چپتر 23: نبرد در جیاپینگ
0در روز بیست و سوم از ماه هفتم، وو شوآنگ، رهبر شورشیان دهقان، سه هزار تن از نیروهایش راتحت به قصد درهمشکستن حصار گذرگاه جیاپینگ به خط کرد و نبردی خونین و نفسگیر با ارتش مستقر امپراتوری درگرفت.همه درست در میانه همین آشوب و بلوا بود که لو چیانچیائو، حامل فرمان امپراتور، به گذرگاه جیاپینگ قدم گذاشت.
فرمان را یک شبح جنگ آورده بود. امپراتور رونگ ژنگدی که روزهایش را در غرقاب عیش و نوش میگذراند و هرگز کوچکترین علاقهای به امور نظامی نشان ندادهبودند بود، این فرمان را تنها با تکیه بر یک جمله از لی چائو یانگ نوشته بود: «ژنرال سوارهنظام چابک قدرت درهمکوبیدن دشمن را دارد، تنها چیزی که کمپنجم دارد، یک فرصت است.» و با همین یک جمله، دو هزار سرباز از تحت فرمان ژنرال کهنهکار، بای زونگیینگ، خارج شده و به زیر پرچم لو چیانچیائو درآمده بودند.
حدس زدن واکنش نیروهایتکیه مستقر در گذرگاه جیاپینگ بهژنرال چنین فرمانی، چندان سخت نبود.
و از همه فاجعهبارتر اینکه، این ژنرال سوارهنظام چابک افسانهای،دشمن درست مثل یک مرده متحرک تمام روز را بیحرکت روی تختشده افتاده بود. آیا امپراتور داشت با سرنوشت امپراتوری خودش بازی میکرد؟
در روز بیست و پنجم ماه هفتم، ژنرال بای زونگیینگ کهقدرت تاب تحمل این تحقیر را نداشت، بیدرنگ نامهای اعتراضی به پایتختزونگیینگ فرستاد و با لحنی تند، این تصمیم کاملاً غیرمنطقی را محکوم کرد.
تا روز سیام ماه هفتم، پاسخی به مراتب مضحکتر از راه رسید: امپراتور خواهر ناتنیای داشت که ملقب به شاهزاده خانم دریاچه بود و به «چشمان خدایان» شهرت داشت.حدس این شاهزاده خانم از جانب امپراتور رونگ ژنگدی پیشگویی کرده و مدعی شده بود که نبرد در گذرگاه جیاپینگ قطعاً با پیروزی به پایان میرسد و افتخار این پیروزیتحمل نصیب شخصی با نام خانوادگی «لو» خواهد شد. امپراتور که عمیقاً به بصیرت الهی خواهرش ایمان داشت، از ژنرال بای خواسته بود که خیالش از هر بابت آسوده باشد.
بیشک بای زونگیینگ با خواندن این پاسخ،یانگ خون خونش را میخورد و چیزی نماندهدشمن بود که از شدت خشم خون بالا بیاورد.
با این حال، لو چیانچیائو و سی لان از هیچکدام از این ماجراها خبر نداشتند. لو چیانچیائو همچنان در همان حالت بیجان خود به سربودند میبرد؛ به جز گرمای ضعیفی که در سینهاش حس میشد، بقیه بدنش خشک و مرده به نظر میرسید. آنها را در چادری کوچک و متروکخودش جا داده بودند، آنقدر دورافتاده که حتی آشپزهای گذرگاه هم رغبت نمیکردند از کنارش رد شوند. از آب گرم و غذای گرم هم هیچ خبری نبود.
شبح جنگی که آنها را تا اینجا اسکورت کرده بود، لی یان نام داشت؛ یک شبح جنگ جوان و آیندهدار از قبیله لی چائو یانگ.زیر تا به امروز، سی لان هنوز نفهمیده بود که او معمولاً کجا پنهان میشود. اما هر روز هنگام غروب، بدون استثنا، لی یان برای بررسیآیا وضعیت لو چیانچیائو پیدایش میشد. با گذشت زمان، آرامش روی چهرهاش سرانجام در هم شکست و چشمان زرشکی و گیرایش، ردی از اضطراب را لو دادند.
