چپتر 14: خون شیطان جنگ
0کالسکه روبهرو، به سفیدی برف بود و ذرهای گرد وهیچ غبار بر پیکرهاش ننشسته بود. در همین حین، اسب تیرهرنگِرسوایی زوزهکشِ باد، با غروری خاموش به او چشم دوخته بود.
ده سال گذشته بود،قبیلهمون اما همهچیز دستنخورده ونمیدم بیتغییر به نظر میرسید.
صدای لی چائو یانگ از درون کالسکه به گوش رسید؛ توخالی ومردن سرد، آمیخته با حواسپرتی و بیتفاوتی: «امپراتور کیونگ تا حالا سه تابالا فرمان سلطنتی داده و احضارت کرده به دربار. چرا ازشون سرپیچی کردی؟»
لو چیانچیائو با بیتفاوتی جواب داد: «الان که جنگینمیدم در کار نیست. چرا باید گوشبهفرمانشون باشم و برم ونشست بیام، اونم فقط برای اینکه قاطی دسیسههای پیشپاافتادهی دربار بشم؟»
«سربازان دهقان شورش کردن و کیونگ درگیر جنگ داخلی شده. چطور میتونی بگی جنگی نیست؟ تازه، سه ماه دیگه مصیبت دگرگونی تو از راه میرسه.مرد ترجیح میدی مثل یه لاکپشت قایم بشی و تو مقبره امپراتوری بمیری و فقط لقب یه ژنرال بیآبرو رو از خودت به جا بذاری؟ فکرچشمانش کردی دلم برات میسوزه و با این لجبازیهات راه میام؟ تو هیچ افتخاری برای قبیلهمون نیاوردی، منم اجازه نمیدم براش مایه ننگ و رسوایی بشی.»
لبخند کمرنگی روی لبان مرد نشستمنم و رگهای از تمسخر در لحنش دوید:لبخند «مردن زیر تیغ سربازان دهقان رسوایی نیست؟»
برای لحظهای سکوت بر کالسکه حاکم شد. سپس پردهی ظریفلحنش و بامبوی سبزرنگ آرامآرام بالا رفت و چهرهی یخی وظریف برفگونهی لی چائو یانگ، وجببهوجب در برابر چشمانش نمایان گشت.
دو چهرهی تقریباً همسان، با خطوطی عمیق اما لطیف. تنها بینی او بود که با لجاجت، صافلبان و کشیده رو به بالا رفته بود؛ میگفتند این ویژگی را از پدرش به ارث برده است. همانآرامآرام چهرهی زمانی قدرتمند در کیونگ که به اوج شهرت رسیده بود، اما یکشبه از عرش به فرش افتاد.
چشمان لی چائو یانگ به او دوخته شده بود، اما گویی از دروننیاوردی او عبور میکرد و به نقطهای نامعلوم در دوردست خیره میماند. همیشه همینطورنشست بود؛ با او نیز همانگونه با حواسپرتی و بیتفاوتی رفتار میکرد که با دیگران.
«پس انتخابت اینه که سه ماه آخر عمرت رو با جاودانههای بیارزش و شیاطینکمرنگی حقیر خوش بگذرونی؟ اون جاودانهی کوچیک که کلاغ رو آزاد کرد کی بود؟ چطورحاکم جرئت کرده از اسرار قبیلهی ما جاسوسی کنه؟ این روزا با اینجور آدما میپری؟»
او پاسخی نداد.
ده سال به او آموخته بود کهمنم چگونه بدون بروز هیچ احساسی با او روبهروکمرنگی شود و هیچ حرف اضافهای به زبان نیاورد.
زن با همان آرامش پیشین، تنها گفت: «مهم نیست. هیچوقت انتظارافتخاری زیادی ازت نداشتم. اگه نمیخوای قبل از مرگت افتخار نظامی کسبکمرنگی کنی، پس با من برگرد. حداقل بیرون از اینجا با خفت نمیر.»
لو چیانچیائو همچنان ساکت ماند.
