چپتر 33: تاج ققنوس یا لگن شبانه؟
0تنها چند روز از بازگشت شین مِی به قبیله شوم میگذشت که سرمراقب و کلهی سی لان پیدا شد. او سه دست لباس عروس با طراحیهاینذارین متفاوت همراهش آورده بود که ظاهراً لو چیانچیائو شخصاً آنها را گلچین کرده بود.
شین مِی مدتها با نگاهی مات و مبهوت به آن سه تاج ققنوس زل زده بود؛ تاجهایی که به طرز مشکوکی شبیه لگن شبانهندارن بودند. نگاهش را به سمت سی لان چرخاند که چهرهاش مثل همیشه هیچ حسی را نشان نمیداد. بعد به شین شیونگ چشم دوخت کهکمال چشمانش از شدت هیجان برق میزد؛ جوری که انگار حتی اگر لو چیانچیائو واقعاً برایشان لگن فرستاده بود، باز هم از شدت شوق اشک میریخت.
«مطمئنی... قرارهشیونگ برای ازدواج باهاشچشمانش اینو بذارم سرم؟»
یکی از لگنها... یعنی همان تاجهای ققنوس راوقت برداشت و روی سرش گذاشت. تاج به قدریسپرده بزرگ بود که در دم نصف صورتش را بلعید.
سی لان سرفهی مصلحتی و آرامینزدیک کرد و گفت: «ژنرال گفتن که اینمراقب سبک سنتی عروسی تو قبیله شبح جنگه.»
...عروسهای قبیله شبح جنگ واقعاً طفلکیخانه بودند؛ همه باید با یک لگننیم روی سرشان به خانه بخت میرفتند.
«ژنرال همچنین دستور دادن که تو این نیم ماه پیشِ رو، قراره کار سربازهای شورشیِ نزدیک گذرگاه جیاپینگشوق رو یکسره کنن و وقت ندارن مراقب شما باشن. برای همین، این وظیفهی... خطیر به من سپرده شده.سرش تو این دو هفته، باید مثل یه دختر خوب تو قبیله شوم بمونین و پاتون رو کج نذارین.»
راستش را بخواهید، این وظیفه واقعاً خطیرکنن و جانفرسا بود... سی لان شقیقههایش راوظیفهی که تیر میکشید، با دست مالش داد.
در کمال ناباوری، دخترک بدون هیچ اعتراضیگذرگاه و با مظلومیت سرش را تکان داد. نفسباشن حبسشدهی سی لان بالاخره از سینهاش بیرون آمد.
شین مِی تاج ققنوس را از سرش برداشت، با چهرهای مهربان به سمتش چرخید و گفت: «راستیشورشیِ سی لان... حالا که تا اینجا اومدی، چرا از این فرصت طلایی استفاده نمیکنی بری پیش اون طبیبخوب تو شهر آبسبز؟ کارش تو طب سوزنی حرف نداره، مخصوصاً تو درمان فلج صورت، پرش عضلات و سکته.»
...مشخصاً آن نفسِچشم راحت را خیلیشدت زود بیرون داده بود.
برای شین مِی، این نیم ماه به چشموقت بر هم زدنی گذشت؛ اما برای سی لان،سپرده انگار طولانیتر از سه بار زندگی و مرگ بود.
طولی نکشید که خبر پیروزی از گذرگاه جیاپینگ به گوش رسید. با اینکه ژنرال پیر، بای زونگیینگ، بازنشسته شده بود، اما ژنرال سوارهنظام چابکِ جدید نشان داد که دستکمی از او نداردتیر و به راحتی چند تن از برترین ژنرالهای وو شوآنگ را از دم تیغ گذراند. وو شوآنگ که از زمان شورشش هیچکس جلودارش نبود، بالاخره به سد محکمی برخورد کرد. او کهاون چارهای جز تسلیم نداشت، نیروهایش را از گذرگاه جیاپینگ بیرون کشید و تا آنسوی مرزهای کشور کیونگ عقبنشینی کرد؛ و بعید بود به این زودیها جرئت کند دوباره پایش را آنجا بگذارد.
