چپتر 29: قسمت بیست و نهم
0بیهیچ هشداری، دستی جلو آمد و روی پیشانیاش نشست. شینصدایش مِی حس کرد قلب کوچکش الان است که از سینهمیرسیم بیرون بپرد؛ پاهایش از شدت هول و ولا سست شده بود.
داشت چه کار میکرد؟! مسلماً نه اینجا! این مکان... اصلاً جای مناسبی نبود! طبق مراحلی که درگوش کتابها نوشته شده بود، این کار نباید روی یک تخت نرم و زیبا انجام میشد؟ همانجا کههیچوقت تو یکی از لباسهای من را درمیآوری و من یکی از لباسهای تو را... و الی آخر؟
«تب داری.»
صدای لو چیانچیائو بیخ گوششبالا پیچید و نفس گرمش باعثاذیت شد مو بر تنش سیخ شود.
چه گفته بود؟اذیت آنقدر هول شده بودخونسردی که نمیتوانست درست بشنود...
«نباید اینقدربالا میخوردی. بیا،نگاهش میبرمت تو اتاقت.»
دست دیگرش بیدرنگ پشت لباس دختر را چنگپیچید زد، او را از جا کند و بعد، درستنمیتوانست مثل یک کیسه برنج، او را زد زیر بغلش.
چقدر عجیب. نباید او را با لطافت دراینجوری آغوش میگرفت؟ یا دستکم او را روی کولشعطوفت میگذاشت؟ این رفتارِ «کیسه برنجی» دیگر چه صیغهای بود؟!
شین مِی با زور و زحمتکمال سرش را بالا آورد تا نگاهشیکنواخت کند. «لو چیانچیائو، اینجوری خیلی اذیت میشم.»
چهرهاش در کمال خونسردی بود، بیهیچ ردی از عطوفت،چهرهاش و صدایش محکم و یکنواخت به گوش میرسید. «مستیمیرسید همینه، اذیت میکنه. یه کم دیگه تحمل کن، الان میرسیم.»
شین مِیآخر جا خورد.صدای «من مست نیستم!»
مرد هیچ جوابی نداد.سرش خب البته... آدمهای مستاینجوری که هیچوقت اعتراف نمیکنند مستاند.
«من واقعاً مست نیستم!»
او فقط میخواست خودش رااینجوری از نظر ذهنی آماده کند،کمال این کار اینقدر سخت بود؟
لو چیانچیائو بازویش را جابهجا کرد و بالاخره حالتش را تغییر داد؛ از حالتِ «زیر بغلآنقدر زدنِ کیسه برنج» به حالتِ «روی دوش انداختنِ کیسه برنج». شین مِی در سکوت، دو قطرهکند اشکِ مظلومانه ریخت. پس در دلِ این مرد، او هیچ فرقی با یک کیسه برنج نداشت.
حیاط شین مِی درست چسبیده به حیاط شین شیونگ بود؛ حیاطی کوچک و باصفا، پر از درختان شکوفه آلو که شین شیونگ به خاطر کلمه «مِی» در نام دخترش، آنها را کاشته بود. در ابتدا، شین شیونگ نام دخترش را «شین مِی» گذاشته بود، چرانظر که نام همسرش نیز شامل کاراکتر «آلو» میشد و این انتخاب، بازتابی از عشق عمیق میان آن زن و شوهر بود. بعدها، آنها برای طالعبینی نزد یوچینگ شیانرِن رفتند و مشخص شد که سرنوشت شین مِی در میان پنج عنصر اصلی، فاقد عنصر آب است.انتخاب به همین دلیل، کاراکتر نوشتاری «مِی» در نام او تغییر کرد و طبق توصیه یوچینگ شیانرِن، سرتاسر حیاط او را پر از درختان شکوفه آلو کردند که نماد استقامت و پاکی بود؛ به این امید که در آینده برای بخت و اقبال زناشوییاش خوشیمن باشد.
اما در مورد خوشیمنی...میشم او که تا بهردی حال هیچ خیری ندیده بود!
لو چیانچیائو، شین مِیِ گریان راخیلی به داخل اتاقش برد و بیدرنگردی او را با طناب مقیدکننده شیطان بست.
شین مِی که به زور روی تخت خوابانده شدهنفس بود، از روی حرص دندانهایش را به هم ساییددرست و اعتراض کرد: «لو چیانچیائو! بازم که منو بستی!»
مرد بیآنکه کوچکترین توجهی به او بکند، پارچهای را در آب سرد چلاند، به طرفش رفت،عطوفت با یک دست سر دختر را بالا آورد و با دست دیگرش به آرامی صورت اوهیچ را پاک کرد. حرکاتش با وجود لطافتی که داشت، ناشیانه بود؛ گویی میترسید به او آسیبی برساند.
