چپتر 59: قرارداد شیطان (۴)
0نمیفهمم چطور همیشه در بهنگامترین زمان ممکناصل پیدایش میشود، اما جداً، دمش گرم. اوبدارد هیچوقت در تحت تأثیر قرار دادنم ناکام نمیماند.
لوید با رضایت لبخند زد. سر کورنو درست بهموقع به اتاق پذیرایی هجوم آوردهظاهر و جلوی امضا کردن قرارداد توسط ویسکونت را گرفته بود. به لطف دخالت او،گفت لوید توانست حقیقتی را به یاد بیاورد که تمام این مدت فراموش کرده بود.
آه، این عوضیمقابلش مدتی است کهخاطرات روی اعصابم راه میرود.
احتمالاً همهچیز از اولین ملاقاتشان شروع شد، زمانی که ساختوساز تالاب ماریتز در اوج خود بود. لوید رفتار گستاخانه شوالیه را در حالی که ویسکونت خود رااومدی اسکورت میکرد، به یاد آورد. آن تازه شروع ماجرا بود. او بعداً تهدید ویسکونت مبنی بر تخلیه فاضلاب سمی و رفتار بیادبانهاش را که نشاندهنده صفر درصداینطور احترام به ارباب همسایه بود، منتقل کرد. لوید حتی یکی از کارهای او را هم فراموش نکرده بود. او این احساسات را در اعماق قلبش دفن کرده بود.
این کاملاً طبیعیچرا است. چرا باید یکاصل کینه را فراموش کنم؟
لوید با یک اصل ساده اما قدرتمند زندگی میکرد: اینکه هر لطف بزرگی را گرامی بدارد و به یاد بسپارد، اما همیشه آمادهدلیلی باشد تا حتی با کوچکترین اعمال بدخواهانه نیز با سرسختی مقابله کند. درست بهموقع، سر کورنو، خاری در چشمان لوید، در مقابلش ظاهرکردی شد. شوالیه حتی موفق شد تمام خاطرات ناخوشایند گذشته را بازگرداند. به همین دلیل، لوید هیچ دلیلی برای استقبال نکردن از او نداشت.
لوید گفت: «هی.» او بهموفق سر کورنو لبخند زد وهمین حتی دستش را تکان داد.
«چی تو روکند به اینجا کشونده؟ اومدیظاهر تا شاهد قرارداد باشی؟»
سر کورنو با لحنی تندکینه جواب داد: «مسخره است.» وزندگی نگاهش به لوید جدیتر شد.
«من همهچیز را از پشت دربدخواهانه شنیدم. اینکه چطور ویسکونت من راچشمان مسخره و تحقیر کردی، لوید فرونترا.»
«فالگوش وایستادی؟»
سر کورنو حرفشکند را اصلاح کرد:مقابلش «صدایت را شنیدم.»
«این همون فالگوش وایستادنه.»
«بههرحال، الان گفتی که من بابدخواهانه اومدن به اینجا ویسکونت تو روچشمان تحقیر کردم؟ واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
«قطعاً.»
چینهای عمیقیمقابله روی بینی سرچشمان کورنو شکل گرفت.
«تو از پارچه لاکوناتا، محصول ویژه و بزرگترین منبع درآمد قلمرو ما،بزرگی برای تهدید اربابم استفاده کردی. علاوه بر این، برای ارضای خواستههایت، اینکند قرارداد ناعادلانه را به او تحمیل کردی. اگر این تحقیر نیست، پس چیست؟»
لوید با خودش فکر کرد و گفت: «اگه اینمقابله تحقیر نیست، شاید باید بهش بگم تهدید، درست مثلگذشته همون کاری که دفعه قبل شما با ما کردید.»
نگاه لوید بهسرعت به سمتموفق ویسکونت چرخید که از جا پرید.دلیل پوزخندی روی صورت لوید نقش بست.
«من ویسکونت رو تحقیر میکنم؟ اصلاً خبر نداشتم. من فقطناخوشایند دارم دقیقاً همون کاری رو میکنم که شما دفعه قبلنداشت با بارون ما کردید. مگه ما اجازه نداریم اینطوری رفتار کنیم؟»
«چه میگویی...»
«شما از رودخونه، بزرگترین شریان حیاتی و مهمترین منبع آب قلمرو من،چشمان استفاده کردید تا بارون رو دقیقاً به همین شکل تهدید کنید. شما خواستیداستقبال که نیمی از تالاب ماریتز رو به شما بده. گفتید که معامله اینه.»
