چپتر 4: برخورد در مه و مصیبت ببر
0ناگهان دهانش را محکم بست، نگاهی به اطراف انداخت و درخت نسبتاً قطورینزدیک پیدا کرد تا پشتش پناه بگیرد. زیر لب غرغر کرد: «آخه بیرون هنوزگرفت داره بارون میباره، تا نزدیکترین شهر هم بیشتر از یک ساعت پرواز راهه.»
این آدم بدخلق و عصبی بود. کافی بود سر چیزیوقتی توافق نداشته باشند تا با یک ضربه کف دست کارش راهمه بسازد. قایم شدن پشت درخت، امنترین کار ممکن به نظر میرسید.
شمشیر چوبی را به کمربندش بست و برگشت، اما دیدجایی که دختر تمام بدنش را پشت درخت جمع کرده وجهت فقط سرش را مثل یک خرگوش کوچک بیرون آورده است.
«اگه از مرگاحضار نمیترسی، هر کاریتعجب دلت میخواد بکن.»
رویش را برگرداند و به راه افتاد. هر جا که آستینهایش به هوا کشیدهمقبره میشد، مه غلیظی به شکل تودههای چرخان شکل میگرفت و در یک چشم به همحرکت زدن، تمام دنیا را در خود میبلعید. حتی تا سه قدمی هم هیچچیز دیده نمیشد.
پس او واقعاً یک شیطان بود! شین مِی خشکش زده بود؛ شیطانی که میتوانست مهجایی را احضار کند! جای تعجب نداشت که دفعه قبل، وقتی نزدیک مقبره امپراتوری دنبال جاییچند برای اتراق میگشت، در مه غلیظی گرفتار شده بود. همه آن دردسرها زیر سر او بود!
نگاهی به اطراف انداخت و تصمیم گرفت در جهت مخالف حرکت کند. با برداشتن تنها چند قدم، ناگهان احساس کرد پایش به چیز سنگینی برخورد کرده و انگشتانش دردچیز گرفت. وقتی آن را از روی زمین برداشت، متوجه شد یک کیسه پول آبی تیره و پر از تکههای نقره و اسکناس است که حسابی در دستش سنگینی میکرد. میاننقشونگاری اسکناسها، یک نشان یشم بیکیفیت با رنگهای درهمآمیخته به چشم میخورد. عجیب آنکه هیچ نقشونگاری روی نشان نبود؛ فقط روی آن کلمه «لو» و پشت آن «چیانچیائو» حک شده بود.
لکههای گل روی کیسه هنوز تازه بودند؛ بیشک اینقبل کیسه متعلق به همان شیطان بود. یعنی اسم روی نشان،گرفتار اسم او بود؟ لو چیانچیائو؛ شیطانی با یک اسم انسانی.
کیسه را در مشت فشرد، مردد ماند و سپس نگاهی به پشت سرش انداخت.مقبره سرانجام، گویی تصمیمش را گرفته باشد، با قدمهایی قاطع به همان سمتی رفت کهمخالف مرد رفته بود. مه چرخان در یک لحظه قامت او را در خود بلعید.
جنگلهای باستانی در روزهای بارانیجای بدترین جای ممکن بودند؛ پروقتی از چالههای گلی و لجنزار.
شین مِی به درختی تکیه داد و با تقلا سعی کرد پاهایش را از لجن بیرون بکشد. چکمههای جدیدش که از پوست بره دوخته شده بودندقدم و همان روز صبح تمیز و دوستداشتنی به نظر میرسیدند، حالا چنان در گلولای فرو رفته بودند که رنگ اصلیشان به هیچوجه قابل تشخیص نبود. ازبیکیفیت یک جایی به بعد، صدای غرش رعد و برق دوباره در آسمان پیچید و چند باری احساس کرد صاعقهها با فاصلهای وحشتناک نزدیک به او فرود میآیند.
این آبوهوامیتوانست بیش ازکند حد غیرعادی بود.
با زور و زحمت زیاد، یک پایش را بیرون کشید و قدمی به جلو برداشت. ناگهان هوا صاف شد؛ انگارمیگشت آن مه غلیظ و خفهکننده در یک آن ناپدید شده بود. با دیدن چیزی شبیه به یک پارچه سفید زیردرد درختی در آن حوالی، چشمانش برقی زد و با عجله به سمتش رفت تا گلولای چکمههایش را با آن پاک کند.
