چپتر 92: پل آسمانپیما (۲)
0«بوووونگ-ول!»
بهمحض فعال شدن مهارت آتشفشانی، ماگمای انباشتهشده در معده بانگول به میلیونهاسپس تکه خرد شد و با شدتی وحشیانه به بیرون فوران کرد. آندور بدن چاق شانزده فوتی با این نیرو به سمت جلو پرتاب شد.
بانگول در هوا جهید و به سمت برج غربی پل معلق پروازعمل کرد. او در یک چشمبههمزدن از فراز رود ماگنا گذشت، درحالیکه زنجیرپخش ضخیمی از دهانش آویزان بود. کابل به آن زنجیر متصل شده بود.
آن تیر چاقِ طنابدار... نه، بانگول، درحالیکه زنجیر را به دندان گرفته بود، در آسمان به پرواز درآمد.دیگر همانطور که به جلو رانده میشد، کابل بلندی که به دنبالش کشیده میشد، خطی صاف و بینقص در آسمانِبعد رود ماگنا که ۲۶۰ یارد عرض داشت، رسم کرد. در طرف دیگر، یک بالشتک طبیعی منتظر دریافت بانگول بود.
«پودونگ؟ پو-دو-دونگ!»
پودونگ ۳۲ فوتی روی پاهایش ایستاد، بازوهایش را از همنیروی باز کرد و شکم تپلش را جلو داد. نفسی حبسفرود کرد و چند ثانیه بعد، بانگول پروازکنان به او برخورد کرد.
سر گرد بانگول مانند یک تیر در اعماق شکم پودونگ فرو رفت. اما با وجود اینکه اینرسی، ضربه را بهشدت قدرتمند کرده بود، پودونگ حالش خوب بود، زیرا لایههای متعدد شکمش از او در برابر آسیب محافظترهایش میکرد. خز ضخیمش بهعنوان اولین خط دفاعی عمل کرد و نیروی برخورد را جذب کرد. سپس، چرم کلفتش شدت ضربه را کاهش داد و در نهایت، شکم شل و ولش بقیه نیروی فرود را پخش کرد. پودونگ دستهایشمانایش را دراز کرد و دور بانگول حلقه زد تا از پسزده شدن او در اثر برخورد جلوگیری کند. او روی زمین غلتید، با این عزم که هرگز رهایش نکند. نگاه آن دو موجود احضارشده به هم گره خورد.
«پودونگ؟»
«بانگول!»
«پو-دو-دونگ؟»
«ببا-بانگول!»
آن دو از سلامت یکدیگر مطمئن شدند.کشیده هر دو لبخند شادی زدند و خاویرعرض آسراهان بهسرعت خود را به پشت سرشان رساند.
لوید ازعمل آن طرفجذب فریاد زد: «حالا!»
خاویر دستش را دراز کرد و زنجیری را که بانگول از آن طرفچرم آورده بود، گرفت. او محکم نگهش داشت تا مطمئن شود زنجیر و کابلپسزده نمیافتند. این کار نیازمند استفاده از قلب مانا و سه حلقه مانایش بود.
«آااارگ!»
پودونگ و بانگول به سمت او دویدند و با گرفتن کابل به خاویر کمک کردند. آنها مقاومت کردند و کشیدند. کشیدند ودریافت گرفتند. سرانجام، کابلی که به انتهای طناب متصل بود، در دسترس او قرار گرفت. سپس بلافاصله چرخید و کابل را روی شانهاشرفت انداخت. او شروع به حرکت به سمت مقصدش کرد، جایی که یک سوکت برای اتصال کابل به قله برج پل وجود داشت.
«جا بندازش!»
سرانجام، درست زمانی که لوید فریاد زد، انتهای کابل درون سوکت هل داده شد. کابل و سوکت چنان بینقص چفت شدند که گویی با خطکشحلقه اندازهگیری شده بودند. درست زمانی که خاویر ورود آن را دید، سوکت را چرخاند، قفلش کرد و با ایمنی کامل بست. با این حال، خاویرآسراهان به همین کار راضی نشد. او بهسرعت به سمت غرب برج، جایی که لوید ایستاده بود، چرخید. آن موقع بود که فهمید میتواند خیالش راحت باشد.