سر کورنو چیزی نگفت.
«میدونی، من تحت تأثیر قرار گرفتم. با خودم فکر کردم، واو، اینطوری معاملههمین میکنن! این راه موفقیت تو زندگیه! درسته، این همون تجارت سخاوتمندانه و دلگرمکنندهایهکشونده که باید با همسایههات داشته باشی! این چیزی بود که من یاد گرفتم.»
«پس منمطبیعی دارم دقیقاً همونکینه کار رو میکنم.»
لوید سرش را بهکوچکترین یک طرف کج کرد:سرسختی «چرا؟ مگه اجازه ندارم؟»
سر کورنو کهمقابلش مبهوت مانده بود، دندانهایشناخوشایند را به هم سایید.
چطور میتواندمقابله اینقدر سریعخاری جواب بدهد...؟
سر کورنو خودش را بدون جواب یافت. البته، اوقدرتمند خیلی خوب میدانست کاری که ویسکونت با بارونی کرد،کوچکترین یک باجگیری آشکار بود. واقعاً از حد گذشته بود.
ویسکونت ارباب من است، کسی که برای تمام عمر به او سوگند وفاداری خوردهام.ظاهر بنابراین من قضاوت اخلاقی نمیکنم و به این فکر نمیکنم که آیا کارهایش درست استدستش یا نه. من فقط بهعنوان یک شمشیر قابلاعتماد عمل میکنم و از او محافظت میکنم!
الان هم همینطور بود. لوید فرونترا داشت ویسکونت او را تهدید میکرد و او رااستقبال مجبور میکرد وارد معاملهای شود که برایشان ضرر داشت. اینکه او از بارونی باجگیری کردهمسخره بود، اصلاً اهمیتی نداشت. تنها عدالت برای سر کورنو در قدرت و ثروت ویسکونت نهفته بود.
پس باید متوقفش کنم.خاری باید مطمئن شوم که اربابخاطرات وارد این قرارداد اشتباه نمیشود.
سر کورنو تمام مکالمه را درست بیرون از اتاق پذیرایی شنیده بود. او حقههایی را که لوید برای تمسخر ویسکونت به کار برده بود، روشی را که در نهایت قرارداد ناعادلانه را پیش برده بود، و اینکه قبض آب چقدر بیرحمانه بالاگفت بود، شنیده بود. او همهچیز را شنیده و فهمیده بود. او بهشدت متوجه یک چیز شد: باید به هر قیمتی که شده جلوی این قرارداد را بگیرم. این قرارداد یک نی تیز و عظیم بود که بارونی فرونترا داشت در ویسکونتی فروپارچه میکرد تا تمام منابعش را بمکد. وقتی فرو میرفت، بیرون کشیدنش غیرممکن میشد. بنابراین، ویسکونتی از نظر اقتصادی برای آیندهای طولانی به بارونی زنجیر میشد. بخش بزرگی از سودی که ویسکونتی از پارچه لاکوناتا به دست میآورد، بهطور مداوم از آنها گرفته میشد.
علاوه برآماده این، ماجرا بهاعمال همینجا ختم نمیشد.
ویسکونتی بدون آب ارائهشده توسط سیستم آبرسانی بارونی، قادر به تولید پارچه لاکوناتا نخواهد بود. این یعنی حتی اگر بارونی در آینده بهطور یکجانبه قبض آب را افزایش میداد، ویسکونت چارهای جز موافقت نداشت. پارچه لاکوناتا به گروگانفالگوش گرفته میشد. با درک اینکه ویسکونت در آستانه امضای اوراق است، سر کورنو که توسط فوریت ماجرا رانده شده بود، با زور در را باز کرد تا وارد اتاق شود. او ممکن بود بعداً توسط ارباب توبیخ شودنیست یا مجازاتهای شدیدتری برای دخالتش دریافت کند. با این حال، او باید جلوی امضا را میگرفت، حتی اگر این کار مستلزم رفتاری گستاخانه بود. همین اشتیاق بود که او را در این لحظه به فکری عمیق فرو برد.
من هرگز نمیتوانمکند در یک بحثمقابلش او را شکست دهم.