چطور میتوانست اینگونه باشد؟ هر بار، در ظاهر مردی بینهایت باملاحظه و پرمهر به نظر میرسید، اما کارهایش همیشه با آنچه باید میبود، زمین تا آسمان فرق داشت. کجای دنیا شوهری پیدا میشد که برای بستن همسر خودشنظر از طناب مقیدکننده شیطان استفاده کند؟ اول که خودش او را دستگیر و زندانی کرده بود. بعد هم خودش نامزدی را به هم زد و او را درست در روز عروسیشان، به عنوان یک عروسِ طردشده رها کرد.ابتدا مدتی بعد دوباره خودش با یک خواستگاری پر زرقوبرق برگشت و گفت که باید واقعاً زن و شوهر شوند. و حالا هم که اصرار داشت بگوید او مست است و دوباره با طناب مقیدکننده شیطان به بند کشیدهاش بود...
امان از او، امان از او...خیلی واقعاً که دل یک مرد، مثلردی اعماق اقیانوس غیرقابل پیشبینی و ناشناخته است!
شوهر کردنآخر از بچهدارصدای شدن هم سختتر
لو چیانچیائو بیاعتنا به قشقرق کودکانهاش، بانگاهش لبخندی محو نگاهی به گوشه و کنارخونسردی اتاق انداخت و گفت: «پس اینجا زندگی میکنی.»
تمام تصور او از اقامتگاه زنان، به اتاق لی چائو یانگ محدود میشد. اتاق آنمستی بیوه نجیبزادهی شبح جنگ، ساده و بیپیرایه بود و سرتاسر یکی از دیوارهایش با انواعهیچوقت سلاحهای الهی پوشانده شده بود؛ بیآنکه کوچکترین اثری از ظرافت زنانه در آن به چشم بخورد.
اما اتاقبالا شین مِی دنیایاینجوری کاملاً متفاوتی داشت.
پردههای حریر ظریفی به رنگ غروب آفتاب، مقابل پنجرهی هلالیشکل آویزان بود. روی قفسهای از چوب بلسان زرد، چند کتاب با بینظمی رها شدهاتاقت بودند و خبری از گلدانهای مجلل یا تزئینات مرجانی نبود. در عوض، روی قفسه پر بود از مجسمههای مکانیکی چوبی، عروسکهای سفالی رنگارنگ وبرنجی انواع و اقسام اسباببازیهای عجیب و غریب. اینجا هیچ شباهتی به خلوتگاه دخترانهی قصهها نداشت، اما ذرهذرهاش بازتابی از شخصیت منحصربهفرد شین مِی بود.
روی پاتختیِ کنار تخت، دو عروسک آشنا به چشم میخورد؛ عروسک بانوی آسمانی و ژنرال که دستسازههای خودشمحکم بودند. یکی با رنگهای خیرهکننده میدرخشید و دیگری با شمشیرِ برافراشتهاش، پرابهت به نظر میرسید. رنگ روی صورتآدمهای هر دو عروسک کمی ساییده شده بود که نشان میداد صاحبشان مدام آنها را در دست میگرفته است.
لو چیانچیائو عروسک ژنرال را برداشت وخونسردی متوجه نوشتهای گلدوزیشده پشت آن شد که احتمالاًمستی دخترک بعداً خودش آن را اضافه کرده بود.
آن نوشته... آه ازنگاهش آن نوشته... «ژنرالِ روسپیخانهرومیشم با لباس کامل نظامی.»
ابروهایش در هم گرهصدای خورد. به سمت دخترپیچید برگشت و پرسید: «ژنرال روسپیخانهرو؟»
شین مِی عروسک را از دستش قاپید واینجوری با حالتی تدافعی آن را در آغوش کشید:عطوفت «این تو نیستی! برو بیرون! به وسایلم دست نزن!»
لو چیانچیائو نمیدانست بخندد یاچهرهاش گریه کند: «شین مِی، منصدایش ژنرال سوارهنظام چابکم، نه روسپیخانهرو...»
«هوم، نمیخوام بشنوم!»
مرد با لبخندی حاکی از تسلیم، رو برگرداند تا نگاهی به گوشهی دیگری از اتاق بیندازد؛ جایی که یک میز آرایش سادهبیا قرار داشت. همانطور که انتظار میرفت، لایهی نازکی از غبار روی میز نشسته بود؛ این دختر در تمام عمرش احتمالاً بهندرت ازدستکم آن استفاده کرده بود. قوطی سرخاب را برداشت و بهآرامی درش را باز کرد. خب... سرخاب کاملاً خشک شده و ترک خورده بود.