«موفق شدیم...!» لوید درحالیکه هر دو دستش را برای او تکان میداد،عمل فریاد میزد و او حتی میتوانست صدای نفسنفس زدنهای سنگینش را در میاندستهایش فریادها بشنود. به نظر میرسید طرف دیگر هم با موفقیت متصل شده است.
«هوف.»
خاویر پس از اینکه فهمید خطرناکترین بخش کارشدت به پایان رسیده و لوید در امان است، سرانجامدور نفس راحتی کشید. همین دومی بهتنهایی برایش کافی بود.
~~
حتی پس از آن، رشتهای از کارهای پیچیده در انتظارشان بود. پرده دوم ساختوساز زیر آفتاب سوزانی که با گذشت روز گرمتر میشد، از سر گرفته شد. کابلهای اصلیپسزده از قسمتهای پشتی برجها متصل شده و در هر تکیهگاه برج نصب شدند. پس از آن، لوید خرپاهای بادبزنی ساختهشده از زنجیر را نصب کرد. برای تشبیه، کابلهای اصلی آویزانلوید در برجهای پل شبیه بند رخت بودند، درحالیکه خرپاهای بادبزنی شکل تارهای چنگ را به خود گرفته بودند. دهها عدد از آنها بهصورت عمودی به سمت پایین کشیده شده بودند.
پودونگ در این بخش از کار نقش شگفتانگیزی ایفا کرد. خلاصه بگویم، پودونگ ثابت کرد که در طنابسواری یک استاد تمامعیار است. او با وجود اینکه بدنشایستاد بیش از سیودو فوت ارتفاع داشت، روی کابلها میپرید و آویزان میشد. با حرکت او، کابل به صدا درمیآمد و نوسان میکرد، اما او طوری میدوید که انگارزیرا روی زمین صاف است. علاوه بر این، آویزان شدن در آنجا نیز برایش مثل آب خوردن بود. گاهی اوقات، با شکم تپلش مثل سرسره به پایین سُر میخورد.
«پو-دو-دونگ!»
هر روز، پودونگ روند رفتوآمد متقاطع روی کابلها، آویزان کردن خرپاهای بادبزنی بیشمار و تثبیت آنها را تکرارولش میکرد. پس از اتمام نصب خرپاهای بادبزنی، تنها یک کار بزرگ باقی مانده بود: قرار دادن صفحههای پلنگاه در بالا و اتصال همهچیز به هم. برای این منظور، لوید ابتدا صفحه را روی رودخانه شناور کرد.
لوید گفت:متعدد «خیلی خیالمبرابر راحت شد.»
«خیالت راحت شد؟ بابت چی؟»
ولز کورگیدوس به لوید نگاهسپس کرد. لبخندی از سر رضایتنهایت بر چهره لوید نقش بسته بود.
«بابت صفحه پلی که سفارش دادهبهعنوان بودم. قابهای خرپا خیلی محکمتر ازسپس چیزی که انتظار داشتم ساخته شدن.»
«الان داری باهامشکمش شوخی میکنی؟ یادتمحافظت رفته کی ساختتش؟»
«چه کسیهمانطور جز استادِمیشد صنعت، سر کورگیدوس.»
کورگیدوس درحالیکه نفسش را بیرون میداد گفت:کلفتش «چه چاپلوسیِ اغراقآمیزی. به هر حال، بچهپخش گستاخ، از این به بعد میخوای چیکار کنی؟»
«منظورت چیهآسیب که میخواممیکرد چیکار کنم؟»
«اون.»
کورگیدوس با چانهاش به منطقهای نزدیک رودخانه اشاره کرد.صاف قایق مسطح عظیمی روی آب بود که بخشی از صفحهبالشتک پل روی آن قرار داشت. کورگیدوس یک بار دیگر پرسید.