ناله ضعیفی از کنارش به گوش رسید. جا خورد، درخت را دور زد و با دهها نفراتراق روبهرو شد که بینظم و ترتیب روی زمین افتاده بودند و همگی بیهوش به نظر میرسیدند. آن «پارچهسنگینی سفید» که برای تمیز کردن چکمههایش استفاده کرده بود، در واقع لبه لباس یکی از همان آدمها بود.
شین مِی که کمی خجالتزده شده بود، سریع پارچه را برگرداند تااتراق روی آن شخص را بپوشاند. صاحب لباس تکان مختصری خورد و درتنها همان حال که روی زمین افتاده بود، نالههای ضعیفی از گلویش خارج شد.
خم شد، خودش را نزدیکترجای برد و پرسید: «شماها چرا اینجانزدیک افتادین؟ تو این گلولای اتراق کردین؟»
مرد به سختی و با لرزشی در صدایش، طورینداشت به او نگاه کرد که انگار هر لحظه ممکن بوداتراق خون بالا بیاورد: «تو... تو ندیدی... اون چیزی که روبهرومونه...»
شین مِی برگشت. روی یک تختهسنگ عظیم و کبود در روبهرویشان، یک شیطان ببر با ظاهری بینهایت درنده، چهارزانوگرفتار نشسته و در حال مراقبه بود. بالای سرش، ابرهای طوفانی در هم میپیچیدند و صاعقهها بیوقفه فرود میآمدند. ایندرد شیطانی بود که داشت مصیبت رعد آسمانی را از سر میگذراند؛ اگر موفق میشد، به مقام جاودانگی صعود میکرد.
با مهربانی پرسید: «همهتون اومدینوقتی اینجا تا جاودانه شدن اینجایی شیطان ببر رو تماشا کنین؟»
مرد از شدت استیصال دوباره از هوش رفت. در آن لحظه، با تجمع ابرهای طوفانی و شدتاتراق گرفتن باران، شین مِی دید که آنها چطور در زمین گلی افتادهاند و غرق در کثافت شدهاند. نتوانستسنگینی بیتفاوت بماند؛ خم شد و بازوی یکی از آنها را گرفت تا او را به جای خشکتری بکشاند.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرش به گوش رسید. برگشت و دید همان مرد قبلی، در حالیجایی که شمشیر چوبیاش را به پهلو بسته، دارد به او نزدیک میشود. وقتی برای اولین بار چشمش بهپایش شین مِی افتاد، بالاخره رد ضعیفی از چیزی که میشد آن را «تعجب» نامید، در چهرهاش نمایان شد.
با نگاهی سرداحضار و غیردوستانه پرسید:تعجب «تو چطور رسیدی اینجا؟»
شین مِی نگاهی به اطراف انداخت، درخت تنومندیامپراتوری پیدا کرد تا پشتش پناه بگیرد و بعدهمه کیسه پول را بیرون آورد و روی زمین گذاشت.
«...اینو انداخته بودی.»
مرد برای لحظهای طولانی سکوت کرد و بعد کیسه را از روی زمین برداشت. درست در لحظهای که میخواست چیزی بگوید، شیطان ببر غرش کرکنندهایتصمیم سر داد که تمام جنگل کوهستانی را به لرزه درآورد. به نظر میرسید که کمکم توانایی تحمل ضربات رعد آسمانی را از دست میداد. چشمان سرخاسکناس و خونینش ناگهان باز شد، یکی از آدمهایی را که روی زمین افتاده بود چنگ زد و دهان گشادش را باز کرد تا او را ببلعد.
شین مِی تازه متوجه ماجرا شد؛ شیطان ببر اینقبل آدمها را اسیر کرده بود تا در برابر رعدمیگشت آسمانی، سپر بلایش شوند و قدرتش را افزایش دهند!
لو چیانچیائو سنگی را با لگد پرتاب کرد که دقیقاً به بازوی راست شیطان ببر برخورد کرد. آدمیتصمیم که در چنگالش بود به پرواز درآمد و دوباره روی زمین گلی افتاد. شیطان ببر که از خشمبرداشت به جنون رسیده بود، دهان خونینش را باز کرد و رگبار متراکمی از تیرهای سیاه به بیرون شلیک شد.