امشب هم هنگام غروب، طبق معمول لبه چادر را کنار زد تا لو چیانچیائو را معاینهفرصت کند. سی لان داشت روی آتش فرنی گوشت بدون چربی میپخت و عطر غلیظش در هوا پیچیدهچنین بود. لی یان به تخت نزدیک شد، پیشانی لو چیانچیائو را لمس کرد و آهسته آه کشید.
«آم... ارباب لی، ژنرال...»
شنیدن صدای آه او، قلب سی لان را به تکاپو انداخت. به نظرفرصت میرسید این شبح جنگ هنوز به سن قانونی نرسیده باشد و خلق وحدس خوی ملایمتری داشت، برای همین سی لان جرات پیدا کرد تا حرفی بزند.
لی یان جلو رفت، بوی فرنی را بهژنرال مشام کشید و تعریف کرد: «بوی فوقالعادهای میده. حسابیاست هوای ارباب جوان رو داشتی. الان میتونه چیزی بخوره؟»
«نمیتونه قورت بده،تکیه برای همین غذا دادنشنوشته یه کم دردسر داره.»
لی یان سر تکان داد، یک کاسه فرنی برای خودش کشیدچابک و همانطور که میخورد گفت: «اگه درست یادم باشه، تولد ارباب جوانزونگیینگ روز نهم ماه هشتمه، نه؟ امروز سومه... فقط شش روز دیگه مونده.»
...خب که چی؟یانگ دستان سی لانسوارهنظام بیاختیار به لرزه افتادند.
«ضرر نداره به شیطان کوچولویی مثل تو بگم. برای یه شبح جنگ که داره مصیبت دگرگونی رو میگذرونه، موفقیت یا شکستش به دهخارج روز قبل از تولدش بستگی داره. اولین حسی که برمیگرده لامسهست، بعدش چشایی و شنوایی... تا روز تولدش، هر پنج حس باید کاملبیحرکت برگردن. اینطوری میفهمیم که بیداری قدرتش موفقیتآمیز بوده. ارباب جوان هنوز هیچ نشانهای از برگشتن حواسش نشون نداده... این اصلاً نشونه خوبی نیست.»
رنگ از رویتکیه سی لان پرید ونوشته در سکوت فرو رفت.
«خب، باید صبر کنیم و ببینیم چی میشه.»نوشته لی یان برای دلگرمی ضربه آرامی به شانهچیزی او زد، فرنیاش را تمام کرد و رفت.
این انتظار کشنده تا روز پنجم ماه هشتم کش آمد، اما لو چیانچیائو هنوز هیچ نشانهای از بیداری نشان نمیداد. ژنرال پیر و رنجکشیده، بای زونگیینگ، سرانجام در حالی که صورتش ازچندان شدت خشم سرخ شده بود، از راه رسید. او با دستانی به کمر زده ایستاد و به پیکر بیهوش روی تخت خیره شد. صدایش مثل رعد غرید: «این جنازه همون ژنرالیه کهتند امپراتور برای دفع شورشیان دهقان روش حساب باز کرده؟! کسی که مقامی داره، باید وظایفش رو هم انجام بده! اینکه بخوام دو هزار سرباز رو دست همچین کسی بسپرم... این واقعاً غیرقابل قبوله!»
سی لان سرش را پایین انداخت و نامه مهر و موم شدهای را جلو برد. بافرصت صدایی آرام گفت: «ژنرال پیر بای، قبل از اینکه ژنرال به این روز بیفته، این نامهنیروهای محرمانه رو نوشت و به من دستور داد به دست شما برسونمش. لطفاً نگاهی بهش بندازید.»
