چپتر 48: بیکرانترین فاصله
0دورترین فاصله در این دنیا، فاصله میان مرگ ودستش زندگی نیست؛ بلکه آن لحظهای است که درست درآرامی قدمیات ایستادهام، اما تو نمیدانی که چقدر دوستت دارم...
میشان جون هرچه به ذهنش فشار میآورد، یادش نمیآمد این جمله سوزناک و عمیق را درسرنوشت کدام کتاب خوانده است. اما همان زمان که آن را خوانده بود، کلماتش چنان تیری برروزهایش قلبش نشسته و اشکهایش در دم سرازیر شده بود؛ آنقدر که رد خیسیاش روی لباسهایش ماند.
روزی روزگاری، با فوران احساساتی که کمتر در او دیده میشد، بیدرنگچهار به سمت مقبره امپراتوری شتافته بود تا مگر بتواند با دختر رویاهایشدهانش فرار کند. اما دست بیرحم سرنوشت، بار دیگر فرصت را از چنگش ربود.
او که دیگر ذرهای جسارت در وجودش نمانده بود، حتی داغترین شایعاتبتواند هم برایش اهمیتی نداشت. روزهایش را در اقامتگاه میشان حبس کرده بودربود و غرق در اشک و شراب، در خلسهای از مستی روزگار میگذراند.
از قضا، همان روزمیتونین فو جیویون و ژنگرفته هونگشنگ به دیدارش آمدند.
نگهبان روحِ دم دروازه، آنها را به سمت حوضچه نیلوفر آبی راهنمایی کرد و بابیرحم نگاهی تحقیرآمیز به مردی ژولیده که میان لایهای نازک از یخ گیر افتاده بود، اشارهاهمیتی کرد: «چهار پنج روزی میشه که خودش رو تو حوضچه مچاله کرده. میتونین خودتون ببینین.»
ژن هونگشنگ که خندهاش گرفته بود، دستش را جلوی دهانش گذاشت. فو جیویونپنج اما تکه چوبی را شکست، کنار حوضچه نشست و به آرامی چوب را تویچوبی سوراخ بینی مرد فرو کرد. با تعجب گفت: «انگار مثل یه جنازه خشکش زده.»
تق... صدای ترک خوردن یخِ نازک بلند شد وامپراتوری دست بیجان و ژولیده میشان جون، تکه چوب را گرفت:سرنوشت «دستم رو نخون... من شین مِی رو میخوام... شین مِی...»
«شیائو مِی؟» فو جیویون حس میکرد این اسمگرفته را قبلاً جایی شنیده است، اما هرچه فکرکنار کرد، در آن لحظه چیزی به خاطر نیاورد.
ژن هونگشنگ با لحنیسمت ملایم توضیح داد: «همونمگر دختره که مال قبیله شومه.»
فو جیویون که تازه دوزاریاش افتاده بود، انگشت شستش را به نشانهچهار تأیید به سمت میشان جون گرفت و گفت: «آهان، همون زیباروی کوچولو. سلیقهتگذاشت حرف نداره، واقعاً دختر دوستداشتنیایه. خب اگه ازش خوشت میاد، چرا نمیری دنبالش؟»
این سؤال، انگار نمکی بود که روی زخم پنهان میشانشتافته جون پاشیده شد. با هقهقی دردناک، دوباره خودش را زیر آبدیگر حوضچه کشید و تنها چند حباب روی سطح آب باقی ماند.
ژن هونگشنگ برای روشن شدنخودتون قضیه اضافه کرد: «دختره شوهرجلوی کرده... اونم با یه شبح جنگ.»
لبخند معناداری روی لبهای فو جیویون نشست. دستش را داخلدختر آستینش برد و رو به هیکل مچاله و ناامیدِ تهچنگش حوضچه گفت: «میشان، بیا بیرون. یه چیز خیلی خوب برات دارم.»
میشان جون سرکی کشید. چشمان بیروحشژولیده که دستکمی از چشمان یک ماهیچهار مرده نداشت، خیره به او ماند.
فو جیویون برگه کاغذ نرمی رابیدرنگ بیرون کشید، تای آن را بازبتواند کرد و جلوی چشمان او گرفت...
در یک چشمبههمزدن،مچاله آن چشمانِ بیروحِببینین ماهیوار، برقی خیرهکننده زد!
«شیائو مِی!»
