چپتر 59: اتاقهای سیاه و گزینههای پیش رو
0مدت زیادی از رفتن زویم از خانه نگذشته بود که زوریان هم بیرون رفت. مقصد خاصی در ذهن نداشت، فقط میخواست برای مدتی از خانه بیرون بزند.حال تا جایی که میدانست، این تنها راهی بود که میتوانست کمی با خودش تنها باشد. بقیه ساکنان خانه فهمیده بودند که اتفاقی بین او و زویم افتادهبعداً که او را به شدت ناراحت کرده است و مدام برای گرفتن جواب به او اصرار میکردند. میدانست که نیتشان خیر است، اما خدایان، چقدر روی اعصاب بودند.
سوالاتشان به خصوص از این جهت آزاردهنده بود که او درنگاه واقع نمیتوانست به هیچکدامشان پاسخ دهد. نه بدون توضیح ماهیت واقعی حلقهدیدن زمانی و چندین چیز دیگر که از آنها مخفی نگه داشته بود.
شاید حق نداشت ناراحت شود. با در نظر گرفتن بزرگی رازهایی که از آنها پنهان میکرد، فضولیشانبیهدف کاملاً موجه بود. اما در حال حاضر اصلاً حوصله نداشت و درک کردن و منطقی بودن برایشگذشتهاش سخت بود. بهترین کار این بود که از همه دور شود تا فرصتی برای آرام شدن پیدا کند.
خوشبختانه زک سعی نکرد دنبالش بیاید. زوریانخیابانهای در ذهنش یادداشت کرد که بعداً بهاطرافش خاطر این ملاحظهکاری از او تشکر کند.
مدتی فقط بیهدف در خیابانهای سیوریا قدم زد، به ویترین مغازهها نگاه کرد و مردم اطرافش را تماشا کرد. با این حال، در نهایت از این کار خسته شد و تصمیم گرفت از برخی مکانهای مهمتر گذشتهاش دیدن کند. او به آپارتمان قدیمیاش که آکادمی در اختیارش گذاشته بود و در طول شروعهایکرد مجدد اولیه در آن زندگی میکرد سر زد (همانطور که مشخص شد، اکنون شخص دیگری در آن ساکن بود) و مدتی را روی پشتبام ساختمان گذراند، فقط شهر را تماشا کرد و وزش باد را روی خودش احساس کرد. سپس به سیاهچال زیر سیوریا رفت و در راهروهای بیجان سکونتگاه آرانیا که درآرانیا آن پنهان شده بود قدم زد. در نهایت، به سمت حفره رفت و مدتی را به خیره شدن در اعماق بیانتهای آن گذراند، و بیهدف با خود فکر کرد که آیا زندان کهنزاد به خاطر حفره در اینجا قرار داده شده بود یا اینکه حفره محصول قرار گرفتن زندان در این مکان بود.
هنگامی که از مجاورت چشمه مانای عظیم دور میشد، با گروه کوچکی از موشهای مغزی روبرو شد که در سایههای ساختمانی در آن نزدیکی پنهان شده بودند. از آنجاییطول که دیگر سعی نمیکرد تهاجم را به هم بریزد و با اتفاقات بسیار زیادی که در مدت زمان کوتاهی رخ داده بود، تقریباً آنها را فراموش کرده بود. اواعماق کاملاً مطمئن بود که جادوی ذهن او مدتهاست از توانایی گروه انبوه برای آسیب رساندن به او پیشی گرفته است، بنابراین آنها دیگر مانند گذشته او را نمیترساندند. همم...
از روی هوس، یک کاوشگر ذهنی را به سمت یکی از موشها گسترش داد و سعی کرد گفتگویی را با ذهن جمعیمغازهها گروه آغاز کند. شاید میتوانست با رشوه یا باجگیری آنها را وادار کند که تغییر جبهه دهند؟ یا حداقل آنها را وادار کندزندگی که علاوه بر مهاجمان، برای او نیز اطلاعات جمعآوری کنند - این اولین باری نبود که یک جاسوس برای چند طرف کار میکرد...
اتصال به ذهن جمعی آسان بود. حتی پیشپاافتاده. به دلیل نحوه عملکرد ذهن گروهی، آنها واقعاًنهایت نمیتوانستند از سپرهای ذهنی به شکلی که او استفاده میکرد، بهره ببرند. در عوض، هنگام مواجههمجدد با جادوگران ذهن متخاصم، به افزونگی ذهن موشهای منفرد و قدرت روانی محض خودِ ترکیبشدهاش متکی بود.
از سوی دیگر، صحبت کردن با ذهن جمعی به همان سختی که از آن میترسید، در حال اثبات بود. گروهبزرگی هر تماس او را به عنوان یک حمله تلقی میکرد، و هر زمان که او یک پیوند تلهپاتی برقرار میکرد بهفرصتی او ضربه متقابل میزد و وقتی متوجه میشدند «ضدحمله» آنها به جایی نمیرسد، موشهای منفرد را از کل بزرگتر قطع میکردند.
در نهایت، وقتی زوریان از توقف تلاشهایش برای برقراری تماس امتناع کرد و به تدریج بر حالت تهاجمی کاوشگرهایبرخی ذهنی خود افزود، ذهن گروهی به جای اینکه به سروکله زدن با او ادامه دهد، به سادگی کل گروهیدیگری را که او در تنگنا قرار داده بود نادیده گرفت و همه آنها را از ذهن جمعی قطع کرد.
زوریان که تنها کمی از نتیجه ناامید شده بود، به راه خود ادامه داد و حتی به خود زحمت نداد موشهای مغزی ترسیده و ناگهان منزوی شده را بکشد. واقعاً چه فایدهای داشت؟ با این حال،آپارتمان ایده به کار گرفتن موشهای مغزی برای خودش در ذهنش باقی ماند. اما چه کار باید میکرد تا گروه به حرفهایش گوش دهد؟ فقط مثل الان به آزار دادنشان ادامه دهد تا گروه آنقدر از دست اوفکر کلافه شود که در نهایت شروع به پاسخ دادن کند؟ اگر زوریان جای آنها بود، بعد از مدتی سکوت را میشکست تا به آن عوضی بگوید دست از این کار بردارد. فقط برای اینکه شاید جواب بدهد.
با این حال، شاید او داشت تفکر بیش از حد انسانی را به یک ذهن ترکیبی ساخته شده از موشهابرخی نسبت میداد. اگر میخواست با ذهن گروهی صحبت کند، شاید مجبور میشد در واقع یکی از موشها را بگیرد وساکن آن را محکمتر به ذهن جمعی پیوند دهد. کاری کند که قطع ارتباط و رها کردن آن برایشان غیرممکن شود.
زوریان روی نیمکتی در آن نزدیکی نشست و با بیرون آوردن دفتری، شروع به طراحی ساختار یک فرمول جادو کرد که یک موش مغزی راکاملاً به ذهن جمعیاش «قفل» میکرد. یک قفس فلزی با سه حائل همپوشان که باید... نه، صبر کن، این کار نمیکرد. شاید به جای اینکه سعی کندذهنش ارتباط موجود را تقویت کند، باید ارتباط خودش را میساخت... اگر یک نشانگر کوچک روی پنج تا شش موش قرار میداد، باید تشدیدی ایجاد میکرد که...
مدتی بعد مجبور شد با بیمیلی برنامهریزیهایش را کنار بگذارد، زیرا هوا رو به تاریکی میرفتخسته و وقت آن بود که به خانه برگردد. به هر حال نهایی کردن طرح چند روزی طولزندگی میکشید. و حالا هم احساس خیلی بهتری داشت، بنابراین دیگر نیازی نبود از خانه ایمایا دور بماند.
برایش جالب بود که طراحی برای تماس با موشهای مغزی رضایتبخش بوده است. چه چیزی در این مورد را اینقدر دوست داشت؟ پس از مدتی فکر کردن به آن، متوجه شد دلیلش این است که این مشکلی بود که او واقعاً میدانست چگونه باید حلش کند. اومشخص مطمئن نبود کدام یک از ایدههایش بهترین راهحل است، اما این مانند مشکلات حلقه زمانی او نبود که کاملاً غیرقابلحل به نظر میرسیدند. او هیچ ایدهای نداشت که چگونه پنج کلید را ردیابی کند، و حتی اگر این کار را میکرد، آنها به طور خودکار به او نمیگفتندساختمانی که چگونه همراه با زک وارد دنیای واقعی شود. هیچ ایدهای نداشت که چگونه بچهای را ردیابی کند که حتی خاندان اشرافی خودش هم نمیتوانست پیدایش کند. نه تنها مهارتهای لازم برای انجام این کارها را نداشت، بلکه حتی نمیدانست برای این کار به چه مهارتهایی نیاز دارد.