بای زونگیینگ پوزخندی زد: «پس اگه من برای دیدن اینچابک ژنرال محترم نمیاومدم، نامهاش هرگز به دستم نمیرسید، نه؟ ژنرالکهنهکار سوارهنظام چابک واقعاً خوب میدونه چطور قدرتش رو به رخ بکشه.»
«من چند بار سعی کردم به ملاقات شمانوشته بیام، اما هر بار جلوم رو گرفتن. وقتیچیزی دیدم چقدر سرتون شلوغه، دیگه جرات نکردم مزاحم بشم.»
با کلمات سنجیده سی لان، چهره بای زونگیینگ در هم رفت. پاکت را چنگ زد، آن را پاره کردزونگیینگ و نگاهی اجمالی به محتویاتش انداخت. حالت چهرهاش در یک آن عوض شد و شروع کرد به خواندن دقیق خطوط.مثل خواندنش به اندازه خوردن یک وعده غذایی طول کشید و سرانجام آن دسته کاغذ ضخیم را دوباره در پاکت چپاند.
«فکر کرده من کیام؟جمله یه الفبچه جرات کردهژنرال به من دستور بده؟!»
پاکت را به زمین کوبید و با عصبانیت از چادر بیرون زد. در همان حال از روی شانهسرباز نگاهی انداخت و گفت: «حالا که ژنرال سوارهنظام چابک همچین استراتژیهای درخشانی داره، چرا خودش حمله رو رهبریسخت نمیکنه؟ منِ بای جرات نمیکنم افتخارش رو بدزدم. همچین دستاورد عظیمی رو باید خود ژنرال به دست بیاره.»
سی لان در سکوت رفتن آن گروه از چادر راسوارهنظام تماشا کرد. دوباره نگاهی به لو چیانچیائو انداخت که در خوابیکهنهکار آرام فرو رفته بود و از دنیا و مافیها بیخبر بود.
چطور چنین ژنرالییانگ میتوانست نیروها راسوارهنظام در نبرد رهبری کند؟
اما میدان جنگ بیرحم بود. روز بعد، دو هزار نیروی کمکی از شورشیان دهقان از راه رسیدند. وو شوآنگ پنج هزار مردزونگیینگ را برای مبارزهطلبی رهبری میکرد و صدای طعنهها و تحریکاتشان از مایلها دورتر شنیده میشد. بای زونگیینگ دندان روی جگر گذاشت و خودشتمام را کنترل کرد. او تنها دو دست زره به همراه یک پیام فرستاد: «دو هزار سرباز آمادهاند. ژنرال میتواند سوار بر اسب شود.»
سی لان تنها توانست با نگاهی توخالی به آن زرههای کهنه خیره شود. چطور میتوانست ژنرال رااست در این وضعیت به میدان جنگ بفرستد؟ غیرممکن بود! حرصآور بود که بای زونگیینگ هرگز مهارت وفرمانی قدرت ژنرال را به چشم ندیده بود؛ اگر دیده بود، امروز جرات نمیکرد اینقدر متکبرانه رفتار کند.
در حالی که سی لان غرق در خاطرات شجاعتهای گذشته ژنرال بود، لبه چادر ناگهان با شدت کنار رفت.سرباز لی یان که معمولاً فقط هنگام غروب پیدایش میشد، با قدمهایی بلند وارد شد. با دیدن سی لان کهنبود نشسته بود، لو چیانچیائوی بیحرکت و زرههایی که روی زمین افتاده بودند، چهره جوانش در هم رفت و سخت شد.
صدایش مثل یخ سردنوشته بود: «زره رو تنتقدرت کن و سوار شو!»
سی لان با عجلهجمله اعتراض کرد: «آخه ژنرال باسوارهنظام این وضع چطور میتونه بجنگه؟!»
«برام مهم نیست! زیر بغلش رو بگیر،نوشته کولش کن... هر کاری لازمه بکن! اگه امروزچیزی عقبنشینی کنیم، آبروی قبیلهمون به خاک مالیده میشه!»