«مگه نگفتی برنامه داریجذب اون شیء رو بالایشدت خرپای بادبزنی وصل کنی؟»
«آره، گفتم.»
کورگیدوس ادامه داد: «ایده خوبیهآسیب که روی آب شناورش کنی. ولیدفاعی چطوری میخوای منتقلش کنی اون بالا؟»
«اوه، در اون مورد.»
لوید باعمل شنیدن اینجذب سوال ریز خندید.
«من روشهای خودم رو دارم. به این تکنیک میگنعمل "جکآپ داون"، و من دارم سعی میکنم یکم باهاشولش بازی کنم و اون رو با شرایط فعلیم تطبیق بدم.»
«جکآپ داون؟»
«آره.»
کورگیدوس پرسید: «اون دیگه چیه؟»
لوید پیشنهاد داد: «اوم، بخوامضخیمش ساده بگم... میدونی چیه؟ چرا خودتجذب تماشا نمیکنی که چطور انجام میشه؟»
«چی؟»
لوید بهجای توضیح دادن، فقط پوزخند زد. او سعی کرد توضیحی پیدا کند که برای مردم اینجا قابلدرک باشد، اماطبیعی نتوانست. همین روش در ساخت پل گوانگان در بوسانِ کره جنوبی استفاده شده بود. او میتوانست این را به دورف بگوید،مانند اما هیچ معنایی برایش نداشت. بنابراین، فقط شانهای بالا انداخت. چنین پاسخ مبهمی باعث شد کورگیدوس در سردرگمی عمیقتری فرو برود.
جکآپ داون یا هرجذب کوفت دیگهای. چطوری میخوادشدت اون چیز رو ببره بالا؟
کورگیدوس نمیتوانست این موضوع را هضم کند،اولین زیرا کاملاً از اندازه صفحه پلِ قابکلفتش خرپایی که خودش تولید کرده بود، آگاه بود.
من تمام استادکارهایی که برام کار میکردن رو بسیج کردم ودفاعی تقریباً چهار ماه طول کشید تا شش تا صفحه بسازیم. اینقدر سنگینن.فرود یک بلوک از این صفحه خیلی بیشتر از صد تن وزن داره.
بنابراین، معمایی بود که لوید چگونه میخواهد صفحهها راصاف تا خرپای بادبزنی بالا ببرد. و چینخوردگیهای دور چشمانشدیگر از شدت کنجکاوی در حال عمیقتر شدن بود که...
«هامانگ...!»
فریاد بلند و غیرمنتظرهایمیکرد در وسط رودخانه طنیناندازدفاعی شد. بلافاصله پس از آن...!
«ها؟ یهمتعدد چیزی دارهبرابر آب رو میمکه!»
ناگهان، درست همانطور که یکی از میان جمعیت فریاد زد، رودخانه متلاطم شد. آب به شکل طوفانی چرخید و ناگهان بهمنتظر سمت یک نقطه مکیده شد، گویی سوراخی در بستر رودخانه حفر شده بود. سرانجام، مردم و کورگیدوس توانستند ببینند چه اتفاقیاعماق در حال رخ دادن است. یک اسب آبی درحالیکه آبِ درست زیر قایق مسطح را مینوشید، بهسرعت در حال بزرگ شدن بود!
«هامانگ! هامامانگ!»
هامانگ درحالیکه آب رودخانه را میبلعید، مانند رعد غرش کرد. یک جرعه. دو جرعه. هر بارکاهش که مینوشید، بدنش مثل بادکنک باد میکرد. به نظر میرسید هیچ محدودیتی برای بزرگ شدنش وجودعزم ندارد. او به رشد خود تا سی فوت، شصت فوت و حتی ۱۵۰ فوت ادامه داد.
قایق مسطحمتعدد روی پشتبرابر هامانگ جابهجا شد.
«هامامانگ! هامانگ!»
بدن هامانگ بدون توقف بزرگتر میشد و در نتیجه،کاهش قایق روی پشتش همچنان بالا میرفت. ۱۶۵ فوت... ۱۹۵حلقه فوت... ۲۳۰ فوت... درست در همان نقطه، لوید علامتی داد.