با در نظر گرفتن این موضوع، آیا کارهایی که زویم از آنها طرفداری میکرد اصلاً ضروری بود؟ او در حالی که سرگردان میگشت، دفتریدیدن را که زویم به او داده بود ورق زده بود. برخی از افرادی که زویم توصیه کرده بود در پیشگویی و جادوی ذهن متخصصسپس بودند، که به طور بالقوه میتوانست به او در جمعآوری اطلاعات کمک کند. اما بیشتر آنها بیشتر به سمت جادو به طور کلی گرایش داشتند.
چیزی که او داشت تا حد زیادیواقعی یک مشکل اطلاعاتی بود. آیا تبدیل شدن بهنگه یک جادوگر بهتر به این موضوع کمک میکرد؟
ممکن بود. چقدر احتمال داشت که کلیدها پس از پیدا شدن، بدون استفاده از مهارت و تلاش جادوییگرفت زیاد به دست بیایند؟ با شناختن شانس او، بسیار ناچیز. و راه خروج از دنیای جعلی، هر چه کهشخص در نهایت بود، مطمئناً به مهارتهای بسیار بیشتری از آنچه که در حال حاضر میتوانست فراهم کند نیاز داشت.
و این بدون در نظر گرفتن مسئله ردای سرخبیاید و این واقعیت بود که وقتی (اگر) از حلقهخیابانهای زمانی خارج میشدند، باید به نحوی با او مقابله میکردند.
وقتی سرانجام بازگشت هوا تاریک بود،بیهدف و وقتی وارد خانه شد، متوجه شدمردم ایمایا هنوز بیدار است و منتظر اوست.
صادقانه بگویم، اودهد فقط آن زنماهیت را درک نمیکرد.
زوریان با کلافگی از او پرسید:خیابانهای «میدونی که مجبور نبودی منتظرم بمونی،مردم مگه نه؟ من خودم کلید دارم.»
حتی اگر آن را فراموش کرده بود، باز کردن درذهنش با جادو به طرز کودکانهای آسان بود. حتی میتوانست پس ازویترین ورود به داخل، آن را به همان روش دوباره قفل کند.
او بدون اینکه از لحن زوریان ناراحت شودسیوریا سر تکان داد و گفت: «میدونم. اما بهنهایت هر حال میخواستم منتظرت بمونم. الان حالت بهتره؟»
زوریان اعتراف کرد: «آره.» او واقعاًماهیت کار خاصی انجام نداده بود، امادیگر به هر حال احساس آرامش بیشتری میکرد.
ایمایا با حالتیملاحظهکاری آگاهانه پرسید: «کجا رفتی؟سیوریا فقط همینطوری پرسه میزدی؟»
زوریان با بالا انداختن شانههایش گفت: «تقریباً. برای کیریلی یه گیرهیادداشت سر خریدم، از یه ساختمون بالا رفتم، به یه قبرستون سر زدم،نگاه به یه حفره خیره شدم و سعی کردم با موشها حرف بزنم.»
ایمایا با کنجکاویخاطر پرسید: «برای خواهرت هدیهخیابانهای خریدی؟ به چه مناسبتی؟»
زوریان نگاه عجیبی به او انداخت. ازواقعی بین تمام چیزهایی که گفته بود، اومخفی این یکی را برای تمرکز انتخاب کرده بود؟
او گفت: «ارزون بود و دلم خواست.» او روبرویویترین صاحبخانهاش نشست، چون هنوز واقعاً حوصله خوابیدن نداشت. خسته نبود.برخی «چرا منتظرم موندی؟ مگه من برات فقط یه مستأجر نیستم؟»
ایمایا با صدایی آمیخته به سرگرمی گفت: «مطمئن نیستم. من درباره این «مستأجرها»بعداً شنیدم. اونا قراره موجودات وحشتناکی باشن که مست و دیر وقت میان خونه،تماشا دیوارها و مبلمانت رو خراب میکنن و هیچوقت اجارهشون رو به موقع نمیدن.»
زوریان با بیتفاوتی گفت: «تهمته.»
او با آهی سبک گفت: «کاملاً جدی میگم، فکر کنم حق بادیگر توئه که من بیش از حد اهمیت میدم. فکر کنم تقصیر کانا وکاملاً کیریلی باشه. اونا منو یاد بچههایی میندازن که همیشه آرزو داشتم داشته باشم.»
زوریان نگاهی با تعجب ملایم به او انداخت. نه به این دلیل که خواستن فرزند برای او غیرقابل باور بود، بلکه به این دلیلآپارتمان که در تمام شروعهای مجددی که او را میشناخت، به ندرت اینگونه درباره خودش صحبت میکرد. قبل از اینکه هشدار ایلسا را مبنی برسیاهچال عدم بحث در مورد ازدواج یا شوهر با او به یاد بیاورد، نزدیک بود از او بپرسد اگر بچه میخواهد چرا هنوز مجرد است.
ایمایا گفت: «اینطوری به من نگاه نکن. طبیعیه که آدمذهنش بچه بخواد، میدونی؟ میدونم جوونهایی مثل تو نمیخوان بهش فکرقدم کنن، اما با بالا رفتن سنت این موضوع تغییر میکنه.»
زوریان در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «من چیزی نگفتم. هرچند... پیشاپیشاطرافش به خاطر اینقدر گستاخ بودنم عذرخواهی میکنم، اما اگه اینقدر بچه میخوای، چرا فقطاختیارش بچهدار نمیشی. البته، بعضیها ممکنه تو رو به خاطر مادر مجرد بودن قضاوت کنن، اما-»
صحبتش باپاسخ خنده ناگهانیبدون ایمایا قطع شد.
او گفت: «اوه، این یه جورایی خندهداره. حدس میزنم ایلسا بهتنگاه گفته که حرفی از شوهرم نزنی و تو هم زود نتیجهگیری کردی،دیدن هوم؟ اما نه، مجرد بودن مشکل نیست. حقیقت اینه که من نابارورم.»
اوه.
ایمایا گفت: «شوهرم وقتی این موضوع رو فهمیدیم ترکم کرد. اونم بچه میخواست، و من نمیتونستم بچهای بهش بدم. خببرخی - حالا تو هم در این مورد میدونی. این راز چندان بزرگی نیست و من تا حد زیادی باهاش کنارساکن اومدم، پس نگران نباش که از اشاره کردن بهش طفره بری. من اونقدرها هم که ایلسا فکر میکنه حساس نیستم.»
به نظر میرسیددهد برای لحظهای بهماهیت چیزهایی فکر میکند.
او افزود: «البتهملاحظهکاری همینطوری بیدلیل هم بهشسیوریا اشاره نکن. موضوع افسردهکنندهایه.»
زوریان سر تکان داد و گفت: «میفهمم.» به هر حال چرا باید بدونبعداً دلیل مدام آن را پیش میکشید؟ «فقط یه سوال. نابارور بودن تو... آیاتماشا مشکل اینه که نمیتونی هزینه درمان رو بپردازی، یا اینکه واقعاً غیرقابل درمانه؟»
ایمایا گفت: «فکر کنم دومی باشه. درمانگران تو بیمارستانهای معمولی قطعاًمغازهها هیچ درمانی که بتونه کمک کنه نمیشناسن. اگه هم وجود داشته باشه،گذشتهاش چیزیه که ردیابی و خریدش به بودجه یه ایالت کوچیک نیاز داره.»
زوریان این موضوع را در پس ذهنش بایگانی کرد و به سراغ موضوعات دیگر رفت. مشکل ایمایا، اگرچه غمانگیز بود، اما در لیست نگرانیهایفضولیشان او جایگاه بالایی نداشت. با این حال، بد نبود وقتی تحقیقاتش در مورد کلیدها و موارد مشابه را انجام میداد، به دنبال درمانهای معجزهآسا همدنبالش بگردد. او کاملاً مطمئن بود که کائل هم از چنین چیزی استقبال میکرد و داروهای قدرتمند ممکن بود برای او و زک نیز بیفایده نباشند.
او نیم ساعت بعدی را به صحبت با ایمایا گذراند، بیشتر در مورد کیریلی و اینکه در تمام این روزهایی که زوریان دور بود چه کار میکرد. از شنیدن اینکه او به طرز شگفتآوری خوشرفتار بوده است خیالش راحت شد - او در این شروعباد مجدد در مقایسه با دفعات دیگر بیشتر غایب بود و میترسید که کیریلی به همین دلیل بدرفتاری کند. تنها مشکل این بود که او ظاهراً چند روز پیش چند بشقاب را شکسته بود و هرگز به خود زحمت نداده بود که به او در اینبسیار باره چیزی بگوید. این آزاردهنده بود - اگر بلافاصله به او میگفت، احتمالاً میتوانست آنها را با جادو تعمیر کند. اما حالا تکهها در سطل زباله ریخته شده بودند و مدتها از رفتنشان میگذشت، بنابراین او مجبور بود پول بشقابها را به ایمایا پس بدهد.