سی لان با چشمانی اشکبار زره را بر تن لو چیانچیائو محکم کرد و او را از جا بالا کشید. وقتی بیرون رفتند،زونگیینگ سوت بلندی کشید. کرهاسب ابر سرکش که در آن حوالی با خیال راحت میچرید، مثل باد به سویشان تاخت. سی لان ژنرال را بابیحرکت طناب محکم به پشت اسب بست و زیر لب گفت: «پسر خوب، نذار ژنرال بیفته! تا بوی خطر به مشامت خورد، فقط فرار کن!»
صدای لی یانیانگ از پشت سرشان طنینچابک انداخت: «پیروزی تنها راهه!»
سی لان نگاهی از روی شانه به او انداخت اما سکوت کرد. آن دو هزار نیروی کذایی، اکثراًسرباز پیر، ضعیف، بیمار و ازکارافتادههای داخل گذرگاه بودند؛ حتی دو ردیف از سربازان مجروح هم در میانشان به چشمنبود میخورد. وقتی دیدند لو چیانچیائو را به کرهاسب ابر سرکش بستهاند، نگاه تکتکشان پر از تمسخر و کینه شد.
سی لان با لحنی سرد و قاطعنوشته فریاد زد: «دستور ژنراله: برید بالای سکودارد و تختهسنگها و روغن جوشان رو آماده کنید!»
هیچکس از جایش تکان نخورد.
«دستور ژنراله: برید بالاینوشته سکو و تختهسنگها وقدرت روغن جوشان رو آماده کنید!»
سکوتی مرگبارتنها فضا راجمله پر کرد.
سی لان دندانهایش را روی هم فشرد، ناگهان چرخید و با صدای بلندی جواب داد: «دستور دریافت شد!» او تختهسنگی عظیمبای را که برای مهار چادرها استفاده میشد و به اندازه نیمی از قد یک انسان بود، برداشت و قدمبهقدم تا بالایمثل سکو برد. وقتی پایین برگشت، تیر شکستهای در شانهاش فرو رفته بود؛ تیری که بیشک سربازان دهقان از پایین پرتاب کرده بودند.
تختهسنگ دیگری برداشتتنها و دوباره ازچائو سکو بالا رفت.
این بار، تیری بهنوشته پهلویش نشست و خون،قدرت زرهش را رنگین کرد.
همهمهای میان آن دو هزار سرباز پیچید؛نوشته بیقرار و مضطرب شده بودند. تمام نگاهها، میخکوبچیزی و بیحرکت، روی سی لان قفل شده بود.
وقتی از حمل پنجمین تختهسنگ بازگشت، دیگر اثری از تیرهای شکستهقدرت روی بدنش نبود و تنها خونی که چکه میکرد و ردزونگیینگ سرخ بلندی که پشت سرش به جا میماند، به چشم میخورد.
سرانجام، طاقت یکی از آنها طاق شد. دو سه نفر در سکوت جلو آمدند، تختهسنگی را با هم بلند کردند و دوشادوش او به سمت سکو رفتند. رفتهرفتهدرآمده تعداد بیشتری به آنها پیوستند، تا جایی که در نهایت، تمام آن دو هزار نفر در سکوتی محض به پیروی از او برخاستند و به نوبت تختهسنگها ومیکرد دیگهای روغن جوشان را به بالا منتقل کردند. ژنرال پیر، بای زونگیینگ، که در چادرش نشسته و این منظره را تماشا میکرد، از شدت حیرت چشمانش گرد شد.
بیرون از گذرگاه، پنج هزار سرباز دهقان صف کشیده بودند؛ جمعیتی که بیش از دو برابر آن دو هزار نفر بود.شده وو شوآنگ رهبری فوقالعاده ماهر بود و همین باعث میشد ارتش پنج هزار نفریاش، دستکمی از یک نیروی زبده و هولناکتمام نداشته باشد. پرتاب تختهسنگها و روغن جوشان تنها توانست آشفتگی مختصری در خطوط مقدمشان ایجاد کند و تلفات چندانی به همراه نداشت.