سر کورنو سخنور فصیحی نبود که در بحث کردن مهارت داشته باشد. او مرد عمل بود. با این حال،اعمال میخواست در این مشاجره پیروز شود. او میخواست از هر وسیله ممکنی برای فراری دادن لوید فرونترا استفاده کند. بااستقبال این فکر که این تنها راه خدمت به ارباب است، سر کورنو به دنبال راههایی برای مبارزه با لوید گشت.
و درست همانباشد موقع، ایدهای بهبدخواهانه ذهنش خطور کرد.
من از روشی استفادهظاهر میکنم که بیشتر ازگذشته همه به من میآید.
او یک مبارز بود. یک مبارز ازظاهر شمشیر استفاده میکرد، نه از کلمات. ایندلیل یک حقیقت تغییرناپذیر حتی در همین لحظه بود.
«لوید فرونترا.»
سر کورنو سرش راکوچکترین بالا آورد و بهسرسختی ارباب جوان خیره شد.
«من، لوگنو کورنو، پسر وارگو کورنو،خاطرات رسماً درخواست یک دوئل با لویدهیچ فرونترا، جانشین خاندان فرونترا را دارم.»
او با اعتمادبهنفس صحبت کرد. اتاق فوراً در سکوت فرو رفت. ویسکونت در تلاش بود تا راهی برای متوقف کردن شوالیهاشگفت پیدا کند. خاویر در کنار لوید صحنه را تماشا میکرد و لوید روبهروی سر کورنو ایستاده بود. همه دهانشان را بستند. ویسکونتحرفش وحشتزده به نظر میرسید، خاویر کنجکاو بود و لوید یکی از ابروهایش را در هم کشید. همه به سر کورنو خیره شدند.
جواب داد.
سر کورنو لبخند محوی زد. درخواست برای دوئل.سرسختی این قدرتمندترین حرکتی بود که او در اینخاطرات لحظه میتوانست انجام دهد. این همچنین مطمئنترین نقشه بود.
البته. هرچهچشمان باشد، آن عوضیموفق یک اشرافزاده است.
سر کورنو مطمئن بود که لوید نمیتواند آن را رد کند. یکی از بزرگترین شرمهاهیچ برای یک اشرافزاده، اجتناب از دوئل بود. نه گفتن به معنای اعلام به دنیا بودلحنی که او یک بزدل بیلیاقت است. سر کورنو فکر میکرد که لوید هم همینطور خواهد بود.
او غرور خود را بهعنوان یک اشرافزاده خواهد داشت، پسزندگی آن را میپذیرد. او چارهای ندارد. بهعلاوه، شنیدهام که اوبدخواهانه قبلاً در یک دوئل مقابل سر نویمان پیروز شده است.
درست در همان لحظه، سر کورنوبدخواهانه شایعه را به یاد آورد. درچشمان ابتدا از شنیدن آن شوکه شده بود.
با اینکه او بهخوبی من نبود، اما سر نویمان حریف آسانی همهیچ نبود. این پسربچه حتماً بعد از پیروزی مقابل او اعتمادبهنفس پیدا کردهاومدی است. هیچ امکانی وجود ندارد که او درخواست دوئل را رد کند.
نه، حتی اگر اعتمادبهنفس هم نداشت، باز هم بله میگفت. در عوض، او آن شوالیه جوان موبرای نقرهای را برای مبارزه به جای خودش میفرستاد. سر کورنو انتظار داشت این اتفاق بیفتد. بنابراین، او برایجدیتر حرکت بعدیاش برنامهریزی کرد. او از آن حرامزاده شرور میخواست که در صورت پیروزیش، قرارداد را باطل کند.
پس حالاطبیعی درخواست دوئلمباید را بپذیر...
«همم. نه ممنون.»
پاسخ بیتفاوت لوید با صدای بلند طنینانداز شد و بههمین پرده گوش سر کورنو ضربه زد. سر کورنو که مبهوتتکان شده بود، با چهرهای خالی صدایی از خود درآورد: «ها؟»
لوید تکرارمقابله کرد: «صدام روچشمان نشنیدی؟ گفتم نه.»
«چی...»
چشمان سر کورنو گشاد شد. لوید با پوزخندیسرسختی بر لب به شوالیه نگاه کرد. «بذار یه چیزیناخوشایند ازت بپرسم. چرا باید درخواست دوئلت رو قبول کنم؟»
«خب، البته که...»
«چون این راهکند محافظت از شرافت یهظاهر اشرافزادهست؟ احمقی چیزی هستی؟»
سر کورنو جوابی نداد.