«هامانگ، وایسا!»
«هامانگ...؟»
«میشه یههمانطور ثانیه آب خوردنبلندی رو متوقف کنی؟»
«هامامانگ؟ هامانگ؟»
«بعداً میذارم بیشتر بخوری!»
«هامانگ!»
به همین سادگی، رشد بدن هامانگ در ۲۳۰ فوتی متوقفبینقص شد و ارتفاع او بهطور بینقصی صفحه پل روی پشتش رامنتظر با لبه خرپای بادبزنی که ۱۵۷ فوت ارتفاع داشت، همتراز کرد.
لوید فریادعمل زد: «خیلیجذب خب! بریم!»
لوید کارگران منتظر را هدایت کرد و به سمت صفحه پل رفت. همهچرم دهها رشته از خرپای بادبزنی را به سوکتها متصل کردند. آنها یک بلوکپسزده را پس از دیگری متصل کردند و این کار چندین بار تکرار شد.
«هامانگ!»
هامانگ که در حین اتصال خرپای بادبزنی و صفحه توسط کارگران کوچک شده بود، دوباره بزرگ شد و بلوک بعدی را به همان ترتیب به بالا هل داد. لوید، خاویرشکم و کارگران در بالای برجها مستقر شدند و صفحهها و خرپاهای بادبزنی را مونتاژ کردند. و سپس صفحهها را با استفاده از دستگاه اتصال مفصلیِ پیوندی که لوید قبلاً سفارشآسیب داده بود، به یکدیگر متصل کردند. بهجای جوشکارها، جادوگران آمدند و از جادوی آتش برای جوش دادن صفحهها استفاده کردند. این روند چندین روز ادامه یافت. سرانجام، آخرین بلوک متصل شد.
لحظهای که آخرین صفحهجذب وارد سوکت شد، پیام جدیدیکاهش در مقابل لوید ظاهر شد.
[شما ساخت پل معلقمیکرد در پایتخت سلطنتی ماگنتادفاعی را به پایان رساندید.]
[شما با موفقیت اولینبرابر پل معلق بزرگ درضخیمش تاریخ قاره لوراسیا را ساختهاید.]
[این نوع جدید از پل عمیقاً مورد علاقه مردمصاف پایتخت قرار خواهد گرفت. علاوه بر این، به نامدیگر سازنده و شوالیه خوشتیپ او، «پل لوژاوی» نامگذاری خواهد شد.]
[«پل لوژاوی» بهعنوان یکجذب نماد جدید در پایتختشدت سلطنتی ماگنتا تثبیت خواهد شد.]
[نام شما به دلیل ساخت «پلبهعنوان لوژاوی» بهطور واضح در تاریخ مهندسیسپس عمران پادشاهی و قاره ثبت خواهد شد.]
[برای این دستاورد مهم، مقدار زیادی RP پاداش به شما تعلق گرفته است.]
[شما ۸۵۰ RP به دست آوردید.]
[مقدار RP فعلی: ۳,۰۱۹]
تموم شد.
این پیام خوشایند، دستاوردش را به او اطلاع داد. او هرگز از دیدن این پیامها سیر نمیشد و همیشه او را غرق در شادی میکرد. لوید درحالیکه به آن نگاه میکرد، لبخند بزرگی زد. ساخت طولانی و خستهکننده پل معلق با موفقیت به پایان رسید. حس واقعی بودن داشت. لوید با خود فکر کرد که این پاداش RP تازه شروع کار است. چیز بهتری در راه بود و بهزودی آنقدر پاداش میگرفت که از شدت خوشحالی در میان انبوه پاداشها دلدرد میگرفت.
~~
«من، آلیسیا ترمینانیروی ماگنتانو، از اینچرم پس اعلام میکنم.»