نه اینکه توانایی پرداختش را نداشتهسعی باشد، اما باز هم. فردا حسابیکرد گوش این بچه لوس را میپیچاند.
روز بعد زوریان در اتاقش نشسته بود و توسط کوهی واقعی از کتابها احاطه شده بود. برخی از کتابهانظر معمولی بودند، از کتابخانه امانت گرفته شده یا از فروشگاهها خریداری شده بودند. برخی دیگر از مخزن کتابهای نگهداری شدههمه در خزانهداری آرانیا آورده شده بودند، یا از مجموعههای خصوصی فرقهگرایانی که با مهاجمان کار میکردند به سرقت رفته بودند.
او به دنبال چیزی، هر چیزی بود که ممکنویترین بود به او اجازه دهد به اندازه کافی سریعگرفت رشد کند بدون اینکه به ایده پیشرفت زویم متوسل شود.
متأسفانه تا کنون چیز زیادی پیدا نکرده بود. واقعاً همانطور که انتظار میرفتبعداً - اگر راه واضحی برای جمعآوری مهارتها و قدرت جادویی سریعتر از حدتماشا معمول وجود داشت، در حال حاضر به طور گسترده مورد استفاده قرار میگرفت.
در واقع وقتی در باز شد و زک به داخل آمد، او نسبتاً خوشحال شد، زیرا این بهانهای به او داد تامهمتر از وظیفهای که خودش تعیین کرده بود استراحتی بکند. با این حال، دیدن زک در حال ورق زدن کتاب خودش برایش کمیشهر سرگرمکننده بود. زیاد پیش نمیآمد که زک تصمیم بگیرد کتابی بخواند، به خصوص کتابی به این ضخامت که اکنون در دست داشت.
زوریان باپاسخ کنجکاوی از اوتوضیح پرسید: «چیز جالبیه؟»
زک پاسخ داد: «نه واقعاً. یه کتاب درسی پزشکیه. کائل اونو به من داد. چند روزیه که دارهگرفت اذیتم میکنه و میگه که حلقه زمانی برای تحقیقات پزشکی کاملاً عالیه و ازم التماس میکنه که زماناکنون بیشتری رو صرف تمرین جادوی پزشکیام کنم. ظاهراً یه نفر بهش گفته که من تو جادوی پزشکی خوبم.»
او هنگام گفتن قسمت آخر، نگاه خیره کوچکی به زوریان انداخت. این هیچ تأثیری روی زوریانتشکر نداشت. او هیچ دلیلی برای مخفی نگه داشتن این موضوع از کائل نداشت، و کاملاً مطمئنمکانهای بود که زک اگر واقعاً تلاش میکرد، میتوانست به راحتی کائل را وادار به عقبنشینی کند.
در عوض تصمیم گرفت موضوعتشکر را عوض کند و بهویترین هدف احتمالی این ملاقات بپردازد.
زوریان پرسید:پاسخ «نظرت در موردتوضیح ایده زویم چیه؟»
زک قبل از پاسخ دادن، آشکاراخیابانهای اخم کرد و کتابش را رویمردم انبوهی از کتابها در آن نزدیکی انداخت.
او گفت: «بهم احساس ناراحتی میده. به شدت ناراحتکننده. این همون کاراییه که ردای سرخ با من کرد، مگهسیوریا نه؟ اما این به این معنی نیست که تو نباید این کار رو بکنی. من اینجا کاملاً تعصب دارم،آکادمی اما میتونم استدلال زویم رو درک کنم. اگه احساس میکنی مجبوری این کار رو بکنی، سعی نمیکنم جلوت رو بگیرم.»
زوریان پرسید: «آیا وقتیملاحظهکاری تازه داشتی قدرت جمعسیوریا میکردی، هرگز چنین کاری کردی؟»
زک در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «نه به این شکل. من حتی اون موقع هم جادوی ذهن رو زیادپنهان دوست نداشتم. اما به مردم حمله کردم و تو کتابخونههای خصوصی و مجموعههای طلسمشون گشتم. هرچند معمولاً دلیل خوبی برای حمله به اینکند افراد داشتم. شاید تو هم بتونی همین کار رو بکنی؟ خودت رو به افرادی محدود کنی که بتونی حمله بهشون رو توجیه کنی؟»
زوریان گفت: «این تقریباً همون کاریه که الان دارم انجام میدم. شاید نه به اون تهاجمی که میتونمگرفت باشم، اما فقط به این دلیل که وقت ندارم واقعاً خودم رو وقفش کنم. کل حرف زویم اینه کهشخص این کافی نخواهد بود. اینکه باید اونچه رو که نیاز دارم بردارم، صرفنظر از اینکه هدف چقدر موجه باشه.»
زک متفکرانه هومی کرد و چند ثانیه بهدنبالش آن فکر کرد. زوریان صبورانه منتظر ماند وتشکر کنجکاو بود که پاسخ او چه خواهد بود.
زک بالاخره گفت: «میدونی، بیشتر جادوی من از غارت کردن رازهای دیگران به دست نیومده. بخش عمدهاش رو با پول دادن، التماس کردن و کلافه کردن متخصصان مختلف برای آموزش دادن به من جمعآوری کردم. البته، بخشی از اون فقط به این دلیله که من آخرین نفر از خاندان نوودا هستم. خاندان من قبل از سقوطش، عادت داشت جادوگران بااستعداد از پیشینههای فقیرتر رو در حالی که هنوز دراینکه ابتدای کارشون بودن تأمین مالی کنه، و تعداد کمی از این افراد هنوز زندهان و احساس میکنن به خاطر این موضوع به نوودا بدهکارن. اینکه من آخرین نفر از اونا هستم هم تو بعضی موارد احساسات مردم رو جریحهدار میکنه، همونطور که این واقعیت که قیم من عملاً خاندان رو منحل کرد و میراثشون رو از من دزدید. علاوه بر این، بعضی از اونا آرزوی شهرتی رو دارن که ازاتصال آموزش دادن به آخرین نوودا به دست میاد، یا امیدوارن با خودشیرینی کردن برای من سود ببرن، و روی این شرطبندی میکنن که من شکوه رو به خاندان برمیگردونم و بعداً جبران میکنم. با وجود پول، میراث خانوادگی و شهرتم، معمولاً راضی کردن مردم برای آموزش دادن به من خیلی سخت نیست. شاید بتونیم از این موضوع استفاده کنیم تا بعضی از این افراد رو به همکاری داوطلبانه ترغیب کنیم؟»
زوریان پس از مکثی کوتاه گفت: «ایده جالبیه. مطمئن نیستم واقعاً چقدر مؤثر باشه، اما ارزش امتحان کردن رو داره. در واقع، یه جورایی به یادم میاره که منم به لطفدرک برادر بزرگترم مقدار کمی شهرت انعکاسی دارم. شاید ایده خوبی باشه که ببینم میتونم با اون چیزی به دست بیارم یا نه. این در گذشته خیلی برام خوب کار نکرد، اما اونمغازهها زمان مشخصاً یه نابغه جادویی مثل دایمن نبودم. حالا میتونم با نشون دادن بخشی از مهارتهای جادویی که تو حلقه زمانی یاد گرفتم، خودم رو به عنوان ظهور دوم دایمن جا بزنم.»
زک نگاهیخاطر متعجب بهتشکر او انداخت.
زوریان با ناراحتی گفت: «آره، میدونم. اینطوری تکیهدنبالش کردن به دایمن یه جورایی آزاردهندهست، اما توتشکر شرایط ناامیدکننده باید به اقدامات ناامیدکننده دست زد.»
زک فقط باخاطر سرگرمی سرش را تکانخیابانهای داد و چیزی نگفت.
زک بعد از مدتی پرسید: «درماهیت مورد اتاقهای سیاه چطور؟ نمیتونیم با استفادهآنها از اونا زمان بیشتری به دست بیاریم؟»
زوریان موافقت کرد: «در واقع، آره. من داشتم اونا رو بررسی میکردممردم و فکر کنم قطعاً میتونیم اپراتورهای زیر سیوریا رو فریب بدیم تاآپارتمان بهمون اجازه بدن هر شروع مجدد یک بار از اتاق استفاده کنیم.»