با شتاب به جلو خیز برداشت، امالایهای پایش روی کف گلی حوضچه لیز خوردمیشه و با صورت به زمین کوبیده شد.
نقاشی روی کاغذ، بدون شک چهره دختری با زیبایی نفسگیر را به تصویر میکشید؛رویاهایش لبخندی شیرین و معصومانه بر لب، چشمانی درخشان و لبریز از اعتمادبهنفس، و اندامینمانده ظریف با وقاری بینظیر. این تصویر، بیبرو برگرد چهره هجده نوزده سالگی شین مِی بود!
فو جیویون با نگاهی دلسوزانه به او خیره شد و با لحنی که بهچوبی طرز عجیبی ملایم بود، گفت: «میشان، به عنوان یه رفیق، این کاریه که ازمثل دستم برمیاد... با این یادگاری میتونی خاطراتش رو زنده نگه داری. این نقاشی مال تو.»
میشان جون از حوضچه نیلوفر آبی بیرون پرید. ژن هونگشنگ با تکان دادن آستینش، در دم تمام آبدیگر و یخ روی بدن او را خشک کرد. میشان جون با دستپاچگی خودش را جلو کشید و نقاشیغرق را قاپید؛ چنان محکم که انگار میخواست سینهاش را بشکافد و آن را درست کنار قلبش جا دهد.
فو جیویون گفت: «بذار با همون یادگاری خوش باشه. روباه،افتاده بیا بریم به سلامتی هم بنوشیم. این دفعه یه گاری پرگرفته از اون شراب ناب آوردم، همونی که بهش میگن رویاهای مستی.»
فو جیویون در حالی که رداهایش با وقار در باد میرقصید، لبخندزنان ژن هونگشنگرویاهایش را برای نوشیدن به داخل راهنمایی کرد. میشان جون با دستپاچگی فریاد زد: «صبرنمانده کنین! منم میام! فو جیویون! روباه لعنتی! همهش رو خودتون دو تا بالا نندازین!»
ژن هونگشنگ فقطمچاله ریز خندید: «دیگه برایخندهاش شیائو مِی غصه نمیخوری؟»
میشان جون با احتیاط نقاشی شین مِی رامگر تا کرد و آن را روی سینهاش، درستسرنوشت روی قلبش گذاشت: «حداقل همینم یه جور دلگرمیه.»
خیلی بهتر از این بود که تمام روز زانوی غم بغل بگیرد و به در و دیوار خیره شود. خیلی کمگرفته پیش میآمد که این سه نفر فرصتی پیدا کنند تا دور هم جمع شوند و بنوشند. گاری پر از شراب «رویاهایجنازه مستی» که فو جیویون با خود آورده بود، تا حوالی ظهر تقریباً خالی شد و تنها چند کوزه از آن باقی ماند.
در حین گپ و گفتشان، ناگهان یکی ازمقبره نگهبانان روح با چهرهای وحشتزده از در توکند پرید و فریاد زد: «ارباب! اون ژنرال شبح جنگ...»
میشان جون جیغ کوتاهی کشید، جام شراب از دستش افتادجلوی و در کسری از ثانیه زیر میز شیرجه زد. هرتوی کاری هم میکردند حاضر نبود از آن زیر بیرون بیاید.
نگهبان روح به آنها رسید وامپراتوری با نگاهی عاقلاندرسفیه به او خیره شد:کند «...اون ژنرال شبح جنگ یه نامه فرستاده.»
میشان جون از زیر میز بیرون خزید،لایهای لباسهایش را مرتب کرد و با لبخندی تصنعیخودش و حقبهجانب گفت: «فقط داشتم جامم رو برمیداشتم.»
نگهبان روح نامه را روی میز انداخت،سمت پوزخندی زد و در حالی که انگشتش رافرار توی بینیاش میچرخاند، راهش را کشید و رفت.
میشان جون که از خجالت سرخ شده بود، نامه را باز کرد. این بار، لو چیانچیائو به دنبالآرامی شخص خاصی نمیگشت، بلکه درباره چند گیاه دارویی بینهایت کمیاب پرسوجو کرده بود. از قضا، میشان جون دقیقاًبلند میدانست این گیاهان کجا میرویند. بیدرنگ دستبهقلم شد و پاسخی نوشت تا نگهبان روح آن را برایش ببرد.