چاره دیگری نبود؛ بایدجمله با تمام وجود وژنرال تا پای جان میجنگیدند.
سی لان روی کرهاسب ابر سرکش پرید و نگاهی به لو چیانچیائو انداختدشمن که همچنان در خوابی عمیق، بیخبر و آرام بود. اما شاید همینطور بهترپرچم بود؛ حداقل نمیفهمید که قبیله خودش، به بهای حفظ افتخار، از جان او گذشتهاند.
چشمان سی لانتنها از شدت بغض سوخت:یانگ «ژنرال! من نمیذارم بمیری!»
کرهاسب ابر سرکش شیهه بلندی کشید و همچون شهابسنگی سرخ، از دروازه سنگی و نیمهبازِ گذرگاه به بیرون تاخت. آن دو هزار سرباز بادرآمده تردید و قدمهایی سنگین به دنبالش روانه شدند، اما در میدان کارزار مرگ و زندگی، جایی برای درنگ نبود. تقریباً در یک چشمبههمزدن، سربازان دهقانسرنوشت همچون تبر که بامبو را میشکافد، آرایش جنگی آنها را در هم شکستند؛ هدف وو شوآنگ، همان دروازه سنگیای بود که هنوز باز مانده بود!
بای زونگیینگ که معلوم نبود چطور خودشنوشته را به بالای سکو رسانده بود، با تمامچیزی قوا فریاد زد: «همین الان دروازه رو ببندید!»
دروازه سنگی با غژغژی گوشخراش و به کندی بسته شد و فریادهای التماس آن دو هزار سربازِ محاصرهشده را درکهنهکار پشت خود جا گذاشت. این اتفاق، روحیه سربازان را به پایینترین حد ممکن رساند. بیشترشان انگیزه مبارزه را از دستاینکه دادند و به فرار یا پنهان شدن روی آوردند؛ تنها سی لان بود که همچنان در خط مقدم به جلو میتاخت.
در تمام آن پنج سال تجربه میدان نبرد، نه او وچابک نه ژنرال، هرگز طعم تلخ «تنها جنگیدن» را نچشیده بودند. امابای امروز، با گوشت و پوست خود این بیرحمی را لمس کردند.
برق شمشیرها و فریادهای جنگی از هر سو محاصرهاشدرهمکوبیدن کرده بودند. هر یک دشمنی که از پا درمیآورد،بای ده نفر دیگر جایگزینش میشدند و به جلو هجوم میآوردند.
چقدر در دل آرزو میکرد که کاشنوشته میتوانست به کرهاسب ابر سرکش اجازه دهددارد ژنرال را از این جهنمدره دور کند!
اما نمیتوانست! لی یان در بالای سکو ایستاده و زه کمان بلندش رادشمن تا انتها کشیده بود. سی لان خوب میدانست که اگر حتی ذرهای ترس ودرآمده بزدلی از خود نشان دهند، تیر آن شبح جنگ، قلب لو چیانچیائو را میشکافد.
شرافت قبیله شبح جنگ خدشهناپذیر بود؛ روحیه تسلیمناپذیری و عقبنشینی نکردنشان، از هر قانون آهنینی سختگیرانهترچیزی بود. هر شبح جنگ اینگونه بیدار میشد؛ در میان هیاهوی کشتار و پاشیدن بیوقفه خون، آن درندگینیروهای باستانی در اعماق وجودشان شعلهور میشد و از آنها یک شبح جنگِ واقعی، قدرتمند و شکستناپذیر میساخت.