زک اخمشدن کرد: «فقطکند یک بار؟»
زوریان گفت: «اتاقهای سیاه واقعاً مانای زیادی مصرف میکنن. تأسیسات زیر سیوریا میتونه اتاقهای سیاهش رو دو بار در ماه فعال کنه، اما فعالسازی اول واقعاً زمانبندی نامناسبی برای اهدافطول ما داره. دقیقاً در ابتدای شروع مجدد اتفاق میفته. هیچ راهی وجود نداره که بتونیم اون موقع ازش استفاده کنیم، مگه اینکه به عنوان اولین کار در شروع مجدد، یهبیانتهای حمله همهجانبه به تأسیسات ترتیب بدیم. و حتی اگه موفقیتآمیز هم باشه، قطعاً باعث تعطیلی تأسیسات و به تعویق افتادن فعالسازی برنامهریزیشده دوم میشه، بنابراین در واقع چیزی نصیبمون نمیشه.»
زک با ناراحتی زمزمه کرد: «اه. اما این هنوزم به اینچیز معنیه که ما اساساً میتونیم زمانمون رو دو برابر کنیم، مگهپنهان نه؟ یه فعالسازی به قیمت یک روز، یک ماه کامل بهمون میده.»
زوریان گفت: «از یه جهاتی درسته. اما این ماهی هست که در طول اون نمیتونیم به هیچتصمیم متخصص یا کتابی که از قبل به فکر آوردنشون نبودیم دسترسی داشته باشیم. مطمئناً مفیده، و ماهمانطور باید تا جای ممکن ازش سوءاستفاده کنیم، اما اصلاً به اندازه یه شروع مجدد واقعی دیگه مفید نیست.»
زک پیشنهاد داد: «شاید بتونیم چند تانکرد اتاق سیاه دیگه هم جای دیگه پیداخاطر کنیم و اونا رو هم مصادره کنیم؟»
زوریان موافقت کرد: «گشتن دنبالشون ضرری نداره. در هر صورت، ما نمیتونیم تو این شروع مجددنهایت از اتاقک زیر سیوریا استفاده کنیم. متأسفانه روز فعالسازی رو از دست دادیم. اما از شروع مجدداولیه بعدی، باید برنامهریزی کنیم که هر بار ازش استفاده کنیم تا زمان تمرین رو به حداکثر برسونیم.»
زک موافقت کرد: «آره. هرچند نمیتونمماهیت به این فکر نکنم که ماههایدیگر بسیار کسلکنندهای تو اونجا سپری میشه...»
زوریان موافقت کرد: «احتمالاً.» به خصوص برای زک، زیرا او به نظر نمیرسید از آن دسته افرادی باشدگرفت که بتواند هفتهها حبس شدن در یک اتاق کوچک را به خوبی تحمل کند. «میبینیم تو شروع مجدداکنون بعدی چطور پیش میره و برنامه رو از همونجا تنظیم میکنیم. اگه جواب نداد، ایده رو کنار میذاریم.»
زک نفسش را بیرون داد و گفت: «میدونم داری به چی فکرکرد میکنی. من اونقدرها هم بیصبر نیستم. قرار نیست یه فرصت طلایی مثلمردم این رو فقط به خاطر اینکه یکم حوصلم سر میره دور بندازم.»
پس از یک بحث سریع در مورد اینکه برای گذراندن وقت چه چیزهایی به اتاقهای سیاه بیاورند (زک اصرار داشت که بهترین پاسخ برای آن «دوستدخترها» است،آکادمی اما زمانی که زوریان شروع به برشمردن مشکلات این ایده کرد، با بیمیلی از آن دست کشید)، آنها در سکوت کوتاهی فرو رفتند. زک به اطراف اتاقآرانیا نگاه کرد و کتابهایی را که زوریان خود را با آنها احاطه کرده بود از نظر گذراند و حتی با بیخیالی برخی از آنها را ورق زد.
زک پرسید: «خب چیز دیگهای همماهیت هست؟ تو این قلعه کتاب کوچیکیدیگر که ساختی چیز باارزشی هم پیدا کردی؟»
زوریان اعتراف کرد: «نه واقعاً. آیینهای تقویت جالب به نظر میرسن، البته اگه بتونیم مورد مناسب رو پیدا کنیم. متأسفانه، جادوگران در مورد اونا خیلی پنهانکار هستن. بسیاری از آیینهای تقویتمجدد قبل از اینکه کسی بتونه اونا رو برای استفاده بهینهسازی کنه، به سوژههای آزمایشی مرده زیادی نیاز دارن، بنابراین جادوگران از اعتراف به اینکه از اونا استفاده میکنن یا میدونن چطورآیا اجراشون کنن، محتاط هستن. اما فکر میکنم یه نفر از ردهبالاهای فرقه اژدهای زیرین تو این کار خیلی ماهره، پس اگه بتونیم اون شخص رو ردیابی کنیم، ممکنه چیزی اونجا دستگیرمون بشه.»
زک پرسید: «مگه آیینهای تقویت نیاز ندارن که بخشی از ذخایر مانات روبعداً به طور دائمی برای حفظشون درگیر کنی؟ به نظر برای تو معامله بدیتماشا میاد. قصد توهین ندارم، اما تو واقعاً اونقدرها ذخیره مانا برای سوزوندن نداری.»
زوریان گفت: «به همین دلیله که مشخص کردم باید مورد مناسب رو پیدا کنیم. و علاوهنهایت بر این، هیچکس نگفته که حتماً من باید ازشون استفاده کنم. تو الان خوبی، اما بهترمجدد شدن هیچوقت ضرری نداره و ذخایر تو برای یکی دو تا تقویت، بیش از حد هم بزرگه.»
زک مدتی به آنبدون فکر کرد، پیش ازحلقه آنکه سرش را تکان دهد.
او گفت: «من از اینکه اینطوری با جادومقدم ور برم محتاطم. من ایده رو وتو نمیکنم، اماتصمیم باید تقویت خیلی شگفتانگیزی باشه تا منو علاقهمند کنه.»
زوریان شانه بالا انداخت: «منطقیه.» در واقع، آیینهای تقویت میتوانستند بسیاریادداشت خطرناک باشند و برخی حتی ممکن بود اثراتی داشته باشند کهمغازهها در طول شروعهای مجدد باقی بمانند، بنابراین تردید زک کاملاً منطقی بود.
«اوه! میخواستم اینو ازت بپرسم، امابیهدف مدام یادم میره. میتونی بهم یاد بدیمردم چطور طلسم شبیهسازی (سیمولاکروم) رو اجرا کنم؟»
زک گفت: «آه، نه. من یه بار طلسم رو پیدا کردم، اما نتونستم اجراش کنم. تو طومار نوشته بود که طلسم نیازپنهان داره اجراکننده «آگاهی از روح خودش» رو داشته باشه، که من اون زمان نتونستم سر در بیارم. گمونم این همون چیزیه که آلانیککند الان داره بهم یاد میده چطور انجامش بدم، اما اون زمان نتونستم ازش سر در بیارم و در نهایت از یادگیریش دست کشیدم.»
زوریان متفکرانه هومی کرد و گفت: «همم. خب، من میتونم روحنگاه خودم رو حس کنم، پس باید بتونم انجامش بدم. گمون نمیکنمگذشتهاش حداقل این طومار جایی باشه که دسترسی بهش آسون باشه، درسته؟»
زک گفت: «حتی یادم نمیاد کجا پیداش کردم.» به نظر میرسید برای لحظهای در افکارش غرق شده است، پیش از آنکه با ناراحتینگاه سرش را تکان دهد. «ببخشید، اما خیلی وقت پیش بود. فکر کنم تو خلوتگاه اون لیچ تو تارامان بود، اما به همون راحتیهمانطور میتونست تو خزانهداری اون فرقه شیطانپرست تو تترا، یا تو اون گاوصندوق مخفی که زیر ماربولکانو پیدا کردم یا تو صد جای دیگه باشه.»
زوریان گفت: «لعنتی. خب، سعی کن یادت بیاد. من نمیتونمویترین توصیف دقیقی از طلسم پیدا کنم، اما بسته به اینکه چطورمکانهای کار میکنه، میتونه تلاشهای ما رو تا حد زیادی بهبود ببخشه.»
زک سر تکان داد و گفت: «حتماً.» با این حال، قبل از اینکهآنها بتواند چیز دیگری بگوید، کیریلی با عجله وارد اتاق شد. او بدون هیچ دلیلحال واقعی ژست نمایشی به خود گرفت و اعلام کرد که یک ملاقاتکننده دیگر دارد.
دیروز زویم بود و حالابیهدف نوبت آلانیک بود که بیایدمغازهها و با او صحبت کند.