نگاه سرگردان لی چائو یانگلبان سرانجام کمی روی صورت اولحنش متمرکز شد: «میخوای ازم نافرمانی کنی؟»
او سر تکان داد، باقبیلهمون خونسردی از جا برخاست وبراش خاک روی آستینهایش را تکاند.
مردمکهای دوگانهی چشمان سرخش روی نگاه بیتفاوت مردلجبازیهات قفل شد؛ او خشمگین بود. پردهی بامبو آرام پایینبراش افتاد و قامت او را در سایهها پنهان کرد.
«جسورتر شدی.»
دو شبح جنگ از سمت روبهرو به اورگهای نزدیک شدند و با ادای احترامی سرد، دستانشانسکوت را به هم گره زدند: «منتظر حرکت شما هستیم.»
اتفاقی کهمیام باید میافتاد، سرانجامقبیلهمون فرا رسیده بود.
چشمانش را بست و زمانی که دوباره آنها را گشود، مردمکهای مشکی و عمیقش به دو نیمبراش تقسیم شده و روی هم قرار گرفته بودند. او یک شبح جنگ اصیل نبود، چشمانش سرخرنگ نبودند، اماسکوت تنها همین مردمکهای دوگانه و رعبآور کافی بود تا خون شیطان جنگِ بیقرار را در رگهایش ثابت کند.
دستانش را به همقبیلهمون گره زد و پاسخنمیدم احترامشان را داد: «...اول شما.»
با اینکه از آخرین دیدارش با چیو یوئه بهزحمت یک ماه میگذشت، اما برای شین مِی انگار سی پاییز سپریظریف شده بود. گردن پرنده را در آغوش گرفت و صورتش را به آن مالید. در همان حال، چیو یوئه بالهایش رالجاجت به هم میزد و گهگاه سرش را برمیگرداند تا با منقار بزرگش، از روی محبت ضربهی آرامی به سر دختر بزند.
شین مِی با یادآوری چشمان آن دو مرد در چند لحظه پیش، احساس ناخوشایندی پیدا کرد و گفت:مرد «چیو یوئه، به نظر میاد دشمنای لو چیانچیائو پیداش کردن... همونایی که چشمای قرمز داشتن. دو نفر بهبالا یک نفر، تازه اون کسی که تو کالسکه است هم هست... دارن دستهجمعی سرش میریزن، نه؟ فکر میکنی میمیره؟»
«تو اینهمه مدت تو حبس خانگی اوناین بودی و بالاخره آزاد شدی. دیگه چرا نگرانشی؟»اجازه چیو یوئه با بیاعتنایی سرش را تکان داد.
«منظورت اینه که نمیمیره؟» شین مِی در حالی که سخت در فکر فرو رفته بود، چانهاش را نوازشنشست کرد. «دفعهی پیش که اون شیطان ببر رو کشت، واقعاً ترسناک و قدرتمند بود. اما این دفعه بهرفت نظر فرق میکنه. وقتی شیطان ببر رو کشت، هیچ احساسی تو صورتش نبود، ولی همین الان واقعاً اینطوری نبود!»
فقط تو میتوانستی چنینروی استدلال عجیبی سرهم کنی! چیوتمسخر یوئه «قارقار» کشداری سر داد.
«مگه نه؟ تو هم باهام موافقی.» شین مِی با حالتیبراش جدی و قیافهای حقبهجانب سر تکان داد. «تازه، اون گفتهرگهای بود برام یه بانوی آسمانی میسازه، ولی هنوز تمومش نکرده!»
تو... چه نقشهای تودلم سرت داری؟ چیو یوئه بامیام احتیاط به او خیره شد.
شین مِی ریز خندید: «منظورت اینه که باید یه مدت همینجاننگ توقف کنیم؟ باشه، بیا یه ساعت صبر کنیم و بعد برگردیم ببینیممردن چه خبره. یه ساعت برای اینکه جنگشون تموم بشه کافیه، مگه نه؟»
نه! چیو یوئه در دل گریست؛مرد این دیگر چه مکالمهی بیسروتهی بود؟مردن لطفاً یک نفر به دادش برسد!