«آخه چرا بایدباشد همین الان بابدخواهانه تو دوئل کنم؟»
«اما اگرچشمان آن راظاهر نپذیرید، شما یک...»
لوید با بیتفاوتی گفت: «یهچشمان بزدل بیلیاقتم؟ خب، باشه. پسناخوشایند من یه بزدل بیلیاقت میشم.»
«چی؟»
«صدام رو نشنیدی؟باشد گفتم میخوام یهبدخواهانه بزدل بیلیاقت باشم.»
«خدای من، من رو میترسونی. مشکل این محله چیه؟ من سعیدلیل میکنم یه معامله سازنده دوجانبه انجام بدم، بعد یه شوالیه میپرهاینجا تو اتاق و من رو به مبارزه با شمشیر دعوت میکنه؟»
«هی! لوید فرونترا!»
«ها؟ چیه؟»
سر کورنو فریادباشد زد: «درخواست دوئلبدخواهانه من را بپذیر!»
لوید باچشمان سرسختی گفت:ظاهر «گفتم نه!»
«اما!»
«اما چی؟»
سر کورنوآماده نتوانست چیزی برایاعمال گفتن پیدا کند.
لوید با لحنیمقابلش بازخواستکننده گفت: «اینقدر دلتناخوشایند میخواد با من بجنگی؟»
«چرا اینقدرمقابله سیریش شدی؟خاری مشکل اضطراب داری؟»
«دلیلش این است که...»
«دست از اینقدر وابسته بودن به دیگران بردار، باشه؟ بوداکند هم این رو گفته. چراغ راه خودت باش، به هیچکسهمین جز خودت پناه نبر. پس، سرت به کار خودت باشه.»
«هرگز نشنیدهام...»
«فقط گوش کن مرد. به همین دلیله که وقتی جوونیناخوشایند باید درس بخونی. تا حالا نشنیدی که دانشی که تونداشت سالهای نوجوونی از کتابها به دست میاری یه عمر موندگاره؟»
«میدونستم تنها چیزی که توشکینه خوبی چرخوندن چند تا شمشیرهزندگی و نه هیچچیز دیگه. تسک.»
«صبر کن، من...»
«پس حالا گورت رو گم میکنی؟ فکر نمیکنم وضعیت فعلی رو درک کرده باشی، پس بذار برات روشنش کنم. اربابتکان تو و من داریم یه جلسه کاری مهم برگزار میکنیم، و ببین چطور اون رو تو موقعیت سختی قرار دادی.حرفش چطور؟ چون اگه اربابت الان این معامله رو قطعی نکنه، باید کارگاه رنگرزی لاکوناتای عزیزش رو برای همیشه تعطیل کنه.»
«پس، بدون که هرچی بیشتر اینطوری رفتار کنی، اربابت بدبختترناخوشایند میشه. نمیدونم میدونی یا نه، اما بابی مکفرین یه بارنداشت به ما گفت نگران نباش، خوشحال باش. میدونی این یعنی چی؟»
«نمیدانم...»
لوید دوباره حرفش را قطعاعمال کرد: «یعنی نگرانی در موردکند پولت باعث میشه احساس بدبختی کنی.»
«دارم بهت میگم، هرچی بیشترموفق اینطوری رفتار کنی، اربابت ناراحتترهمین میشه. هنوزم نمیفهمی چه خبره؟»
سر کورنو کاملاً زبانش بند آمده بود. پوزخند لوید عمیقتر شد. وقتی سر کورنو را تحت کنترلبرای خود درآورد، به سمت ویسکونت چرخید. لوید سرش را به یک طرف کج کرد و پرسید: «بهم بگوجدیتر که تو کاری که شوالیهات الان انجام داد، هیچ کورسوی امیدی یا چیزی شبیه به اون حس نکردی.»
«اگه انتظار داشتی که پیشنهاد دوئل رو قبول کنم، پس بهت میگمبزرگی که این فکر رو از سرت بیرون کنی. برای سلامت روانت بهتره کهخاری هرچه زودتر دست از امیدهای واهی برداری. پس، بیا برگردیم سر کارمون، باشه؟»
لوید نشست و دستش را دراز کرد. لوید با انگشت اشارهاش روی کاغذ قراردادظاهر روی میز ضربه زد. جایی که او ضربه زده بود، آخرین کادر امضا بود.گفت این همان جایی بود که ویسکونت به دلیل دخالت سر کورنو متوقف شده بود.
