چپتر 10: چپتر 10
0خانه عمو خرسه بر فراز قلهای دوردست بناکیه شده بود؛ غرق در شکوفههای بهاری، چنان خیرهکنندهدستش و باشکوه که کاخهای آسمانی را به یاد میآورد.
برکههایی با آبهای زلال و کریستالی، ماهیهای کپور سرسرخفاخر به بزرگی ده فوت، زنانی زیبارو و... البته، زالزالکهایمیشد شکری، گوشه و کنار این عمارت به چشم میخوردند.
اما دریغ از یکخونمون تکه گوشت کبابشده یابرای یک کاسه رشتهفرنگی برنج.
شین مِی گازی بهحیاط زالزالک زد و چهرهاش ازعجیبی ترشی آن در هم رفت.
عمو خرسه روبهرویش نشسته بود و با ژستی فاخر خودش را بادباوقار میزد. گهگاه با نگاهی لبریز از محبت به او خیره میشد و بااینکه لحنی نرم و عاشقانه زمزمه میکرد: «مِی کوچولو، چشمات مثل ستارههای آسمون میدرخشن.»
دخترک زالزالک را قورت داد و به صورت او نگاه کرد.باد حالا که عمو خرسه اینقدر قشنگ از او تعریف کرده بود،زمزمه رسم ادب حکم میکرد او هم با چند کلمه محبتآمیز جبران کند.
«تو... امم، تو هم خیلی خوشتیپی، فقطعجیبی یکم تپلی، اما خیلی گرم و مهربونی. دیدنتخوک منو یاد "گلگنده" تو حیاط پشتی خونمون میندازه.»
دلتنگی عجیبیمنو برای خانه بهپشتی جانش افتاده بود.
عمو خرسهبرای جا خورد:افتاده «گلگنده دیگه کیه؟»
«یه خوکزالزالک بینهایت جذاب،ترشی باوقار و بیرقیب.»
تَق. بادبزن از دستش افتاد. عمودلتنگی خرسه با عذابی جانکاه سرش راگلگنده میان دستهایش گرفت و از جا پرید.
او ازمنو اینکه بهش بگویندپشتی چاق، متنفر بود!
نگاهی به پنجههای خرسیاش انداخت و وسوسه شد چند خراش حسابی روی آن صورت ظریفبادبزن و گلمانند بیندازد. اما... اما دخترک با چنان معصومیتی به او زل زده بود؛ با آنخرسیاش گونههای برفی و چشمهای درشت و سیاهش... دلرحم بودن در برابر زیبایی، واقعاً گناه بزرگی بود!
«عمو خرسه، زالزالکهای شکریِ خیلیرفت خوشمزهان. ولی من گوشت کبابشدهخودش و رشتهفرنگی بیشتر دوست دارم.»
شین مِی بعد از تمام کردندلتنگی دو سیخ زالزالک شکری، احساس کردگلگنده حتی از قبل هم گرسنهتر شده است.
عمو خرسه لحظهای تو لک رفت، اما ناگهان لبخندی شیطنتآمیزبرای و فریبنده روی لبهایش نشست و با ظرافت بادبزنش را بست:بیرقیب «مِی کوچولو، افتخار میدی یه جام شراب ناب با من بنوشی؟»
شراب؟ شین مِی کمتر پیش میآمد دردیگه این مورد تردید کند، پس در نهایتتَق سرش را به نشانه تایید تکان داد.
قلب عمو خرسه از شدت خوشحالی به تپش افتاد.فاخر همانطور که میگفتند، شراب بهترین دلال محبت است. یک زنلحنی مست، بیدفاع و گیج، کاملاً در چنگال او گرفتار میشد.
او رو به شیاطین زن کرد وعجیبی دستور داد: «گوشت کبابشده و رشتهفرنگی آمادهکیه کنید، یه کوزه شراب ناب دهساله هم بیارید.»