امپراتور رونگ ژنگدی از شدت خوشحالی سر از پا نمیشناخت و پاداشهایی از طلا وکار نقره را مثل آب روان به سوی آنها سرازیر کرد. او حتی دستور ساخت یکخطیر اقامتگاه باشکوه برای ژنرال در پایتخت را صادر کرد و بیصبرانه منتظر بازگشت پیروزمندانهی او ماند.
اما این انتظار هم خیلی زود نقش بر آب شد. لو چیانچیائو نامهایاگر رسمی به دربار فرستاد و درخواست شش ماه مرخصی کرد. او حتی منتظراینو پاسخ نماند؛ همان شب وسایلش را جمع کرد و به مقبره امپراتوری بازگشت.
او این روزها سخت درگیرجیاپینگ مراسم ازدواجش بود و اصلاًمراقب وقت نداشت به دربار برگردد.
آن روز، هجدهم سپتامبر بود؛شورشیِ روزی که میگفتند فرخندهترین روزکنن در میان تمام روزهای سعد است.
شین مِی، با آن تاج ققنوس که شبیه لگن بود و لباس عروسی که از پرِ صد پرنده بافته شده و بیشتر به یک گونی پارهپوره میمانست، خودش را زیر نگاههای خیره و موشکافانهی بیشمارخوب آدمها یافت. با این سر و وضع، دیگر نتوانست شجاعت همیشگیاش را جمع کند و فقط توانست صورتش را پشت آستینهایش پنهان کند و برای بار دوم سوار کالسکه عروس شود. برخلاف دفعهی قبل، اینفرصت بار لو چیانچیائو حضور داشت. او سوار بر کرهاسب ابر سرکشِ آتشینرنگش شده بود و لباس عروسیِ پارهپوره و مشابهی به تن داشت؛ اما با این وجود، باز هم جذاب و باابهت به نظر میرسید.
شهر آبسبز یک بار دیگر غرق در همهمه و شایعات شده بود. دهان به دهان میچرخید که بانوی جوان قبیله شوم، که بهبرای داشتن سرنوشت شوهرکش معروف بود، تنها چند ماه پس از ازدواجش، شوهر قبلیاش را به کام مرگ فرستاده است. با این حال، او بهگفت طرز عجیبی یک روح بدبخت دیگر را پیدا کرده بود تا جایگزین قبلی شود؛ و از قضا، این یکی به طرز فوقالعادهای خوشقیافه بود.
مردم شهر که دختران دمبخت داشتند، با دیدن چهرهی چروکیدهی شین شیونگ که مثل گل شکفته بود، از شدت حسادت دندان به هم میساییدند. آنها حرص و کینهشان را بامیکشید پرخوری در ضیافت خالی کردند؛ آنقدر خوردند و نوشیدند که آشپزخانه دیگر توان سرویسدهی نداشت و تازه آن موقع بود که با تهمایهای از رضایت آنجا را ترک کردند. شینپیش شیونگ با دیدن کاروان عروسی که آمادهی حرکت بود، به سرعت به سمت کالسکه رفت، پرده را بالا زد و پرسید: «مِی کوچولو، اون کتابایی که بهت دادم رو خوندی؟»
شین مِی که داشت تاج ققنوس را رویجیاپینگ انگشتش میچرخاند، با شنیدن این حرف جا خوردهمین و تاج با صدای بلندی روی زمین افتاد.
آن کتابها... او فقط توانسته بود «مجموعه مشک ارکیده و پرچمهای ظریف» را بخواند. قصدکار داشت سر فرصت بقیه را هم ورق بزند، اما چه کسی فکرش را میکرد وقتی لوسپرده چیانچیائو او را تا قبیله شوم همراهی کرد، بدون هیچ حرفی همهی آنها را مصادره کند.
«من حسابیشیونگ روشون مطالعهدوخت میکنم، نگران نباش.»
مرد این جمله را با چنان جدیتکنن و چهرهی بیحالتی به او گفته بود کهخطیر باعث شد چند شب پیاپی خوابهای آشفته ببیند.