انگار که چیزی یادت ژن هونگشنگ آمده باشد، خندهای کرد و گفت: «حالا که حرف از ژنرال شبح جنگ شد، یادم اومد که چند ماه پیش دیدمش... ظاهرش بدجوری ترسناک و وحشی شده بود. با خودم گفتم این نشونه خوبیمستی نیست. راستی، در مورد اون دخترِ قبیله شوم... یه بار کف دستش رو خوندم. سرنوشت این دو تا فقط قرار بود تا زمانِ مصیبت دگرگونی ژنرال دوام بیاره. اون موقع فکر میکردم ژنرال بعد از دگرگونیش، دختره رو میکشه، اماگذاشت کی فکرش رو میکرد... خب، یوچینگ شیانرِن واقعاً چشمای تیزی داره. سرنوشت شوهرکشِ اون دختر، در نهایت تونست سرنوشت شومِ خود ژنرال رو سرکوب کنه. حالا ژنرال یه چشمش قرمز شده و یکی دیگهش سیاه، درست مثل یه گربه دورگه.»
از تمام این حرفها، گوش میشان جون فقط بخشِ «پایان یافتن سرنوشتشان در زمانمیشه دگرگونی» را شنید. نتوانست جلوی هیجانش را بگیرد؛ یقه ژن هونگشنگ را چسبید وشکست با چشمانی گشاد شده پرسید: «جدی میگی؟! یعنی اونا دیگه هیچ آیندهای با هم ندارن؟»
ژن هونگشنگ چشمانش را در کاسه چرخاند:سمت «خب، قضیه به این سادگیها هم نیست...رویاهایش پیشبینیهای سرنوشت که همیشه وحی منزل نیستن—»
میشان جون فریاد کشید: «فقطخودتون بهم بگو درسته که آیندهایجلوی با هم ندارن یا نه!»
لبخند کمرنگی روی لبهای ژن هونگشنگ نشست: «آره، حداقل خطوط کف دستش که اوندست موقع اینطور نشون میداد... میشان، من فکر نمیکنم اون دختره از تو بدش بیاد. اگهبرایش بخوای همهچیز رو تو دلت نگه داری و بشینی تنهایی غصه بخوری، چه فایدهای داره؟»
اشک در چشمان میشان جون حلقه زد و باگیر هیجان محکم روی شانه او کوبید: «برادرِ گلم! دمتخودتون گرم بابت این دلگرمیت! من همین الان راه میافتم!»
فو جیویون سرش را بالا آورد و رفتن میشان جون را تماشا کرد؛ او بافرار شتاب به سمت در دوید، سوار بر درنای کوچکی شد و با چهرهای که از شادیشایعات میدرخشید، در آسمان اوج گرفت. سپس رو به ژن هونگشنگ چرخید و چند بار پلک زد.
ژن هونگشنگ با خوشحالی دو کوزه آخر شراب را برداشت ودهانش یکی از آنها را به دست فو جیویون داد: «حالا کهبینی یه نفر کم شد، دقیقاً به اندازه خودمون دو تا شراب موند.»
فو جیویون با لبخندی صمیمیمقبره سر تکان داد و گفت: «ایرویاهایش روباه مکار... هیچ خیری توت نیست.»
همان صبح زود، لو چیانچیائو پیغام فرستاده بود و نامهای را بیرون آرایه مه ابری گذاشته بودند که میگفت روز دوم از ماه دومدهانش برمیگردد و قبل از رفتنِ دوباره، دو روز میماند. با حساب روزها، فردا همان روز دوم ماه دوم بود. شین مِی با عجله لیستیخِ خرید بلندی روی دو ورق کاغذ تندتند نوشت و آن را به دست سی لان داد و سپرد که بیرون برود و همهچیز را بخرد.
شین شیونگ که از خواب نیمروزی بیدار شد، دخترش را دید که بادختر یک سطل آب، یک دستمال و جارویی بزرگ، با قدمهایی سبک و پرانرژی همهجاوجودش را میسابید و گردگیری میکرد و حتی زیر لب ملودی شادی را زمزمه میکرد.