لو چیانچیائو به هوا پریدپشتی و همچون پرندهای عظیمالجثه بر فرازجانش دریای بیکران درختان به پرواز درآمد.
همان روز عصر، تائو گوئوگوئو با چهرهای مردد در تالار گل بازگشتهباوقار به دنبالش گشته بود. در نهایت هم فقط به حیاط اشاره کردهپرید بود؛ شین مِی که باید به درخت بسته میشد، ناپدید شده بود.
پرسیده بود: «کار کیه؟»
تائو گوئوگوئو از گفتن حقیقت طفره رفته و فقطجانش جواب داده بود: «برادر چیانچیائو، اون دخترو شیطان خرسیباوقار به شمال غربی برده. باید عجله کنی و نجاتش بدی.»
شیطان خرسی شمال غربی از قبل بدنام بود. شیاطین زنیبرای که به چنگ او میافتادند، شاید جان سالم به درباوقار میبردند، اما یک انسان فانی... به احتمال زیاد زنده نمیماند.
اخمهای لوبرای چیانچیائو درافتاده هم گره خورد.
بیقراریِ غیرعادی و عجیبی بهرفت جانش افتاده بود؛ حسی کهخودش نمیتوانست آن را سرکوب کند.
با یک پرشپشتی دیگر، درست مقابل عمارتعجیبی شیطان خرسی فرود آمد.
کاخی باشکوه؛ این موجود قطعاً خوب میدانست چطور به خودش برسد. با یک لگد، هر دو لنگه در کاخ را در هم شکست و تلی از گرد و خاک به هوا برخاست.پرید فضای داخل کاخ برای لحظهای کوتاه در سکوت فرو رفت. همین که گرد و غبار فرو نشست، لو چیانچیائو شمشیر چوبی تازهساختش را بیرون کشید، آماده برای به راه انداختن یک حمامبیشتر خون؛ اما تنها چیزی که دید، شیاطین زن زیباروی کاخ بودند که همگی برای خدمتکاری دزدیده شده بودند. آنها با بدنهایی کبود و کوفته و چشمهایی پر از اشک آنجا ایستاده بودند.
به محض دیدن لو چیانچیائو، انگار که منجیشان را دیده باشند، به پاهایشبیرقیب چنگ زدند و با صدای بلند زار زدند: «ژنرال مقبره امپراتوریه! بالاخره نجاتبهش پیدا کردیم! خواهش میکنیم... توروخدا این بلای آسمونی رو از اینجا بیرون کن!»
لو چیانچیائو چارهای نداشتترشی جز اینکه یک قدم بهفاخر عقب بردارد: «شیطان خرسی کجاست؟»
شیاطین زن با شدت بیشتری زدند زیر گریه: «پادشاهجانش بزرگ تو تالار پشتیه! ژنرال، اگه عجله نکنی وباوقار نجاتش ندی، اون بلای آسمونی تا سرحد مرگ کتکش میزنه!»
او کاملاً گیج شده بود. شمشیر چوبیاش را محکم در دست گرفت و با شتاب وارد تالار پشتیبینهایت شد، اما فقط با یک هرجومرج مطلق روبهرو شد؛ گلدانها تکهتکه شده بودند، کپور سرسرخ حوضچه روی آبچاق شکمداد کرده بود، پردهها پارهپاره شده بودند و چند شیطان زن با صورتهای خونین در حال زاری بودند.
دم درِ ورودی تالار پشتی مکثی کرد؛دیگه مردد بود و نمیدانست چه هیولای وحشتناکیتَق ممکن است پشت در کمین کرده باشد.
درِ سنگین کاخ را با غژغژی باز کرد و نور به فضای نیمهتاریک داخل سرازیرلبریز شد. نگاهش بیدرنگ روی شین مِی قفل شد؛ دختری که با وقار تمام روی صندلی نشستهقورت بود، سرش را پایین انداخته و یک جام شراب بزرگ برنزی را محکم در دست داشت.