خون آرامآرام از صورتش بهقبیلهمون پایین میچکید و تمام وسعتبراش دیدش را به رنگ زرشکی درمیآورد.
لو چیانچیائو همچون صخرهای استوار و تسلیمناپذیر ایستاده بود؛ غرورشهیچ او را سرپا نگه میداشت. در کنارش، جامههای سفیدابرفیِ آنرسوایی دو شبح جنگ، از قبل غرق در خون شده بود.
درخشش نوری سرد... آیا ضربهی دیگری در راهنمیدم بود؟ او شلاقش را به حرکت درآورد ولبان بیهیچ تردیدی به پیشواز آن تلالو یخی رفت.
در پسِ پردهی بامبوی سرسبز، لی چائو یانگ تماشا میکرد که چگونه خون، سر و روی او را پوشانده است.ظریف با این حال، چشمانش که در پسِ آن نقاب زرشکی پنهان شده بودند، بُرندهتر از همیشه میدرخشیدند و به همهبینی اعلام میکردند که حتی اگر به قعر جهنم هم کشیده شود، عقبنشینی نخواهد کرد. او میتوانست بجنگد... و باز هم میجنگید.
آن پسرکِ دهسالپیش که هنوز رگههایی از ظرافت و خامیِ جوانی در وجودش بود، حالا بهروی دست زمانه صیقل خورده و به شمشیری پرآوازه بدل شده بود. داشت روزبهروز بیشتر شبیه پدرشظریف میشد؛ با آن لبانِ محکم فشردهاش و نگاه استواری که هرگز ذرهای ترس در آن راه نداشت.
ناگهان موجی از دلتنگی به جانش چنگ انداخت. روزگاری، او شیفتهی مردی شده بود که چنین چشمانیبراش داشت. حیف که او فقط یک انسان معمولی بود. حیف که در آن زمان، هنوز این اندوهلحظهای و دردِ جانکاهی را که اکنون برای زوال قبیله شبح جنگ بر دوش میکشید، احساس نکرده بود.
باد تند و زوزهکشی به سویش هجوم آورد. شلاق، گوشهای از پردهی بامبو را درید و لی چائونشست یانگ سوزش لبهی آن را که خراشی روی پوستش انداخته بود، حس کرد. او به آرامی آن نقطهرفت را لمس کرد و نگاهش با چشمان شعلهور لو چیانچیائو که شلاق را در هوا میچرخاند، گره خورد.
او داشت تحریکش میکرد؛ با اینکهمرد جانش به مویی بند بود، باز همزیر جرئت میکرد او را به چالش بکشد.
ناگهان به حرف آمد: «کافیه.»
دو شبح جنگِ غرق در خون بیدرنگ متوقف شدند و عقبنشینی کردند تا کنار کالسکهاجازه بایستند، گویی آن زخمهای خونچکان به شخص دیگری تعلق داشت. چشمان زرشکیشان همچنان سرد بود،دوید اما حالا وقتی به لو چیانچیائو نگاه میکردند، ردپایی از احترام در آنها دیده میشد.
«اخلاقت خیلی شبیه به منه؛ این رو تحسین میکنم. اما با اینکهرسوایی غرور قبیلهی من رو به دوش میکشی، هنوز نیمی از وجودت معمولیه. مصیبتتیغ دگرگونی در بیستوپنجسالگی، برات هیچ فرقی با مرگ نخواهد داشت... حیف، واقعاً حیف.»