چشمانش در دممچاله برق زد: «دختر گلم،خندهاش دامادمون داره برمیگرده خونه؟»
حالا یک ماه تمام میشد که در مقبره امپراتوری اقامت داشت. مناظر زیبا بود، روزها در آرامش میگذشت و هر روز از دستپخت خوشمزه دخترش لذت میبرد؛ زندگی در اینجااهمیتی بسیار دلپذیرتر از قبیله شوم بود. دیگر اصلاً دلش نمیخواست از آنجا برود. تنها حسرتش این بود که دامادش در خانه حضور نداشت. اما از طرفی، او یک ژنرال بود وژولیده حتماً نبردهای زیادی برای جنگیدن داشت. جاهطلبیهای یک مرد حد و مرزی ندارد؛ کنج خانه ماندن فقط به درد پیرمردها میخورد. حالا که بالاخره داشت برمیگشت، پدرزن حسابی کیفور شده بود.
«بابا، برو یه جاتحقیرآمیز پیدا کن سرگرم شی. منگیر باید خونه رو تمیز کنم.»
شین مِی پدرش را از در بیرون هلمقبره داد، یک سطل آب روی زمین پاشید و بادست جاروی بزرگش با تمام توان شروع به سابیدن کرد.
شین شیونگ در حالی که ریشش را نوازش میکرد، پا به بیرون گذاشت. چند قدم بیشتر نرفته بود کهچوب تائو گوئوگوئو و برادر کوچکترش را دید که خندان و در حال کشتی گرفتن با هم به سمتش میدویدند. برادردستم کوچکتر یک جفت بال مرغ طلایی روی پشتش داشت که به محض دیدن شین شیونگ، بیدرنگ آنها را جمع کرد.
از کنار برکه نیلوفر که میگذشت، اینگ لیان را دید که نیمی از بدنش به گل نیلوفر تبدیل شده بود و باذرهای تنبلی در آب کش و قوس میآمد. تا به او نزدیک شد، دختر با خونسردی به لبه برکه تکیه داد و درروز حالی که یک پایش را روی پای دیگر انداخته بود نشست؛ انگار که آن دگرگونیِ نیمهنیلوفری چیزی جز یک توهم نبوده است.
در ادامه مسیر، از کنار غار کوچک ژائو گوآنرِن گذشت. مرد با چهرهای بیحالت دم ورودی ایستاده بود و به آسمانگرفته خیره شده بود؛ ظاهراً منتظر بود تا الهامی غیبی به او نازل شود. دم موشی نازکی از لای لباسهایش بیرون زدهجنازه بود و مثل یک عصا روی زمین تکیه داشت و هر از گاهی سرش را میخاراند یا دست در بینیاش میکرد.
به محض نزدیک شدن شین شیونگ، دم موشمقبره در دم ناپدید شد. ژائو گوآنرِن دستی بهکند لباسهایش کشید و تعظیم کرد: «ارباب شین، صبح بخیر.»
شین شیونگ با لبخندی جواب سلامش را داد و باجلوی آرامش به سمت سکوی بلند قدم زد، پیپش را روشنتوی کرد و کامی گرفت؛ حسی به خوشایندیِ یک جاودانه داشت.
این شیاطین به خاطر دامادشان حسابی تلاش میکردند تا مثل انسانها رفتارفرار کنند. اصلاً دلش نمیآمد دستشان را رو کند. شیاطینی که بیشتر از انسانهانمانده احساس و عاطفه نشان میدادند؛ در این روزگار، چنین چیزی واقعاً نادر بود.
وقتی سی لان برگشت، فقط بستههای خریدلایهای را با خود نیاورده بود، بلکه کسیمیشه را هم به دنبالش کشانده بود. یک جاودانه.
شین مِی با شنیدن سر و صدا از آشپزخانه سرک کشید و میشان جون را دید که برایبیرحم یک بار هم که شده، در حال گریه و زاری نبود. در عوض، باوقار ایستاده بود و حتیاقامتگاه هالهای از غرورِ منزویِ یک درخت آلوی پیر از او ساطع میشد؛ چهرهاش سرشار از اعتمادبهنفسی مغرورانه بود.
با مهربانی به اومیتونین سلام کرد: «ارباب میشان،گرفته اومدین بهمون سر بزنین؟»
صورتش از هم شکفت و با عجله به سمتش رفت. دهان باز کرد تادست چیزی بگوید، اما ناگهان نگاهی به پشت سرش انداخت. گروهی از شیاطین کوچک کهشایعات با گوشهای تیز ایستاده بودند تا فالگوش بایستند، مثل پرندگانی وحشتزده در دم پراکنده شدند.
«شیائو مِی، بیانگاهی اینجا. باید یهژولیده چیزی بهت بگم.»