ناگهان درد خنجرواری در شانهاش پیچید و سی لان دیگر نتوانست روی پاهایش بند شود. روی یک زانو افتاد و تنها با تلاشی جانفرسا توانست ضربهحدس مهلکی را که از بالای سرش میآمد، با شمشیر بلندش دفع کند. حتی او که یک شیطان بود و قدرت بدنی هولناکی داشت، نمیتوانست یکتنه حریف پنجپنجم هزار سرباز شود. دیگر حتی نمیدانست چقدر خون از دست داده است... و آیا اصلاً این بار زنده از این مهلکه جان به در میبرد یا نه.
در همین حین، کرهاسب ابر سرکش شیههای دردآلود کشید؛ گروهی از سربازان دهقان طنابهایی به دور گردنش انداختهسرباز بودند و با وحشیگری او را به سمت پایین میکشیدند. «اول فرمانده رو بگیر»؛ همه این تاکتیک جنگیسخت را از بر بودند. و چه شکاری لذتبخشتر از یک ژنرالِ بیهوش که هنوز به اسبش بسته شده بود؟
سی لان تهمانده توانش را جمع کرد تا به جلو خیز بردارددرهمکوبیدن و لو چیانچیائو را زیر بدنش پناه دهد. اما در همان لحظه،شده نیرویی عظیم یقه پشت لباسش را چسبید و او را به هوا کشید.
با خستگی و گیجی سرش را بالا آورد. نور خورشید چشمهایش را میزد، اما در همان حال توانست شبحسرباز پرندهای غولپیکر را تشخیص دهد که او را در یکی از چنگالهایش گرفته بود. پرنده با چنگال دیگرش، کرهاسب ابرهمه سرکش را گرفته بود؛ در حالی که لو چیانچیائو همچنان صحیح و سالم و محکم به اسب بسته شده بود.
«این چهچائو بازی خطرناکیهنوشته که راه انداختین؟»
صدایی لطیف و شیرین کهچائو پر از بهت و ناباوری بود،قدرت از پشت پرنده به گوش رسید.
صدایی بهشدت آشنا. صدایی چنان دردسرساز که تنها با شنیدنش دلشقدرت میخواست خون بالا بیاورد. با این حال، در این لحظه، سی لانخارج ناگهان احساس کرد که صدای او، از هر نوای بهشتیای دلنشینتر است.
دستی یقه پشت لباسش را گرفت و بیهیچ زحمتی او را روی پشت پهن پرنده بالا کشید. سی لانسرباز که به نفسنفس افتاده بود، همانجا افتاد؛ آنقدر رمقباخته بود که توان تکان خوردن نداشت. لحظهای بعد، لو چیانچیائوینبود بیهوش هم کنارش پرتاب شد. موهای تیره ژنرال روی صورتش ریخته بود و ظاهری بینهایت آشفته و درهمشکسته داشت.
سی لان با زحمتی فراوان به سمتش خم شد تادشمن او را بررسی کند و تنها وقتی مطمئن شد کهخارج ژنرال آسیبی ندیده است، نفس راحتی از سینه بیرون داد.
«هنوز زندهای؟» انگشتی به پهلویش سیخونکیانگ زد. شین مِی روبهرویش چمباتمه زدهدرهمکوبیدن بود و با چشمانی گردشده نگاهش میکرد.
لحظات طولانیای گذشت تا سیچائو لان توانست به حرف بیاید:چابک «تو... تو چطور پیدات شد...؟»
شین مِی نگاهی به سربازان دهقان در پایین انداخت کهسوارهنظام همچنان در حال فریاد کشیدن و تیراندازی کورکورانه بودند، سپستحت سرش را تکان داد و گفت: «اول بریم. بعداً حرف میزنیم.»
سی لان یکبارهیانگ به وحشت افتاد:سوارهنظام «نه! ما نمیتونیم بریم!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای سوتی گوشخراش، همچون رعدی از دوردست، سینه آسمان را شکافت. شینسرباز مِی بهسرعت چرخید و درست در همان لحظه، شبح جنگی را دید که بر فراز سکویی در دوردستسخت ایستاده بود؛ کمان بلندش را به سمت آنها نشانه رفته و اولین تیر، از چله کمان رها شده بود.