صدای ملکه ماگنتانو با وقار تمام در فضا طنینانداز شد. او برای تقویت صدایش نیازی به استفاده از جادو نداشت. او یک استاد شمشیر بود، بنابراین تزریقاثر مانا به صدایش برای طنینانداز شدن در سراسر زمین برایش مثل آب خوردن بود. صدایش با شکوه تمام بازتاب مییافت و هر بار که دهان به سخن میگشود،رساند بیست گولمِ تحت کنترل جادو هماهنگ با هم حرکت میکردند. ده گولم از سمت شرق و غرب «پل لوژاوی» نزدیک شدند. سپس به سمت مرکز پل رژه رفتند.
هر بار که پاهای عظیم آنها به جلو حرکت میکرد، صفحه پل میلرزید. اماجذب فرو نریخت. در عوض، با انعطافپذیری بیشتری مقاومت کرد و سرانجام، بیست گولم در مرکزپسزده پل جمع شدند. حتی تا آن لحظه نیز، پل استوار، باشکوه و مستحکم پابرجا بود.
بیست گولم یکباره متوقف شدند و پشت سر ملکه کهبینقص روی سکویی در مرکز پل ایستاده بود، صف کشیدند. گوشههایطبیعی لبان ملکه بالا رفت و لبخندی حاکی از رضایت شکل گرفت.
«بدینوسیله به لوید فرونترا که اینچرم پل زیبا و مستحکم را ساختهبقیه است، عنوان استادکار را اعطا میکنم.»
آسمان پر از صدها کبوتر بینقص شد و شهروندان در امتداد ساحل رودخانه جمع شدند تا لوید را تشویق کنند. پل قبلی نگرانی جدی برای آنها ایجاد کرده بود. آنها با حبس کردن نفسشان از روی آن عبور میکردند و میترسیدند که پل به دلیل سیللبخند بهاری فرو بریزد. ترس آنها زمانی تشدید شد که پل در بهار ترک برداشت. اما با این حال مجبور بودند برای رفتن به آن طرف رودخانه از آن عبور کنند. وقتی این کار را میکردند، مثل گربهای روی آجرهای داغ بیقرار بودند و میترسیدند که پل بدونحرکت هیچ هشداری فرو بریزد. اما برای گذران زندگی، مجبور به عبور از آن بودند. با این حال، دیگر نیازی به این کار نبود. زیرا پل معلق زیبا و تازهسازی به نام پل لوژاوی وجود داشت. این پل حتی در چشمان آموزشندیده آنها نیز ایمن به نظر میرسید.
گذشته از شکل شگفتانگیزش که شبیه بند رخت بود، از این جهت نیز شگفتانگیز بود که هیچ پایه فرورفتهای درنهایت آب نداشت. این بدان معنا بود که هیچ سیل خروشانی نمیتوانست به پل آسیب برساند. استحکام آن در همین لحظهموجود در حال آزمایش بود. حتی زمانی که بیست گولم رژه رفتند و در مرکز جمع شدند، پل حتی تکان هم نخورد.
«لوید! لوید!»
تشویقهای مردم با نام لوید درآمیخته بود. فریاد زدن نام او بلندتر شد تا اینکه به فریادی یکپارچهحلقه تبدیل شد که از میان جمعیت برمیخاست. این بهترین شکل از احترام و قدردانی بود که آنها میتوانستندیکدیگر در بزرگداشت شخصی که پلی امن برایشان ساخته بود، ابراز کنند. با درک این فریادهای پرشور، شانههای لوید لرزید.
ووآه...
لوید با خود فکر کرد که آیا ستاره جهانی کیپاپ بودن چنین حسی دارد. او نمیتوانست این موقعیت غیرواقعی و تپشانگیز را که در آن تمام شهر نامشحلقه را صدا میزدند، باور کند. پس از آن، چندین تمجید از سوی اعلیحضرت به دنبال آمد. انواع و اقسام پاداشها یکی پس از دیگری مانند رشتهای از سوسیسپشت اعلام شدند. مبلغ هنگفتی بهعنوان دستمزد پرداخت شد که برای پوشش دادن بدهی بارونی کافی بود. علاوه بر آن، بهعنوان تشویق، به لوید حقوق بازنشستگی مادامالعمری داده شد.