برای اولین بار، میشان جون با جسارت دست کوچک وشتافته لطیف او را گرفت و انگار که روی ابرها شناور باشد،دیگر او را به سمت مسیر مقدس و زیبای همان حوالی کشاند.
شکوفههای گیلاس در امتداد مسیر، کمکم هالهای ازگرفته رنگ صورتی کمرنگ به خود گرفته بودند. چیزیکنار نمیگذشت که میشکفتند؛ بهار گرم در راه بود.
میشان جون با نگاهی خیره به چهرهی زیبا و روشن شین مِی، با لکنت گفت: «شـ... شیائوبار مِی، مـ... من یه جاودانهام. من میتونم خیلی، خیلی طولانی زندگی کنم... بـ... برای همین، چیزای فانیحبس مثل ازدواج برام مهم نیست... حـ... حتی اگه تو با کسی ازدواج کنی، مـ... من برام مهم نیست...»
شین مِی بانگاهی گیجی به اوژولیده خیره شد: «ارباب میشان...»
صدایش آنقدر آرام بود و لکنتبیدرنگ زبانش کلمات را چنان بریدهبریده میکردبتواند که تقریباً چیزی از حرفهایش فهمیده نمیشد.
«تو و اون ژنرالمیتونین شیطان جنگ... دیگه هیچ سرنوشتیدستش بین شما نیست... پـ... پس...»
«کدوم سرنوشت؟»
دیگر جای تردید و بزدلی نیست، میشان! حرف دلت را بیپرده بگو؛چهار همهاش را! بله، دوست داشتن او هیچ شرمی ندارد! شرم واقعی این استگذاشت که روز به روز به او بچسبی بدون اینکه احساست را اعتراف کنی!
بگو! بگو!
قلب میشان جون به تپش افتاد، به چشمانگرفته دختر خیره شد و با صدای بلندی اعلامکنار کرد: «شیائو مِی! مـ... مـ... من دوستت دارم!»
...چرا هیچ واکنشی نشان نمیداد؟
با زحمت سعی کرد دیدش را که از شدت احساسات تار شده بود متمرکز کند،خودش اما تازه متوجه شد که دختر با چشمانی گشادشده به چیزی پشت سر او خیره ماندهآرامی است. ناخودآگاه برگشت و نگاهش با جفتی چشم بیحالت گره خورد؛ یکی سیاه و دیگری سرخ.
بوم، تَرَق —احتمالاً این صدای قلبشبیدرنگ بود که از آسمانها به زمینبتواند سقوط کرد و در هم شکست.
شین مِی ناگهان از جا پرید و با چالاکی خودش را در آغوشتکه آن شخص انداخت. سرش را در سینه او پنهان کرد و با هیجان فریادانگار زد: «چرا امروز برگشتی؟ مگه نگفتی فردا میای؟ من هنوز آشپزیم تموم نشده! من...»
لو چیانچیائو او را از زمین بلند کرد و در حالیرویاهایش که به آرامی پشتش را نوازش میکرد، نگاهی سرد به میشان جونجسارت انداخت که رنگ از رُخسارش پریده بود. «...انگار درست به موقع برگشتم.»
آن نگاه... آن نگاه... این بار محال بود کهگیر اشتباه برداشت کند! ژنرال قطعاً او را به چشمخودتون یک رقیب عشقی میدید! هیچ شکی در آن نبود!
شین مِی سر لو چیانچیائو را در آغوش گرفت و چند بوسه پرشور نثارشرویاهایش کرد، تا اینکه تازه یاد جاودانه خاله زنکی افتاد که آن نزدیکی ایستاده بود.نمانده با بیخیالی دستش را تکان داد: «ارباب میشان، چرا امروز برای شام پیشمون نمیمونی؟»
لو چیانچیائو نگاهی ازمیتونین بالا به پایین به اودستش انداخت و گفت: «...تعارف نکن.»
...او نمیخواست چیزی بخورد. دیگرمقبره هرگز... فقط میخواست خاکستر شود ورویاهایش در این دنیای لعنتی پراکنده شود...
—بزرگترین فاصله در دنیا این نیست که من کنار تو باشم و توپنج ندانی که دوستت دارم. بلکه... این است که تمام شجاعتم را جمع کنم تاچوبی بگویم «دوستت دارم»، اما تو و رقیب عشقیام با من مثل هوا رفتار کنید!