«به هر حال،کار امشب خودم شخصاًنزدیک همهچیز رو امتحان میکنم.»
شین مِی تاج ققنوس را از روی زمین برداشتهمچنین و به سمت شین شیونگ چرخید تا لبخند مغرورانهای راگذرگاه که مدتها بود از او دریغ کرده بود، تحویلش دهد.
کاروان باشکوه عروسی بالاخره به پرواز درآمد و به سمت مقبره امپراتوری به راه افتاد. شین مِیباز که در کالسکه احساس خفگی میکرد، پرده را بالا زد و در کمال تعجب دید که لوبرداشت چیانچیائو سوار بر کرهاسب ابر سرکشِ خود به او نزدیک میشود. او بلافاصله برایش دست تکان داد.
«سی لان میگفت رسوم عروسی قبیله شبح جنگ با ما فرق داره... یههمین چیزی تو مایههای اجرای نمایشِ شکستن سنگ روی سینه و اینجور چیزا. بیاوظیفه یه قراری بذاریم؛ اول شکم منو سیر کن، بعد نمایشت رو اجرا کن، باشه؟»
...نمایش شکستن سنگ رویسربازهای سینه؟ سی لان دقیقاً چهیکسره چرندیاتی به او گفته بود؟
لو چیانچیائو کیسهای شیرینی از داخل لباسش بیرون آورد و بادادن لبخندی محو به سمت او پرت کرد: «دخترهی خنگ، فکر کردی اینجاوقت معرکهگیریه؟ فقط تور رو بکش رو سرت... لازم نیست هیچ کاری بکنی.»
پس از اینکه لحظهای طولانی در سکوت به اومیزد خیره ماند، در حالی که گوشهایش کمی رنگ گرفتهشوق بود، با صدایی نرم اضافه کرد: «امروز... خیلی خوشگل شدی.»
بارها او را در لباس عروس قبیله شبح جنگ تصورمراقب کرده بود، اما آن تصویر ذهنی در برابر دختری که اکنونبمونین زنده و واقعی روبهرویش نشسته بود، هیچ رنگ و جلایی نداشت.
«لباس عروسپیشِ ما خیلیسربازهای بهت میاد.»
شین مِی مردد ماند. نگاهی به لباس گونیمانند تنش ودستور تاج ققنوس توی دستش انداخت که بیشتر شبیه لگن شبانهجیاپینگ بود. پس... از نظر او، چنین چیزی به او میآمد.
با لحنی که بوی تعارفِ زورکی میدادهیجان گفت: «تو هم تو این لباسها بد نشدی.برایشان این پرهای پرنده واقعاً پر زرق و برقن.»
هاه... چقدرشورشیِ هم از تهجیاپینگ دل لبخند میزد.
شین مِی که کمی عذاب وجداننزدیک گرفته بود، یک کیک خرما برداشتندارن و در سکوت توی دهانش چپاند.
درست زمانی که لو چیانچیائو میخواست حرف دیگری بزند، ناگهان متوجه حضور عجیبی شد. با شتاب سر چرخاندنزدیک و دید که چندین پرنده بهشتی غولپیکر به آرامی از میان تودهای ابر در دوردست پدیدار شدند. آنها یکپاتون کالسکه طولانی طلایی و خیرهکننده را میکشیدند؛ کالسکهای مجلل و پرزرقوبرق که با خرامشی نرم به آنها نزدیک میشد.
نور طلایی به حروفی شناور تبدیلشدت میشد که گهگاه به بدنشان ساییدهحتی میشدند و حسی... ناخوشایند به جا میگذاشتند.
«ژنرال!»
سی لان که مثل همیشه در خط مقدم هوشیار بود، بیدرنگوقت اسبش را چرخاند و بهطور غریزی خود را سپر بلای آنهادختر کرد، در حالی که نامحسوس دستش را روی قبضه شمشیرش لغزاند.
لو چیانچیائو سر تکانباید داد و با اشارهمیرفتند از او خواست عقب بکشد.