شیطان خرسی افسانهای که به دزدیدن گلها معروف بود، مثل یک توده بیجاندیگه زیر پاهای دخترک افتاده بود؛ یکی از پنجههایش روی میز آویزان بود وسرش در حالی که از دهانش کف بیرون میزد، کاملاً از هوش رفته بود.
شین مِی یک پایش را روی شکم نرم خرس گذاشته بود.جانش ناگهان جامش را پر از شراب کرد و با لبخندی شیرینتَق و صدایی شاداب گفت: «عمو خرسه، بیا دوباره بازی حدسانگشت کنیم!»
پنجه خرس را گرفت وخورد محکم تکان داد، سپس زد زیرجذاب خنده: «دوباره پنج آوردی! من بردم!»
با این حرف، چنان سیلی محکمی به صورت خرس زد کهباد بدن غولپیکرش به کناری پرتاب شد، با ردیفی از میزها وزمزمه صندلیها برخورد کرد و در نهایت درست زیر پاهای لو چیانچیائو افتاد.
لو چیانچیائوحیاط در سکوتخونمون فرو رفت.
شین مِی در حالی که جام شراب در دستش بود، با قدمهایی لرزان اما باوقار به سمت اوبینهایت تلوتلو خورد. عجیب بود که مستی او را از همیشه زنانهتر و ظریفتر نشان میداد؛ گونههای برفیاش بهچاق رنگ صورتی درآمده، چشمهایش درخشان اما خمار بود و لبهایش به بینقصترین و متینترین لبخند ممکن کشیده شده بود.
با دیدن لو چیانچیائو، برای لحظهای طولانی خشکش زد. اما ناگهان جام را به گوشهای پرت کرد و با احترامیسرش غلوآمیز تعظیم کرد. با صدایی که از شیرینی چکه میکرد، گفت: «ارباب جوان، فلج صورت یه بیماریه، باید زودتر درمانش کنی.زده من یه متخصص طب سوزنی عالی تو شهر آبسبز میشناسم. میخوای بهت معرفیش کنم؟ نیازی هم نیست خیلی ازم تشکر کنی.»
لو چیانچیائو آنقدر کلافه شده بود که نزدیک بود خندهاش بگیرد. قدمی به جلو برداشت و سعی کرد مچ دستهای دختر رازمزمه بگیرد و او را با خود بکشد. اما در عالم مستی، قدرت دخترک خیرهکننده بود؛ شمعدان برنزیای که از قد یک انسانچند هم بلندتر بود را قاپید و به سمت او پرت کرد، تازه با مهربانی هشدار هم داد: «مراقب باش، الان پرتش میکنم.»
او چارهای جز عقبنشینی نداشت.
چند شیطان زنِ کتکخورده در حالی که گریه میکردند، آستینهایش را کشیدند: «وقتی اومد حالش خوب بود! بعد پادشاه دستور دادبیرقیب شراب ناب آماده کنیم، گفت یه نوشیدنی کوچیک فضا رو رمانتیک میکنه. کی میدونست... کی میدونست بعد از مست شدن اینطوری دیوونهحسابی میشه؟ پادشاه رو مجبور کرد باهاش بازیهای نوشیدنی بکنه، با یه سیلی هم تمام دندوناشو ریخت تو دهنش... طفلکی پادشاه! یعنی میمیره؟»
لو چیانچیائو نگاهی به ویرانههای تالار پشتی انداخت، آهیخوک کشید و با بند انگشتانش به چهارچوب در کوبید:عذابی «اگه گوشت کبابشده و رشتهفرنگی میخوای، بیا پیش من.»
شین مِی مثل یک خرگوش وحشیِروبهرویش محتاط از زیر میز سرک کشیدمیزد تا صداقت پیشنهاد او را بسنجد.
لو چیانچیائو وانمودپشتی کرد که دارد میرود:عجیبی «اگه نمیخوای، من رفتم.»