پس از یک دور کوتاه احوالپرسی، زوریان آلانیک را به اتاقش راهنمایی کرد، جایی که زک منتظرشانخسته بود، و دوباره در جای خود روی تخت، در میان کتابهایش مستقر شد. آلانیک برخی از آنهازندگی را ورق زد و به آثار مشکوکتری که او از فرقهگرایان دزدیده بود اخم کرد، اما چیزی نگفت.
وقتی به نظر نمیرسید آلانیک بهماهیت این زودیها شروع به صحبت کند،دیگر زوریان گفت: «دیروز زویم به دیدنم اومد.»
آلانیک گفت: «میدونم.» هیچ احساسی درخیابانهای صدایش نبود و زوریان نمیتوانست هیچمردم چیزی از ذهن او احساس کند.
زوریان هشدار داد: «امیدوارمکند این تلاشی برای تحت فشاربیاید گذاشتنم برای پذیرش نصیحتش نباشه.»
آلانیک با جدیت و نگاهی سنگین به او گفت:قدم «خدا نکنه. من از همون اول با تصمیمش موافق نبودم،گرفت پس چرا باید تحت فشارت بذارم که باهاش همراه بشی؟»
زک باپاسخ تعجب پرسید:بدون «تاییدش نمیکنی؟»
آلانیک گفت: «من یه کشیشم.بیهدف چرا باید حمله به آدمهای بیگناهنگاه برای قدرت جادویی رو تایید کنم؟»
زوریان با اخم گفت: «ببخشید کهسعی اینو میگم، اما تو شروع مجددهای قبلیبعداً که میشناختمت، دقیقا نماد درخشان اخلاقیات نبودی.»
آلانیک شانهای بالا انداخت و گفت: «شاید در برابر دشمنانمویترین اینطور باشه. اما اینها تاکتیکهایی نیستن که آدم بخواد رویبرخی متحدان و کسانی که هیچ کار اشتباهی نکردن استفاده کنه.»
برای چند ثانیه، سکوتی در اتاق حاکم شد در حالی که همهدیگر این حرف را هضم میکردند. اما پس از گذشت این چند لحظه،فضولیشان به نظر رسید آلانیک وا رفت و چشمانش را از روی تسلیم بست.
او شروع کرد: «با این حال، باید بگم چیزهایی که بهم گفتی هم وحشتناکه و هم ناامیدکننده. بدون مداخله شما، هم لوکاو و هم من در ابتدای ماه میمیریم. حتیشروعهای اگر تهاجم به سیوریا شکست بخوره، باز هم جان هزاران نفر رو میگیره که روح بیشترشون تسخیر میشه و به دستگاه نکرومانسی سودومیر خورانده میشه. عواقب این اتفاق به راحتیخود میتونه دور دیگهای از جنگهای انشعاب رو به وجود بیاره، و حتی نمیخوام به این فکر کنم که این ردای سرخ شما اگه آزادانه عمل کنه چه کارها که نمیکنه.»
زک اخم کرد: «منظورتکند چیه؟ ما خیلی خوبدنبالش میدونیم که خطرات بالاست.»
آلانیک با نگاهی ناراضی به زک گفت: «دارم بهش میرسم.» زک فقط چشمانش را برای او چرخاند. آلانیک به جای بحث بیشترمهمتر با زک، رویش را به سمت زوریان برگرداند. «تا جایی که من میفهمم، بخش حیاتی خروج شما از این دنیای جعلی کهشهر توش گیر افتادیم، پیدا کردن این پنج کلیده، درسته؟ و نشانگر روی روحت قراره بتونه اونها رو حس کنه، اما نمیدونی چطوری.»
زوریان تایید کرد: «درسته.»
آلانیک گفت: «در این صورت، واجبه که یاد بگیری چطور روحتنگاه رو بهتر حس کنی. اگه خوششانس باشیم، این کار بهت اجازه میدهدیدن نشانگرت رو بهتر درک کنی و این توانایی حیاتی رو باز کنی.»
زوریان اشاره کرد: «اما من همین الانم دارم اینبیاید کار رو میکنم. تو همین الانم داری بهم یادخیابانهای میدی چطور روحم رو بهتر حس کنم، مگه نه؟»
آلانیک گفت: «من دارم با استفاده از امنترین روشی که میشناسم بهت آموزش میدم. همون روشی که طبیعتا وقتی یه نوجوان برای یادگیری دفاع از خودش در برابر جادوی روح پیشم میاد، ازش استفادهزندگی میکنم. اما این سریعترین روش نیست. اصلا و ابدا. روشی که تو ذهنمه اگر حتی کمی اشتباه انجام بشه کاملا کشندهست و اثر دائمی روی بدن استفادهکننده میذاره، و در شرایط عادی هرگز اونداده رو به کسی پیشنهاد نمیدادم. اما اینها شرایط عادی نیستن، و اگر درباره حلقه زمانی راست میگی، پس معایبش حداقله. تنها خطر برای تو اینه که اگه اشتباه کنی ممکنه شروع مجددت رو کوتاه کنی.»
از نظر زوریان این دقیقا یک عیب کوچک نبود.زمانی با این حال، او مایل بود حداقل یک بارشود آن را به خطر بیندازد تا بسنجد چقدر عملی است.
زوریان پرسید:خاطر «این روشتشکر جدید چقدر سریعتره؟»
آلانیک با اصرار بر مبهم بودنِ اعصابخردکنش گفت: «خیلی سریعتر. علاوه بر این، سطحی از آگاهی روح شخصی وجودسیوریا داره که با استفاده از روش امنی که الان دارم بهت یاد میدم هرگز نمیتونستی بهش برسی. فقط با استفادهاختیارش از برخی روشهای افراطیتر، مثل همین که دارم پیشنهاد میدم، میتونی واقعا در مهارت حس کردن روح خودت استاد بشی.»
زوریان پس ازخاطر مکثی کوتاه گفت:بیهدف «خب، پس قطعا علاقهمندم.»
زک گفت: «آره، واقعابدون انتخاب دیگهای نداریم، مگه نه؟زمانی اگه اینطوریه، قطعا میریم سراغش.»
آلانیک نگاهخاطر عجیبی بهتشکر زک انداخت.
آلانیک در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «متاسفم، اما این پیشنهاد فعلا فقط برایتشکر زوریانه. با وضعیتی که الان داری، هرگز از این مراسم جان به در نمیبردی. برای اینکهمکانهای این آموزش رو با موفقیت پشت سر بذاری، به مقدار مشخصی از آگاهی روح نیاز داری.»
زک اعتراض کرد: «چی؟ یادگیری تسریعشده برایخیابانهای من نیست؟ این منصفانه نیست! میدونی که منتماشا کاملا با به خطر انداختن جونم مشکلی ندارم!»
آلانیک گفت: «نه، زوریان کسیه که داره جونش روزمانی به خطر میندازه. تو فقط بدون هیچ دستاوردی جونت رونظر دور میندازی. نمیتونی اینقدر با جونت بیپروا باشی. هیچکدوممون نمیتونیم.»
پس از یک بحث بزرگ و کمی فریاد کشیدن، زک با اکراه پذیرفت که آلانیک قرار نیست بهگرفت او اجازه دهد همراه زوریان این آموزش تهدیدکننده زندگی را پشت سر بگذارد. زک همچنان آنها را تااکنون محل آموزش همراهی میکرد، اما به جای چیزی که زوریان دریافت میکرد، صرفا به درسهای فعلی خود ادامه میداد.
عجیب بود که زوریان خودش را نسبت به چشمانداز این آموزشِ تهدیدکننده زندگی، واقعا مشتاق میدید. صادقانهبیهدف بگویم، آموزش آگاهی روح یکی از خستهکنندهترین آموزشهای جادویی بود که او از تجربهاش ناراضی بود وگذشتهاش با کمال میل شانسی را که آلانیک پیشنهاد میداد میپذیرفت. او میتوانست ناامیدی زک را کاملا درک کند.
او فقط امیدوار بود که ایمان آلانیک به تواناییهایش بیجاویترین نباشد. حداقل، مطمئن بود که اگر واقعا به خاطر یک تمرینمکانهای ناچیز بمیرد، زک هرگز اجازه نخواهد داد آن را فراموش کند.
