دودمانند و نیمهشفافش میرقصیدند، و فرم آن به شکلی آشفته به خود میپیچید وحیات تغییر میکرد، موجها و پاهای کاذب لحظه به لحظه رشد میکردند و جمع میشدند. برای یک لحظه به نظر رسید که متوجه او نشده است، چشمان بیشمارش (که هر کدام رنگ و سایه خاص خود را داشتند) بدون هیچ نظماجرای و دلیلی در حدقههایشان پلک میزدند و میچرخیدند. اما آن لحظه به سرعت گذشت و چشمان متعددش به سمت او چرخیدند، برخی از آنها روی پاهای کاذب کشیده شدند تا موجود بتواند آنها را به درستی روی زوریان متمرکز کند...
چشمان زوریان ناگهان باز شد در حالی که درد شدیدی از معدهاش فوران کرد.دست تمام بدنش منقبض شد و در برابر جسمی که روی او افتاده بود خمشده شد، و ناگهان کاملا بیدار شد، بدون اینکه هیچ اثری از خوابآلودگی در ذهنش باشد.
«صبح بخیر، داداش!» صدایی به طرزکمی آزاردهندهای شاد درست از بالای سرشفانوس به گوش رسید. «صبح، صبح، صبح بخیر!!!»
زوریان با ناباوری به خواهر کوچکشاینجا که نیشش باز بود نگاه کرد.ظاهر چی؟ اما او همین الان داشت-
زوریان نالید و صورتش را در دستانش پنهانبرای کرد: «اوه بیخیال! همین بود!؟ فقط بهم نگاهکنیازوف کرد و من مردم؟ این دیگه چه قابلیت مزخرفیه!؟»
کیریلی گفت: «اوم...»
زوریان در حالی که قبل از بلند شدن، کیریلی را در آغوش کوتاهی میگرفت، گفت: «فراموش کن چی گفتم.» کیریلی حاضر نبود او راحیوانات رها کند و مثل یک کنه به او چسبیده بود، بنابراین زوریان در حالی که به سمت قفسه کتابهایش میرفت تا جلد چهارم کتابپایداری «راهنمای جامع ساکنان سیاهچال» را بردارد، او را با خود حمل کرد و شروع به ورق زدن آن کرد. «فقط داشتم خواب میدیدم، همین.»
کیریلی بااست کنجکاوی پرسید:کمی «چه جور خوابی؟»
زوریان در حالی که به توضیحات کتاب نگاه میکردپذیرش گفت: «داشتم پولدار میشدم، و بعد توسط یه... هیولایترتیب چشمی کشته شدم؟» حتی اسمش هم احمقانه بود. اه.
کیریلی گفت: «اوه. یهآنجا خواب خوب که به کابوسظاهر ختم میشه. از اینا متنفرم.»
زوریان در حالی که کتاب را محکم بست و سر جایش درفانوس قفسه گذاشت گفت: «منم همینطور کیریلی. منم همینطور.» توضیحات کتاب هیچ چیزحیوانات مفیدی درباره آن موجود لعنتی به او نگفت. واقعا «مراقب چشمان مرگبارش باشید».
او به فکر اجرای دوباره طلسم ردیابی نشانگر افتاد، اما چه فایدهای داشت؟ این طلسم هرگز بیش از دو نشانگر موجود راحیوانات ردیابی نکرده بود. یا کمتر از آن. در این مقطع واضح بود که این تمام چیزی است که قرار است نشان دهد. هرراحتی روشی که ردای سرخ برای ورود به حلقه زمانی استفاده میکرد، به وضوح با روشی که زک و زوریان استفاده میکردند یکسان نبود.
در مورد زک، حرکاتش نشان میداد که او همیشه حلقه زمانی را با فرار از سیوریا آغاز میکرد. با این حال، جهت آن ثابت نبود و به نظر میرسید در طولتصادفی هر حلقه زمانی به طور تصادفی در اطراف الدِمار پرسه میزند. زوریان در این فکر بود که قضیه چیست. واضح بود که آن پسر هم درست مثل زوریان از سیوریا دوریاست میکرد، اما فراتر از آن، نمیتوانست بفهمد هدف زک چیست؛ زوریان سعی کرده بود مکانهایی را که زک بازدید کرده بود روی نقشه قرار دهد، اما هیچ الگویی در آن ندیده بود.
مهم نیست. زک همونآنجا زکه. در حال حاضر خودشظاهر مشکلات مهمتری برای نگرانی داشت.
«خب. کیری،برپایی میشه لطفااست الان ولم کنی؟»