دخترک بیدرنگ از تاریکی بیرون پرید. لو چیانچیائو مچعجیبی دستهایش را گرفت و ضربه سبکی به گردنش وارد کرد.جذاب بدن دختر شل شد و در آغوش او فرو ریخت.
شیطانهای زن با شیون و زاری به سمت تالار پشتی هجومجذاب بردند، شیطان خرس را از روی زمین بلند کردند و بادستهایش درماندگی نامش را فریاد زدند. اما او هیچ واکنشی نشان نمیداد.
چه صحنه غمانگیزی...
لو چیانچیائو در سکوت شین مِیدلتنگی را در آغوش گرفت و عمارتگلگنده شیطان خرس را پشت سر گذاشت.
بیرون از عمارت، نسیم کوهستان بوی تند الکل را با خود میآورد. با انزجار اخمی کرد، با یک دست او را از خود دور نگه داشت و با نگاهشمیان به دنبال آبی گشت تا دخترک را در آن بیندازد و مستیاش را بپراند. شین مِی مثل خرگوش کوچکی که بوی الکل میداد، در یک چشم به هم زدنزیبایی خودش را در آغوش او جا کرد، دستهایش را دور گردنش حلقه کرد و حاضر نبود رهایش کند. هر از گاهی هم در خواب زمزمه میکرد: «بابا... شوهر... من خریدم...»
ناخودآگاه سرش را پایین آورد تا به صورتشکیه نگاه کند؛ گونههای گلانداخته و لبخندی شیرین کهدستش کنج لبهایش نشسته بود؛ چه دختر جوان و بیخیالی.
درست کمی جلوتر، چشمه زلالی میجوشید که میتوانست او را درونش بیندازد تا بوی الکل از تنش شسته شودلحنی و به خود بیاید. اما به دلیلی نامعلوم، دلش رضا نمیداد. دستهای دخترک با لطافت دور گردنش حلقه شدهقشنگ بود، انگشتانش به نرمی ابرها بود، گونه تبدارش روی پوست او فشرده میشد و نفسهای گرمش گردنش را قلقلک میداد.
دلش نیامد او را کهمیندازه اینطور عمیق و آرام بهافتاده خواب رفته بود، بیدار کند.
در نهایت، سر دخترک را کمی جابهجا کرددلتنگی و با احتیاط او را با هر دوکیه دست در آغوش گرفت و به مقبره امپراتوری بازگرداند.
«میفهمی چهبرای دستهگلی بهافتاده آب دادی؟»
سی لان روی صندلی نشسته بود، صورتش مثلژستی یخ سرد و لحنش گزنده بود و شین مِیخیره را که نیمهدرازکش روی تخت افتاده بود، سینجیم میکرد.
دخترک کاملاً زیر پتو خزیده بود و فقط سرش بیرون بود. رنگگلگنده و رویش کمی به سبزی میزد و هنوز هم پشت سر هم عطسهجانکاه میکرد؛ همیشه بعد از نوشیدن الکل همین حال و روز را پیدا میکرد.
در حالی که سر دردناکپشتی و پرتپشش را میمالید، زیربرای لب منمن کرد: «چه دستهگلی؟»
سی لان از شدت خشم کم مانده بود تخت را واژگون کند. «تو شیطان خرسبادبزن رو فلج کردی! اونا دارن غرامت هزینههای درمانش رو میخوان! تازه این همهاش نیست، تو اصلاًخرسیاش چطور روت شد بذاری ژنرال تمام راه تو رو بغل کنه و بیاره؟ خیلی رو داری!»
شین مِی که هیچکدام از اینهاروبهرویش را به یاد نمیآورد، فقط با نگاهیگهگاه گنگ و مات به او خیره شد.
«حرف بزن!حیاط کی گذاشتخونمون فرار کنی؟»
اوه، خب...منو لحظهای فکرحیاط کرد. «نمیگم.»