کلمهی «حیف» را تکرار کرد و صدایش نرمتر شد.تمسخر پس از مکثی، ناگهان پرسید: «...هنوز اون نشان یشمسپس رو که بچگی بهت دادم، پیش خودت نگه داشتی؟»
لو چیانچیائو سرش را پایین انداخت و نشان یشم لکهدار را از کیسهاش بیرون آورد. آغشته به خون، نامش روی آن به رنگ زرشکی میدرخشید. این نشان یشم لکهدار وسپس بیکیفیت، سادهترین و در عین حال بیرحمانهترین مدرک هویت در قبیله شبح جنگ بود. او دورگه بود و حتی در میان دورگهها هم پایینترین رتبه را داشت، چرا که حتیارث چشمان قرمز را هم به ارث نبرده بود. مهارتهایی که داشت شاید در میان مردم عادی خارقالعاده به نظر میرسید، اما درون قبیله شبح جنگ، واقعاً ناچیز و بیاهمیت بود.
حالا که بزرگ شده بود، به نظر میرسید بسیار قویتر شده و میتوانست بامنم دو شبح جنگ تا سرحد مرگ مبارزه کند. با این حال، اینکه این قدرتتمسخر از توانایی واقعیاش نشئت میگرفت یا صرفاً از غرور سرسختانهاش، شاید فقط خودش میدانست.
لی چائو یانگ دستش را از پشت پردهی بامبو دراز کرد؛ دستی با فرمی ظریفروی و زیبا، اما پوشیده از پینههای ضخیم روی کف و انگشتان. یک شبح جنگ واقعی ازظریف میان آزمایشهای بیشماری آبدیده میشد؛ چه مرد و چه زن، ضعف هرگز در نظرشان زیبا نبود.
«بدش به من.»
نشان یشممیام را درافتخاری دست او گذاشت.
«امروز من رو تحتتأثیردلم قرار دادی. دیگه نیازیلجبازیهات به این نشان نیست.»
انگشتان زیبایش بسته و سپسنیاوردی دوباره باز شدند؛ نشان یشم ازننگ قبل به پودر تبدیل شده بود.
«اون دختریلبخند که همین الانلبان اینجا بود... کیه؟»
سؤال بیتفاوت لی چائو یانگ مانند تختهسنگی بر قلبشنمیدم فرود آمد. لو چیانچیائو ناگهان سرش را بالا آوردمرد و خیره به او در پشت پرده نگاه کرد.
لحنش سرد وفکر بیتفاوت بود: «خیلیمیسوزه خوشگله. ازش خوشت میاد؟»
«...نه.»
گویی انکار ضعیف او را نشنیده بود؛ اسب تاریکِ بادِ زوزهکش شیههی آرامی کشید. کالسکه برفسفید کمکم دور شدپردهی و او گفت: «حالا که فکر میکنم، من هرگز کاری رو که یک مادر باید در حقت میکرد، انجام ندادم.تنها در این سه ماه آخر عمرت، میگم اون همراهیت کنه. وقتی هم که مُردی، کاری میکنم برای همیشه پیشت بمونه.»
لو چیانچیائو شوکه شده بود. در حالی که میدید اسب تاریکِ بادِ زوزهکش بیصدا به میان ابرها میپرد، یک دستش راتمسخر روی قفسهی سینهاش که بهشدت درد میکرد فشرد و با دست دیگر افسار کرهاسب ابر سرکش را چسبید تا به دنبالشان برود.چشمانش اما دیدش موجموج تاریک میشد و بدنش هر لحظه سنگین و سنگینتر؛ به نظر میرسید دیگر بهسختی میتواند روی پای خود بایستد.
کرهاسب ابر سرکش خودش را به او چسباند و با محبت بالاتنهی لرزانش را با سرنمیدم خود نگه داشت. خون پیوسته از بدنش میچکید و تمام علفزار را به رنگ سرخ درمیآورد.زیر گویی تمام توانش همراه با خون از بدنش بیرون میرفت؛ حتی نمیتوانست درست سوار اسب شود.
شین مِی تنقلات بههمریختهی جلویش را مرتب کرد، خردههای آبنباتمایه اسمانتوس و دانهی کاج را از روی لباسش تکاند وتمسخر با تنبلی کشوقوسی به بدنش داد: «الان حدود دو ساعت شده؟»
چیو یوئه بالای درخت چمباتمه زده بود،نشست خودش را گلوله کرده بود و وانمود میکردلحظهای که چیزی نمیشنود. به هیچوجه نمیخواست برگردد، عمراً!