دو روز بعد، آلانیک آن دو را به مکان کاملا جدیدی راهنمایی کرد، حتی برای زوریان. آنجا داخل معبدی که آلانیک در آن زندگی میکرد، یا هیچ مکان دیگری که او در شروع مجددهای قبلی زوریان را به آنجا برده بود، نبود. آنجا به معنای واقعی کلمه حفرهای در زمین درذهنش ناکجاآباد بود، خب در هر حال در وسط جنگلی کمرفتوآمد، که به راهپلهای تاریک و پر از گرد و غبار باز میشد. حائلهای سرکوبکننده نور روی دیوارهای راهپله حک شده بودند و روشنایی جادویی و معمولی را غیرممکن میساختند. آنها مجبور بودند از مانای خود برای حس کردن محیط اطراف استفادهزیر کنند و در حالی که سازنده آن مکان را نفرین میکردند، به آرامی از پلههای ناهموار و خشن پایین میرفتند. اگر اطمینانی که آلانیک با آن در داخل حرکت میکرد نشانهای بود، احتمالا خودش آن را ساخته بود. اگر هم او آن مکان را نساخته بود، قطعا با آن بسیار آشنا بود.
در هر صورت، وقتی در نهایت به پایین رسیدند، وارد اتاق مربعشکل و جاداری شدند. این یکی بهگرفت طور جادویی تاریک نشده بود، اما آلانیک آنها را از اجرای هرگونه طلسم روشنایی منع کرد و اصراراکنون داشت که به جای آن از مشعل استفاده کنند، بنابراین در نهایت باز هم به طرز وحشتناکی تاریک بود.
آلانیک گفت: «این یه اتاق مراسمه. و مراسمی که میخوام انجام بدم اگهبعداً اشتباه پیش بره فاجعهباره. هر جادویی که مربوط به مراسم نباشه میتونه اون رونهایت به شکلهای نامطلوبی تحریف کنه. روشنایی جادویی باید امن باشه، اما بهتره ریسک نکنیم.»
زک شکایت کرد: «این تشکیلات بهبیهدف شدت شومه. اگه زوریان ضامنت نمیشد،نگاه احتمالا تا الان بهت حمله کرده بودم.»
آلانیک چیزی نگفت و در عوض با حرکاتی نرم و تمرینشده روی روشن کردن تمام مشعلهایداشته اطراف اتاق تمرکز کرد. با پر شدن اتاق از نور کمرنگ مشعلهای پراکنده، مشخص شد کهکردن یک فرمول جادو پیچیده روی کف زمین حک شده که در چندین دایره هممرکز چیده شده است.
زوریان در حالی که به فرمول جادو خیره شده بود تا بفهمد چه کار میکند، پرسید: «خب الان میتونی توضیح بدی این مراسم دقیقا برای چیه؟» خارجیتریناختیارش دایره صرفا یک سد مانای کلاسیک بود که سعی داشت داخل دایره را از مانای محیط جدا کند؛ یک افزونه رایج در ترتیبات مراسم برای به حداقلشده رساندن دخالت نیروهای خارجی بر جادوی در حال انجام. از طرف دیگر، دایره داخلی به نظر میرسید نوعی مهار باشد که از رفتن محتویات به... اوه، چی؟
آلانیک در حالی که به سمت او میچرخیددنبالش گفت: «هدف این تمرین اینه که برای مدتیتشکر بمیری.» در این لحظه تمام مشعلها روشن شده بودند.
زوریان دوباره به دایره داخلی نگاه کرد.خیابانهای آن قرار بود روحش را مهار کند، اینطورتماشا نبود؟ جلوگیری از اینکه به سادگی عبور کند...
آلانیک ادامه داد: «دقیقتر بگم، من روحت رو از بدنت بیرون میکشم در حالی که بهت اجازه میدم آگاهی از خودت رو حفظ کنی. با تبدیل شدن به یه روححوصله خالص بدون بدنی که حواست رو پرت کنه، آگاهی بینظیری از روحت و نحوه کارکردش به دست میاری. تا حدی به این دلیل که هیچ بدنی وجود نداره که حواستسیوریا رو از تمرکز روی روحت پرت کنه، و تا حدی به این دلیل که بیرون کشیدن روح از بدن باعث میشه ساختار و ویژگیهاش کمتر مبهم بشه و مطالعهش آسونتر بشه.»
زک به او زمزمه کرد: «دیدی،خیابانهای بهت چی گفتم؟ اون داره سعیمردم میکنه تو رو بکشه. پولم رو بده.»
زوریان در جواب زمزمه کرد: «ما هیچوقت سر این شرطبندیذهنش پولی نذاشتیم. و تو فقط از نظر فنی حق باهاته؛ هدفویترین این تمرین اینه که در نهایت به زندگی برگردم. فکر کنم.»
آلانیک با عصبانیت گفت: «اگهتشکر این موضوع رو با نهایتویترین جدیت نگیرید، همین الان متوقفش میکنم!»
زک به سرعت ادای دهانبند زدنماهیت را درآورد و زوریان حالت چهرهاشدیگر را به شکل مناسبی جدی کرد.
آلانیک چند ثانیه به آنها خیرهخیابانهای شد تا مطمئن شود که به اندازهاطرافش کافی پشیمان هستند و سپس ادامه داد.
آلانیک گفت: «هرچی بیشتر بیرون از بدن بمونی، زمان بیشتری برای تقویت مهارتهات داری و روحتتشکر برات شفافتر میشه. اما هرچی بیشتر بیرون از بدن بمونی، پیوندی که روحت رو به بدنتمکانهای متصل میکنه ضعیفتر میشه. این یه عمل متعادلسازی ظریفه، و بهای بیاحتیاطی و اشتباه حدس زدنش، مرگه.»
آلانیک یک ثانیه مکث کرد.
در نهایت گفت:دهد «هنوز وقت داریماهیت که عقب بکشی.»
چی، جدی؟خاطر انگار که اوبیهدف الان عقب میکشید.
زوریان در حالی که سرشخوشبختانه را تکان میداد گفت: «حاضرمذهنش ریسکش رو بپذیرم. باید چیکار کنم؟»
آلانیک دستور داد: «برو در مرکز نمودار مراسم بشین. قبل از انجام این کار، باید آمادهسازیهایی انجام بدیم. چند طلسم باید روت اجرا بشه. یکی طلسمیه کهآکادمی روحت رو به بدنت متصل میکنه، اما تو رو به داخل نمیکشه مگه اینکه خودت بخوای. یکی دیگه طلسمیه که نوعی مغز جادویی برای روحت میسازه تا باهاششده فکر کنه، و بهت اجازه میده به عنوان یه روح بدون بدن، آگاهیت رو حفظ کنی. اگه هر کدوم از اینها اشتباه انجام بشه، تو به سادگی میمیری...»
در پانزده دقیقه بعدی، آلانیک مدام مکانیک مراسم را برای زوریان توضیح میداد و حتی چند بار از او سوال پرسید تا مطمئن شود که حواسش جمعحال است. کمی خستهکننده بود، اما او حدس میزد برای چیزی به این خطرناکی، ارزشش را داشت که بیش از حد محتاط باشند. آلانیک احساس میکرد که او بایدخاطر بتواند از پس مراسم برآید، اما تاکید کرد که وقتی پای چنین چیزهایی در میان باشد هیچ قطعیتی وجود ندارد. رویهای شبیه به این هرگز واقعا امن نبود.
با این حال، یک چیز جالب بود. زوریان نمیتوانست متوجه نشود که چقدر از این تشکیلات به وضوح به این بستگی داشت کهدیدن رهبر مراسم دارای دید روحی باشد و بتواند جادوی روح را روی کارآموز اجرا کند. این چیزی نبود که یک متخصص در دفاعاحساس روحی بتواند آن را برپا کند؛ این یک نکرومانسی تمامعیار بود. سرنخ دیگری از اینکه آلانیک ممکن است گذشتهای کمی تاریک داشته باشد...
آلانیک گفت: «اوه، و یه چیز دیگه قبل از اینکه شروع کنیم. همونطور که ممکنه بدونی، بدن موجودات زنده برای کار بدون روح طراحی نشده. غیبت روحت از بدنت کارهای وحشتناکی باهاش میکنه. آسیبی که به خاطر وحشی شدن نیروی حیات یکشروعهای شخص در سراسر بدنش وارد میشه، موذیانه است و بهبودی ازش سخته. خیلیها با سوءاستفاده از این روش برای تقویت آگاهی روحشون، سلامتیشون رو برای همیشه از بین بردن. با توجه به روشی که حلقه زمانی بدنت رو بازنشانی میکنه، باید درمجاورت برابر این آسیب طولانیمدت مصون باشی. با این حال، این هیچ کمکی به محافظت از تو در برابر عواقب فوری جداسازی روحت از بدنت برای مدتی نمیکنه. حتی اگه همهچیز بینقص پیش بره، با احساس بیماری شدید و درد وحشتناکی بیدار میشی.»
زوریان گفت: «میفهمم.»