تموم شد. بالاخره تموم شد.
در دنیا هیچ پاداشی بزرگتر از پول وجود نداشت. لوید در تمام طول مراسم افتتاحیه، حتی با وجود اینکه دستانشاثر عرق کرده بود، مشتهایش را گره کرده نگه داشت. لوید احساس رضایت و وجد میکرد. یک سال و نیم ازشادی آمدنش به این دنیا با هویتی جدید میگذشت. و اشتیاق قلبیاش برای تسویه بدهیاش بالاخره در زندگی واقعی محقق شده بود.
وقتی برگردم بهمحافظت بارونی... میتونم برای بقیهاولین عمرم فقط تنبلی کنم.
مشکل بدهی کاملاً حل شده بود. او از پادشاهی حقوق بازنشستگی مادامالعمر میگرفت. هیچ شورش دراماتیک یا چیز دیگری در کار نبود، زیرا او فقط یک نجیبزاده استانی بود. او برای بقیه عمرش زندگی تنبلانهای را سپری میکرد. شادی وجود لوید را فرا گرفت. بنابراین،سلامت او فقط باید یک مسئله را حل میکرد، و این مسئله به تصمیمی مربوط میشد که چند ماه پیش، زمانی که جولیان را از آکادمی بیرون آورد، مخفیانه گرفته بود. اگر آن را حل میکرد، میتوانست با خوشحالی به بارونی برگردد. با این فکر، اوقرار به دنبال زمان دقیق گشت و سعی کرد حال و هوای ملکه را بخواند. پس از مراسم اتمام ساختوساز، ملکه در حال پایین آمدن از سکو بود که او فرصت را مناسب دید. او بهسرعت روی زانو نشست و با صدایی نسبتاً رنجیدهخاطر صحبت کرد.
«اعلیحضرتا، من برای سخاوت بیکران شما سپاسگزاری و ستایشصاف میکنم. با این حال، اگر جسارت نباشد، من، لویددیگر فرونترا، شما را از یک موضوع بسیار مهم مطلع میسازم.»
«موضوع چیه؟»
ملکه ماگنتانو در حال پایین رفتن ازاولین سکو بود تا اینکه لوید صحبت کرد.کلفتش او مکث کرد و به سمت او چرخید.
«چیزی هست کهشکمش بخوای به منمحافظت اطلاع بدی؟ اون چیه؟»
توجهش روهمانطور جلب کردم.میشد جواب داد.
لوید درحالیکه سرش را پایین انداخته بود، لبخند زد.کاهش او بهتازگی عنوان استادکار و همچنین لطف و اعتمادحلقه ملکه را دریافت کرده بود. اکنون زمان مناسبی بود.
«آکادمی سلطنتی ماگنتا که تحت هدایت شماست، همچنان مرکزعمل فساد پوسیده، نابرابری و پستی است. بنابراین، متواضعانه میپرسمولش که آیا این موضوع در حیطه دانش شما قرار دارد؟»
«این یعنی چی... فسادیبرابر که من ازش بیخبرم دربهعنوان آکادمی در حال رخ دادنه؟»
«متأسفانه حقیقت دارد، اعلیحضرتا.» صدای لوید از رنجش لبریزصاف بود. اما لبانش به لبخندی کج شد، ولی هیچکسدیگر آن را ندید. سرانجام، واکنشی که میخواست را دریافت کرد.
«در اینعمل مورد بیشترجذب توضیح بده.»
بدین ترتیب، شروع شد. زمان چغلی کردن از عوضیهایی که با پنهان شدن پشت جایگاه خانوادگیشان ضعیفان را آزاربقیه میدادند و کارکنان آکادمی که چشمانشان را روی کل این وضعیت میبستند. زمان آن فرا رسیده بود که لویداحضارشده سرهایشان را در سینی تقدیم کند. بنابراین، چغلیِ پرجزئیات لوید که چیزی جز حقیقت در آن نبود، آغاز شد.