شین مِی پشتش سوار شد و تا آمد حرفی بزند،براش متوجه همان کالسکهی برفسفید و ظریف شد که آرامآرام نزدیک میشد.تمسخر کالسکه مکث کوتاهی مقابلش کرد و سپس دوباره به پرواز درآمد.
مگر آنها دشمنان لو چیانچیائو نبودند؟ شین مِی در حالی که کالسکه را برانداز میکرد،اجازه چشمانش را چرخاند. دو اسب باشکوه روحی کنار آن ایستاده بودند و آن دو فرددوید چشمقرمزِ قبلی هم سوارشان بودند؛ با این تفاوت که حالا جامههای سفیدشان غرق در خون بود.
شین مِی که متوجه لرزش خفیف چیو یوئهنمیدم زیر پایش شده بود، با گیجی به پشتشلبان زد: «اینا که شبیه خروسهای شکستخوردهن. از چی میترسی؟»
...میشه تو هر کلمهای که میگی اینقدر جسوررگهای نباشی؟ چیو یوئه با یکی از بالهایش اشکهای تلخشحاکم را پاک کرد. واقعاً که جهل باعث بیباکی میشود...
«ببین چقدر خون روشونه، حتماً وضعنیاوردی لو چیانچیائو هم خرابه. بیا زودترننگ برگردیم و یه نگاهی بهش بندازیم.»
شین مِی دوباره بهدلم پشتش زد و پرندهلجبازیهات با بیمیلی بالهایش را گشود.
لو چیانچیائو کرهاسب ابر سرکش را قدمبهقدم ونمیدم بهکندی به جلو میکشید. فقط میدانست که نباید متوقفمرد شود؛ اگر میایستاد، شاید دیگر هرگز نمیتوانست حرکتی کند.
«لو چیانچیائو!»
به نظر میرسید کسیافتخاری از دور صدایش میزند؛اجازه صدای شین مِی بود.
با جمع کردن تمام توانش، به عقب برگشت. از میان دیدِ خونگرفتهاش، دید که شیناجازه مِی از پشت چیو یوئه پایین پرید و به سویش دوید. دختر با شوک سرتاپایش رامردن برانداز کرد و بعد با احتیاط چند بار انگشتش را به او سیخونک زد: «تو... مُردی؟»
هنوز نه، اما اگرقبیلهمون به سیخونک زدن ادامه بدهی،براش شاید بهزودی همین اتفاق بیفتد.
نگاهی به بخش بزرگی از جنگل کهنشست کاملاً ویران شده بود انداخت و باتیغ تعجب گفت: «داشتی با یه گله فیل میجنگیدی؟»
میخواست بخندد. گویی تمامافتخاری دنیا در اطرافش نرماجازه و آرام شده بود.
«کی بهت گفت برگردی...» صدایش ضعیف واین خشدار بود، اما واقعاً داشت میخندید. «نترسیدیمنم چیو یوئه رو برات کباب کنم تا بخوریش؟»
چیو یوئه برای تلافی، با بالش ضربهای بهنمیدم او زد و ژنرال که معمولاً هیبتی ترسناکلبان داشت، بیحال و کاملاً بیرمق روی زمین افتاد.
چقدر ضعیف! شین مِی لبولوچهاش را آویزان کرد: «اونوقتتمسخر واسه من نقش آدمای سرسخت رو بازی میکنی. اگهسپس چیو یوئه رو کباب کنی، منم اسبت رو کباب میکنم!»
کرهاسب ابر سرکش با بیاعتنایی خُرناسی کشید. لو چیانچیائو به پشت درازننگ کشیده بود و آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی بیانتهازیر در قاب چشمانش نقش بست، چهرهی دختر بود که به او نزدیک میشد.