آلانیک ادامه داد: «این رو بهت میگم تا وحشت نکنی و به خودت آسیب نرسونی.نگه بهتره بعد از بیدار شدن سعی نکنی حرف بزنی یا حرکت کنی. فقط برای مدتیحوصله درد و بیماری رو تحمل کن و منتظر بمون تا بدنت دوباره تعادلش رو برقرار کنه.»
زوریان سر تکان داد، دربیهدف حالی که از همین حالامغازهها از این تجربه وحشت داشت.
«آمادهای؟»
نه.
او با لحنی کهبدون مطمئنتر از احساس واقعیاشحلقه به نظر میرسید گفت: «آره.»
هیچ هشداری در کار نبود. باخیابانهای حرکتی ناگهانی، آلانیک دستش را دورمردم بالای سر زوریان حلقه کرد و کشید.
زوریان تنها یک بار چنین دردی را احساس کرده بود، و آن زمانیبعداً بود که کواتاچ-ایچل سعی کرده بود روح او را با روح زک پیوند دهد.نهایت او سعی کرد فریاد بکشد و متوجه شد که دیگر کنترلی روی بدنش ندارد.
بیناییاش در اطراف لبهها تاریک شد، بدنش بیحس و کرخت شدمغازهها و تمام صداهای اتاق به تدریج ناپدید شدند. آگاهی او به سرعتگذشتهاش در یک نقطه منفرد کوچک شد، تا زمانی که چیزی باقی نماند.
و سپس چیزی آنجا بود. روحش در آگاهیاش شعلهور شد، روشن و شفاف به گونهای که هرگز پیش از این نبود. او در ابتدا وحشت کرد و در تلاش برای درک آنچه برایش اتفاق افتاده بود، بهبهترین طور غریزی با اندامهای ناموجودش برای یافتن تکیهگاهی دست و پا زد و چیزی نیافت. اما پس از یک لحظه، به یاد آورد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و دستورالعمل آلانیک چه بود؛ اولینمهمتر کاری که باید میکرد پیدا کردن پیوندی بود که روحش را به بدنش متصل میکرد. او هرگز نباید آن را از دید خود دور میکرد، مبادا بدون اینکه متوجه شود برای مدت طولانی در این حالت بماند.
او تنها بود؛ تنها به گونهای که بیان آن با کلمات دشوار بود. او میتوانست روحش راتصمیم حس کند، اما هر چیزی در خارج از مرز بیرونی روحش، یک فضای خالی، ساکت و بدونهمانطور ویژگی بود. این کاملا وحشتناک بود و او میل شدیدی برای بازگشت فوری به بدنش احساس کرد.
اما این کار راکند نکرد. به تدریج آرام شدبیاید و دست به کار شد.
او نمیدانست چه مدت به عنوان یک روح آگاه باقی ماند و ساختار روحش و نحوه تعامل آن را با نشانگر بافتهشده درگذشتهاش آن ردیابی کرد. در فرم فعلیاش تشخیص گذر زمان سخت بود. با این حال، مهم نبود که فقط چند لحظه گذشته باشد، زیراباد همین یک دیدار چیزهای زیادی به او گفت... در این فرم همهچیز بسیار واضحتر و آشکارتر بود و او از همین حالا میتوانست ببیند-
پیوند! داشت ضعیف میشد!
زوریان پس از لحظهای دست و پا زدن درویترین وحشت، پیوند را فعال کرد و پیوند و روحشگرفت به پایین شتافتند تا دوباره با بدنش متحد شوند.
پس از چند بار گذراندن آموزش جدید آگاهی روح آلانیک، زوریان در نهایت میتوانست با اطمینان بگوید که بازگشت بهقدم زندگی بدتر از مردن است. بیرون کشیده شدن روحش از بدنش توسط آلانیک به شدت دردناک بود، اما فقط برایگذاشته یک لحظه. درد و احساس بیماری ناشی از بازگشت به زندگی ساعتها طول میکشید و تنها به کندی محو میشد.
با این حال، او باید به آلانیک اعتبار میداد؛ این روش موثر بود. بسیار موثر. پس از جلسه چهارم، زوریان سرانجام موفق شد بخشی از نشانگر را که مسئول ردیابی کلیدها بود، پیدااولیه کند. معلوم شد دلیل اینکه سر درآوردن از آن اینقدر سخت بود، این بود که در فواصل نامحدود کار نمیکرد؛ تنها زمانی میتوانست یک نشانگر را ردیابی کند که نسبتا نزدیک باشد. این بدانقرار معنا بود که متاسفانه، آنها نمیتوانستند برای ردیابی آنها صرفا مسیری را که نشانگرشان مشخص کرده بود دنبال کنند. اما حداقل اکنون میدانستند که اگر به یکی از آنها نزدیک شوند، متوجه خواهند شد.
هیچکدام از کلیدها در اطراف سیوریا نبودند. او فقط برای اطمینان بررسیدیگر کرده بود، زیرا اگر معلوم میشد کلیدی درست زیر دماغش بوده وفضولیشان او هرگز به خودش زحمت بررسی نداده است، احساس میکرد یک احمق است.
جدای از آن، او همچنین عملکردی از نشانگر را شناسایی کرد که دقیقا به او میگفتخسته چند شروع مجدد تا فروپاشی باقی مانده است. آنها به لطف نگهبان از قبل این رااولیه میدانستند، اما خوب بود راهی داشته باشند تا هر زمان که میخواهند آن اطلاعات را بررسی کنند.
در اخبار دیگر، زک تا حدودی به افزایش آگاهی روح زوریان و کنترل متناظر آن بر نشانگر حسادت میکرد. اوقدم روی آموزشهای پایه خود به شدت کار میکرد و با وجود اینکه زوریان با جزئیات کامل برایش توصیف کرده بودگذاشته که این رویه چقدر وحشتناک است، اصلا از اینکه به محض اعلام آمادگی توسط آلانیک جا پای زوریان بگذارد، دلسرد نشد.
زوریان از اشاره به این موضوع خودداری کرد که زک به تازگی آموزشمردم پایه خود را در آگاهی روح آغاز کرده است و قبل از اینکهقدیمیاش به سطحی برسد که آلانیک میخواهد، به چندین شروع مجدد نیاز خواهد داشت.
در هر صورت، شروع مجدد به پایان خود نزدیک میشد، بنابراین باید آمادهسازیهایی انجام میشد. کائل بارشاید دیگر دفترچههای تحقیقاتیاش را برای او آورد تا به شروع مجدد بعدی منتقل شوند، و زوریان نیزبودن یادداشتهای خودش و همچنین نتیجه برنامه تمرینی کیریلی و تایون برای این شروع مجدد را بهروز کرد.
و این بار، موارد جدیدی به مجموعه او اضافه شده بود؛ هممردم زویم و هم آلانیک دفترچههای خودشان را برای انتقال به شروع مجددآپارتمان بعدی برای او آوردند. خب، زویم در واقع بیشتر از یکی آورده بود...
زویم به او گفت: «باید اعتراف کنم که با نبوغت در این زمینه از من پیشی گرفتی.بیهدف هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که کل دفترچهها رو فقط با ذخیره کردنشون تو ذهنم منتقل کنم.گذشتهاش اطمینان دارم مشکلی نیست که همون توافقی که با دوستت داشتی رو با منم داشته باشی، بله؟»
زوریان گفت: «مشکلی نیست.» از آنجایی که او دیگر بسته حافظه مادرسالار را حمل نمیکرد،تماشا فضای خالی زیادی برای دفترچههای بیشتر داشت. او به آلانیک که در کنار استادش ایستادهطول بود نگاه کرد. «تو چطور؟ مطمئنی که فقط میخوای همین یه دفترچه کوچیک رو منتقل کنی؟»
آلانیک در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «همین برام کافیه. برخلاف زویم و کائل،داشته من قصد ندارم از حلقه زمانی برای انجام نوعی تحقیق استفاده کنم. من فقط به حقایق ومنطقی اسامی نیاز دارم، تا دفعه بعد که درباره حلقه زمانی بهم میگی، کمتر وقتت رو تلف کنم.»
زوریان متفکرانه گفت: «پس حدس میزنم اگهسیوریا تو اون شروع مجدد قصد نداریم درباره حلقهنهایت زمانی بهت بگیم، نباید این رو بهت بدیم.»
آلانیک موافقت کرد: «بدیهیه. اما اگه میخوای دوباره همونبیاید آموزشی رو که الان انجام دادی پشت سر بذاری،خیابانهای مجبوری دربارهش بهم بگی، وگرنه هرگز باهاش موافقت نمیکنم.»
