چپتر 57: قرارداد شیطان (۲)
0جو اتاق پذیرایی در یک چشمبههمزدن سنگین شد. چشمانکردن ویسکونت از خشم شعلهور بود. با این حال، چهرهبهطور لوید در برابر این نگاه، بیتفاوتتر و خونسردتر شد.
«منظورت ازبرای "میدونستم کارداشت توئه" چیه؟»
لوید شانهای بالاچیکار انداخت. سرش را بهروش یک طرف کج کرد.
با لحنی گستاخانه پرسید: «به نظر میرسه هنوز غرورت رو کنار نذاشتی، ویسکونت. خیلی وقتتخمطلای پیش به من شک کرده بودی، و وقتی شکت به یقین تبدیل شد، حتماً دلتگفت هری ریخته پایین. با این حال میگی "میدونستم کار توئه"؟ بیخیال، این جواب زیادی ساختگی نیست؟»
«چی...»
لوید دستور داد: «از حالتیحتی که الان توی چهرهت هستگرانبهاترین خوشم میاد. بذار همینطوری بمونه.»
لوید در حالی که روی مبلدرباره لم داده بود دستش را بالاخیره آورد و با حرکتی کوچک، بشکنی زد.
«حالا ببین. همونطور که فکر میکردم، از قبلحتی به من مشکوک بودی. چقدر خوب میشد اگه همونپارچهای اولین باری که همدیگه رو دیدیم راستش رو میگفتی.»
«پس... واقعاً تو بودیخوبی که کارگاه رنگرزی منحتی رو به هم ریختی؟»
لوید اعترافبرای کرد: «آره،داشت کار من بود.»
«چیکار کردی؟»
«داری درباره روش کارم میپرسی؟»
«هاا. معلومه.»
ویسکونت در حالی که به لویدکردن خیره شده بود، آه سنگینی کشید.تخمطلای او دلیل خوبی برای کنجکاویاش داشت.
کارگاه رنگرزی. حتی فکرکردی کردن به آن همکارم باعث میشد ویسکونت آه بکشد.
گرانبهاترین کارگاه رنگرزی من...
این کارگاه غاز تخمطلای ویسکونت بود. لاکوناتا پارچهای بود که بهطور ویژه با عصاره توت لادونا فرآوری میشد. پارچه لاکوناتا بینهایت زیبا بود. کمترین چیزی که میشد دربارهاش گفت این بود که لوکس و چندرنگ بود. درخشش ظریف و عمیق آناگر بهطرز غیرقابلتوصیفی منحصربهفرد بود. قلمروهای دیگر حتی اگر از همان توت لادونا استفاده میکردند، هرگز نمیتوانستند این محصول را کپی کنند. این رنگ منحصربهفرد تنها زمانی به دست میآمد که توت لادونا از منطقه غربی رشتهکوه شرقی برداشت میشد. میشد سعی کرددانش این توتها را در جای دیگری کاشت، اما رنگ و درخشش آنها از بین میرفت. نهتنها این، بلکه به دلیل تغییراتی که در طول فرآیند حملونقل روی میداد، نمیشد از آن توتها استفاده کرد. رنگ پارچه نیز این تغییر را منعکس میکرد.
علاوه بر این، ویسکونتی دانش ویژهای از تولید لاکوناتا در طول بیش از صد سال به دست آورده بود. به لطف تمام این عوامل، پارچهچیزی لاکوناتا بهعنوان یک محصول ویژه و ارزشمند در نظر گرفته میشد که تنها در ویسکونتی لاکونا قابل تولید بود. بنابراین، این پارچه به ستون فقرات اقتصادمیآمد و معیشت ویسکونتی لاکونا تبدیل شد. این یک غاز تخمطلای بیقیمت بود، اما یک روز، این غاز شروع به رفتارهای عجیب کرد. نه، در واقع مرد.
این... چیزی بودچیکار که اصلاً منطقیدرباره به نظر نمیرسید.
یک روز صبح در حدود پنجاه روز پیش، سرپرست کارگاه رنگرزی پیش ویسکونت آمد و بهمحض اینکه چشمشان به هم افتاد، شروعلادونا به التماس برای جانش کرد. سرپرست گفت که متأسف است. گفت که مرتکب جرمی نابخشودنی شده است. او توضیح داد که پارچهمیکردند لاکوناتا عجیب شده است. وقتی پارچه رنگ میشد، رنگش بهشدت افتضاح از آب درمیآمد. آن درخشش متمایز کاملاً از بین رفته بود.