روغن مویزور اسمانتوس... کاملاًسرش خشک شده بود.
جعبهی پودر صورت... چندمیشم قالب پودر کاملاً خردردی و خاکشیر شده بودند.
شین مِی از پشت سر، دیوانهوار آستیناذیت مرد را کشید و مثل مار بهصدایش خودش پیچید: «اونجا نه! به اونا نگاه نکن!»
لو چیانچیائو که دید دختر واقعاً مضطربگوشش شده است، ضربهی آرامی به پیشانیاش زد:شود «باشه، پس من دیگه میرم. زودتر استراحت کن.»
در را باززحمت کرد و ازآورد اتاق بیرون رفت.
شین مِی نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و بیدرنگ جعبهی جواهرات سنگینش را برداشت. تمام جواهراتمیکنه داخلش را بیرون ریخت، چند کتاب را قاپید و با نگاهی به اطراف، دنبال مخفیگاه امنتری گشت. ناگهانفقط در دوباره با فشار باز شد و لو چیانچیائو قدم به داخل گذاشت: «شین مِی، چشمبند مشکی من...»
دختر از جا پرید و کتابها از دستش رها شدند و کف اتاق پخش و پلا شدند. در میان آنها،همینه «مجموعه مشک ارکیده و پرچمهای ظریف» یک آلبوم مصور بود، نه یک کتاب صحافیشده؛ بنابراین صفحاتش به هر سو پراکنده شد.خودش نقاشیای با عنوان «گوانین نشسته بر نیلوفر» درست زیر پای لو چیانچیائو افتاد و مرد خم شد تا آن را بردارد.
شین مِی با وحشت فریادچیانچیائو کشید: «به من نگاه کن!گرمش به هیچ چیز دیگهای نگاه نکن!»
مرد خشکش زد. سپس مطیعانه سرش را بالا آورد و بیآنکه به صفحات پراکندهی روی زمینعطوفت نگاه کند، به دختر خیره شد. کاغذی که در دست داشت، صاف و لطیف بود و عطرجوابی ملایم و ماندگاری از آن به مشام میرسید... عطری که انگار از جایی در خاطرش مانده بود...
«خوبه. حالا... اوناذیت کاغذ رو آروم بذارخونسردی روی میز و برگرد...»
دختر با اضطراب روبروی او به خود میپیچید.میشم صورتش آنقدر سرخ شده بود که گویی خون ازگوش آن میچکید و دانههای عرق روی پیشانیاش نشسته بود.
لو چیانچیائو تمام حواسش را به آنگوشش عطر آشنا داد و ناگهان ابروهایش درشود هم گره خورد: «بوی این آلبوم... یه جوریه.»
در جوانی، زمانی که رهبری نیروها را برای دفع دشمنان بر عهده داشت، سرشار از شور و غرور بود. یک بار، کشوری متخاصم سعی کرده بود با استفاده از حربهی زیبایی، او را به دام بیندازد. عطری که روی این صفحاتواقعاً نشسته بود، دقیقاً همان بوی عودِ محرکی را میداد که در آن زمان در آن اتاق سوخته بود: مرهم ققنوس. تنها یک بند انگشت از مرهم ققنوس، پنج تائل نقره ارزش داشت. برخلاف سایر محرکهای قوی، مرهم ققنوس حتی دارویی ملایمکاشته به حساب میآمد؛ نه امیال غیرقابل کنترلی را برمیانگیخت و نه اثرات ماندگاری داشت. تنها هدفش این بود که با عطر خود، قوهی تخیل را قلقلک دهد، بهطوری که فرد قربانی بهسختی متوجه میشد که تحت تأثیر دارو قرار گرفته است.
آن زمان، او بلافاصله متوجه خطر شده و مرهم ققنوسِ درون عودسوزیکنواخت را از بین برده بود. اما اکنون، پس از گذشت این همه سال،هیچ بار دیگر در هالهای از این عطرِ مسحورکننده و اغواگر احاطه شده بود.
«شین مِی، این آلبوم...»
همزمان با حرف زدنش، نگاهش را پایین آورد تانفس کاغذ را با دقت بیشتری بررسی کند. اولین چیزیدرست که به چشمش خورد، چهار کلمهی درشت و کشیده بود:
گوانین نشسته بر نیلوفر.
و درخیلی کنار آنمیشم کلمات... تصویر...
لو چیانچیائو خشکش زد.