حالا دیگر منشأ آن هاله ناخوشایندی را که پیشترمیزد روی بدن شین مِی حس کرده بود، میفهمید؛ یعنیشوق او با کاهن اعظم قبیله یوهو روبهرو شده بود؟
«...چی میخوای؟»
اسبش را سه قدمسربازهای به جلو راند وجیاپینگ با صدایی بیتفاوت پرسید.
دستی پوشیده در دستکش سیاه، پرده بامبوی سفیدمیرفتند را کنار زد. کاهن اعظم سرش را بیرونسربازهای آورد و با فراغ بال به او لبخند زد.
«به خاطرشیونگ تو نیومدم. بهچشمانش خاطر اون اینجام.»
با انگشت به شین مِی در کالسکهکنن عروسی اشاره کرد؛ در حالی که گونههایوظیفهی دخترک از کیکهای خرما باد کرده بود.
ابروهای لو چیانچیائو در هم گره خورد،گذرگاه اما سکوت کرد و تنها کمی جابهجاشما شد تا مانع نگاه گستاخانه مرد غریبه شود.
کاهن اعظم دستانش را دور دهانش حلقه کرد و بادستور صدای بلند فریاد زد: «عروس زیبای داخل کالسکه! بابت کیکجیاپینگ ماه دفعه قبل ممنونم. امروز اومدم تا لطفت رو جبران کنم.»
شین مِی خردههای کیک را از دستانش تکاندبرق و لحظهای طولانی با کنجکاوی براندازش کرد، تافرستاده اینکه با تعجب پرسید: «من تو رو میشناسم؟»
مرد با بیخیالی خندید: «آخ، چقدر نامهربون. به این زودی منو یادتباشن رفت؟ مهم نیست. این هدیه من در جواب لطف توئه... ضمناً هدیهراستش تبریک اون روباه از دره روح محترم رو هم با خودم آوردم. بگیرش!»
با تکان دادن آستینسربازهای بلندش، جعبه بزرگی راجیاپینگ به سمتشان پرتاب کرد.
لو چیانچیائو با سرعتی رعدآسا جعبه را در هوا قاپید. لحظهای به مرد خیره ماند و سپس نگاهش راگذرگاه پایین انداخت. در دستش جعبهای چوبی به طول و عرض بیش از یک فوت قرار داشت که درونش دو جعبهراستش کوچکتر به چشم میخورد؛ در یکی مرواریدی درخشان به اندازه تخم کبوتر بود و در دیگری یک گردنبند طلایی ظریف.
کاهن اعظم با لحنی کشدار و تنبل گفت: «اون گردنبند از طرف منه.» لبخندیواقعاً آرام روی لبهایش نقش بست. «براتون پیوندی پر از عشق آرزو میکنم، تا ابدسرم مثل گوشت و ناخن به هم وصل بمونین و خیلی زود صاحب کلی بچه بشین.»
از گردنبند هاله نفرتانگیزی ساطع میشد.یکسره لو چیانچیائو بیآنکه تغییری در چهرهاش ایجادهمین شود، جعبه را به کناری پرت کرد.
کاهن اعظم بیآنکه به روی خودشنزدیک بیاورد، همچنان لبخند میزد: «چرا اینقدرندارن دشمنی؟ میدونی، من یهجورایی ازت خوشم میاد.»
لو چیانچیائو روهمه برگرداند و دستورخانه داد: «حرکت کنید.»
کاروان عروسی دوباره به راه افتاد و کالسکه طولانی و پرزرقوبرق خیلی زوداگر از تیررس نگاهشان محو شد. شین مِی گردن کشید تا رفتنشان را تماشااینو کند که ناگهان جرقهای در ذهنش زد: «آهان! این همون کاهن قلابیِ گوشتخواره!»
لو چیانچیائو بانزدیک لحنی خشک گفت:یکسره «بهش فکر نکن.»