اولش فکر میکردمدلیل این مشکل بیشتر ازداشت یک روز طول نمیکشه.
ویسکونت فکر میکرد که محصول آن روز فقط یک دسته خراب بوده است. او تصور میکرد که حتماً مشکلی در مواد اولیه، توتها یا خود پارچه پیش آمده است. او اینطورظریف فکر میکرد، اما قضیه این نبود. روز بعد، روز بعد از آن، و برای یک ماه تمام، درخشش و رنگ متمایز لاکوناتا برنگشت. بهجای آن رنگ زیبا، حالا کدر و بیروح شدهآنها بود. هیچ اثری از آن درخشش ظریف دیده نمیشد. فقط خاکستری و کدر بود. این یک محصول معیوب بود که اصلاً برای فروش مناسب نبود. تبدیل به یک زباله تمامعیار شده بود.
از همانآره موقع بود کهداری همهچیز شروع شد.
کارگاه رنگرزی در وضعیت اضطراری قرار گرفت. بنابراین آنها تصمیم گرفتند با دور ریختن آبمیوه غلیظشده در انبار و ساختن دوباره آنها از صفر، همهچیز را از نو شروع کنند.گفت با این حال، رنگ لاکوناتا برنگشت. آنها سعی کردند پارچه را بهطور کامل تغییر دهند، اما نتیجه همان بود. هیچ درخششی وجود نداشت. طبیعتاً بازرگانانی که بهطور مرتب لاکوناتا میخریدند،سعی روی برگرداندند و رفتند. حتی مشتریانی که مدتها با ویسکونتی تجارت میکردند، یکییکی خریدهای خود را متوقف کردند. منبع درآمد قابلاعتماد ویسکونتی که برای مدتی طولانی پابرجا بود، از بین رفت.
حتی با وجود اینکه اوضاع از کنترل خارج شده بود، هیچکس نمیتوانستبکشد دلیل مرگ رنگ و درخشش لاکوناتا را بفهمد. صرفنظر از اینکه ویسکونت چقدربینهایت تلاش کرد یا چقدر زحمت کشید، دلیل آن همچنان یک راز باقی ماند.
ویسکونت از شدت خشم منفجر شد، زیرا این وضعیت او را دیوانه میکرد. او به دلیل استرس شدید دچار ریزش موی سکهای شد. علاوه بر این، کلیهاش هر شب درد میگرفت و زرداب به گلویش میآمد. با وجوداگر این، تنها کاری که ویسکونت میتوانست انجام دهد، ایجاد شک و تردیدهای بیثمر بود. آره، اون حرومزاده. لوید فرونترا. تنها کاری که از دستم برمیومد شک کردن به اون بود! در واقع، شک او کاملاً بر اساس شواهدمنعکس و قرائن بود و هیچ مدرک واقعی نداشت. غیرممکن بود که به آن پسر شک نکند. هرچه باشد، او بهطور یکجانبه فاضلاب را در رودخانه تخلیه کرده، به قلمرو آسیب زیادی رسانده و بارون را تهدید کرده بود.
در این مقطع، بزرگترین کینهتوزان علیه او، افراد خاندان فرونترا بودند و محتملترین مظنون، لوید بود. این بچه جوونه اما دقیق و حسابگره. این پسر بارها آمادگی و زیرکی خود را ثابت کرده بود. با چنین شخصیتی، این پسر کاملاًکمترین قادر بود چنین نقشهای بکشد. لوید کسی بود که هر چقدر هم به مغزش فشار میآورد، باز هم به ذهن او میرسید. با این حال، راز ماجرا این بود که این پسر چگونه توانسته بود چنین نقشهای را پیاده کند.بین دقیقاً به همین دلیل بود که او با یک ملاقات غیرمنتظره با لوید موافقت کرده بود. او میخواست بفهمد این بچه چه حقهای در کارگاه رنگرزیاش پیاده کرده است. ویسکونت مشتاق بود بفهمد او چگونه این کار را کرده است.
«تو که چیزی جزخوبی یه گدای بیپول نیستی، آخهکردن چیکار با کارگاه من کردی؟»
ویسکونت دندانهایش را به هم سایید وداشت به لوید خیره شد. نفرین؟ جادوی سیاه؟ هیچتخمطلای توضیح دیگری جز اینها وجود نداشت. لوید خندید.