تنها با یک اشارهی شمشیر چوبیاش، تیرهای سیاه انگار که به دیواری نامرئی برخورد کرده باشند، در فاصلهی سه قدمیاششده روی زمین افتادند. اگر کسی او را نمیشناخت، پیش خودش خیال میکرد سلاحی الهی در دست دارد. غافل از اینکهزمین این شمشیر چوبی، همان تکهچوبی بود که شین مِی همین چند لحظه پیش با چشمان خودش دیده بود که او تراشیدهاش.
شمشیر چوبی به فرمان او در هوا به پرواز درآمد. با اشارهی ظریف انگشتش، شمشیر بدل به پرتوییبرای از نور شد و با صدایی تیز و شکافنده، انگار که جان داشته باشد، دور شیطان ببر بهچیز چرخش درآمد. لحظاتی بعد، ناگهان در میانهی هوا متوقف شد و با صدای مهیب «بام»، متلاشی و پودر شد.
دلیلش این بود که یکجای شمشیر چوبی معمولی، تاب تحملوقتی چنین نیروی عظیمی را نداشت.
چقدر قدرتمند... شین مِی با دهانی باز و حیرتزده تماشا میکرد کهاتراق چطور آن شیطان ببر که چیزی تا جاودانگیاش نمانده بود، بیصدا بهتنها تکههای کوچک گوشت بدل شد و بیآنکه حتی نالهای سر دهد، جان داد.
لو چیانچیائو از روی لاشهی متلاشیشده قدم برداشتدفعه و گوی سرخرنگی به اندازهی یک مشت رابرای از میان بقایای شیطان ببر بیرون کشید؛ هستهی درونیاش.
او خودش یک شیطان بود، اما همنوعانش را میکشت تا هستهی درونیشان را بیرونمقبره بکشد! با چنین قدرت وحشتناکی، اگر چیو یوئه هم در برابرش میایستاد، احتمالاً پودر میشد.حرکت اگر تصمیم میگرفت دهان او را هم برای همیشه ببندد، چه فاجعهای به بار میآمد؟
شین مِی نگاهی به اطراف انداختتعجب و پیش خودش حساب کرد کهمقبره بهترین کار، جیمشدن در اولین فرصت است.
اما پیش از آنکه بتواند از جایش تکان بخورد،دنبال مرد در یک چشمبههمزدن مقابلش ظاهر شد، سایهاش را رویگرفت سر او انداخت و مچ دستش را محکم چنگ زد.
«تو دو بار آرایه مهجای ابری رو شکستی. نمیتونم ولت کنمنزدیک به امون خدا. با من بیا.»
کدام آرایه مه ابری؟میتوانست منظورش همان مه غلیظی بودنداشت که خودش راه انداخته بود؟
شین مِی با دست آزادش به تنهی درخت چسبید، و در دلمقبره آرزو میکرد کاش میتوانست مثل میمون از آن بالا برود. «فقط یه ذرهجهت مه بود! هر کسی که جهتیابیش خوب باشه میتونه راهش رو پیدا کنه!»
از بخت بد، جهتیابیاش بینقصوقتی بود و تا به حالجایی در عمرش گم نشده بود.
«دروغ میگی.»
مرد حلقهی انگشتانش را تنگتر کرد. اگرجای آرایه مه ابری به این راحتی میشکست، دیگرامپراتوری بهعنوان یکی از سه طلسم بزرگ شناخته نمیشد.
شین مِی حساحضار کرد بازویش داردتعجب از جا درمیآید.
شین مِی ناگهان برگشت و بانزدیک غیظ به او خیره شد: «مناتراق فقط برگشتم که کیسهپولت رو پس بدم!»
اگر میدانست کار به اینجا میکشد، عمراً آندفعه را پس میداد و برای خودش نگهش میداشت! چرااتراق آدمِ خوب بودن در این دنیا اینقدر مکافات داشت؟
لو چیانچیائو متوجه حلقهی اشک در چشمانش شد؛ چهرهاش همزمان لجباز و خشمگین بهمقبره نظر میرسید. او واقعاً تمام این مسیر گلآلود را به خاطر پس دادن کیسهپول طیحرکت کرده بود؛ گلهای زرد هنوز به کفشهایش چسبیده بودند و حتی خشک هم نشده بودند.