«حالا، لطفاً امضاش کن.»
لوید با لبخندی بر لب، با لحنی از بالا به پایین صحبت کرد، گویی یک فاتح جنگ است که کشور بازنده را مجبور به امضای یک معاهده میکند.شاهد ویسکونت با چهرهای درهمرفته قلمش را برداشت. قلمش در حالی که به سمت کادر امضا حرکت میکرد، میلرزید. شاید به همین دلیل بود که سر کورنو، که طوریمیکنی با او رفتار میشد انگار اصلاً آنجا حضور ندارد، تصمیم گرفت از حد خود بگذرد و برای جلوگیری از امضای قرارداد توسط اربابش، دست به اقدامی شدید بزند.
چطور جرئت میکنی! هر کسی که اربابم راساده تحقیر کند هرگز رها نخواهد شد. حتی اگرآماده به معنای سلب شدن مقام شوالیهگری من باشد!
او دندانهایش را به هم فشرد و به لوید خیره شد،خاری ارباب جوان احمق از قلمرو همسایه، مردی که با پشتی بیدفاعهیچ نشسته بود و در حال تحمیل یک قرارداد ناعادلانه به ارباب بود.
حالا وقتش است!
سر کورنو مطمئن بود که لوید غافلگیر خواهد شد. چشمان سر کورنو با نفرتی درندهخو درخشید.دلیلی دست راستش حرکت کرد و قبضه شمشیر بلندش را که در کمرش قرار داشت، چسبید. سپسجواب بدن خود را بهطور نامحسوسی پایین آورد و مرکز ثقلش را به سمت زمین منتقل کرد.
همزمان، کمرش را چرخاند. تمام عضلات بالاتنهاش، شکم، سینه، شانهها و بازوهایش، به سمت راست تکان خوردند. یک شمشیر بزرگ از غلافشسرسختی در سمت چپ کمرش بیرون کشیده شد. او صرفاً از قدرت بازوی خود برای بیرون کشیدن شمشیر استفاده نکرد، بلکه شمشیر با تکیهداد دادن بالاتنه و پایینتنه عضلانیاش در برابر زمین کشیده شد. او به همان اندازه که قدرت نشان داد، سرعت نیز به نمایش گذاشت.
شمشیر در همان لحظهای که از غلاف بیرون آمد،مقابله به جلو کشیده شد. تیغه در برابر نور درخششیگذشته تیز داشت و مستقیم به سمت پشت لوید روانه شد.
عمیق، اما نه آنقدرظاهر که او را بکشد! منبازگرداند دقیقاً بهاندازه ضربه خواهم زد!
او میخواست به او فقط آنقدر آسیب برساند که او را برای روزها بیهوش نگه دارد یا برای ماهها در بستر بیماریدستش بیندازد. او خون میریخت تا کمی زمان بخرد و جلوی امضای قرارداد را بگیرد. با هدایت چنین ارادهای، شمشیر سر کورنو بااصلاح خشونت هوا را شکافت. با این حال، درست قبل از اینکه به پشت لوید ضربه بزند، تیغهاش به دو نیم بریده شد.
سر کورنو چشمانش را با تعجب باز کرد. این اتفاق در عرض چند ثانیه رخ داد، بنابراین او هیچ زمانی برای واکنش نداشت. قبل از اینکه متوجه شود،ظاهر تیغه شمشیری در کنارش درخشید. آن تیغه با یک ضربه شمشیر خودش را برید. تیغه بریدهشده چرخید و در هوا به پرواز درآمد، قبل از اینکه در دیوارجدیتر پشت سرش فرو برود، گونهاش را خراشید. همزمان، سر کورنو صدای کسی را شنید که شمشیرش را پایین میآورد و همراه با آن، هشداری یخی به گوش رسید.
«دفعه بعد، گردنت خواهد بود.»
خاویر با اعتمادبهنفس شمشیرش را غلاف کرد، انگار که هیچ کاری انجام نداده است. اگرچه همهچیز مبهم بود، اما سر کورنو تازهاینجا متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. شمشیر شکستهاش، زخم روی گونهاش، و تکه شمشیری که در دیوار فرو رفته بود، همگیوایستادنه کار خاویر بود. وحشت بهطور غریزی تمام وجودش را فرا گرفت و درست به همین سادگی، سر کورنو شلوارش را خیس کرد.