«همم... اول از همه، میخوام بهت آفرینباعث بگم که فهمیدی من باعثش بودم. قدرتپارچهای استدلالت فراتر از انتظاراتم بود. اما عجب، عجب.»
او شانهای بالا انداخت.
«اتفاقی که تو کارگاه رنگرزیت افتاد...کنجکاویاش اگه بخوام از نظر فنی بگم،بکشد من از قصد این کار رو نکردم.»
«منظورت چیه؟»
از قصد اینکنجکاویاش کار رو نکرده؟ حالاباعث میخواد چه شوخیای بکنه؟
چهره ویسکونت جدی شد. گوشههای لب لوید بیشتر به سمتهاا بالا کشیده شد و در نهایت، لوید دهانش را بازداشت کرد تا فاش کند چه اتفاقی در کارگاه افتاده است.
«اون آسیبکشید جانبیِ زمانخوبی ساخت آبراه بود.»
«آبراه؟»
لوید جواب داد: «آره.»
«ما اون روچیکار توی دره ساختیم. خیلیروش هم تمیز و عالی.»
«این چه ربطی به کارگاهبرای من داره؟! درست حرف بزن! انقدرمیشد طفره نرو، انگار داری مسخرهم میکنی!»
در نهایت، ویسکونت از کوره در رفت. او کهکردن روی لبه مبل نشسته بود، به سمت لوید خمبهطور شد. در عوض، لوید کاملاً به عقب تکیه داد.
«نوچ. لازم نیست اینقدرداشت بیطاقت باشی. احیاناً ویژگیهایمیشد سنگ آهک رو میدونی؟»
«چی...؟»
«سنگ آهک یکی ازخوبی سنگهای رسوبیه که ازحتی کربنات کلسیم تشکیل شده.»
«چی داری میگی...»
حالا دارهبرای چه چرتوپرتهاییداشت سرهم میکنه؟
لوید به توضیح دادن ادامه داد: «استخوانها و پوستههای صدفها، صخرههای مرجانی، اسفنجها، پلانکتونها و بسیاریدلیل از ارگانیسمهای دیگه از کربنات کلسیم ساخته شدن. و وقتی میمیرن، این ترکیب در کف دریاویژه جمع میشه. با گذشت زمان، اونا روی هم انباشته میشن و سفت میشن. سنگ آهک دقیقاً همینه.»
«درباره چی حرف میزنی؟»
«هیس. تا آخرش گوش کن. بههرحال، سنگ آهکی که به این شکل تشکیل میشه،غاز یه مصالح ساختمانی کاملاً عالیه. درست مثل ساختن همون آبراهی که ما تو دامنهچیزی میانی کوه ایجاد کردیم. اوه، و بستر سنگ آهک، آب رو به آبآهک تبدیل میکنه.»
«آبآهک...؟»
«آره. اسمش گندهست، اما در واقع خیلی سادهست. یونهایمیپرسی کلسیم و منیزیم موجود در سنگ آهک توی آب حلکنجکاویاش میشن و نسبت مواد معدنی آب رو کمی تغییر میدن.»
«این چهکشید ربطی به کارگاهبرای رنگرزی من داره؟»
«از خیلی جهات ربط داره.»
چشمان ویسکونت گشاد شد: «چطور؟»
«چون همون آب درهای که آبراهدرباره توش قرار داره، بالادست رود پروناست کهشده از ویسکونتی به سمت بارونی جریان داره.»
«چی...؟» چهره بیتفاوتدلیل ویسکونت به حالتی گیجداشت و مبهوت تبدیل شد.
او شبیه کسی بود که ضربهای به سرشحتی خورده باشد، اما لوید با صدایی که بیتفاوت وپارچهای خونسرد به نظر میرسید، به توضیح دادن ادامه داد.
«حالا داری متوجه قضیه میشی؟ ما برای ساختن آبراه توی دره، یه سری انفجارهای طولانی انجام دادیم. ما بستر سنگ آهکی رو که تو شیب دره دفن شده بود منفجردرخشش کردیم و اونا رو استخراج کردیم و بیرون آوردیم. اوه، تو این فرآیند، ما خیلی از ابزارهامون برای پردازش و خرد کردن سنگ آهک به قطعات کوچیک استفاده کردیم. دردیگری نهایت، این کار باعث شد که دره با مقدار عظیمی از خردهسنگها و تراشههای سنگ آهک فرش بشه. اونقدر زیاد که شمردنشون مثل شمردن دانههای شن بود. به لطف همین...»