خواهر اینگ لیان مخفیانه به او کمکدیگه کرده بود تا فرار کند؛ او هرگزتَق به خواهرش خیانت نمیکرد! معنی وفاداری همین بود!
سی لان آنقدرچهرهاش عصبانی شد کهروبهرویش جلوی چشمهایش سیاهی رفت.
ناگهان در باز شد و لو چیانچیائوعجیبی قدم به داخل گذاشت و با اشارهکیه به او گفت: «سی لان، برو بیرون.»
سی لان با دلخوری و کینه بیرون رفت. چطور آسمانهابرای اینقدر کور بودند؟ باورش سخت بود که سرنوشت این دخترباوقار و ژنرال با آینه قلبهای متحد به هم گره خورده باشد!
لو چیانچیائو به سمت تخت رفت و دستش را دراز کرد. شینباوقار مِی ناخودآگاه خودش را عقب کشید، اما لحظهای بعد، کف دست گرم مرداینکه به نرمی روی پیشانیاش نشست، مکث کوتاهی کرد و بعد آرام عقب رفت.
صندلیای جلو کشید و کنار تخت نشست. «بدن توفاخر به الکل عادت نداره، همیشه بعد از نوشیدن تبمیشد میکنی. یادت باشه بعداً دارو بخوری تا تبت بیاد پایین.»
شین مِی مدتی با تعجب به او خیره شد تا اینکه ناگهانگلگنده حرفهای سی لان به یادش آمد؛ اینکه مست کرده بود و مرد اوجانکاه را در آغوش گرفته و برگردانده بود. با صدایی نرم گفت: «ام... مـ...ممنون.»
مرد جوابی نداد. بعد از مکثیخونمون طولانی، بالاخره به حرف آمد: «درافتاده مورد اینکه کی گذاشت فرار کنی...»
قبل از اینکه حرفشافتاده تمام شود، دخترک بلافاصلهکیه پرید وسط کلامش: «نمیگم.»
مکثی کرد. «باشه، نگو. ولی دفعهروبهرویش بعدی در کار نیست. وقتی حالت بهترگهگاه شد، با من از مقبره امپراتوری میری.»
این هنوز هم یک جور حبس بود؛عجیبی چه فرقی میکرد کجا بروند؟ شین مِیکیه لبولوچهاش را آویزان کرد و ساکت ماند.
لو چیانچیائو به آرامی کاغذ طلسمی را که چیوعجیبی یوئه در آن ساکن بود، از آستینش بیرون کشیدبینهایت و کمی تکانش داد. قلب دخترک هم با آن لرزید.
با چهرهای بیحالت گفت: «دیگه طناب مقیدکننده شیطان رو روت استفاده نمیکنم. جانور روحی تو فعلاًدستش پیش من میمونه. اگه یه بار فرار کنی، یکی از پاهاش رو کباب میکنم. چهار بارانداخت فرار کنی، هم بالهاش رو از دست میده و هم پاهاش رو. خوب بهش فکر کن.»
خیلی... خیلی بیرحمانه بود! شین مِی ماتنشسته و مبهوت مانده بود. اصلاً چرا چند لحظهلبریز پیش از این مرد سنگدل تشکر کرده بود؟!
به نظر میرسید لبخند محوی روی لبهایعجیبی مرد نشست، پیش از آنکه بیرون برودکیه و در را به آرامی پشت سرش ببندد.
میگویند آدمهای تبدار باید بیشتر آفتاب بگیرند. روز بعد، تببرای خفیفش هنوز پایین نیامده بود، برای همین شین مِی خودشباوقار را لای لحافی پیچید و در حیاط زیر نور خورشید نشست.
لو چیانچیائو هنوز در تالار گل بازگشته بود. این بار، پنجرهها راباوقار نبسته بود. خم شده بود و چیزی مینوشت و همانطور که مینوشت حرفاینکه میزد، در حالی که آدمهای اطرافش با چهرههایی جدی مدام سر تکان میدادند.