زوریان گفت: «این رو از قبل حدس زده بودم.قدم خب، اگه همهچیز همینه، پس کارمون تمومه. این احتمالا آخرینگرفت باریه که قبل از بازنشانی زمان با هم صحبت میکنیم.»
زویم و آلانیکدهد نگاهی مضطرب با یکدیگرواقعی رد و بدل کردند.
آلانیک گفت: «راستش، یه چیز دیگه هم هست. من ومغازهها زویم قصد داریم در طول تهاجم، یه گروه رزمی رو بهمهمتر داخل حفره هدایت کنیم تا به اصطلاح "احضار" رو مختل کنیم.»
زوریان که گیج شده بود اینسعی بحث به کجا ختم میشود گفت:کرد «خب، من قرار نیست جلوتون رو بگیرم.»
آلانیک با نگاهی که به او القا میکرد دارد احمقانه رفتار میکند، گفت: «میدونم. میخوام که تو هم با ما بیای. اگه بتونیم با جنگیدنآپارتمان راهمون رو تا محل مراسم باز کنیم، میتونیم جادوگرهایی که مسئول احضار هستن رو شناسایی کنیم و تو میتونی در شروع مجددهای آینده ازشون بازجوییزیر کنی. همچنین احتمال زیادی وجود داره که رهبران محلی فرقه اژدهای زیرین هم اونجا باشن. در مجموع، این قطعا اطلاعاتیه که باید برات جالب باشه.»
زوریان تایید کرد: «هست. و آره، چیزی که میگی منطقیه. حدس میزنم فقط به پیامدهای برنامهای که داشتیدشود فکر نمیکردم. فکر کنم اونقدر به شکست خوردن در برابر مهاجمان هنگام مبارزه مستقیم با اونها عادت کردم کهبهترین ناخودآگاه احتمال موفقیتتون رو نادیده گرفتم. میدونی که اگه میخوای به محل مراسم برسی مجبوری با کواتاچ-ایچل بجنگی، درسته؟»
زویم گفت: «میدونیم. اون ممکنهبیهدف پیر و قدرتمند باشه، امامغازهها در نهایت فقط یه جادوگره.»
زوریان خاطرنشان کرد: «خب، یه جادوگر کهنکرد کل ارتشی از هیولاها و زیردستان روخاطر فرماندهی میکنه. اما باشه، یه امتحانی میکنیم.»
آلانیک گفت:بعداً «خوبه. فکر میکنیتشکر زک هم میاد؟»
زوریان گفت: «داری شوخی میکنی؟ اگه از یه مبارزهزمانی خوب مثل این کنارش بذاریم هرگز ما رو نمیبخشه. فقطنظر بهم بگو محل ملاقات کجاست و ما اونجا خواهیم بود.»
وقتی آلانیک به او گفت که او و زویم در راس یک گروه رزمی خواهند آمد، زوریان تصور کرده بود که منظورشان حدود بیست جادوگر به عنوان نیرویگذاشته اصلی رزمی و شاید دو برابر آن تعداد تفنگدار برای پشتیبانی است. در عوض، وقتی او و زک به محل ملاقات آمدند، تقریبا صد نفر را پیدا کردندحفره که همگی جادوگر بودند. برخی از آنها در واقع تفنگ حمل میکردند، اما آلانیک توضیح داد که آنها صرفا جادوگرانی هستند که سلاح گرم حمل میکنند نه سربازان معمولی.
کاملا واضح بود که زویم و آلانیکنکرد هشدارهای آنها در مورد مهاجمان و کواتاچ-ایچل راملاحظهکاری بسیار جدی گرفته بودند، که نشانه خوبی بود.
در هر صورت، آلانیک (که فرمانده کل گروه بود و زویم به پیروی از رهبری اونهایت رضایت داده بود) تصمیم گرفت قدرتشان را با جنگیدن در سراسر شهر برای رسیدن به حفره هدراولیه ندهد. در عوض، کل گروه خود را در نزدیکی مقصدشان پنهان کردند و منتظر شروع تهاجم ماندند.
هنگامی که یکی از جادوگران پرسید چرا آنها بلافاصله به احضارکنندگان حمله نمیکنند، آلانیک توضیحنگه داد: «هدف این عملیات اینه که رهبران حمله رو غافلگیر کنیم. ما باید صبر کنیمحوصله تا حمله شروع بشه و شدت بگیره، وگرنه ممکنه تصمیم بگیرن در اطراف محل مراسم نمونن.»
زویم و آلانیک به وضوح با مدافعان شهر صحبت کرده و آمادهسازیهایی انجام داده بودند، زیرا وقتی درگیری شروع شد،مکانهای بلافاصله در اطراف حفره به شدت بالا گرفت. مدافعان بخش زیادی از تلاشهای خود را روی مبارزه با مهاجمان درپشتبام آنجا متمرکز کردند و مهاجمان در واکنش به این موضوع، نیروهای خود را حتی بیشتر در اطراف حفره متمرکز کردند.
آلانیک در حالی که بیتفاوت قتلعام را تماشادنبالش میکرد، اعلام کرد: «صبر میکنیم تا مدافعان شهر قبلبیهدف از اینکه حرکتی بکنیم، مهاجمان رو کمی تضعیف کنن.»
زوریان نیز در حال تماشای آن بود و جمعیت را برای یافتن هر نشانهای ازتماشا کواتاچ-ایچل بررسی میکرد. لیچ باستانی تمایل داشت وقتی واقعا میجنگید به طور مکرر دورنوردی کند،طول که زیر نظر داشتن او را حتی از این فاصله به یک کار طاقتفرسا تبدیل میکرد.
زوریان به آرامی به زک اعتراف کرد: «هرحلقه بار که گمش میکنم، مدام انتظار دارم ناگهانداشته پشتم ظاهر بشه و از پشت بهم ضربه بزنه.»
زک نیز به همان اندازه آرام پاسخ داد: «آره، میدونم چه حسی داری. من بانهایت لیچهای دیگهای جنگیدم و بردم، اما هیچوقت نتونستم واقعا اون حرومزاده رو شکست بدم. وشروعهای اون واقعا تمایل داره وقتی که اصلا انتظارش رو نداری، چنین کثافتکاریهایی روی سرت پیاده کنه.»
زوریان از روی بیحوصلگی شروع کرد به انجام همان کاری که این روزها برای آرام کردن اعصابش انجام میداد؛سیوریا او مکانیسم ردیابی کلید را در نشانگرش بررسی کرد. البته او هرگز پاسخ معتبری از آن نمیگرفت، اما این کاراختیارش به او یادآوری میکرد که اخیرا واقعا در چیزی موفق شده است و این معمولا به بهبود روحیهاش کمک میکرد.
با این تفاوت که او اکنون واقعاخیابانهای چیزی را احساس کرد. با هیجان، روی چیزیتماشا که نشانگر به او میگفت تمرکز کرد و-
زوریان ناگهانپاسخ خشکش زد وتوضیح هیس کشید: «لعنتی.»
زک باخاطر نگرانی پرسید:تشکر «چی شده؟»
زوریان با تلخی گفت: «کواتاچ-ایچل رو پیدا کردم،» و به نقطهای درکرد سمت چپشان اشاره کرد. لیچ فقط کنار ساختمانی ایستاده بود و با آرامشاطرافش آشکار شدن نبرد را تماشا میکرد، بدون اینکه زحمت مداخله به خود بدهد.
زک که حالا میدانست کجا را نگاه کند،سیوریا به سرعت متوجه لیچ شد و گفت: «اوه.نهایت اون اونجا تو حاشیه ایستاده داره چه غلطی میکنه؟»
زوریان گفت: «نمیدونم. راستش در حالماهیت حاضر واقعا برام مهم نیست. مندیگر یکی از کلیدها رو پیدا کردم.»
زک با روحیهایملاحظهکاری که بالا رفتهخیابانهای بود گفت: «اوه؟»
زوریان پرسید: «اونپیدا تاجی که کواتاچ-ایچل همیشهنکرد سرش میذاره رو میدونی؟»
زک برای لحظهای با چهرهایتشکر خالی به او نگاه کردویترین و سپس صورتش در هم رفت.
زک شکایت کرد:دهد «اوه، حتما داریماهیت باهام شوخی میکنی.»
اما متاسفانه، زوریان شوخی نمیکرد. طبق نشانگر او، کواتاچ-ایچل تاجمغازهها امپراتوران ایکوسیایی را بر سر داشت، یکی از پنج کلیدیمکانهای که آنها برای ترک حلقه زمانی نیاز به جمعآوریشان داشتند.
زوریان آهی کشید: «اینکند شروع مجدد مدام دارهدنبالش بهتر و بهتر میشه.»