لبخندی که رویچیکار صورت لوید بود،درباره بهتدریج شیطانی میشد.
«آب درهکشید کمی بهخوبی آبآهک نزدیکتر شد.»
«پس یعنی ممکنهدلیل دلیل تغییر رنگ پارچهداشت لاکوناتا این باشه که...»
«آره. به خاطر اینه کهحتی یه تغییر جزئی تو ترکیبگرانبهاترین شیمیایی رود پرونا به وجود اومد.»
«چی... امکانآره نداره...» رنگ ازداری رخسار ویسکونت پرید.
«البته که تو کاملاً ازش بیخبر بودی. هرچی باشه، این تغییرمیشد خیلی کوچیک و نامحسوس بود. حتی با نوشیدن آب هم نمیتونستیلادونا متوجهش بشی. و قطعاً تأثیر بزرگی روی مردم و محیطزیست نخواهد داشت.»
لبخند شیطانی لوید عمیقتر شد. دقیقاً همان چیزی بود که گفته بود. با این حال، سخت میشد گفت که انفجار وتوت پردازش سنگ آهک در دره، آنجا را با مواد معدنی دیگر اشباع کرده است. تأثیری که روی انسانها، ارگانیسمها و محیطهمان اطراف داشت، ناچیز بود. این تأثیر قابلمقایسه با تأثیری بود که موز با پتاسیم و عناصر رادیواکتیو خود روی انسانها میگذاشت.
پتاسیم موجود در موز دارای ایزوتوپهای رادیواکتیو است، اما برای اینکه یک انسان در معرض تشعشع قرار بگیرد، باید حداقلفرآوری صد میلیون موز در روز مصرف کند. همین امر در مورد تأثیر مواد معدنی رود پرونا بر بدن انسان نیزاستفاده صدق میکرد. نمیدونم. شاید لازم باشه یه نفر حدود صد میلیون لیتر آب بنوشه تا از مصرف بیشازحد مواد معدنی بمیره.
آبآهک بهسختی روی انسانها تأثیرداری میگذاشت. البته این فقط مختصهاا انسانها و محیط طبیعی بود.
«اما قضیه برای کارگاه رنگرزی تو فرق میکنه. فرض میکنم از آببکشد رودخونه برای ساختن رنگت استفاده میکنی و بعد دور میریزیش. اینطوری بود کهبینهایت اون فاضلابی که به سمت قلمرو سرازیر میشد، به وجود اومد. درست میگم؟»
«همینیه که هست. این یه واکنش شیمیاییه. اوه، شاید ندونی شیمیمیشد چیه. بههرحال، حتی یه تغییر جزئی تو رودخونه که بهسختی رویلادونا مردم تأثیر میذاره، تأثیر بزرگی روی کارهای ظریفی مثل رنگرزی میذاره.»
«این...»
«آخی، چیکار کنم؟ قلبمکردی داره میشکنه. من از پارچهمیپرسی لاکوناتا خوشم میومد. قشنگ بود.»
«اما فکر کنم دیگه میتونی برای همیشه با لاکوناتات خداحافظی کنی. رودخونه حداقل تا یه دهه دیگه تو همین حالت میمونه.توت اینطور هم نیست که روش دیگهای برای کشیدن آب از جای دیگهای داشته باشی. میتونی سعی کنی آب مقطر درست کنیهمان تا از شر آهک خلاص بشی، اما اونم باز ترکیب آب رو تغییر میده، بنابراین رنگ متمایز لاکوناتا در هر صورت برنمیگرده.»
در نهایت ویسکونتدلیل نعره زد: «ازکنجکاویاش تو شکایت میکنم!»
«من این مسئلهکنجکاویاش غیرمنطقی رو بهکردن دادگاه سلطنتی میکشم!»
لوید با لحنیچیکار چربزبانانه جواب داد: «آره،روش برو ازم شکایت کن.»
«اگه میخوای، هرچقدر کهخوبی دلت میخواد ازم شکایت کن.کردن اما فکر میکنی برنده میشی؟»
«چی؟!»