مرد کمکم فشار انگشتانش را کمتر کرد،نداشت اما هنوز دستش را رها نکرده بود. گفت:جایی «هرچی که باشه، تو باید با من بیای.»
«آخه برای چی باید با تو بیام؟» شین مِیدنبال با تمام قوا تقلا کرد، اما انگشتان مرد مثلتصمیم انبر فولادی دور دستش قفل شده بود و تکان نمیخورد.
«من دور مقبره امپراتوری یه آرایه مه ابری کشیدم. هیچکس جزنزدیک من نمیتونه وارد یا خارج بشه. حالا که تو میتونی بشکنیش، نمیتونمتصمیم همینطوری این بیرون ولت کنم؛ دردسرساز میشه. با خودم میبرمت به مقبره.»
شین مِی خشکششیطانی زد: «تو... تو داریجای دختر مردم رو میدزدی...»
لو چیانچیائو دیگر حوصلهی بحث نداشت.تعجب بیآنکه کلمهی دیگری بگوید، دخترک رامقبره روی شانهاش انداخت و به راه افتاد.
شین مِی که هنوز در شوک بود، به نیمرخش نگاهجایی کرد. ناگهان فکری مثل خوره به جانش افتاد و وحشتزدهجهت گفت: «نکنه داری من رو میدزدی که زنِ یه راهزن بشم؟»
توی نمایشنامهها همیشه همینطور بود؛ دختری را میدزدیدند تا زنِ یک راهزن شود، وقتی مردجایی سرِ حال بود با او مثل یک همسر رفتار میکرد و وقتی اعصابش خرد بود، بهقدم باد کتکش میگرفت. یعنی سرنوشت او هم قرار بود تا این حد شوم و غمانگیز باشد؟
ابروهای لوزده چیانچیائو نامحسوس پرید،احضار اما چیزی نگفت.
شین مِی به مغزش فشار آورد و با لکنتقبل گفت: «مـ... من با تو ازدواج نمیکنم... من از شیطانهاگرفتار خوشم نمیاد، از آدمهای بیروح و سرد هم بدم میاد...»
مرد از حرکت ایستاد، نگاهی به دستش انداخت ودنبال با خودش فکر کرد که آیا با یک سیلیتصمیم بیهوشش کند... یا اصلاً فقط یک چک بخواباند زیر گوشش.
ناگهان صدای ماغ کشیدن گاوی از آسمان به گوش رسید. یک گاری گاویِ قراضه کنار درختی توقفاتراق کرد و میشان جون از آن بیرون آمد و زیر لب با خودش غرغر کرد: «مگه قرارچیز نبود شیطانهای ببرِ این حوالی بهزودی با مصیبت آسمانی روبهرو بشن؟ پس چطور یهو اینطوری نفله شدن...»
چشمان شین مِی از خوشحالیاحضار برق زد، انگار که گنجی پیداقبل کرده باشد. فریاد زد: «ارباب میشان!»
میشان جون جا خورد و سرش را بالا آورد. اول نگاهی به دخترامپراتوری انداخت و بعد چشمش به لو چیانچیائو افتاد. در کسری از ثانیه رنگمخالف از رُخسارش پرید و صورتش سبز شد. زیر لب زمزمه کرد: «شبح جنگ...»
و در یک چشمبههمزدن، مثلوقتی برق به داخل گاری گاویاش خزیدبرای و با تمام سرعت فرار کرد.
لو چیانچیائو دور شدن گاری را تماشانداشت کرد تا اینکه به نقطهای در افق تبدیلجایی شد، سپس پرسید: «تو اون جاودانه رو میشناسی؟»
شین مِی که هنوز از فرارکند بزدلانهی میشان جون در شوک بود،وقتی تنها توانست با گیجی سر تکان دهد.
«شنیدم 'میشان' صداش زدی. نکنه همون میشاننداشت جون از اقامتگاه میشان باشه؟ همونی کهدنبال کار و زندگیش فضولی کردن تو رازهای بقیهست؟»
شین مِی رویش را برگرداند و در سکوت به حال خودشبرای گریه کرد. پس ارباب میشان از این جور جاودانههای فضول وحرکت ترسو بود... جای تعجب نداشت که مثل خرگوش پا به فرار گذاشت.
«خودشه؟»
«...بهت نمیگم.»
لو چیانچیائو دیگر چیزی نگفت.