هان؟ یعنی حسودی کرده بود؟
شین مِی چانهاش را میان دستانش قاب گرفت وهمچنین با شیرینی به او لبخند زد: «خیلی خب، غصهنزدیک نخور. تو تنها کسی هستی که تو قلب منه.»
لبخند محوی روی لبهایش دویدچشمانش و خیلی زود ناپدید شد.جوری «درست بشین. یه وقت نیفتی.»
قبیله یوهو... لی مین قبل از ترک گذرگاه جیاپینگ گفته بود که آنها اخیراً خیلی ناآرام شدهاند و حتی برای مادرش هم دردسر درست کردهاند. یک طرفجانفرسا اصرار داشت که آنها از نوادگان خدایان آسمانی هستند، در حالی که طرف دیگر قاطعانه هرگونه پیوند الهی را انکار میکرد؛ و همین ریشه تمام درگیریها بود.چرا با توجه به اینکه قدرت قبیله شبح جنگ در سالهای اخیر رو به افول گذاشته بود... دیگر وقت آن رسیده بود که به این غائله پایان دهند.
صدای عروس از داخل کالسکه، رشته افکارش را پارهیکسره کرد: «لو چیانچیائو، داری به چی فکر میکنی؟» لبخندی رویسپرده لبهایش نشست؛ درست است، آنها هنوز وسط مراسم عروسیشان بودند.
«هیچی.» پرده را برایش کشید. «محکمخانه بشین. داریم سرعت میگیریم تا قبلنیم از تاریکی هوا به مقبره امپراتوری برسیم.»
مراسم عروسی شاید از دید غریبهها پر از شورمیزد و شادی به نظر میرسید، اما برای خود عروسشوق و داماد چیزی جز خستگیِ طاقتفرسا به همراه نداشت.
برای قبیله شبح جنگ، ازدواج کردن حتی از زایمان هم پردردسرتر بود. شین مِی با تور عروسی روی صورتش، در حالی که در آغوشراستش لو چیانچیائو جا گرفته بود، مجبور شد از کوههایی از شمشیر و دیگهای روغن جوشان بگذرد. دلیل پوشیدن آن لباس عروس که با پرهای ققنوسچرخید تزیین شده بود، این بود که در طول این آزمونهای سخت حتی یک پر هم نباید به زمین میافتاد، وگرنه شگون نداشت و بدیمن بود.
بالاخره وقتی از دروازهها عبور کردند، در همانجیاپینگ بدو ورود با یک توپ آهنیِ معلق درهمین هوا غافلگیر شدند. اینجا حجله عروسی بود یا تلهمرگ؟!
لو چیانچیائو با یک حرکت بینقص و راحت، لگدی بهدستور توپ زد و آن را به دیوار کوبید. دیوار تکهتکهجیاپینگ شد و آن اتاق بیچاره به تلی از آوار تبدیل گشت.
تازه معلوم شد...چشم حجله اصلی عروسی، درهیجان اتاق اندرونی قرار دارد.
همین که روی تخت قرار گرفت، شین مِی هنوز فرصت نکرده بود ادای عروسهای خجالتی را درآوردشده که ناگهان صدای چند سوتِ شکافته شدن هوا را از زیر پاهایش شنید. ردیفی از تیغههای فولادیناباوری از میان تختههای تخت به بیرون پرتاب شدند و تخت عروسی را به یک قفس تبدیل کردند.
در حالی که داماد بیرون از قفس ایستاده بود و آستینهایش را بالامراقب میزد تا تیغهها را بشکند و به عروسش برسد، بانوی بهدامافتاده از کورهنذارین دررفت و با لگد به جان تیغهها افتاد و آنها را از هم گسست.
شین مِی تور عروسیاش را با حرص از رویهمچنین صورتش کشید و با انگشت به او اشاره کرد:نزدیک «بیا اینجا! حالا... بالاخره میتونیم شب زفافمون رو داشته باشیم؟»
یادداشت مترجم
نمایش «شکستن سنگ روی سینه» اشاره به یک معرکهگیری سنتی دارد که معمولاً در کوچه و بازار برای سرگرمی مردم انجام میشد.