«آبآهک در وهله اولداشت یه آلاینده نیست ومیشد مسلماً سمی هم نیست.»
ویسکونت زبانش بند آمده بودداری و بنابراین لوید بیرحمانه باهاا حقیقت به او حمله کرد.
«و ما چیکار میتونیم بکنیم؟ ما از قصد سنگ آهکها و تیکهسنگها رو توغاز دره پخش نکردیم. این اتفاق تو فرآیند توسعه اون مکان افتاد. خودت که میدونی ایندربارهاش مسئله، قانون "عمدی بودن عمل" رو که قانون سلطنتی مهم میدونه، نقض نمیکنه، مگه نه؟»
«عمدی بودن؟»
«آره، عمدی بودن عمل. به اعمالی اشاره داره که بدونگرانبهاترین قصد مشخصی برای آسیب رسوندن انجام میشن. بهعلاوه، اگه این موضوعپارچه رو موشکافی کنیم، ریشه اصلی همه اینا به خودت برمیگرده، ویسکونت.»
ویسکونت لاکوناآره فریاد زد:کردی «به من؟! چطور؟!»
«خب، تو بهطور یکجانبه فاضلاب سمی رو تو رود پرونا که از قلمروی من میگذره تخلیه کردی. به همین دلیل بودتوت که ما سخت کار کردیم تا آبراه رو توی دره بسازیم. تو این فرآیند، چارهای جز انفجار سنگ آهکها برای استخراج نداشتیم.استفاده و این کار آب دره رو به آبآهک تبدیل کرد که در نهایت باعث شد پارچه لاکوناتای ارزشمندت به رنگ مدفوع دربیاد.»
«تو داری چی...»
«حالا فهمیدی؟ گریه نکن.»
«امکان نداره. امکان نداره...»
ویسکونت که موقع صحبت کردن به جلو خم شده بود، با درماندگی روی مبل فرو رفت و کمرش به صندلی برخورد کرد. او اجازه داد بدنش شل شود. با چشمانی گیج و ناامید به سقف خیره شد. در نهایت، علت این حادثه برای ویسکونت روشن شد. چشمانش دیگر تمرکز نداشت. این دفعه گیرمدست انداخت. احساس میکرد انگار با چکش به پشت سرش کوبیدهاند. با این حال، هیچ روشی برای رهایی به ذهنش نمیرسید. او تلاش کرد تا چیزی به ذهنش برسد. چرخدندههای مغزش به کار افتادند، اما هیچ چیز به درد بخوری آنجا نبود. کشاندن موضوع به دادگاه سلطنتی؟ ویسکونت میدانست که بیفایده است. نمیتونم ببرم.عجیب اون راست میگه. آبآهک سمی نیست. فقط آبه. پس نمیتونم ازش شکایت کنم. حتی اگر این کار را میکرد، حتی اگر با لطف خدا در پرونده پیروز میشد، آینده ویسکونتیاش باز هم تاریک بود. حداقل یک سال طول میکشید تا حکم صادر شود. پارچه لاکوناتا در همان وضعیتی که الان بود باقی میماند.
تمام مشتریانش او را ترک میکردند.کنجکاویاش او محصول ویژهاش را از دستبکشد میداد و تبدیل به یک گدا میشد.
اون شیطان!
لوید در حالی که به او نگاه میکرد، با رضایت لبخند میزد. دیدن لبخند شیطانی او باعث شد مو بر تنش سیخ شود. ویسکونتمیشد نمیتوانست دقیقاً بفهمد که چقدر از این وضعیت در ذهن لوید محاسبه و برنامهریزی شده بود. ویسکونت میترسید که اگر کار دیگری انجام دهد،عمیق این پسره آسیب بیشتری وارد کند. احساس میکرد لوید از قبل نقشهای در سر دارد تا در صورت مقاومت او، آن را پیاده کند.
با شناختیکشید که ازشخوبی دارم، قطعاً همینطوره.
نوک انگشتانش بیاختیار میلرزید و حس شکست او را فرا گرفت. ناامیدی بر او چیره شد. او با خود فکر کرد که آیافرآوری گیر افتادن یک مورچه در گودالِ مورچهگیر هم همین حس را دارد. یک بار کسی به او توصیه کرده بود که وقتی زندگینمیتوانستند سخت میشود، با آرامش چشمانش را ببندد. او این کار را کرد، اما فقط برای اینکه احساس کند تاریکی پیش رویش، همان آینده اوست.