واقعاً به نظرچهرهاش میرسید که ابهتروبهرویش یک ژنرال را دارد.
چشمان سوزان و دردناکش را مالید و قصد داشت چرت کوتاهی بزند که ناگهان متوجه سایهای شد که پشت درختی کمین کرده بودافتاد و حسابی مشکوک به نظر میرسید. از روی کنجکاوی گردن کشید و اینگ لیان را دید که پشت درخت قایم شده و بامعصومیتی چشمانی درخشان به تالار گل بازگشته خیره شده است؛ یک لحظه برای گلها اشک میریخت و لحظه بعد در برابر باد آه میکشید.
«خواهر اینگمنو لیان...» داشتحیاط چه کار میکرد؟
اینگ لیان از جا پرید. وقتی برگشتدیگه و دید شین مِی است، چهرهاش درتَق دم در هم رفت و چرخید تا برود.
شین مِی دستش راترشی برایش تکان داد. «نگرانژستی نباش، من عمراً آدمفروشی کنم.»
حرفهایش را باپشتی لحنی حماسی ودلتنگی حقبهجانب به زبان آورد.
اینگ لیانمنو تلوتلو خوردحیاط و زمین افتاد.
شین مِی خودش را جلوتر کشید و مسیر نگاه اینگ لیان را دنبال کرد و متوجه شدافتاد که آنجا در واقع یک نقطه دید عالی است؛ دقیقاً به اندازهای که بدون جلب توجه، داخل تالارحسابی گل بازگشته را به وضوح ببیند. با نگاهی به پنجره، دید که حالا سی لان آنجا ایستاده است.
با درک ماجرا، نفسشترشی را حبس کرد. «دلتژستی پیش سی لان گیره؟»
رنگ از رخسار اینگ لیان پرید و سرخ و سفیدافتاده شد. از ترس اینکه مبادا شین مِی داد بزند و آبرویشبادبزن را ببرد، چارهای نداشت جز اینکه با درماندگی گوشهایش را بگیرد.
شین مِی با درک و همدلی سر تکان داد. «میفهمم، میفهمم.جانش تو نمایشنامهها میگن عشق پنهانی قشنگترین عشقه. اینکه هر روز پشتتَق یه درخت قایم بشی و تماشاش کنی هم خودش یه جور عشقه.»
به این میگن دید زدن... اینگ لیان با چشمانی اشکبار با خودش فکر کرد. در حقیقت، او تمامعذابی این سالها مخفیانه عاشق لو چیانچیائو بود و هرگز اجازه نداده بود مرد حتی بویی از این قضیه ببردظریف و هر وقت میتوانست از سایهها نگاهی به او میدزدید؛ این کار واقعاً تفاوت چندانی با دید زدن نداشت.
شین مِی با نهایت صمیمیت دست او را گرفت. «اینجور چیزا بازممیزد به یکی نیاز داره که پا در میونی کنه. بذار کمکت کنم؟کوچولو تو با مهربونی گذاشتی مخفیانه فرار کنم، منم باید لطفت رو جبران کنم.»
اینگ لیان از هاله کورکننده شجاعتدلتنگی و درخشش مقدسی که از چهرهگلگنده شین مِی میتابید، خیره مانده بود.
در دنیا هیچ چیز تهوعآورتر از این نبود که برای رقیب عشقیات نقشه بکشی، امادیگه آن رقیب از تو تشکر کند و بعد برگردد تا برای تو و یک نفردستهایش دیگر پا در میانی کند. اینگ لیان آنقدر احساس انزجار کرد که زد زیر گریه.
شین مِیبرای با گیجی پرسید:خورد «خواهر اینگ لیان؟»
اینگ لیان برگشت، انگار میخواست چیزی بگوید، اما تنها صدایی کهباد از گلویش خارج شد، یک «واااایِ» بلند همراه با گریه بود.زمزمه پایش را محکم به زمین کوبید و پا به فرار گذاشت.