نمیتونم ببرم.برای هیچ راهداشت فراری نیست.
پس، در نهایت، ویسکونت تسلیم شد. او برای پیدامیپرسی کردن راهحل به مغزش فشار آورد، اما به هیچبرای نتیجهای نرسید. تنها یک گزینه برایش باقی مانده بود.
«نباید اون کار رو میکردم.»
ویسکونت سرش را پایین انداخت. با چهرهای پر از پریشانی گفت: «من فوراًگرانبهاترین ریختن فاضلاب به رودخونهای که به سمت قلمروی تو جریان داره رو متوقفزیبا میکنم. پس ازت خواهش میکنم. میشه لطفاً... فقط همین یک بار من رو ببخشی؟»
«ببخشم؟»
لوید یکیآره از ابروهایشکردی را بالا برد.
«بله.»
ویسکونت سرش را پایینتر آورد. او از درون از شدتباعث خشم میجوشید، اما کاری از دستش برنمیآمد. از طرف دیگر،عصاره لوید پاسخی داد که ویسکونت هرگز انتظار شنیدنش را نداشت.
«همم... اما چیکار میشهداشت کرد؟ رودخونه آبآهک رومیشد نمیشه به حالت اولش برگردوند.»
«چی...؟»
«میتونی تیکههای سنگ آهک پراکنده شده تو دره رو تمیزباعث کنی، اما این کار هیچ فایدهای نداره. انفجار، بخش زیادیعصاره از بستر سنگ آهک رو در معرض آب قرار داده.»
«چی داری میگی...»
«جدی میگم. در اصل، بستر سنگ آهک بهطور سطحی با سازند سنگ سیلیکات پوشیده شده بود، که یهتوت سنگ رسوبی آواریه. سادهتر بگم، یه لایه بود که روی سنگ آهک رو پوشونده بود. با این حال،قلمروهای همه اونا شکستن و سنگ آهک رو در معرض آب قرار دادن. الان دیگه هیچ کاری از دستت برنمیاد.»
«چی داری میگی؟ پس...»
«این یعنی آبدلیل رودخونه از این بهداشت بعد همیشه همینطوری میمونه.»
ویسکونت کاملاً لال شد. او فکر میکرد که یک عذرخواهی راهحلی به همراهگرانبهاترین خواهد داشت. این تنها امیدی بود که برایش باقی مانده بود، اما حالازیبا داشت محو میشد. درست در همان لحظه، این شیطان، نه، لوید فرونترا، لبخندی زد.
«خب، اما از اونجایی که داریکردن ازم طلب بخشش میکنی، بهت میگمتخمطلای که احیای لاکوناتات کاملاً غیرممکن نیست.»
«چی هست؟! چطور؟!»
ویسکونت با عجلهدلیل حرف زد وکنجکاویاش آستین لوید را چسبید.
«ووآه. لطفاًکشید آستینم روخوبی ول کن.»
«اوه، متأسفم.برای فقط یکمداشت عجله داشتم...»
«مشکلی نیست. بههرحالچیکار درک میکنم. بذاردرباره بهت یه پیشنهاد بدم.»
«یه پیشنهاد؟»
«آره، یه پیشنهاد.»
ویسکونت در حالی که به لوید نگاهباعث میکرد لبهایش را جوید و منتظر ماند.پارچهای در نهایت، لوید دهانش را باز کرد.
«پیشنهادم اینه. ویسکونت، توکردی کارگاه رنگرزی و پارچه لاکوناتاتمیپرسی رو خیلی مهم میدونی، درسته؟»
«بله.»
«دلت میخوادکشید تحت هر شرایطیبرای احیاش کنی، درسته؟»
«بله، البته.»
«خوبه. پس...»
چشمان لوید از روی رضایت هلالی شد. سپس او نقشه بزرگی رابکشد که از دو ماه پیش، زمانی که بحران فاضلاب برای اولین بارپارچه بارونی را فرا گرفت در حال صیقل دادن آن بود، مطرح کرد.
«اگه میخوای پارچه لاکوناتا رو برگردونی و به سنت زیباتباعث ادامه بدی، از شبکه آبرسانی قلمروی من استفاده کن. البته، باتوت این کار باید یه قبض آب ماهانه حسابی هم پرداخت کنی.»